متن شعر ، سرود فاطمیهآثار نوشتاری و اجرایی فاطمیهبزرگسالفاطمیهمتنیمخاطبیننوجواننوع محتوا

مجموعه اشعار فاطمیه

مجموعه اشعار فاطمیه – به همراه چندین دوبیتی 

فاطمیه که شروع می شود دل برای غریبی مولا امیرالمؤمنین علیه السلام آتش می گیرد. فرشتگان در اضطراب هستند به درباغ بهشت آتش افکنده شده و بین در و دیوار دخت مکرم بهترین خلق خدا قرار گرفته است. زمین ضجه می زند و آسمان می گرید. خاک بر سر دنیا شده که بعد از شهادت برترین بانوی دو عالم حضرت زهرا سلام الله علیها برقرار مانده است.

حال برای شما بزرگواران تیم خدمتگزاران مجموعه ای از اشعار فاطمیه شامل شعرها و دوبیتی هایی را جمع آوری کرده تا بتوانید از آنها در فضای مجازی و یا در مراسم های خود برای احیای ایام فاطمیه استفاده نمایید.

مجموعه اشعار فاطمیه – بیش از این سوختن نمی خواهم

بیش از این سوختن نمی خواهم
گریه بر خویشتن نمی خواهم
مده زحمت به بازویت مادر
به خدا پیروهن نمی خواهم
درد داری تو استراحت كن
ای كه غم دیده از وطن هستی
فكر عریانی مرا كم كن
وقت قتلم میا سوی گودال
تو ببینی كه شمر می آید
روی تو سایه ای كبودین داشت
شاد كن جان من كه غمگین است
روز اول كه دیدمت گفتم
نكشد كس كمان عشق با زور
بی رخت دین من همه كفر است
گه گهی یاد كن به دشنامم
بنوازی و پسش بیازاری
روز اول كه به استاد سپردند مرا
یمه شب آب من نمی خواهم
ای كه غم دیده از وطن هستی
بعد از این من وطن نمی خواهم
فكر عریانی مرا كم كن
غرق در خون كفن نمی خواهم
بعد از این من وطن نمی خواهم
غرق در خون كفن نمی خواهم
وقت كشته شدن نمی خواهم
از تو بر سر زدن نمی خواهم
سر سالم به تن نمی خواهم
رحم كن بر دلم كه مسكین است
آن كه روزم سیه كند این است
عشق شاه همه سلاطین است
با رخت كفر من همه دین است
سخن تلخ از تو شیرین است
آخر ای دوست این چه آیین است
دیگران را هنر آموخت مرا مجنون كرد


مجموعه اشعار فاطمیه – مانند شمع قصه ات از سر تمام شد

مانند شمع قصه ات از سر تمام شد
سیلی وزید در وسط کوچه باد شد
از سوختن نه در اثر ضربه شمع من
گفتم یکی نبود و چهل مرد آمدند
بابا کشید پارچه را روی مادرم
پلکی زد و رسید سرِ ظهرِ واقعه
زینب به فکر روز دهم بود بیشتر
وقتی که “یا بنی” به گوش حرم رسید
تازه شروع شد غم زینب به کربلا
کوتاه مثل سوره ی کوثر تمام شد
تا هیجده ورق زد و دفتر تمام شد
در پشت چارچوب همین در تمام شد
قصه نگفته قصه ی مادر تمام شد
آهی کشید و گفت که دیگر تمام شد
این بار قصه واقعا از سر تمام شد
وقتی وداع مادر و دختر تمام شد
آرام گفت کار برادر تمام شد
آن لحظه که بریدن حنجر تمام شد

شاعر: سعید پاشازاده


مجموعه اشعار فاطمیه – تمام شهر پی کشتن ولی بودند

تمام شهر پی کشتن ولی بودند
که هر کدام به تفسیر خود یلی بودند
به سمت حادثه برگشت آن همه انگشت
به کوچه آمده رخصت گرفته اند از هم
سپس دویده و سبقت گرفته اند از هم
تمام نیتشان قربة الی الله است
یکی غلاف به قصد ثواب بردارد
دری که سوخت به یک سمت تاب بردارد
برای کشتن مولا شتاب در کافی است
گذشت کوچه و یک کوچه ی دگر آمد
چنان بلند شد و دست سمت سر آمد
همیشه کوچه غمِ اهل سوختن باشد
حسن که ضربه ی سختی به طاقتش می خورد
چه خوب بود که سیلی به قامتش می خورد
همین نسیم، حسن را هزار سال بس است
گذشت کوچه و یک کوچه ی دگر آمد
که شمر جای مغیره در این گذر آمد
غلاف خنجر و حنجر به جای بازو شد
رسید روضه به جایی که دیدنش سخت است
تنی که مثله شود پا کشیدنش سخت است
اگر چه سخت سرت را ، ولی جدا کردند
همین که تیر رها کرد تیغ می بُرّد
و بوسه گاه نبی را دقیق می بُرّد
چنان پرنده که هی بال را به هم زده است

مردی و نامردها ولی بودند
چهل نفر که همه قاتل علی بودند
قسم به فاطمه دیوار و در علی را کشت
و صف به صف همه نوبت گرفته اند از هم
برای ضربه رضایت گرفته اند از هم
و تازه ضربه ی دستی بزرگ در راه است
یکی به نیت مولا طناب بردارد
لگد اگر بزنندش شتاب بردارد
برای حفظ امامت دو تا پسر کافی است
چهل نفر همه رفتند و یک نفر آمد
به سوی فاطمه دیوار مثل در آمد
خصوصا اینکه تماشاگرش حسن باشد
حسن که ضربه ی اصلی به غیرتش می خورد
ولی از این همه بادی به صورتش می خورد
برای گریه ی هر شب همین خیال بس است
ز سمت کوچه ی سر نیزه ها خبر آمد
ولی نه روبروی او که پشت سر آمد
شبیه مادرش آخر شکسته پهلو شد
به حنجری که یقینا بریدنش سخت است
“صدای وای بنی” شنیدنش سخت است
چنان که فاطمه را از علی جدا کردند
رفیق می زند و نا رفیق می بُرّد
عمیق بوسه زده پس عمیق می بُرّد
صدای فاطمه گودال را به هم زده است

شاعر:سعید پاشازاده


مجموعه اشعار فاطمیه – مرگ مثل گل شبو می شد

مرگ مثل گل شبو می شد
تازه امروز برای مردم
پا شد و بال تكان داد و نشست
فضه امروز دگر كار من است
آه یك دست لباس از پر قو
بچه ها را كه به مسجد بردند
بعد چادر به سر انداخت و رفت
مرگ این بار چه خوشبو می شد
راز خندیدن گل رو می شد
كم كمك داشت پرستو می شد
و پری دست به جارو می شد
بر تن یاس چه نیكو میشد
خانه خالی زهیاهو می شد
و علی دست به زانو می شد

مجموعه اشعار فاطمیه – فقط به خاطر یه قطعه خاك زد

ای آسمان عاطفه پرواز بی كران
خیرالنساء ای و به خودت می شناسمت
دینم حرام اگر كه به غیر تو رو كنم
شایسته است بعد بیابان نشینه ات
دستش شكسته باد هر آنكه تو را شكست
فقط به خاطر یه قطعه خاك زد
بعد از تو ناتوان شده بال كبوتران
دنیا نداشت و غیرخودت از تو بهترآن
تو مال ما بهشت خدا مال دیگران
وشه نشین شوند تمام پیمبران
نانش حرام باد هر آنكه تو را در آن كوچه
باید ازین به بعد بمیرند نوكران

مجموعه اشعار فاطمیه – دگر از زندگی سیرم

ببین اشك دو چشم را
دگر از زندگی سیرم
مرو مادر،مرو مادر،مرو مادر،مرو
نگاهم كن ای خدای من
یتیمی زود است برای من
به درد من تویی درمان
مرو مادر،مرو مادر،مرو مادر،مرو
امید من منم زینب
خودت دانی كه این خانه
ببین مادر كه می گردد
مرو مادر،مرو مادر،مرو مادر،مرو
پر از خون است لعل خاموشت
برای گرمی آغوشت
چرا از این زندگی سیری
به پهلوی خود تو می گیری
در آن كوچه چه شد مادر
مرو مادر،مرو مادر،مرو مادر،مرو
خودم دیدم كه معجر تو
در آن آتش زدی فریاد
خودم دیدم تن محسن
غروب تو خزان من
چه كس بی تو شود مرهم
بمان پیشم بهار من
بمان مادر كنار من
مرو مادر،مرو مادر،مرو مادر،مرو
غم هجرت می كند پیرم
مرو كه من بی تو می میرم
مادر،مرو مادر وای مرو مادر
ببین لرزد صدای من
خداوندا تو می دانی
مكن از من صورتت پنهان
مادر،مرو مادر وای مرو مادر
كه هستم غرق غم و افغان
شود بی تو همچو ویرانه
حسین دورت همچو پروانه
مادر،مرو مادر وای مرو مادر
چرا پاره شده گوشت
خدا داند كه دل تنگم
چرا اینسان زمین گیری
چرا دست خودت مادر
كه گردیدی چنین پرپر
مادر،مرو مادر وای مرو مادر
به پشت در شده خاكستر
مرا داده غصه ات بر باد
به پشت در غرق خون افتاد
وجودت آرام جان من
به غم های بی كران من
بمان پیشم گل عذار من
تو هستی دار و ندار من
مادر،مرو مادر وای مرو مادر

مجموعه اشعار فاطمیه – خدایا واسه چیه این همه هیزم؟

خدایا واسه چیه این همه هیزم؟
خونه ای كه طرفش هجوم آوردن
پشت در میسوزه بال های
پَر خاكی،معجر خاكی،مادر احساس
مادرم وای،مادرم وای،مادرم،مادر وای
چرا تازیونه اینقدر بی بهونه؟
طاقت این همه آزار و نداره
]گل كه تاب در و دیوار و نداره
چی میبینه،نقش زمینه،یه یاس پرپر
مادرم وای،مادرم وای،مادرم،مادر وای
اومدن برا تماشا چرا مردم؟
بخدا كه خونه نیست خود بهشت
خدایا در بهشت آتیش گرفته
حال خسته،دست شكسته،سهم گل یاس
مادرم وای،مادرم وای،مادرم،مادر وای
اگه اومدید چرا با تازیونه؟
گل یاس كه غرق عاطفه است وجودش
بخدا شكستنش این همه سخت نیست
ماه نیلی،چه كرده سیلی،با روی مادر
مادرم وای،مادرم وای،مادرم،مادر وای

مجموعه اشعار فاطمیه – دل تنگ دیدار صحن بقیع ام

دل تنگ دیدار صحن بقیع ام
بانوی عالمی،هستی خاتمی
یاسین و هل اتی،ای جان مرتضی
یا فاطمه مدد،یا فاطمه مدد،یازهرا
آسمون دورسرت گرم طواف
قلب تو آسمون یا زهرا
تو روح رحمتی،یا زهرا
در حق این عالم باز مادری كن
مادر تو روضه ها
من امشب این نوا
امشب از تو می خوام
حسین یابن الحیدر،حسین یابن الحیدر
پسرش مونس و دلبرم بوده
میگه این غلام اكبرم بوده
با چادر سیاه مادرم بوده
یا حسین جمله ی آخرم بوده
میشه روز محشر باشی شفیع ام
تو اسم اعظمی، یا زهرا
بانی كربلا،یا زهرا
اسوه ی ایمان و تقوی و عفاف
لطف تو بی كرون،بانوی مهربون
خورشید عصمتی،بانوی جنتی
یا فاطمه مدد،یا فاطمه مدد،یازهرا
عالم رو با فریادت حیدری كن
گل كرده بر لب
ای روح هل اتی
روزیه كربلا
از ازل فاطمه مادرم بوده
روز محشر اگرم پسر نگه
اولین خیمه ای كه برات زدم
بعد مرگم می دونم همه میگن
بر مشام می رسد….

