غدیرآثار نوشتاری و اجرایی غدیربزرگسالمتن شعر ، سرود غدیرمتنیمخاطبیننوجواننوع محتوا

مجموعه شعر غدیر تا مباهله

مجموعه شعر غدیر تا مباهله

مجموعه شعر غدیر تا مباهله ، شامل چندین شعر از شاعران و عاشقان اهل بیت علیهم السلام که توسط تیم خدمتگزاران جمع آوری و در اختیار شما بزرگواران قرار داده شده، تا بتوانید از آنها در مکان های مختلف استفاده نمایید.


مجموعه شعر غدیر تا مباهله شماره 1 – مهر فروزان

وضو بگیرم در حال روزه با تکبیر
کنم مباهله با دشمنان حیّ قدیر

زبان حق شوم و آیۀ مباهله را
به شأن فاطمه و شوهرش کنم تفسیر

ز قول دوست و دشمن شنو که این آیه
به وصف اهل کسا از خدا شده تعبیر

محمد و علی و فاطمه، حسین و حسن
که پنج در عددند و یکی چو حیّ ّقدیر

پی مباهله کردند، روی در صحرا
یکی چو مهر فروزان چهار ماه منیر


شعر غدیر تا مباهله شماره 2: آيه مباهله

فتاد چشم نصارا به آن خدارویان
که نور طلعتشان گشته بود عالم گیر

مسیحیان پی نفرین پنج تن دیدند
که نیست غیر هلاکت برایشان تقدیر

همه به خاک قدوم پیمبر افتادند
که ای ز جانب حق خلق را بشیر و نذیر

به حضرت تو نصاری تمام تسلیم اند
که تو بلند مقامی و ما تمام حقیر

هزار مرتبه نفرین به دشمنان علی
که می کنند در این آیه حیله و تزویر

کنند فضل علی را به دشمنی انکار
خدای نگذرد از این خطا و این تقصیر

چرا شدند فراری از این حقیقت محض
چرا به سلسلۀ نفس خود شدند اسیر


مجموعه شعر غدیر تا مباهله شماره 3: فضائل علی علیه السلام

قسم به جان علی منکر مباهله را
خدای لعن نموده، پیمبرش تکفیر

گرفتم آنکه شود خصم منکر خورشید
کجا به تابش انوار آن کند تأثیر

فضائل علی از حد بود فزون چه زیان
که بر مباهله منکر شوند یا به غدیر

علی کسی است که در جنگ بدر شد پیروز
خدا به جنگ احد می دهد به او شمشیر

علی است فاتح احزاب و فاتح خیبر
علی است تیرالهی به قلب خصم شریر

علی است بت شکن کعبه روی دوش رسول
علی به بیشۀ اسلام شد خروشان شیر

علی به جای نبی خفت و جان گرفت به دست
کسی نیافت چو او این چنین مقام خطیر

حدیث منزلة چون آفتاب می تابد
به این دلیل علی بعد مصطفاست امیر

وصی احمد مرسل کسی بود «میثم»
که در تمام فضایل ورا نبود نظیر


شعر غدیر تا مباهله شماره 4: اعجاز خلقت

مولای ما نمونه ی دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب در قلعه کنده است…
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرِئیل واژه ی بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است

این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است


مجموعه شعر غدیر تا مباهله شماره 5: غدیر اکمال دین

تا شد به روی دست نبی (صلی الله علیه و آله) مرتضی (علیه السلام) بلند
شد رايتِ جلال خدا برملا بلند

بشنيد چون كه نغمه «يا ايها الرسول»
گرديد منبری همه از پشته ‌ها بلند

مرآتِ پاك لم‌يزلی، آيتِ جَلی
شد بر سريرِ دست حبيب خدا بلند

آيين پاك ختم رسل ناتمام بود
گر بر نمی ‌شد آن مه برج وِلا بلند

هنگامه شد به كوری چشمان دشمنان
شد بانگ مرحبا ز همه ماسِوی بلند

خورشيدِ دين، سپهر يقين، ختم مرسلين
شد زين سبب ميان همه انبيا بلند

تا شد به عرش دست نبی ماه عارضش
شد اين ندا ز بارگه كبريا بلند

تكميل شد شريعت پاك محمدی
چونان كه گشت دين خدا را لوا بلند


شعر غدیر تا مباهله شماره 6: یار احمد (صلی الله علیه و آله)

باید که تو را حضرت منان بنویسد
در حد قلم نیست که قرآن بنویسد

هر دست گدایی که به سوی تو دراز است
مفهوم قنوتی است که در بین نماز است

سمت حرم توست دلم باز روانه
«ای تیرِ غمت را دل عشاق نشانه»