مجموعه اشعار فاطمیه – در بین کوچه های مدینه شهید شد

در بین کوچه های مدینه شهید شد
در، هم زبان به شکوه گشود و در آن غروب
در گیر و دار جزر و مد تازیانه ها
با آتشی که شعله کشید از در بهشت
دستش شکست و دامن حق را رها نکرد
سیلی دست سنگی دیوار و دست باد
انداخت سایه دست کبودی به روی ماه
این گونه بود عاقبت غربت امام
مشرک شدند بعد نبی مردمان شهر
ریشه دواند در دل دین انحراف ها
تا منبر رسول خدا نیم قرن بعد
آری حسین فاطمه در قتلگاه نه
آن مادری که یک شبه مویش سپید شد
آتش برای فتح حریمش کلید شد
باران لطف اهل مدینه شدید شد
آماده ی تسلی پهلو، حدید شد
بانوی خسته بانی رازی رشید شد
یعنی دو گوشواره ی او ناپدید شد
وقتی که آفتاب خدا بی مرید شد
یک جامعه تباهِ دو فکر پلید شد
تنها ببین مظاهر بت ها جدید شد
دستان کینه نیز بر علت مزید شد
جای شراب خواری ده ها یزید شد
در بین کوچه های مدینه شهید شد

شاعر: یوسف رحیمی


مجموعه اشعار فاطمیه – چشم مهتاب گریه می کرد و …

چشم مهتاب گریه می کرد و
در طواف شکسته پهلویی
غسل می کرد هر چقدر آن شب
گریه ها گر چه بی صدا بودند
ماه قدش خمیده بود و با
مادری پا به پای طفلانش
هر که با چشم تر زمین می خورد
داشت سلمان می آمد از خانه
کودکی نیز پشت یک تابوت
که به داد دل علی برسد
راه می رفت با عصا اما
نیمه شب آب گریه می کرد و
مثل گرداب گریه می کرد و
باز خوناب گریه می کرد و
دل بی تاب گریه می کرد و
آفتاب گریه می کرد و
باز در خواب گریه می کرد و
کوه هم با کمر زمین می خورد
که سر هر گذر زمین می خورد
پشت پای پدر زمین می خورد
گاه گاهی که بر زمین می خورد
بین دیوار و در زمین می خورد

شاعر: رحمان نوازنی


مجموعه اشعار فاطمیه – گذشته نیمه اى از شب، دریغا

گذشته نیمه اى از شب، دریغا
چراغ خانه مولاست، خاموش
فغان تا عالم لاهوت مى رفت
على زین غم چنان مات ست و مبهوت
کند تابوت زهرا، دستگیرى!
به مژگان ترش یاقوت مى سُفت
که: اى گل نیستى تا بوت بویم
جدا از تو دل، آرامى ندارد
چنان در ماتمش از خویش مى رفت
که دیده در دل شب، بلبلى را
ز بیتابى، گریبان چاک مى کرد
على با دست خود، خشت لحد چید
دل خود را به غم دمساز مى کرد
تو گویى ز آن رخ گردیده نیلى
از آن دامان خود پر لاله مى کرد
على، در خاک زهرا را نهان کرد
گُل خود را به زیر گِل نهان دید
شد از سوز درون، شمع مزارش
چنان از سوز دل، بیتاب مى شد
على را قطره قطره آب مى کرد
چو بر خاک مزارش دیده مى دوخت
مگر او گیرد از دست خدا، دست
رسیده جانِ شب بر لب، دریغا
که شمع انجمن آراست خاموش
به روى شانه ها، تابوت مى رفت
شگفتا! از على، با آن دلیرى
که دستش را گرفته دست تابوت!
سرشک از دیده مى بارید و مى گفت
مگر بوى تو از تابوت بویم
على بى تو دلارامى ندارد
که خون از چشم غیر و خویش مى رفت
که زیرِ گل نهان سازد گلى را
جهانى را به زیر خاک مى کرد
بساط ماتم خود تا ابد چید
کفن از روى زهرا باز مى کرد
به رخسار على مى خورد سیلى!
که چون نى، بندبندش ناله مى کرد
نهان در قطره، بحر بى کران کرد
بهار زندگانى را، خزان دید
على با آب و آتش بود کارش!
که شمع هستىِ او، آب مى شد
غم پروانه اش، بیتاب مى کرد
سراپا در میان شعله مى سوخت
که دشمن بعد او، دست على بست

شاعر: استاد مجاهدی


مجموعه اشعار فاطمیه – هرکس هرآنچه دیده اگر هرکجا تویی

هرکس هرآنچه دیده اگر هرکجا تویی
بر تو خدا تجلی هر روزه می کند
نام تو تولد توحید روشنی است
چیزی ندیده ام که تو در آن نبوده ایی
نسل ولایت از تو نشسته چنین به بار
غیر از علی نبود کسی هم تراز تو
تو با علی و با تو علی نور واحدید
شوق شریف رابطه های زلال وحی
ایمان خلاصه در تو و مهر تو می شود
پیچیده در سراسر هستی ندای تو
گفتم تو ای بزرگ خطای مرا ببخش
باری کجاست بقعه ی سبز ضریح تو
یعنی که ابتدا تویی و انتها تویی
آیینه ی تمام نمای خدا تویی
ای مادر پدر غرض از روشنا تویی
تا چشم کار کرد ای آشنا تویی
سرچشمه فقاهت آل عبا تویی
غیر از علی ندید کسی تا کجا تویی
نقش علی است در دل آیینه یا تویی
روح الامین روشن غار حرا تویی
مکه تویی مدینه تویی کربلا تویی
تنها صدا بماند اگر آن صدا تویی
لطفت نمی گذاشت بگویم شما تویی
بر ما بتاب روشنی چشم ما تویی

شاعر: مرتضی امیری اسفندقه


مجموعه اشعار فاطمیه – خیبر و بدر و حنین است و احد ، در پس در

خیبر و بدر و حنین است و احد ، در پس در
یک نفر مرد در آن کوچه نزد فریادی . . .
ریسمان و گلوی شیر خدا ، واویلا
فضه اش داد کمک تا که زجا برخیزد
حرف گیسوش به هم ریخته این عالم را
گوئیا پهلوی او درد ندارد اصلا
ضربه هایی که به پهلوی مبارک می خورد . . .
چادر و مقنعه اش زود چه گلدار شده
تا به خود آمد علی دید کمی دیر شده
ه در این رزم شده حضرت زهرا ، حیدر
آتش کینه مزن بر حرم پیغمبر
چه کند فاطمه با غربت مرد خیبر
کس ندانست چسان خورده زمین این مادر
وای اگر دست برد فاطمه سوی معجر
فاطمه هست فقط دل نگران حیدر
آنچنان بود که دردانه اش افتاد آخر
تازگی فاطمه بوده است عزادار پدر . . .!
ارغوانی است همه برگ گل نیلوفر

شاعر: جواد حیدری


مجموعه اشعار فاطمیه – نه مثل ساره ای و مریم ! نه مثل آسیه و حوّا

نه مثل ساره ای و مریم ! نه مثل آسیه و حوّا
اگر شبیه کسی باشی ، شبیه نیمه شب قدری
شناسنامه تو صبح است ، پدر تبسّم و مادر نور
کبود شعله ور آبی! سپیده طلعت مهتابی!
بگیر آب و وضویی کن ، ز چشمه سار فدک امشب
فقط شبیه خودت هستی ! فقط شبیه خودت زهرا!
شبیه آیه تطهیری! شبیه سوره « اعطینا»!
سلام ما به تو ای باران ، سلام ما به تو ای دریا
به خون نشستن تو امروز، به گل نشستن تو فردا!…
نماز عشق بخوان فردا ، به سمت قبله عاشورا

شاعر: علیرضا قزوه


مجموعه اشعار فاطمیه – اى بلند اختر كه ناموس خداى اكبرى

اى بلند اختر كه ناموس خداى اكبرى
زينت عرش خدا پرورده دامان توست
آن كه بُد منت وجودش بر تمام ما سوى
تاج فرق عالم و آدم بود ختم رسل
از گلستان تو يك گُل خامس آل عباست
مقتداى حضرت عيسى بود فرزند تو
در قيامت اولين و آخرين سرها به زير
بر بساط قرب بگذارد قدم چون مصطفى
كهنه پيراهن چو بر سر افكنى در روز حشر
با چه ذنبى كشته شد مؤوده آل رسول
قدر تو مجهول و مخفى قبر تو تا روز حشر
عقلِ كل را دخترى و علمِ كل را همسرى
يازده خورشيد چرخ معرفت را مادرى
گشت ممنون عطاى حق كه دادش كوثرى
بر سر آن سرور كون و مكان تو افسرى
اى كه در آغوش خود خون خدا مى‌پرورى
آن چه در وصف تو گويم باز از آن برترى
تا تو با جاه و جلال حق، زمحشر بگذرى
تو بر او هستى مقدم ، گرچه او را دخترى
مغرقه در خون خدا برپا نمايى محشرى
بود آيا اينچنين، أجرِ چنان پيغمبرى
جز خدا در حق تو كس را نشايد داورى

شاعر: آیت الله وحید خراسانی


مجموعه اشعار فاطمیه – ز غم فرقت زهرا دل حیدر سوزد

از غم فرقت زهرا دل حیدر سوزد
اهرمن آتش کین زد به در خانه وحی
از ستم سوخت در خانه زهرای بتول
از فشار در و دیوار شکست آینه ای
خواست تا باغ فدک را بستاند ز عدو
کرد پنهان ز علی پیرهن خونین را
شرح خونابه پهلو، نتوان کرد بیان
رفت از دست علی فاطمه کز سوز غمش
غسل داد و کفنش کرد علی، در دل شب
از دل سوخته آهی کشد «آهی» زیرا
یا که در نه فلک از خیل ملک، پر سوزد
که هنوز عالمی از آتش آن در، سوزد
که از آن شعله کین، قلب پیمبر سوزد
که دل اهل ولا تا صف محشر، سوزد
چه بگویم که چه شد خامه و دفتر سوزد
که از آن واقعه جان و دل حیدر سوزد
دل از آن قصه ی پر غصه، مکرر سوزد
روز و شب جان و دل حیدر صفدر سوزد
که هنوز از محنش کاه چو اختر، سوزد
عالمی از غم صدیقه ی اطهر سوزد

شاعر: استاد حاج علی آهی


مجموعه اشعار فاطمیه – سرمایه ی محبت زهراست دین من

اشکی بود مرا که به دنیا نمی دهم
گر لحظه ای وصال حبیبم شود نصیب
عمری بود که گوشه نشین محبتم
در سینه ام جمال علی نقش بسته است
تا زنده ام ز درگه او پا نمی کشم
سرمایه ی محبت زهراست دین من
گر مهر و ماه را به دو دستم نهد قضا
امروز بزم ماتم زهرا بهشت ماست
در سایه ی رضایم و همسایه ی رضا
این است گوهری که به دریا نمی دهم
آن لحظه را به عمر گوارا نمی دهم
این گوشه را به وسعت دنیا نمی دهم
این سینه را به سینه ی سینا نمی دهم
دامان او ز دست تمنا نمی دهم
من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم
یک ذره از محبت زهرا نمی دهم
این نقد را به نسیه ی فردا نمی دهم
این سایه را به سایه ی طوبی نمی دهم

شاعر: سید رضا موید


مجموعه اشعار فاطمیه – زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
وسط کوچه ناگهان دیدم
سیب ها روی خاک غلطیدند
قبلا این صحنه را…نمی دانم
آه سردی کشید،حس کردم
و سراسیمه گریه در گریه
گفت:آرام باش! چیزی نیست
دست من را بگیر،گریه نکن
چادرش را تکاند، با سختی
پیش چشمان بی تفاوت ما
صبح فردا به مادرم گفتم
طرف کوچه رفتم و دیدم
با خودم فکر می کنم حالا
گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه
چنانکه دست گدایی شبانه می لرزد
هنوز کوچه به کوچه ،حکایت از مردی ست
چه رفته است به دیوار و در که تا امروز
چه دیده در که پیاپی به سینه می کوبد؟
هنوز کوچه به کوچه ،حکایت از مردی ست
چه رفته است به دیوار و در که تا امروز
چه دیده در که پیاپی به سینه می کوبد؟
هنوز از آنچه گذشته است بر در و دیوار
دگر نشان مزار تو را نخواهم خواست
ز من شکیب مجو ، کوه صبر اگر باشم
اتفاقی مقابلم رخ داد
زن همسایه بر زمین افتاد
چادرش در میان گرد وغبار
در من انگار می شود تکرار
کوچه آتش گرفت از این آه
پسر کوچکش رسید از راه
به گمانم فقط کمی کمرم…
مرد گریه نمی کند پسرم
یا علی گفت و از زمین پا شد
ناله هایش فقط تماشا شد
گوش کن ! این صدای روضهء کیست
در و دیوار خانه ای مشکی است
کوچه ء ما چقدر تاریک است
راستی! فاطمیه نزدیک است…
دلم برای تو ای بی نشانه می لرزد
که دستِ بسته ی او عاشقانه می لرزد
به نام تو در و دیوار خانه می لرزد
چه کرده شعله که با هر زبانه می لرزد؟
که دستِ بسته ی او عاشقانه می لرزد
به نام تو در و دیوار خانه می لرزد
چه کرده شعله که با هر زبانه می لرزد؟
به خانه  چند دلِ کودکانه می لرزد
که در جواب، زمین و زمانه می لرزد
همین که نام تو آرند شانه می لرزد

مجموعه اشعار فاطمیه – دوبیتی هایی از محسن عرب خالقی

نگاه سرد مردم بود و آتش
بجای تسلیت با دسته ی گل
صدا بین صدا گم بود و آتش
هجوم قوم هیضم بود و آتش

مجموعه اشعار فاطمیه – دریغ از من نمودی دیدنت را

گرفتی از مدینه گفتنت را
ولی با من بگو ساعت به ساعت
دریغ از من نمودی دیدنت را
چرا كردی عوض پیراهنت را


مجموعه اشعار فاطمیه – همان طفلی كه آخر بی كفن ماند

كمی از غسل زیر پیرهن ماند
كفن را در بغل بگرفت و بو كرد
كمی از خون خشك بر بدن ماند
همان طفلی كه آخر بی كفن ماند


مجموعه اشعار فاطمیه – دوبیتی هایی از جواد حیدری

من بودم باب هل اتی را بستند
امكان رسیدن به خدا را بستند
ای كاش بمیرم كه خجالت زده ام
من بودم و دست مرتضی را بستند

مجموعه اشعار فاطمیه – ماپیر غلام حضرت زهرائیم

عمریست رهین منت زهرائیم
مُردیم اگر به قبر ما بنویسید
ما زنده به لطف و رحمت زهرائیم
روزی كه تمام خلق حیران هستند
مشهور شده به عزت زهرائیم
ماپیر غلام حضرت زهرائیم
مامور برای خدمت زهرائیم
ما منتظر شفاعت زهرائیم

مجموعه اشعار فاطمیه – که طفلان علی مادر ندارند

یتیمان جز دو چشم تر ندارند
چو مادر مرده ها باید فغان کرد
به غیر از خاک غم بر سر ندارند
که طفلان علی مادر ندارن

 


مجموعه اشعار فاطمیه – دست مادر

چه حالی داده دل را دست مادر
که می شستی زدنیا دست مادر
از آن سیلی مگر چشمت نمی دید
که می جستی مرا با دست مادر

مجموعه اشعار فاطمیه – در خاک نهال کینه را پروردند

آنان که بر این خانه هجوم آوردند
در خاک نهال کینه را پروردند
در کعبه علی شکسته بتها شان را
اکنون به در خانه تلافی کردند

 


مجموعه اشعار فاطمیه – آتش به در باغ بهشت

خون است که روی خاک خشت افتاده است
داغ است به قلب سر نوشت افتاده است
خیزید وفرشته را به بیرون ببرید
آتش به در باغ بهشت افتاده است

 


مجموعه اشعار فاطمیه – باغ ارغوانی

بر چهره شکوه آسمانی داری
یک پنجره باغ ارغوانی داری
ای رزم تو بین کوچه ودرپس در
بر سینه مدال قهرمانی داری

 


مجموعه اشعار فاطمیه – دو بیتی و رباعیات مصیبت از مرحوم حاج احمد آرونی (آرام دل)

الهی داد از این دل داد از این دل
كنار قبر زهرا كرده منزل
بگو زهرا زجا خیزد ببیند
كه ا شك دیده كردخاك او گل

مجموعه اشعار فاطمیه – چه فخری خالق از تو بنده كرده

چه فخری خالق از تو بنده كرده
كه خونت دین حق زیبنده كرده
ولی زهرا: محبتهای زینب
علی را روز و شب شرمنده كرده
چنان داغت دلم غمناك كرده
كه دست من تو را در خاك كرده
بجایت زینب مظلومه تو
غبار غم ز رویم پاك كرده

مجموعه اشعار فاطمیه – بیادم آورد آن ناله هایت

 

ز سو زدل كنم گریه برایت

در و دیوار خانه با نگاهم

كه دیگر نشنوم زهرا صدایت

بیادم آورد آن ناله هایت


مجموعه اشعار فاطمیه – كنار تربتت اندر دل شب

 

كنار تربتت اندر دل شب

به خانه تا روم با دیده تر

بود نام تو زهرا جاری از لب

كشد ناز مرا مظلومه زینب


مجموعه اشعار فاطمیه – محور به هر امكان

 

اگر محور به هر امكان علی بود

كنار تربتت مظلومه زهرا

ولی بر فاطمه مهمان علی بود

سر شب تا سحر گریان علی بود


مجموعه اشعار فاطمیه – زدیده دامنم پر لاله كردم

 

چه شبهایی به یادت گریه كردم

دگر نبود توانم خیزم از جا

زدیده دامنم پر لاله كردم

نهان تا كه تو هجده ساله كردم


مجموعه اشعار فاطمیه – چگونه میخ در آن سینه را دوخت

 

چنان دست علی آتش برافروخت

نداند كس بجز مولی الموالی

كه حتی میخ در در شعله اش سوخت

چگونه میخ در آن سینه را دوخت


مجموعه اشعار فاطمیه – سوزاند دل فاطمه را آتش كین

 

سوزاند دل فاطمه را آتش كین

با پهلوی فاطمه چها كرد لگد

بین در و دیوار شده نقش زمین

كاندر یم خون از او شده سقط جنین


مجموعه اشعار فاطمیه – بر خلق جهان كه گشته معلوم علی

 

بر خلق جهان كه گشته معلوم علی

بر كنگره ی عرش بجان حسنین

از حق خودت شدی تو محروم علی

با اشك نوشته است، مظلوم علی


مجموعه اشعار فاطمیه – چون مرغ سحر شكسته باشد بالم

 

چون مرغ سحر شكسته باشد بالم

رفتی تو ولی جان نبی روح علی

یك تن نبود فاطمه پرسد حالم

بی تو به خدا صفا ندارد عالم


مجموعه اشعار فاطمیه – مرثیه از زبان زینب سلام الله علیها

غم دوران من گردد یتیمی

من از قد كمانت حتم دارم

كه هم پیمان من گردد یتیمی

بلای جان من گردد یتیمی


مجموعه اشعار فاطمیه – نمی گویم كه تو نا مهربانی

 

نمی گویم كه تو نا مهربانی

دلم خواهد در آغوشم بگیری

زبس خون رفته از تو ناتوانی

چه سازم كه شكسته استخوانی


مجموعه اشعار فاطمیه – مرا كن از غمت آگاه، مادر

 

مكن مخفی به سینه آه، مادر

مشو راضی پس از تو زنده باشم

مرا كن از غمت آگاه، مادر

گل خود را ببر همراه، مادر


مجموعه اشعار فاطمیه – همی گردم به دنبال بهانه

 

همی گردم به دنبال بهانه

چو لبخند از لبانت رفته مادر

زنم بوسه به جای تازیانه

صفائی نیست در این آشیانه


مجموعه اشعار فاطمیه – گمانم قبل تو زینب بمیرد

 

تو كه ركن تمام كائناتی

گمانم قبل تو زینب بمیرد

چرا با كودكان كم التفاتی

شنیده ناله ی عجل وفاتی


مجموعه اشعار فاطمیه – تمنای دل زینب همینه

 

تمنای دل زینب همینه

الهی این چه درد بی دوائی است

كه روی زانو مادر بشینه

كه دختر روی مادر را نبینه

سروده جواد حیدری


مجموعه اشعار فاطمیه – دوبیتی های شاعران دیگر

چو می اُفتد به چشمم گاهواره

الهی كاش محسن در برم بود

نفس می گردد از غم پُر شماره

نمی شد قلبم از كین پاره پاره

كمال مومنی


مجموعه اشعار فاطمیه – اگر دستم نمی بستی مدینه

تو هم با کوفه هم دستی مدینه

کسی بر بازوی زهرا نمی زد

نمک خوردی ولی پستی مدینه

اگر دستم نمی بستی مدینه

شیخ رضا جعفری


مجموعه اشعار فاطمیه – از بغض تو مشعل همگی ساخته اند

اینها كه بسوی خانه ام تاخته اند

با چادر و چوبه های بیت الاحزان

اینها كه مرا به گریه انداخته اند

از بغض تو مشعل همگی ساخته اند

رضا رسول زاده


مجموعه اشعار فاطمیه – علی تنهاست بی زهرا

نبوت ناتمام است و علی تنهاست بی زهرا
چنان که بی علی زهرا ندارد کفو و همتایی
به قدر قدر و کوثر می خورم سوگند نزد حق
نه جنت را نه کوثر را نه غلمان را نه حورا را
مبادا ناقة او پا گذارد دیر در محشر
به آیات شفاعت می خورم سوگند در محشر
به پیشانی اهل جنت این مصراع بنوشته
محبت آب داده لاله های بوستانش را
 ولایت کشتی گم گشته در دریاست بی زهرا
علی آری علی یکتای بی همتاست بی زهرا
که قدر قدر و کوثر هر دو ناپیداست بی زهرا
نه دنیا را نه عقبی را نخواهم خواست بی زهرا
که حتی انبیا را بانگ وانفساست بی زهرا
شفاعت را نه مفهوم است و نه معناست بی زهرا
که جنت دوزخ رنج و عذاب ماست بی زهرا
شفاعت می کشد در حشر ناز دوستانش را

مجموعه اشعار فاطمیه – دخت مصطفی

ای دخت مصطفی که پدر خوانده مادرت
تو کیستی که خواجه لولاک می شنید
حورا نهاده دست به دامان فضّه ات
تا صبح حشر سلسلۀ اولیای حق
عالم نهاده چهره به دیوار کوچه ات
گوش علی به زمزمه های سحرگهت
میکال ملتجی به در آستانه ات
با آن که انبیا زکمالش به حیرتند
سر تا قدم رسول خدائی خدا گواست
صف بسته انبیا به ادب در برابرت
بوی بهشت از نفس روح پرورت
غلمان گشوده چشم به احسان قنبرت
مدیون صبر و نهضت شبّیر و شبّرت
خلقت ستاده بر در بیت محقّرت
چشم نبی به ماه جمال منّورت
جبریل ایستاده چو عبدی به محضرت
در حیرت اوفتد زجلال تو همسرت
روح محمّد (صلی الله علیه و آله) است هم آغوش پیکرت