ایوان دلم خاک، طلایی بده مولا
قدری به من خسته بهایی بده مولا

تکفیر نما عقربه ی قبله نمارا
چون اوست که سمت تو نشان داده خدا را

احمد (صلی الله علیه و آله) به خدا غیر علی (عليه السلام) یار نمی خواست
پیغمبر ما همسفر غار نمی خواست

رفتند به بیراهه و خوردند به بن بست
«تا بوده علی (عليه السلام) بوده و تا هست علی (عليه السلام) هست»⁣


مجموعه شعر غدیر تا مباهله شماره 7: غدير می ‌آيد

صدای كيست چنين دلپذير می ‌آيد؟
كدام چشمه به اين گرمسير می ‌آيد؟

صدای كيست كه اين گونه روشن و گيراست؟
كه بود و كيست كز اين مسير می ‌آيد؟

چه گفته است مگر جبرئيل با احمد؟
صدای كاتب و كِلكـِ دبير می ‌آيد

خبر به روشنی روز در فضا پيچيد
خبر دهيد كسی دستگير می ‌آيد

كسی بزرگ‌ تر از آسمان و هر چه در اوست
به دست ‌گيری طفل صغير می ‌آيد

علی به جای محمد به انتخاب خدا
خبر دهيد بشيری به نذير می ‌آيد

خبر دهيد كه دريا به چشمه خواهد ريخت
خبر دهيد به ياران غدير می ‌آيد


شعر غدیر تا مباهله شماره 8: ساقی کوثر

ای علی ای چشم و چراغ جهان
ای ثمر خلقت باغ جهان

ای پدر یازده اختر تمام
از تو بُوَد اصل و اساس امام

روز پسین ساقی کوثر تویی
روح نبی، جان پیمبر تویی

نام تو از نام علی عظیم
بر تو بشد هدیه ز خوان کریم

مهر ورودم به سرای سرور
مهر ولای تو جواز عبور

سنجش اعمال به محشر علی است
فاتح آن قلعه ی خیبر علی است

روشنی نور دو چشم رسول
هم که بتول آمد و شوی بتول


مجموعه شعر غدیر تا مباهله شماره 9: ذکر علی علیه السلام

توبه ی آدم که پذیرفته شد
ذکر علی گفت و برآشفته شد

نوح که در کشتی راحل نشست
نام علی برد و به ساحل نشست

از بن آن چاه که یوسف برست
خواند علی را و به دولت نشست

نار ابراهیم که شد بوستان
از دم نام علوی شد نهان

موسی عمران که چو دریا شکافت
نام علی گفت و ز دریا شتافت

مرده که جان از دم عیسی گرفت
در گهرش نام علی جا گرفت

بر سر دوش نبوی پا نهاد
بت شکنی کرد و چه غوغا نهاد..