مجموعه اشعار فاطمیه – آرزوی علی

تـا عـلــی ماهَـش بـه ســوی قبـــر بُرد

آرزوهــا را عـلــی در خــــاک کـــرد

زد صــدا: ای خــاک، جـانـانــم بگیــر

نــاگــهـان بـر یــاری دســــت خــــــدا

گـوهــرش را از صــدف، دریا گرفت

گـفـتـش ای تـاج ســر خیــل رُسُــــــــل

از مــن ایــن آزرده جـانـــت را بـگـیـر

بــار دیــگر، هـدیـه ی داور بـگـیــــــــر

مــی کِـشــد خجلــت عـلــی از محضـرت

مـاه، رخ از شــرم، پـشـت ابـــــر بُرد

خـاک هــم گـویی گــریبـان چاک کرد

تــن نـمـانــده هیـچ از او، جـانـــم بگیر

دسـتــی آمـد، همچو دست مصـطـفــی

احـمــــد از دامـاد خـود، زهــرا گرفت

وی بَــر تـــو خُــرد، یکسر جزء و کل

بـازگــردانــدم، امـانــت را بـگیــــــــــر

کــوثـــرت از سـاقــــی کـوثــــــــر بگیر

یــاس دادی، می دهد نیلوفــرت

علی انسانی


مجموعه اشعار فاطمیه – گریه می کند

گل، بر من و جوانی من گریه می‌کند

از بس که هست غم به دلم، جای آه نیست

از پا فتاده پا و ز کار اوفتاده دست

گل‌های من هنوز شکوفا نگشته‌اند

در هر قدم نشینم و خیزم میان راه

گردون، که خود کمان شده، با چشم ابرها

این آبشار نیست که ریزد، که چشم کوه

فردا مدینه نشنود آوای گریه‌ام

بلبل به خسته جانی من گریه می‌کند

مهمان به میزبانی من گریه می‌کند

بازو به ناتوانی من گریه می‌کند

شبنم به باغبانی من گریه می‌کند

پیری، بر این جوانی من گریه می‌کند

بر قامت کمانی من گریه می‌کند

بر چهره‌ی خزانی من گریه می‌کند

بر مرگ ناگهانی من گریه می‌کند

علی انسانی


مجموعه اشعار فاطمیه – آفتاب خانه ی حیدر

یک گل نصیبم از دو لب غنچه فام کن

ای آفتاب خانه ی حیدر مکن غروب

پیوسته نبض من به دو پلک توبسته است

تا آیدم صدای خدای علی به گوش

از سرو قدشکسته نخواهدکسی خرام

در های خلد بر رخ من باز می کنی

این کعبه بازویش حجرالاسودعلیست

یا پاسخ سلام بگو یا سلام کن

این سایه را تو بر سرمن مستدام کن

بر من تمام من نگهی را تمام کن

یک بار با صدای گرفته صدام کن

ای قامتت قیامت من کم قیام کن

از مهر همره دو لبت یک کلام کن

زینب بیا و با حجرم استلام کن

علی انسانی


مجموعه اشعار فاطمیه – ماجرای تلخ گل

باغ از يك سو در آتش، خرمن گل يك طرف

مى زند آتش به جان بلبل حسرت نصيب

شعله در باغ ولايت سر كشيها كرد و سوخت

اى دريغا در ميان شعله هاى كينه سوخت

بلبل پر بسته را از باغ بيرون مى برند

مى زند اين تازيانه، مى زند آن با غلاف

يك طرف، بيشرمى آتش بيار معركه

يك طرف، بر روى نازكترز گل سيلي زدن

يك طرف گستاخى گلچين و ظلم خار و خس

عاقبت دست خدا را اين محن از پا فكند

طاقت از دست تماشا برد در آن گيرو دار

در ميان دودها و شعله ها پيچيده بود

غنچه ى نشكفته يك سو، دامن گل يك طرف

غارت گلچين ز يك سو، چيدن گل يك طرف

غنچه را پيراهن از يك سو، تن گل يك طرف

غنچه را تن يك طرف، پيراهن گل يك طرف

خس ز يك سو، خار يك سو، دشمن گل يك طرف

قنفذ از يك سو، مغيره، دشمن گل، يك طرف

ماجراى تلخ سيلى خوردن گل، يك طرف

ديدن بر روي خاك افتادن گل ، يك طرف

سوختن از بعد پرپر كردن گل، يك طرف

كشتن گل يك طرف، سوزاندن گل يك طرف

شعله از يك سو، به خون غلطيدن گل يك طرف

ناله ى بلبل ز يك سو، شيون گل يك طرف

محمد علی مجاهدی


مجموعه اشعار فاطمیه – فخر ملائک

یه روز و یه روزگاری، مادرم خیلی جوون بود

آسمونی ها همیشه، مادرو نشون می دادن

نیمه شبها تو نمازش، دستشو بالا می آورد

همه منت گدایی، درخونمونو داشتن

افتخار مادر ما ،تو بهار زندگانیش

تا یه روز یه عده نامرد آتیش و هیزم آوردن

یه طرف صدای ناله، یه طرف صدای ضجه

با تن مجروح و خونی، خودشو سپر قرار داد

دشمنا امون ندادن، راهشو یک باره بستن

اشکای چشمای بابا، گریه هامو در میاره

گلای باغ نبوت ، با دو چشمای پر از اشک

مایه فخر ملائک ، تو زمین و آسمون بود

که درخشش نمازش، تا شعاع کهکشون بود

تک تک همسایه هارو، یاد می کرد و یادشون بود

خاطر اونو می خواستن، بسکه خوب و مهربون بود

پاکی و صفا به پیش، دشمنان بد زبون بود

خونشو آتیش کشیدن، تا دیدن تو آشیون بود

خودمونو تا رسوندیم، مادرم غرقه ی خون بود

تا که دید امام عصرش، با طناب و ریسمون بود

شلاق مغیره ای وای، سد راه تو اون میون بود

آخه چشمای پر آبش ،نشون مظلومی مون بود

نگاشون تو این میونه، به نگاه باغبون بود

کمال مومنی


مجموعه اشعار فاطمیه – تو گفته ای…

تو گفته ای که بیا نیمه شب قرار، اینجا

من آمدم سر قبرت نشد دلم آرام

خدا کند ز مزارت بنفشه ای بدمد

از آن دو چشم کبودت مرا تماشا کن

چگونه پای نلرزد کنار این تربت

چگونه پای گذارم به خانه ی بی تو

نشسته اخترت امشب به انتظار، آنجا

رسیده صبح بیا تا به خانه برگردیم

کنار پهلوی زخمی، سر مزار، اینجا

که خواب رفته ای ای قلب بیقرار، اینجا

که رنگ و روی تو دارد گل بهار، اینجا

عصای دست علی هست ذوالفقار، اینجا

ز من گرفته تو را دست روزگار، اینجا

چرا به سینه نکوبم سر مزار، اینجا

نشسته ام سر قبرت به انتظار، اینجا

به کودکان دل من مزن شرار، اینجا

سید محمد جوادی


مجموعه اشعار فاطمیه – مادر

مادر سلام ! می چکد اشک روانتان

ماه عزایتان که همان فاطمیّه است

در فاطمیّه سفره تان پهن می شود

ما گریه می کنیم برای غم شما

این اشک ها که رحمت موصوله ی خداست

هجده بهار بیشتر از عمرتان نرفت

با هر نفس کشیدنتان آه می کشید

مادر ! هنوز هم که هنوز است روز و شب

در پیچ کوچه بود که رنگ حسن پرید

.. یک جمله بیشتر ننویسم فقط .. غلاف

یعنی دوباره تیره شده آسمانتان

غم را نشانده کنج دل شیعیانتان

تا که شویم ریزه خور نان خانتان

ما گریه می کنیم به قدّ کمانتان

مرهم بُوَد به آتش زخم نهانتان

مادر!چه زود آمده فصل خزانتان

این سرفه ها گرفته توان را ز جانتان

آتش زبانه می کشد از آشیانتان

دستی رسید و ..ما بقی داستانتان …

چندین تَ رَ ک نشانده روی استخوانتان

محمد فردوسی


مجموعه اشعار فاطمیه – ياس سپید قامت هم سنگ مرتضی

شب خوشه چین چشم تو و آشنای تو

پیچیده است عطر خوشی در فضای شهر

تو طعم روشنِ سحری که انارها _

یاس سپید قامت هم سنگ ِ مرتضی

بی شک دلیل برتری خاک بر فلک

شاعر نمی شود بسراید غم تو را

لب می گزد خدا که نبیند غم تو را

وقتی که میخ بر جگر آسمان نشست

در سوگ تو زمین و زمان خاکسار شد

شاعر گریست درد دلش را درون چاه ……

دارد دوباره مهر تو را بال می شود

لطفی بکن که زنده شود با محبّتت

ای رایت سپیده دمان چشم های تو

از لابه لای خلوت تو با خدای تو

_سرخ اند و سینه چاک تمامی برای تو

خرد است آسمان و زمین پیش پای تو

جاری است از نماز شب و سجده های تو

افتاده لرزه بر تنش از ماجرای تو

شاعر بمیرد از غم بی انتهای تو

دل پاره کرد کل جهان در هوای تو

پیچید در فضای جهان های های تو

هرچند نیست ضجه ای او در سزای تو

ای غایت تمام دعاها –دعای تو

تا بازهم دوباره بمیرد برای تو

سید مهدی نژاد هاشمی


مجموعه اشعار فاطمیه – علی یکتای بی همتاست

نبوت ناتمام است و علی تنهاست بی زهرا
ولایت کشتی گم گشته در دریاست بی زهرا

چنان که بی علی زهرا ندارد کفو و همتایی
علی آری علی یکتای بی همتاست بی زهرا

به قدر قدر و کوثر می خورم سوگند نزد حق
که قدر قدر و کوثر هر دو ناپیداست بی زهرا

نه جنت را نه کوثر را نه غلمان را نه حورا را
نه دنیا را نه عقبی را نخواهم خواست بی زهرا

مبادا ناقة او پا گذارد دیر در محشر
که حتی انبیا را بانگ وانفساست بی زهرا

به آیات شفاعت می خورم سوگند در محشر
شفاعت را نه مفهوم است و نه معناست بی زهرا

به پیشانی اهل جنت این مصراع بنوشته
که جنت دوزخ رنج و عذاب ماست بی زهرا

محبت آب داده لاله های بوستانش را
شفاعت می کشد در حشر ناز دوستانش را


مجموعه اشعار فاطمیه – وجودش جان عالم

محمد آسمان وحی و زهرا مهر رخشانش
امامان ماه و ساداتند اخترهای تابانش

وجودش جان جان عالم است و باز می گوید
که زهرا هست جانان من و جانم به قربانش

ندانم کیست این بانو ولی آنقدر می دانم
که فردا دست هر پیغمبری باشد به دامانش

فلک بیت الولای فاطمه ، خیل ملک خادم
زمین مهریة او، کلّ جنّ و انس مهمانش

امیرالمؤمنین شیر خدا، او دست و شمشیرش
محمد خاتم پیغمبران این است قرآنش

گل لبخند او چون بشکفد بر گلشن حُسنش
دل احمد صدف گردد به شوق دُرّ دندانش

شگفتا باز رخ پوشد ز چشم کور، بانویی
که چشم نور بینا می شود از نور ایمانش

شهادت، عشق بازی می کند با عزم مقدادش
مسلمانی، جبین ساید به خاک پای سلمانش

هم از انسان بود برتر هم از حوریه بالاتر
که هم ماتش بود حوریه هم محو است انسانش

گهی خوانند در قدر و شرافت کوثر و قدرش
گهی گویند در تفسیر قرآن نور و فرقانش

چو در بیت ولایت از کمالش پرده بالا زد
علی با آن جلال و مرتبت گردید حیرانش

به ذات خالق یکتا، قسم زهراست مخلوقی
که در خلقت نه آغازش بود پیدا، نه پایانش

اگرموسی رود در طور، دست اوست همراهش
اگر عیسی شود بیمار، مهر اوست درمانش

گره خوردند با هم چون نگاه احمد و حیدر
شب و بیداری و ذکر و نماز و چشم گریانش

سلام الله بر مردی که این بانوست، بانویش
درود خلق برآن زن که این زهراست میزانش

به محشر می شود معلوم قدر و عزت زهرا
که محشر روز وانفسا بود در تحت فرمانش

اگر نازی کند، جنت بیفتد در دل دوزخ
وگر چشم افکند، دوزخ شود رشک گلستانش

امیرالمؤمنین روحی فداها گفته در وصفش
بزرگ انبیا امّ ابیها خوانده در شانش

نبی را روح مابین دو پهلو باشد، این دختر
سلام الله بر جسمش، سلام الله بر جانش

به جوش آید بحار رحمت از یک قطرة اشکش
به وجد آید رسول الله از لب های خندانش

ادامه دارد…


مجموعه اشعار فاطمیه – خدایا کیست این بانو؟

نمی گویم خدا باشد، ولی آنقدر می گویم
که چون لطف خدا حدّی ندارد بحر احسانش

هزاران دیدة فردوس، جای پای زوّارش
هزاران حور و غلمان، خادم خدّام ایوانش

به باغ خلد روح تازه می بخشد ملائک را
اگر روح الامین با خود برد برگی ز ریحانش

سلام انبیا تا روز محشر بر حسین او
که مریم قابله، جبریل شد گهواره جنبانش

زبان قاصر، قلم عاجز، خدایا کیست این بانو؟
که پیشانی نهد، مردانگی بر خاک میدانش

مکرّر بوسه زد پیغمبری بر دست و بازویش
که می خواندند خیل انبیا، بر خویش سلطانش

چنان بر او ستم کردند بعد از مصطفی امت
که دنیا با تمام وسعتش، گردید زندانش

چنان شهر مدینه تنگ شد بر دخت پیغمبر
که جای گریه تنها گشت صحرا و بیابانش

گهی می سوخت چون شمعی کنار تربت حمزه
گهی گِل شد ز اشک دیده، خاک بیت الاحزانش

خدا داند، خدا داند که از شب تیره تر می شد
اگر بر روز روشن ریختی رنج فراوانش

بهشت وحی و سیلی و رخ انسیة الحورا
نمی دانم که امت روز محشر چیست برهانش

هُمای بوستان وحی را کشتند در خانه
خدا داند که همچون جوجه لرزیدند طفلانش

بیابان بود و زهرا بود و غربت بود و خون دل
غبار چهره می شد شستشو با اشک هجرانش

شرار ناله زهراست، سوز سینه “میثم”
سزد در شعله های دل بسوزد کل دیوانش


مجموعه اشعار فاطمیه – بوی بهشت

ای دخت مصطفی که پدر خوانده مادرت
صف بسته انبیا به ادب در برابرت

تو کیستی که خواجه لولاک می شنید
بوی بهشت از نفس روح پرورت

حورا نهاده دست به دامان فضّه ات
غلمان گشوده چشم به احسان قنبرت

تا صبح حشر سلسلۀ اولیای حق
مدیون صبر و نهضت شبّیر و شبّرت

عالم نهاده چهره به دیوار کوچه ات
خلقت ستاده بر در بیت محقّرت

گوش علی به زمزمه های سحرگهت
چشم نبی به ماه جمال منّورت

میکال ملتجی به در آستانه ات
جبریل ایستاده چو عبدی به محضرت

با آن که انبیا زکمالش به حیرتند
در حیرت اوفتد زجلال تو همسرت

سر تا قدم رسول خدائی خدا گواست
روح محمّد (صلی الله علیه و آله) است هم آغوش پیکرت

روید گل شفاعت از خون محسنت
جوشد محیط رحمت از حلق اصغرت

از هر کجا عبور کنی می رسد به خلق
بوی بهشت از نفس روح پرورت

یک سو حَسن ستاده کنارت به احترام
یک سو حسین با تن بی سر برابرت

نَبوَد عجب گناه تمامی خلق را
بخشد بخون محسن تو، ذات داورت

تو بر سوار ناقه بپویی ره بهشت
دنبال سر پیاده همه خلق محشرت

دردا که دائم از ستم بی شمار خلق
دریای اشک موج زد از دیدۀ ترت

آتش زدند بر در دارالولایه ات
سیلی زدند بر رخ از گل نکوترت

یک فرد نه، دو تن نه، شنیدم چهل نفر
در پیش دیدگان علی ریخت بر سرت

از پای اوفتادی و کردی قیام،لیک
دستت به تازیانه جدا شد ز رهبرت

ای شمسۀ سپهر نبوّت روا نبود
ابر سیه کشند به روی منورت

بر فرق و دیده خاک سیه اشک حسرتش
آنکو به اشک، خاک نشوید زچادرت

با خصم دین مبارزه حتی به پشت در
بر شیر حق مجاهده حتی به بسترت

باید گرفت درسِ علی دوستی زتو
آن سان که از تو درس گرفته است دخترت

(میثم) کجا و یاری تو، کن کرامتی
شاید شود به نظم جهان سوز یاورت


مجموعه اشعار فاطمیه – پیغمبران تمام بخوانند مادرت

⁣در اقتدار مادری و حُسن تربیت
این بس که همچو زینب کبری است دخترت

در هل اتی و کوثر و تطهیر و قدر و نور
پیوسته بوده ذات خدا مدح گسترت

هرگز تو را به باغ فدک احتیاج نیست
ای باغ خلد عاشق سلمان و قنبرت

تو کز برای سائله ای پیر از کرم
پیراهن زفاف برون آری از برت

باشی سه شب گرسنه به سائل کنی عطا
قوت خود و غذای عزیزان دیگرت

کی در هوای اخذ فدک می کنی تلاش
ای بوده از نخست دو گیتی مسخّرت

بالله از آن مُحاجّه کردی، که کلّ دین
افتاده بود در خطر از خصم کافرت

تا حشر هر چه ظلم و ستم می شود به خلق
باشد زغصب حق تو و حق شوهرت

غصب حقوق حیدر و غصب حقوق تو
بود از نخست نقشۀ خصم ستمگرت

ای حامی ولایت و ای یار شیر حق
ای از احد گرفته الی خانۀ سنگرت

بالله قسم عجب نبودگر به روز حشر
پیغمبران تمام بخوانند مادرت

ریزد برات عفو، زدامان فضه ات
خیزد شمیم خلد، زگل های پرپرت

⁣ادامه دارد…


مجموعه اشعار فاطمیه – دست گره گشای تو

ای ز نبی ربوده دل، روی خدا نمای تو
وی ز علی گره گشا، دست گره گشای تو

پیش روی نبی نبی، عازم دست بوسیت
پشت سر علی علی، ملتمس دعای تو

روح دهی به قدسیان با نفست به هر نفس
دل برد از ملایکه ذکر خدا خدای تو

درد نگفته دلت اشک شبانه علی
حرف دل علی بود گریه بی صدای تو

ناله و آه ما کجا حق تو را ادا کند
جز که هماره مهدیت گریه کند برای تو

تو سپر علی شدی پیش هجوم دشمنان
محسن بی گناه تو، شد سپر بلای تو

بازوی بسته شیر حق، راهی مسجد النبی
تو در قفای او روان، حسین در قفای تو

تا ز علی نهان کنی، قصه گوشواره را
دست تو بود برروی، روی خدا نمای تو

تا که به پاست عالمی قطع نمی شود دمی
ناله وای وای ما، گریه های های تو

تربت بی چراغ تو، سینه داغدار ما
قبر تو هر کجا بود، در دل ماست جای تو


مجموعه اشعار فاطمیه – رکن وجود حیدر

کیست زهرا آنکه ختم انبیا را کوثر است
چیست کوثر هدیه حق، هستی پیغمبر است

لیلة القدر خدا روح دو پهلوی رسول
جان قرآن، قلب دین، رکن وجود حیدر است

مادر سادات، ناموس خدا، کفو علی
بانوی هر دو سرا خاتون روز محشر است

نام او کوثر بدان معنی که او دخت رسول
مدح او امّ ابیها کو نبی را مادر است

هیچ کس جز او نپرورده به دامن دو امام
دامن او مشرقِ دو مهرِ گردون پرور است

گر چه نامی نامیش در پنج تن آمد علم
در میان چارده معصوم زهرا محور است

با وجود مریم و حوّا، خدیجه، آسیه
از همه زنهای جنّت فاطمه بالاتر است

دختری پروده چون زینب که در صبر و رضا
صابران را پیشتاز و سالکان را رهبر است

کیست زهرا لیلة القدری که قبر مخفیش
کعبۀ کعبه، صفای مروه، روحِ مشعر است

هر که راه او نپوید تا ابد گمراهیش
هر که خاک او نشد در حشر خاکش بر سر است

کیست زهرا کفو بی کفو امیرالمؤمنین
آنکه او را اوّلین مرد دو عالم همسر است
ادامه دارد…


مجموعه اشعار فاطمیه – ی تو جهانِ حیدر از رونق می افتد

بعد از تو خانه دیگر از رونق می افتد
چون خانه ی بی مادر از رونق می افتد

باتو به هر ترتیب رونق دارد اما
تو می روی و آخر از رونق می افتد

هم خانه ی حیدر ندارد بی تو لطفی
هم خانه ی پیغمبر از رونق می افتد

بعد از فدک اهل ریا فهمیده بودند
با خطبه هایت منبر از رونق می افتد

بعد از تو مرگ و زندگی فرقی ندارد
رهبر نباشد لشکر از رونق می افتد

چیز عجیبی نیست این گوشه نشینی
چون مرغ بی بال و پر از رونق می افتد

حال علی آیینه ی بیماری توست
بی تو جهانِ حیدر از رونق می افتد

بیمار هستی، خانه ات رونق ندارد
اما نباشی بدتر از رونق می افتد.


مجموعه اشعار فاطمیه – بازو به ناتوانی من گریه می‌کند

⁣گل، بر من و جوانی من گریه می‌کند
بلبل به خسته جانی من گریه می‌کند

از بس که هست غم به دلم، جای آه نیست
مهمان به میزبانی من گریه می‌کند

از پا فتاده پا و ز کار اوفتاده دست
بازو به ناتوانی من گریه می‌کند

گل‌های من هنوز شکوفا نگشته‌اند
شبنم به باغبانی من گریه می‌کند

در هر قدم نشینم و خیزم میان راه
پیری، بر این جوانی من گریه می‌کند

گردون، که خود کمان شده، با چشم ابرها
بر قامت کمانی من گریه می‌کند

این آبشار نیست که ریزد، که چشم کوه
بر چهره‌ی خزانی من گریه می‌کند

فردا مدینه نشنود آوای گریه‌ام
بر مرگ ناگهانی من گریه می‌کند.


مجموعه اشعار فاطمیه – از میان در و دیوار صدا می آید

از میان در و دیوار صدا می آید
یک نفر ناله کنان پشت دری، گفت علی

یک نفر دست به پهلو، به زمین افتاده
مادری خورد زمین و پسری گفت علی

شعله می ریخت ز دیوار و در بیت الله
پشت در پیرهن شعله وری گفت علی

بال پروانه که می سوخت و می ریخت زمین
ناله ی خسته تر از خسته تری گفت علی

چشم حیدر ز دم و دود سیاهی می رفت
تا که در معرکه چشمان تری گفت علی

فاتح خیبر و دستی که به بندست دچار
تیغ مانده به نیام و سپری گفت علی

چهار مهتاب تماشاگر محشر بودند
تا به روی در خانه، شرری گفت علی

چادری سوخت، سری سوخت، گلی پرپر شد
وسط فاجعه بی بال و پری گفت على

میخ و دیوار و دری دست به یکی کردند
با لگد سوخت گلی، ریخت دری، گفت علی

چون به پاهای علی با قد خم می افتاد
زیر بار غم و آتش، کمری گفت علی

پدر جان به لب و مادر سیلی خورده
پشت مادر پسر در به دری گفت علی

مادری از نفس افتاد، امان از آتش
ریخته در خودش اما، جگری گفت علی

محشری بود ز هر ثانیه خون می جوشید
هرکه می داد از این غم خبری، گفت علی

دست بر دامن خود برد، علی گفت علی
بغض را فاطمه می خورد، علی گفت علی


مجموعه اشعار فاطمیه – صدای طوفان

گفت : در می زنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟

این صدا، نه صدای طوفان است
مزن این خانهء مسلمان است

مادرم رفت پشت در، اما

گفت: آرام ما خدا داریم
ما کجا کار با شما داریم

و اگر روضه ای به پا داریم
پدرم رفته ما عزاداریم

پشت در سوخت بال و پر، اما

آسمان را به ریسمان بردند
آسمان را کشان کشان بردند

پیش چشمان دیگران بردند
مادرم داد زد بمان! بردند

بازوی مادرم سپر، اما

بین آن کوچه چند بار افتاد
اشک از چشم روزگار افتاد

پدرم در دلش شرار افتاد
تا نگاهش به ذوالفقار افتاد

گفت: یک روز یک نفر اما…


مجموعه اشعار فاطمیه – نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد

شنیده می‌شود از آسمان صدایی که…
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که …

نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که…
نوشت نام تو را، نام آشنایی که –

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد

نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده‌ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد

خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می‌داشت

چرا که روی زمین واژه‌ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست

و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه‌ها کشیده تو را
گمان کنم که تو را، اصلاً آفریده تو را

که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه‌ی آن کعبه اعتکاف کند

ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی‌ات را مرور باید کرد
مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاکم‌التکاثر بود

درون خانه‌ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی‌طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه‌ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد… تو هم از آن علی

چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به جان علی

از آسمان نگاهت ستاره می‌خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می‌خواهم-

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت، نشسته بنویسم

شکسته آمده‌ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و این بار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی‌قرار توایم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه[س] در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی‌کرانه‌ی توست
“کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست”


مجموعه اشعار فاطمیه – کبود رخ آفتاب

زهرا چو شمع سوخت و پیوسته آب شد
بعد از پدر به او ستم بی حساب شد

در بین دوستان خود از بس غریب گشت
از اشک غربتش، دل دشمن کباب شد

وقتی که دید دست علی در طناب بود
بر دور گردنش، غم عالم طناب شد

روز مدینه چون شب تاریک تیره ماند
یک لحظه تا کبود رخ آفتاب شد

واجب بود جواب چو مؤمن کند سلام
یارب چرا سلام علی بی جواب شد؟

دنیا گرفت فاطمه را از علی، علی
سوزش به سینه ماند و چهل سال آب شد

آن لحظه ای که پشت در افتاد مادرش
انگار عرش بر سر زینب خراب شد

از آن شبی که فاطمه اش در تراب خفت
بغض شکسته هم نفس بوتراب شد

مولا همیشه بود عزادار فاطمه
تا آن شبی که صورتش از خون خضاب شد.


مجموعه اشعار فاطمیه – شیرینی حیات من

ای باخبر ز درد و غم بی‌شمار من!
برخیز و باش، فاطمه جان، غمگسار من

رفتی ز دیدۀ من و، از دل نمی‌روی
حس می‌کنم همیشه تویی در کنار من

شیرینی حیات من، ای بَضعَةُ الرّسول!
تلخ‌ست با غمت همه لیل و نهار من

خیری پس ازتونیست دراین زندگیّ و، من
گریَم از این‌که طول کشد روزگار من

مَردم ز گریه، غُصّۀ خود حل کنند، لیک
افتد ز گریه، غصّۀ دیگر به کار من

خواهم ز کودکان تو پنهان گریستن
اما غمت ربوده ز کف اختیار من

این روزها ز خانه کم آیم برون، مگر
کمتر به قتلگاه تو افتد گذار من


مجموعه اشعار فاطمیه – اشک غربت

⁣بیمارت ای علی جان، جز نیمه جان ندارد
میلی به زنده ماندن، در این جهان ندارد

غم چون نسیم پائیز، برگ و بر مرا ریخت
این لاله‌ی بهاران، غیر از خزان ندارد

بگذار تا بمیرد، زین باغ پربگیرد
مرغی که حق ماندن در آشیان ندارد

خواهم که اشک غربت، از چهره‌ات بگیرم
شرمنده ام که دیگر، دستم توان ندارد

بگذار کس نداند در پشت در چه بگذشت
من لب نمی‌گشایم محسن زبان ندارد

هر کس سراغم آمد با او بگو که زهرا
قدرش عیان نگردید، قبرش نشان ندارد

شهری که در امانند حتی یهود در آن
در بین خانه خود زهرا امان ندارد

ای ناله‌ها برآئید، ای لاله‌ها بریزید
گلزار وحی دیگر، سرو روان ندارد

روز جزا مسلّم گیرد دست میثم
زیرا پناه غیر از ما خاندان ندارد


مجموعه اشعار فاطمیه – افتخارم ز نام فاطمه است

افتخارم ز نام فاطمه است
فكر و ذكرم مدام فاطمه است

شیعگی مذهب و طریقت ماست
به خدا اين مرام فاطمه است

مردمان شیعه ی علی باشيد
تا ابد این پیام فاطمه است

بعد احمد كسی امام من است
كه توان گفت امام فاطمه است

مستی ما زساقی كوثر
مستی او ز جام فاطمه است

به دو عالم خدیجه ی كبری
فخر دارد كه مام فاطمه است

جبرئیلی كه میر لاهوت است
در مدینه غلام فاطمه است

كربلا چیست كعبه ی دلهاست
صحن بیت الحرام فاطمه است

گودی قتلگاه خون خدا
عرش حق و مقام فاطمه است

حامدا غم مخور كه بی تردید
صله ی تو سلام فاطمه است


مجموعه اشعار فاطمیه – تنها دلیل خلق بهشت

تفسیر نور و کوثر و مریم چه می کنی؟
با قلب داغدار دو عالم چه می کنی؟

گیرم که درد رفتنت از خاطرم گذشت
با زخم نقش بسته به قلبم چه میکنی؟

جارو زدن برای کسی هم که سالم است
سخت است، پس تو با کمر خم چه می کنی؟

اسباب زنده ماندن تو می کشد تو را
هرلحظه با تنفس هر “دم” چه می کنی؟

ای اشک، زخم صورت او را به هم نریز
روی گل خزان زده، شبنم چه می کنی؟

گفتم به شعله هست حواست “که” آمده؟
حوریه ای است در تن آدم، چه می کنی؟

سلمان میان کوچه صدا زد ((که ای فلان
آخر بگو برای دو دِرهم چه می کنی؟

تنها دلیل خلق بهشت است، فاطمه است
تنها دلیل خلق جهنم چه می کنی؟))