شعر غدیر تا مباهله شماره 11: شعشعه ی رحمت

هر چه بگویم ز صفات علی
هیچ نشد لایق ذات علی

یک ز هزاران نتوانم که گفت
دُرّ صفاتش که تواند که سفت؟

ظرف مرا گرچه سبو بیش نیست
بر لب دریا غم و تشویش نیست

خواجه کریم است و فراخ آستین
بنده به در گاه یم راستین

هرچه دهد مایه سحاب کرم
از کف جانانه به سر می نهم

شعر من و حسرت موج نگاه
شعشعه ی رحمت آن پادشاه

صدری از این ره که دری باز شد
توشه ی فردات پس انداز شد


مجموعه شعر غدیر تا مباهله شماره 12: حق خلافت

غم ندارم، به رسولِ مَدَنی نائب هست
غصه ای نیست، عَلیِ بنِ اَبیطالِب هست

گوئیا وحی رسیده نَبیَ الله، بگو
همه را جمع کن و در وسط راه بگو

برو بر منبر و با یک دل آگاه بگو
“اَشهَدُ اَنَّ عَلیً وَلیُ الله” بگو

تو بگو تا همگان بشنوند این اَشهد را
تو بگو تا بشناسند وَلیِ ایزد را

بعد پیغمبر اسلام ولایت دارد
او به جن و ملک و انس امامت دار

اوست که بعد نبی حق خلافت دارد
در دل مرد و زن شیعه اقامت دارد…


شعر غدیر تا مباهله شماره 13: اهل کساء

میان باطل و حق باز هم مجادله شد
گذاشت پا به میان عشق و ختم قائله شد

محمد آمد و اهل کساء را آورد
ورق ورق کتب کفر، برگ باطله شد

محمد آمد و با پنج پاسخ محکم
جواب گوی هزاران هزار مسئله شد

چه دید اسقف نجران درون انجیلش؟
که بین راه پشیمان از این معامله شد

خدا به خلق جهان حرف آخرش را زد
و حرف آخر او، آیه ی مباهله شد


مجموعه شعر غدیر تا مباهله شماره 14: دو برادر چو موسی و هارون

مرتضائی که کرد یزدانش
همره جان مصطفی جانش

دو رونده چو اختر گردون
دو برادر چو موسی و هارون

هر دو یک قبله و خِرَدْشان دو
هر دو یک روح و کالبدشان دو

هر دو یک دُرّ ز یک صدف بودند
هر دو پیرایه ی شرف بودند

تا نَبُگْشاد علم حیدر دَر
ندهد سنَّتِ پیمبر بَر

هم نبی را وصیّ و هم داماد
جان پیغمبر از جمالش شاد


شعر غدیر تا مباهله شماره 15: آیه های آل عمران

گواهی می دهد انجیل هم آیات قرآن را
نمی فهمم تقلای مسیحی های نجران را

محمد اهل بیتش را به همراه خودش آورد
که رو در رو ببینند اهل نجران، اهل ایمان را

کسانی را به همراه خودش آورد پیغمبر
که بر هم می زند یک ذکرشان رویای شیطان را

بزرگ اهل نجران خواب خوبی دیده بود اما
خدا تعبیر دیگر داشت آن خواب پریشان را

چه در این خاندان می دید آیا اسقف نجران؟
که وقتی دیدشان از دور، خالی کرد میدان را

هر آن کس شک به حقانیت این پنج تن دارد
بخواند آیه ای از آیه های آل عمران را


شعر غدیر تا مباهله شماره 16: علی بر جهانیان مولاست

مرا غدیر نه برکه، که بیکران دریاست
علی نه فاتح خیبر، که فاتح دلهاست
مرا غدیر نه برکه، که خم جوشان است
علی نه ساقی کوثر، که کوثر عظماست
مرا غدیر نه یک برگ سرد تاریخ است
علی نه شافع محشر، که محشر کبراست
مرا غدیر حریم وصال محبوب است
علی نه همسر زهرا که کیمیای ولاست
مرا غدیر بود پایگاه دانش و دین
علی نه کاتب قرآن که آیت عظماست
مرا غدیر نه یک واژه در دل تاریخ
که جان پناه همه رهروان راه خداست
اگر نه عالم و عادل مرا نمی شاید
ستایمش که علی عالی و علی اعلاست
بخوان ز سوره انعام علت درجات
علی ز علم و عمل بر جهانیان مولاست
به سالروز امامت به جشن عید غدیر
که اشک شوق به چشمان عاشقان پیداست
گل امید به لب ها نشاندم و گفتم
خوشا دلی که در آن مُهر مهر میر ولاست

شعر غدیر تا مباهله شماره 17: جَنبُ الله

کبریا را ذات تو از خلق مقصود است و بس
جز محمّد، مثل تو هرگز نیامد هیچ کس
نیست مِثلت در خلایق، غیر ذات مصطفی
نفس احمد گشت ذاتت از خدا در هر نفس
چون تو را جان آفرین پیدا نمود و شد نهان
وا کُنِ سِرّش تویی با صد کمالِ دسترس
تو زبان کبریایی، نطق حق از تو بود
أنتَ جَنبُ الله، بی شک ناید از تو پیش و پس
رفعتِ شأن تو از ادراکِ عقل کل نیافت
دیده شد عرش برین در جنب قَدرش چون عدس
آتش دوزخ به جلد او حرام آمد تمام
هر که با صدق و صفا دست تو را بنمود مَس
اوج علم تو که از عرش برین بالاتر است
هم چنان تا عرش باشد فرشِ جولان فَرَس
بس بود این گفتن هاتف به صد عزّ و وقار
لا فَتی إلاّ عَلی لا سیْف إلا ذُو الفَقار

شعر غدیر تا مباهله شماره 18: عصاره ی خلقت

شعر از مه و مهر شب شکن باید گفت
از فاطمه و ابالحسن باید گفت
تا خاطره ی مباهله گم نشود
پیوسته سخن سخن سخن باید گفت
آیات چو آفتاب از خاور نور
نازل شده بر سینه ی پیغمبر نور
ابناء و نساء و انفس اقدس حق
یعنی حسنین و علی و کوثر نور
آن پنج وجود صاحب عصمت حق
یعنی همه ی عصاره ی خلقت حق
کردند فنا بنای اسقف بازی
با هیمنه ی شگفت و با هیبت حق
مهری که به شأنش آمد از حق لولاک
روشن شده از جلوه ی رویش افلاک
با یک زن و یک مرد و دو کودک آمد
تا ریشه ی تثلیث برآرد از خاک