سلمان ادامه داد، به دیوار چشم دوخت
در روضه خواند و میخ به پایش چه سخت سوخت

مقداد هم رسید، اباذر عقب نرفت
هی در عقب نرفت، نه حیدر عقب نرفت

و الله اگر نبود قراری که داشتم
در چشم خویش تکه ی خاری که داشتم،

میدید کی زمانه غم بوتراب را،
بر دستهای فاتح خیبر طناب را؟

این غصه سخت بود ولی باز هم گذشت
این غصه سخت بود، علی باز هم گذشت

حالا که التماس علی بی نتیجه ماند
حالا که بغض اشک علی را به گونه خواند

حالا که چاره ی غم من غیر از آه نیست
دیگر ستاره همسفر راه ماه نیست،

این حال رو به مرگ علی را نگاه کن
اصلاً بساط غسل “مرا” روبراه کن

#شعر_فاطمیه شماره 20

بال و پرم شکسته ولی باز می پرم
هی می پرم ولی به زمین می خورد سرم

در زیر بارشرشر این تازیانه ها
باغ بنفشه شد همه اعضای پیکرم

با آیه آیه خون خودم ثبت کرده ام
من پیش مرگ رهبر و مولام حیدرم

دلواپس حسین نباشم!خدا گواست
با نیمه جان مانده خودباز مادرم

این چند ماهه روی لبم خنده گل نکرد
شرمنده ام من ازگل رخسار دخترم

باناله های من همه جاگریه می کند
حتی هوای خانه ابری و بسترم

درد ازخجالت و غم حیدر گرفته ام
دیدم شکست هیبت اودربرابرم

من رازدند و دست یدالله بسته بود
هی آه می کشیدکه ای وای همسرم

مویم نمانده است اگر ازکسی نپرس
می سوخت بین آتش این خانه معجرم

این زخمهاکنار،همین قاتل من است
می سوزم ازغریبی و غمهای شوهرم


مجموعه اشعار فاطمیه – مادر سادات را در خانه حیدر زدند

بت پرستان کعبه توحید را آذر زدند
روز روشن با لگد بیت خدا را در زدند

در مدینه هر چه گردیدند، گل پیدا نشد
جای گل با شاخه هیزم به زهرا سر زدند

روی ناموس خدا و دست شیطان وای من!
این جنایتْ پیشگان، سیلی به پیغمبر زدند

دست بابا بسته، مادر بر زمین افتاده بود
چار کودک مثل مرغ نیم بسمل پر زدند

روبهان دیدند شیر حق بود مأمور صبر
روی دست همسر او، ضربه محکم تر زدند

کاش بیرون مدینه یا میان کوچه بود
مادر سادات را در خانه حیدر زدند

بیشتر دردش به قلب زار دختر می نشست
ضربه هایی را که روی شانه مادر زدند

انبیا از درد پیچیدند در جنت به خویش
ضربه تا بر پهلوی صدیقه اطهر زدند

سوره کوثر به قتل فاطمه تفسیر شد
در حریم وحی سیلی بر رخ کوثر زدند

قصه مسمار را با کس مگو “میثم”، بدان
قلب زهرا سوخت برقلب علی خنجرزدند


مجموعه اشعار فاطمیه – بغض تو مانده در گلو

ای همه شب به گوش تو، گریه بی صدای من
مانده به سینه با نفس، ذکر خدا خدای من

اشک تو ریزد از بصر، بغض تو مانده در گلو
کشته مرا سکوت تو، گریه کن از برای من

هر نفسی که می کشم، آه تو خیزد از دلم
گشته علی علی علی زمزمه دعای من

عقده به سینه دارم و منع ز گریه می شوم
حبس شده است در گلو گریه های های من

کوه فراق و قدّ خم، موی سفید و عمر کم
عمْر برو که بعد از این مرگ بود دوای من

گریه دگر نمی کند باز ز کار من گره
غیر اجل دگر کسی نیست گره گشای من

ای به فدات هست من گو شکند دو دست من
یک سر موی تو اگر کم شود از تو وای من

من به کفم گرفته جان می دوم از قفای تو
زینب چارساله ات می دود از قفای من


مجموعه اشعار فاطمیه – حالا که عازم سفری پس مرا ببر

دیگر در آسمان امیدم ستاره نیست
انگار جز یتیم شدن راه چاره نیست

حالا که عازم سفری پس مرا ببر
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

معجر ز چهره باز کن امشب که بعد از این
فرصت برای دیدن روی ات دوباره نیست

جای سلام پلک به هم می زنی چرا
راهی برای حرف زدن جز اشاره نیست؟

این یادگارها که به من هدیه می دهی
در بینشان چرا اثر از گوشواره نیست؟

معلوم شد چرا ز کفن‌ها یکی کم است
سهمی برای آن بدن پاره پاره نیست…


مجموعه اشعار فاطمیه – کوچه‌های شهر همه گریه آورند

این شانه‌های خسته ی من ناتوان ترند
تا زیر بار حادثه طاقت بیاورند

در دست‌های خیبری ام جان نمانده است
بی‌قوت تو راه به جایی نمی برند

از مردمی که خنده به تنهایی‌ام کنند
تا کوچه‌های شهر همه گریه آورند

از احترام و عرض ارادت گذشته کار
مردم دگر سلام مرا هم نمی‌خرند

با زینب‌ات، حسین و حسن گریه می‌کنند
این کودکان غمزده محتاج مادرند

بانوی خانه، صبح شد، از جا بلند شو
تا در نگاه باز تو پر در بیاورند

خورشید تابناک مدینه طلوع کن
پای غروب چشم تو ارض و سما ترند

بال و پرت شکسته شد اما هنوز هم
این بال‌های زخمی تو سایه گسترند


مجموعه اشعار فاطمیه – گل بر سر جوانه خود دست می‌کشید

بلبل ز آشیانه خود دست می‌کشید
گل بر سر جوانه خود دست می‌کشید

چون ابر کز تمام خودش دست شسته بود
از اشک دانه دانه ی خود دست می کشید

حس کرد عمق کاریِ زخم غلاف را
وقتی که روی شانه ی خود دست می کشید

با مسح سر برای وضوی جبیره اش
بر جای تازیانه ی خود دست می کشید

این آخرین سلام نمازش فقط نبود
از آخرین بهانه خود دست می کشید


مجموعه اشعار فاطمیه – بانو سلام! نام تو را بوسه می زنم

بانو سلام! نام تو را بوسه می زنم
چون زخم، التیام تو را بوسه می زنم

با شعر آمدم به تماشای نام تو
آئینه بوی ماه گرفت از کلام تو

حس می‌کنم به غربت خود خو گرفته‌ای
ای کشتی نجات! که پهلو گرفته‌ای

در پشت در، هجوم خطر را چه می کنی؟
با آتشی که سوخته در را چه می کنی؟

در می‌زنند و پشت در آتش به پا شده ست
یکباره کوهِ زمزمه ها بی صدا شده ست

انگار زخم و کینه دهان باز کرده است
حجم هجوم، ممتد بی منتها شده ست

تکلیف یک کبوتر پهلوشکسته چیست؟
وقتی در آشیانه‌اش آتش به پا شده ست

با خود به کوچه های عزا می کشی مرا
بانوی بی نشان! به کجا می کشی مرا؟

هرچند شهر، یکسره بیگانگی کند
آتش به گرد شمع تو پروانگی کند

شبگرد کوچه های جهانم گذاشتی
با داغ تازه ای که به جانم گذاشتی

در باغ شب، شکفتن زهرایی ات چه شد؟
دستان گرم اُمّ ابیهایی ات چه شد؟

دستت کبود می شود و تار می شوم
هر سال با عزای تو تکرار می شوم

با خود به کوچه های عزا می کشی مرا
بانوی بی نشان! به کجا می کشی مرا؟


مجموعه اشعار فاطمیه – حال او بسکه وخیم است مداوا نشود

رو گرفتی که کبودی تو پیدا نشود
باعث رنجش زخم دل مولا نشود

سر سجاده دعا کرده حسن آهسته
بی کسی کاش نصیب دل بابا نشود

ز دهان زن همسایه شنیده زینب
حال او بسکه وخیم است مداوا نشود

بشکند دست مغیره که به قنفذ میگفت
آنقدر ضربه شدید است که او پا نشود

پسرش دید غم کوچه و غصب فدکش
به گمانم که دگر عقده ی او وا نشود

چه سرش آمده مرگش ز خدا می خواهد
گذرش کاش دگر سمت گذرها نشود

حال او زار و خراب است بمیرم ای وای
دیگر از بستر بیماری خود پا نشود


مجموعه اشعار فاطمیه – ما ریزه خوارِ سفره ی احسان حیدریم

جایی که اعتبار گدا فرق میکند
حتماً اصول جود و سخا فرق میکند

در خانه ی محقٌر زهرای مرضیه
با آفتابْ…نوعِ عطا فرق میکند

ما ریزه خوارِ سفره ی احسان حیدریم
پس نحوه ی ارادت ما فرق میکند

حقِ کتاب و آل نبی چون ادا نشد
بغض نبی و رنگ کسا فرق میکند

وقتی ملیکه ای ز زمین میشود جدا
یعنی که حکم وطرح قضا فرق میکند

این روزها که حال مادرمان روبراه نیست
شرح شراره های عزا فرق میکند

حال و هوای بیت علی درد و ماتم است
درد و عزای آل عبا فرق میکند

سیلی شود نصیب تمامیِ مادران؟
یا احترام فخر نسا فرق میکند؟

میخ در است و سینه ی زهرا و شعله ها
این شعله ها به کرببلا فرق میکند…


مجموعه اشعار فاطمیه – با درد سینه ام نفسی گاه می کشم

هر شب که آه تا به سحر گاه می کشم
با اشک شعله بر جگرِ ماه می کشم

تا باز هم به شِکوه نگویند بس کنم
آهسته گریه می کنم و آه می کشم

از رنگِ سرخِ بستر و از پیچ و تاب من
فهمیده زینبم غم جانکاه می کشم

تا این درشکسته، به لبخند وا کنم
خود را به خاک این ره کوتاه می کشم

بازو اگر مدد کُنَدَم دور از همه
آبِ وضوی آخرم از چاه می کشم

با نیمه جانی ام شبِ خود صبح می کنم
با درد سینه ام نفسی گاه می کشم


مجموعه اشعار فاطمیه – کنار بسترش تا صبحدم او را دعا کردم

چرا مادر نماز خویش را بنشسته می خواند؟!
ز فضّه راز آن پرسیدم و گویا نمی داند!

نفَس از سینه اش آید به سختی، گشته معلومم
که بیش از چند روزی پیش ما، مادر نمی ماند!

به جان من، تو لب بگشا مرا پاسخ بده فضّه!
که دیده مادری از دختر خود رو بپوشاند؟!

الهی! مادرم بهر علی جان داد، لطفی کن
که جای او، اجل جان مرا یکباره بستاند!

به چشم نیمْ باز خود، نگاهم می کند گاهی
کند از چهره تا اشک غمم را پاک و نتواند!

دلم سوزد بر او، امّا نمی گریم کنار او
مبادا گریه من، بیشتر او را بگریاند!

کنار بسترش تا صبحدم او را دعا کردم
که بنشیند، مرا هم در کنار خویش بنشاند

بسی آزار از همسایگانش دید و، می بینم
دعا درباره همسایگانش بر زبان راند!

چه در برزخ، چه در محشر، چه در جنّت، چه در دوزخ
به غیر از وصف او، « میثم » نمی خواند…


مجموعه اشعار فاطمیه – بگذار تا بمیرد، زین باغ پربگیرد

بیمارت ای علی جان، جز نیمه جان ندارد
میلی به زنده ماندن، در این جهان ندارد

غم چون نسیم پائیز، برگ و بر مرا ریخت
این لاله ی بهاران، غیر از خزان ندارد

بگذار تا بمیرد، زین باغ پربگیرد
مرغی که حق ماندن در آشیان ندارد

خواهم که اشک غربت، از چهره ات بگیرم
شرمنده ام که دیگر، دستم توان ندارد

بگذار کس نداند در پشت در چه بگذشت
من لب نمی گشایم محسن زبان ندارد

هر کس سراغم آمد با او بگو که زهرا
قدرش عیان نگردید، قبرش نشان ندارد

شهری که در امانند حتی یهود در آن
در بین خانه خود زهرا امان ندارد

ای ناله ها برآئید، ای لاله ها بریزید
گلزار وحی دیگر، سرو روان ندارد

روز جزا مسلم گیرد دست میثم
زیرا پناه غیر از ما خاندان ندارد


مجموعه اشعار فاطمیه – علی از چشم زهرا چشم خود را بر نمی دارد

به بستر فاطمه افتاده و، مولا پرستارش
ببین حال پرستارو، مپرس احوال بیمارش

کسی از آشنایان هم به دیدارش نمی آید
بود چشمش به در،تا کی اجل آید به دیدارش؟

علی از چشم زهرا چشم خود را بر نمی دارد
مجسم می کند عشق و فداکاری و ایثارش

کند اشک علی راپاک با دستی که بشکسته
نخواهد اشک مظلومی فرو ریزدبه رخسارش

علی گه دربغل زانو، گهی سر بر سر زانوست
تو گویی از جدایی می کند زهرا خبردارش

به زحمت واکند چشم و،به سختی می نهد برهم
رمق رفته دگر ازدیده ی تا صبح بیدارش


مجموعه اشعار فاطمیه – عاقبت داغ و غم و درد کند نابودم!

من بیمار، مداوا نکند خوشنودم
غم طبیبم شده و مرگ شده بهبودم

هیچ کس نیست، که باری ز دلم بردارد
عاقبت داغ و غم و درد کند نابودم!

اشک بس ریخته ام، هرکه ببیند گوید
سرو بشکسته ی خم گشته، کنار جویم!

گه ز حق، مرگ طلب می کنم و گه گویم
کاش می بودم و غمخوار علی می بودم

زیر این چرخ علی دوست تر از فاطمه نیست
سند مستندم: بازوی خون آلودم!

من نفس می زدم و او کف افسوس به هم
من چه سان گویم و او چون شنود بِدرودم؟!

ای اجل! پا به سر من ز محبت بگذار!
جز تو کس نیست که از لطف کند خوشنودم.


مجموعه اشعار فاطمیه – سرو خرامان علی!

رخ مپوشان ز من و فرصت دیدار مگیر
ماه رخسار علی! دست به رخسار مگیر

تو بر این سوخته گلزار، صفا می بخشی
همه ی عشق و صفا را تو ز گلزار مگیر

تو ره اینگونه مرو، سرو خرامان علی!
پیش چشمان علی،دست به دیوار مگیر

گل صد برگ علی، آرزوی مرگ مکن
دست خود را به سوی خالق دادار مگیر

زانوی غم به بغل داشتنم دیدنی است
لحظه ای چشم ز دیدار من، ای یار!مگیر

همه شب تا به سحرگاه پرستار توام
تو به جان کندن خود جان پرستار مگیر


مجموعه اشعار فاطمیه – بوسد کبودی های روی مادرش را

آهسته می شوید یگانه همسرش را
با آب زمزم آیه های کوثرش را

آهسته میشوید غریب شهر یثرب
پشت و پناه و تکیه گاه و یاورش را

تنها کنار نیمه های پیکر خود
می شوید امشب نیمه های دیگرش را

آهسته می شوید مبادا خون بیاید
آن یادگاری های دیوار و درش را

پی می برد آن دست های مهربانش
بی گوشواره بودن نیلوفرش را

می گوید اما باز مخفی می نماید
با آستینی بغض های حنجرش را

در خان ه‌ی او پهلوی زهرا ورم کرد
حق دارد او بالا نمی گیرد سرش را

با گریه های دخترانه زینب آمد
بوسد کبودی های روی مادرش را

برشانه های آفتابی اش گرفته
مهتاب هجده ساله‌ی پیغمبرش را

دور از نگاه آسمانها دفن میکرد
در سرزمینهای سؤالی همسرش را


مجموعه اشعار فاطمیه – شهریاران جهان را به گدایی نپذیرد

مصطفی جان جهان است و بود فاطمه جانش
زهی آن جان گرامی که فدا باد جهانش

آنکه جبریل، گَه خواندن اوصاف جلالش
لرزد و تاب تکلّم دهد از دست، زبانش

عقل کل، صورت او سینۀ او بوسد و بوید
که بود روی خدایش که بود بوی جنانش

آسمان گو بشکافد جگر دشمن او را
که شهاب آمده پیکان و هلال است کمانش

شهریاران جهان را به گدایی نپذیرد
آن گدایی که در خانۀ زهراست مکانش

می نهد پای جلالت به سر بال ملائک
ناقۀ او که بود در کف جبریل عنانش

انّما آیه ای از قصّۀ تطهیر و جودش
هل اتی سوره ای از دادن یک قرصۀ نانش

تا ننازد به خود آدم که منم اشرف عالم
حق به گلزار جنان فاطمه را داد نشانش

فخر موسی است که در دست عصا گیرد و آید
به بیابان مدینه، شود از شوق شبانش

چه بگویم به مدیحش چه بخوانم به ثنایش
که خدا کوثر و تطهیر فرستاده به شانش

در صف حشر بگو شعله کشد آتش دوزخ
شیعۀ فاطمه در دست بود خطّ امانش

این همان سّر خدائی ست که از کلّ خلایق
داشته پیش تر از خلق، خداوند نهانش

اوست آن لیلة قدری که کَسَش قدر نداند
گر چه گردند زمان ها همه شهرِ رمضانش

این همان است که مرهون کرم بوده و باشد
همه آباء جهان و همه ابناء زمانش

خانۀ شیر خدا محو دعا مات نمازش
مسجد ختم رسل مات سخن محو بیانش

آن که افکنده علی را زکلامش به تحیّر
چون شناسند به علم و خرد و وهم و گمانش

عرش و فرش و ملک و جنّ و بشر حوری و غلمان
همه گویند ثنا هم به نهان هم به عیانش

ادامه دارد…


مجموعه اشعار فاطمیه – دین بود زنده به خُلق نبی و بازوی حیدر

گر به حیدر نگری همسر او دار و ندارش
ور زاحمد شنوی دختر او روح و روانش

دین بود زنده به خُلق نبی و بازوی حیدر
هر دو نازند به زهرا که هم این است و هم آنش

ریزد از دوستی فاطمه، باران معاصی
همچو نخلی که سرازیر شود برگ خزانش

میهمانخانه زهراست همه عالم هستی
که نشستند همه خلق خدا بر سر خوانش

رحمت و عفو خدا دور زند گرد سر او
که بود روز جزا چشم محمّد نگرانش

کاهی از محنت او را نکند کوه تحمّل
که بهم میشکند قامت از این بار گرانش

صلوات همه از پیر و جوان تا صف محشر
به علی بی ابیطالب وزهرای جوانش

مصطفی دل دهد از دست که هنگام تکلم
شنود بوی خدا از نفس مشک فشانش

مسجد و کوچه و خانه همه جا سنگر او شد
داشت تا جان به کف و بود به تن تاب و توانش

به علی دوستی فاطمه نازم که در این ره
مانده بر سینه و بازو دو مدال و دو نشانش

اسوۀ شیعه بود فاطمه در خطّ ولایت
تا به دل شوق نماز است و به لب بانگ اذانش

شیعۀ فاطمه آن است که پیوسته بجوشد
خون زهرا و حسین بن علی در شرَیانش

شیعۀ فاطمه از سیلی باطل نهراسد
گِرد حق گردد و باکی نبود از سر و جانش

شیعه خاک قدم آل علی را نفروشد
گو جهان را همه بخشند کران تا به کرانش

پدر و مادر و ذریِّۀ ما تا صف محشر
به فدای پدر و شوهر و مام و پسرانش

(میثم) این گونه حمایت کند از مکتب زهرا
تا بود طبع و بیان و قلم و دست و زبانش


مجموعه اشعار فاطمیه – مـرا به طــور نهانی شبانه غسل بده

امام خانه ‌نشین مدینه! شوهر من
حلال کن که رسیده است روز آخر من

مـرا به طــور نهانی شبانه غسل بده
اگرچه آب شده مثل شمع، پیکر من

سیاهی بدن و صورت کبود مرا
خدا کند کـه نبیند خدیجه، مادر من

ازاین به‌بعد شود خانه جای ماتم تو
به جای مادر خود چارساله دختر من

هنوز حامی تو چشم خود نبسته علی!
چرا غریب نشستی کنار بستر من؟

سکوت و صبر تو آتش زده است بر جگرم
چقدر صبر؟ کمی گریه کن به خاطر من

برای یاری تو بین آن در و دیوار
کسی نبود به جز محسن تو یاور من


مجموعه اشعار فاطمیه – زینبم کوچه نرو، کوچه ندارد امنیت

کوچه را جارو زد و خاکسترش را جمع کرد
تکه های مانده از بال و پرش را جمع کرد

روی خاک کوچه پر بود از ردِ خونش هنوز
خاک های پر ز خون پیکرش را جمع کرد

یادش آمد آن دوشنبه فاطمه افتاده بود
فضه آمد، همسرِ پشت درش را جمع کرد

تا نماند چادرش خاکی به زیر دست و پا
زینب آمد زود آنجا چادرش را جمع کرد

«زینبم کوچه نرو، کوچه ندارد امنیت»
از میان دست و پاها ، دخترش را جمع کرد

فاطمه با پیکری مجروح آمد کوچه، تا …
مرتضی تنها نباشد، خاطرش را جمع کرد

بعد از آن روز دوشنبه، مرتضی در خانه ماند
چون جنینی بین زانوها سرش را جمع کرد

تا نگیرد بغض های زینب از او صبر را
اشک های چشم خیس دخترش را جمع کرد

جای خالی مانده ی زهرا قرارش را گرفت
من نمی دانم چگونه بسترش را جمع کرد؟

آه زهرا بی اثر هرگز نبوده، چون خدا
از میان بی وفاها ، کوثرش را جمع کرد


مجموعه اشعار فاطمیه – با یک لگد زمین زد بانوی بانوان را

آتش زدند در باغ ای وای آشیان را!
در خاک و خون کشیدند زهرای نوجوان را

در پشتِ در فتاده از ضرب آن لگدها
پرپر نمود آخر آن غنچه ي نهان را

بار دگر لگد زد بر درب و در پی آن
بگرفت میخ سوزان بر سینه اش مکان را

چون نامه ي فدک را آن نانجیب میخواست
مانع شد از گرفتن،‌ سیلی زد ارغوان را

در آن زمان که بردند میر عرب ز خانه
بر دست و گردن او بستند ریسمان را

آمد که گیرد آن یاس دامان همسرش را
آن دیو گفت قنفذ بازو بکن نشان را

زد با غلاف شمشیر بر کتف نازنینش
از آه او کشاندند بر خاک آسمان را

با تازیانه ي خود زد تا مانعش بگردند
با یک لگد زمین زد بانوی بانوان را

بیهوش گشت مهتاب، حیدر نداشت یاور
بگرفت اشک حلقه، اطراف دیدگان را

سر داد ناله حیدر از ظلم رفته بر او
وز چشمه کرد جاری چندی دُرِ روان را

با درد و غم نگه کرد بر روی ماه و آنگاه
در پرنیان بپیچید آن گنج شایگان را

آلاله ها صدا کرد حیدر برای تودیع
بر پیکرش فتادند جُستند باغبان را

پرپر زدند از غم ناگه ندایی آمد
حیدر! ز روی مادر بردار نوگلان را

خورشید خانه خاموش از ظلم آن ددان شد
بردند ناکسان از دارالامان امان را


مجموعه اشعار فاطمیه – ای خوانـده خـدا مدح تو را بهر پیمبر

ای خوانـده خـدا مدح تو را بهر پیمبر
وصف تو درخشیده به تطهیر و به کوثر

راضیــه و مرضیـه و صدیقــه، زکیّه
منصـورۀ معصومـه و زهرای مطّهر

هم وجه خدایی تو و قرآن محمّد
هم دست یداللهی و هم حامی حیدر!

هم مام دو عیسایی و هم مام دو مریم
هـم برتــری از آسیـه و مریم و هاجر

بر دست تو ای دست خدا! خواجۀ لولاک
یک بـار نـه صـد بـار زنـد بـوسه مکرر

انسیّــۀ حــورایی و حــوریّۀ انســی
با این همه می‌بینمت از هر دو فراتر

گویند: دمـد بـوی بـهشت از نـفس تو
والله بــهشت از نـفس تـوست معطر

میکـال، جلــودار تــو در روز قیــامت
جبریــل، علمــدار تـو در عرصۀ محشر

هم خانه تو مشرق دو ماه و دو خورشید
هــم دامـن پاکـت، فــلک یــازده‌اختر

ایـن ذات الهـی است کـه نازد به حسینش
این شخص حسین است که نازد به تو مادر

ای دور سرت قلبِ نبی گشتـه! بگردان
ما را ز کــرم دور ســر فضــه و قنبر

بر عرش خـدا هشت ملک آمده حامل
در خیـل مـلَک چار ملَک آمده سرور

آن چار، گرفته به سویت دست توسل
وینِ هشت، نهادند به خاک قدمت سر


مجموعه اشعار فاطمیه – از آن دانه بهشت آغاز شد، ریحانه ریحانه

زنی از خاک، ‌از خورشید، از دریا،‌ قدیمی‌تر
زنی از هاجر و آسیه و حوا قدیمی‌تر

زنی از خویشتن حتی، از أعطینا، قدیمی‌تر
زنی از نیّت پیدایِش دنیا، قدیمی‌تر

که قبل از قصۀ ‌«قالوا بلی» این زن بلی گفته‌ست
نخستین زن که با پروردگارش یا علی گفته‌ست

ملائک در طواف چادرش، پروانه پروانه
به سوی جانمازش می‌رود سلانه سلانه

شبی در عرش از تسبیح او افتاد یک دانه
از آن دانه بهشت آغاز شد، ریحانه ریحانه

نشاند آن دانه را در آسمان با گریه آبش داد
زمین خاکستری بود، اشک او رنگ و لعابش داد

شگفتا فاطمه! یا للعجب! واحیرتا! زهرا
چه می‌فهمم من از زهرا و ما أدراک ما زهرا!