 


شعر غدیر تا مباهله شماره 19: ترانه ی وحی

دوباره می کشد از دل سفیر وحی، صفیر
که جشن عید گرفته خدا به خُمّ غدیر
موالیان همه بر پا که با ترانه ی وحی
کنیم آیه ی اکملت دینکم تفسیر
به مؤمنین کند اعلام عقل کلّ احمد
که تا خداست خدا بر شما علی است امیر
کسی امام بود بر همه مسلمانان
که علم دارد و اخلاص دارد و شمشیر
به مؤمنین شده آزادی امیر امروز
که دیو نفس، ورا لحظه ای نکرده اسیر
کسی که بود امام و امیر، پیش از خلق
دوباره گشته امام و دوباره گشته امیر
کسی به کشور قرآن امیر می باید
که دین به دون تولاّی او شود تکفیر
تمام دین به همان معنی تمام، علی است
به هر کسی که مسلمان بُود امام، علی است

 


شعر غدیر تا مباهله شماره 20: ولی عهد حیدر کرار

نوشته بر در فردوس کاتبان قضا
نبی رسول و ولی عهد حیدر کرّار
امام جنّی و انسی علی بود که علی
ز کل خلق فزونست از صغار و کبار
علی امام و علی ایمن و علی ایمان
علی امین و علی سرور و علی سردار
علی ز بعد محمّد زِ هر که هست بِه است
اگر تو مؤمن پاکی بکن بر این اقرار
به حقّ دین محمّد به خون پاک حسین
به حقّ مردم نیک از مهاجر و انصار
که نیست دین هدی را به قول پاک رسول
امام، غیر علی بعدِ احمد مختار

شعر غدیر تا مباهله شماره 21:

گفته در قرآن خدا مدح و ثنایت را علی جان
منبر ختم رسل بوسیده پایت را علی جان

تو جمال بی مثال حیّ سبحانی علی جان
دست حقّ، بازوی احمد، قلب قرآنی علی جان

در بهشت تن رسول الله را جانی علی جان
تو تمام دین حق، تو کلِّ ایمانی علی جان

هل اتی و کوثر و نوریّ و فرقانی علی جان
هر چه گویم در ثنایت بهتر از آنی علی جان

کیستم من یک مسلمانم مسلمان غدیرم
غرق در بحر عنایات خداوند قدیرم

پیشتر از بودنم عشق علی کرده اسیرم
مهر مولا دستیارم لطف مولا دستگیرم

جز امیرالمؤمنین نبود در این عالم امیرم
خاک پای اهلبیتم کس مپندارد حقیرم


شعر غدیر تا مباهله شماره 22: فاتح خیبر

“السلام عليک يا اميرالمومنين”

دست خدا و «نفْس» پَیَمبر فقط علی است
شمشیر و شیر خالق اکبر فقط علی است

بعد از نبی به امر خداوند ذوالجلال
ما را امام و هادی و رهبر فقط علی است

دست خدا که با سر انگشت خویشتن
خورشید را نمود مسخّر فقط علی است

بر آن دو تن که هر دو ز خیبر گریختند
اعلان کنید فاتح خیبر فقط علی است

این نام را مباد به دیگر کسان دهند
این حقِ حیدر است که حیدر فقط علی است

مردی که جان به دست، شب لیلة المبیت
جای رسول خفت به بستر فقط علی است

ای تشنگان حشر به حق خدا قسم
باور کنید ساقی کوثر فقط علی است

مردی که در مهاجر و انصار از نخست
گردید با رسول برادر فقط علی است


شعر غدیر تا مباهله شماره 23: شیر کبریا

“السلام عليک يا اميرالمومنين”

دیوار کعبه سینه گشود از برای او
مولود بیت حضرت داور فقط علی است

نوزاد بیت و صاحب بیت و امیر بیت
مهمان بیت همره مادر فقط علی است

آن شیر کبریا که در ایام کودکی
از هم درید پیکر اژدر فقط علی است

روز احد به رغم تمام فراریان
یاری که گشت دور پیمبر فقط علی است

از منبر رسول خدا آید این ندا
بعد از رسول صاحب منبر فقط علی است

کس را چه زهره تا که شود کفو فاطمه
آنکس که شد به فاطمه شوهر فقط علی است

ممدوح «انّما» که خدا گفته در کتاب
گفتیم و گفته‌ اند مکرر فقط علی است

در روز حشر پیشروِ