مرا در سایۀ خود بُرد و جوهر ریخت در شعرم
رفوی چادرش مضمون دیگر ریخت در شعرم

مدام او وصله می‌زد، وصلۀ دیگر بر آن چادر
که جبرائیل می‌بندد دخیل پر بر آن چادر

ستون آسمان‌ها می‌گذارد سر بر آن چادر
تیمّم می‌کند هر روز پیغمبر بر آن چادر

همان چادر که مأوای علی در کوچه‌ها بوده‌ است
کمی از گرد و خاکش رستخیز کربلا بوده‌ است

ادامه دارد…


مجموعه اشعار فاطمیه – صدای گریه می‌آید به گوشش از در و دیوار

غمی در جان زهرا می‌شود تکرار در تکرار
صدای گریه می‌آید به گوشش از در و دیوار

تمام آسمان‌ها می‌شود روی سرش آوار
که دارد در وجودش روضه می‌خواند کسی انگار

برایش روضه می‌خواند صدایی در دل باران
که یا أماه! أنا المظلوم، أنا المقتول، أنا العطشان

صدای کودکش آمد، تمام عرش جان دادند
ملائک یک به یک گهوارۀ او را تکان دادند

صدای گریه آمد، مادرم می‌سوخت در باران
برای کودک خود پیرُهن می‌دوخت در باران

وصیت کرد مادر، آسمان بی‌وقفه می‌بارید
حسینم هر کجا خُفته، قدم آرام بردارید!

تن او را به دست ابری از آغوش بسپارید
جهان تشنه‌ است، بالای سر او آب بگذارید

زمان رفتنش فرمود: می‌بخشید مادر را
کفن‌هایم یکی کم بود، می‌بخشید مادر را

بمیرم بسته می‌شد آن نگاه آهسته آهسته
به چشم ما جهان می‌شد سیاه آهسته آهسته

صدای روضه می‌افتد به راه آهسته آهسته
زنی آمد به سوی قتلگاه آهسته آهسته

بُنَّیَ تشنه‌ای مادر برایت آب آورده…


مجموعه اشعار فاطمیه – اشک تو ریزد از بصر، بغض تو مانده در گلو

ای همه شب به گوش تو، گریه بی صدای من
مانده به سینه با نفس، ذکر خدا خدای من

اشک تو ریزد از بصر، بغض تو مانده در گلو
کشته مرا سکوت تو، گریه کن از برای من

هر نفسی که می کشم، آه تو خیزد از دلم
گشته علی علی علی زمزمه دعای من

عقده به سینه دارم و منع ز گریه می شوم
حبس شده است در گلو گریه های های من

کوه فراق و قدّ خم، موی سفید و عمر کم
عمْر برو که بعد از این مرگ بود دوای من

گریه دگر نمی کند باز ز کار من گره
غیر اجل دگر کسی نیست گره گشای من

ای به فدات هست من گو شکند دو دست من
یک سر موی تو اگر کم شود از تو وای من

من به کفم گرفته جان می دوم از قفای تو
زینب چارساله ات می دود از قفای من

من به تو اشک داده ام من به تو سوز داده ام
“میثم” از آن فشانده ای خون جگر به پای من

مجموعه اشعار فاطمیه – در بین کوچه های مدینه شهید شد

در بین کوچه های مدینه شهید شد
آن مادری که یک شبه مویش سپید شد
در، هم زبان به شکوه گشود و در آن غروب
آتش برای فتح حریمش کلید شد
درگیر و دار جزر و مد تازیانه ها
باران لطف اهل مدینه شدید شد
ریشه دواند در دل دین انحراف ها
دستان کینه نیز بر علت مزید شد
تا منبر رسول خدا «صلی الله علیه و آله» نیم قرن بعد
جای شراب خواری ده ها یزید شد
آری حسین فاطمه «علیه السلام» در قتلگاه نه!
در بین کوچه های مدینه شهید شد

مجموعه اشعار فاطمیه – باز این چه شورش است

شاعر برای فاطمیه کم می آورد

هر بیت یک مصیبت اعظم می آورد

از کوچه های سینه زنی رد که می شوم

یک خاطره ز کوچه به یادم می آورد

باز این چه شورش است که در کوچه های شهر

حال و هوای ماه محرم می آورد؟


مجموعه اشعار فاطمیه – بوی جبریل

چند بیت از چهار پاره ای قدیمی که مستعد مطلع شدن به طور جداگانه هستند:

بوی جبریل می دهد این دراز ملاقات پر جبرائیل

خوانده پشتش همیشه اذن دخول تا بگیرد اجازه میکائیل

دشمن از هر طرف که می دیدی هیزم و چوب و خار می آورد

بغض حیدر شدیدتر ز طناب بر گلویش فشار می آورد


مجموعه اشعار فاطمیه – فاطمیه آمد

فاطمیه آمد و آن همدم و مونس کجاست؟

شمع می پرسد ز پروانه گل نرگس کجاست؟

در عزای مادرت یا بن الحسن «علیه السلام» یک دم بیا

تا نپرسند این جماعت صاحبِ مجلس کجاست؟


مجموعه اشعار فاطمیه – غمی بزرگتر از انتظار دلبر نیست

پَرِ سپید ِکبوتر میان دریا سوخت

دلی که منتظرش بود در تماشا سوخت

قرار بود دوباره به لانه برگردد

ولی پرستوی پر بسته بی محابا سوخت

غمی بزرگتر از انتظار دلبر نیست

خبر دهید به مجنون قصه لیلا سوخت

بدون هیچ گناهی به غم اسیر شدند

بدون هیچ گناهی دوباره دل ها سوخت

شمیم سوختن از فاطمیه می آید

میان آن در و دیوار خانه زهرا «علیها السلام» سوخت …


مجموعه اشعار فاطمیه – ما از قدیم در به در فاطمیه ایم

ما از قدیم در به در فاطمیه ایم

پرچم به دست پشت در فاطمیه ایم

تا روز حشر سینه زن مادر حسن «علیه السلام»

مثل حسین «علیه السلام»، خون جگر فاطمیه ایم


مجموعه اشعار فاطمیه – پس لااقل به خاطر اين دخترم مرو

ای آفتاب روشنم، ای همسرم مرو

این گونه از مقابل چشم ترم مرو

با تو تمام زندگیم بوی سیب داشت

ای میوه بهشتی پیغمبرم مرو!

جان مرا بگیر خداحافظی مكن

از رو به روی دیده ناباورم مرو

تا قول ماندن از تو نگیرم نمی روم

ای سایه بلند سرم، از سرم مرو

لطف شب عروسی دختر به مادر است

پس لااقل به خاطر اين دخترم مرو


مجموعه اشعار فاطمیه – بغل کرده زانویِ غم رو

دوباره شب و حیدر و فاطمه «علیهما السلام»

در خونه ها رو می بندن همه

جوابِ علی «علیه السلام» رو نمی دن که هیچ

به اشکایِ زهرا «سلام الله علیها» می خندن همه

بغل کرده زانویِ غم رو … ولی

نگاهش سویِ ذوالفقار علی «علیه السلام»

می گه فاطمه «علیه السلام»: «یا علی چاره کن!»

آخه صبرم اندازه داره علی …

باید فاطمه «علیها السلام» مثل حیدر «علیه السلام» بشه

اونم فاتح بدر و خیبر بشه

توی کوچه ها در کنار حسن «علیه السلام»

باید یاسِ نیلی پرپر بشه

یه گوشواره افتاده تو کوچه ها

یه مادر که گم می کنه راهشو

دیگه بعد اون روز توی خونه هم

می پوشونه اون صورتِ ماهشو

الهی بمیرم برات فاطمه «علیها السلام»

چرا تو چشات آیه های غمه

چرا روتو می گیری از شوهرت

مگه محرمت دیگه نامحرمه؟

نرو پشتِ در ای پرستوی من

نمی خوام تو پاسوز حیدر بشی

نمی خوام تو یک عمرافسوس و آه

برای شب و روز حیدر بشی

یه دستت به پهلو یه دستت به من

با دستای بسته منو می برن

تو با تازیانه زمین می خوری

منو با خجالت زمین می زنن

بمیرم که بار سفر بسته ای

که آیینه آیینه بشکسته ای

دعای تو عجل وفاتی شده

بمیرم که از زندگی خسته ای

خداحافظ ای سوره کوثرم

خداحافظ ای غنچه پرپرم

خداحافظ ای یاس نیلی شده

خداحافظ ای مهربان همسرم

شاعر: ابراهیم زمانی


مجموعه اشعار فاطمیه – در زیر طاق عرش خدا ناله می زنیم

با «یا حسین» عشق خود آغازکرده ایم

پای ضریح، عقده دل باز کرده ایم

ما در غدیر، مهر علی «علیه السلام» را برای خود

در بانک فاطمیه پس انداز کرده ایم

در زیر طاق عرش خدا ناله می زنیم

زیر طلای شهر دل آواز کرده ایم

حق دارد این کبوتر ایوان مرتضی «علیه السلام»

ما بر زمین نشسته و پرواز کرده ایم

نام نجف که باعث مستی ما شده

اصلا گمان مَبَر که خود اعجاز کرده ایم

ما با نفس کشیدن مولا معطریم

مستی ز بوی باده شیراز کرده ایم


مجموعه اشعار فاطمیه – شیعه را دشمنان خود خواندند

هر چه گفتند در فضای سکوت

گِله کردیم به خدای سکوت

هر چه کردند حیله و نیرنگ

ما نشستیم در هوای سکوت

تهمت و افترا به ما بستند

شکوه کردیم با صدای سکوت

لحظه لحظه پر از مطاع شد

لحظه های پر افترای سکوت

طعن و لعن است کارشان اما …

ایستادیم پا به پای سکوت

شیعه را دشمنان خود خواندند

ناله کردیم با نوای سکوت

وحدت شیعه را به هم زده اند

فاطمیه شده است جای سکوت

وحدت دشمنان مهمتر شد

وحدت شیعه شد فدای سکوت

ساکتانیم در مقابلشان

درد شیعه است و این دوای سکوت

شاعر: محمدعلی محسنی


مجموعه اشعار فاطمیه – پس با لگد وارد شدن اشکال دارد …!

این گریه های بی سخن اشکال دارد؟

یا این که چشمان حسن «علیه السلام» اشکال دارد؟

هر روز می شویی سه دفعه پیرهن را

زهرا «علیها السلام» مگر این پیرهن اشکال دارد؟

گفتی: بزن، باشد، ولی دست علی «علیه اسلام» را

بستن جلوی چشم من اشکال دارد

وقتی که می دانی کسی پشت دری هست

پس با لگد وارد شدن اشکال دارد …!

یعنی نمی دانست با آن دست سنگین

سیلی زدن در گوش زن اشکال دارد؟

سخت است در شب دفن کردن، آه اما

دفن جنازه بی کفن اشکال دارد …

یک جای دیگر هم زن غساله می گفت:

من مطمئنم این بدن اشکال دارد …!!!

شاعر: مجتبی خرسندی


مجموعه اشعار فاطمیه – در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

حتما این شعر حمیدرضا برقعی رو شنیدید که در وصف عاشوراست. باکمی تغییر برای ایام فاطمیه آمادش کردیم.

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه هاست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب قافیه را در خفا گذاشت

یک بیت بعد واژه فاطمیه آمده

انگار اشک خدا هم در آمده

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد تمام دین و زمان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک گوشواره را رها کشید

او را چنان عاشق و بی ریا کشید

حتی براش خاک قبر را صبا کشید

در خون کشید قافیه ها را، حروف را

از بس که گریه کرد تمام غروب را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه به دست نبی «صلی الله علیه و آله»

بالا گرفته کار، امانت پسش داده ولی

بر اوج قبر گرم طلوعی دوباره شد

شکوایه تنظیم شد و به نبی حواله شد

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن …

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن …

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن …

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن …

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ ‌کس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس …


مجموعه اشعار فاطمیه – متولد شده عشق توام بی بی جان

من غلامی ز غلامان توام یا زهرا «سلام الله علیها»

مستمندی به سر خان توام یا زهرا «سلام الله علیها»

از زمانی که به خود آمده ام، فهمیدم

خاطرآشفته و حیران توام یا زهرا «سلام الله علیها»

من دعا بودم ز روز ازل بر لب تو

ذکری از نیمه سوزان توام یا زهرا «سلام الله علیها»

متولد شده عشق توام بی بی جان

آه پرورده دامان توام یا زهرا «سلام الله علیها»

بیت الاحزان دلم شاهد اشک سحرت

اشک آن دیده گریان توام یا زهرا «سلام الله علیها»

از ازل لطف تو شد شامل حالم آری

تا ابد در خور احسان توام یا زهرا «سلام الله علیها»

شد یهودی ز نخ چادرت اسلام شناس

فخرم این بس که مسلمان توام یا زهرا «سلام الله علیها»

ای یتیمان مدینه همه از پخت تو سیر

طالب لقمه ای از نان توام یا زهرا «سلام الله علیها»

شاعر: محمدتقی میرشفیعی


دسترسی سریع و آسان به راهکار و محتوا برای مناسبت‌های نیمه شعبان، غدیر، محرم و فاطمیه
برای مطالعه و مشاهده مطالب خدمتگزاران میتوانید به فهرست مطالب در زیر مراجعه نمایید.

فهرست مطالب محرم فهرست مطالب فاطمیه فهرست مطالب نیمه‌شعبان فهرست مطالب غدیر کتابخانه خدمتگزاران

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا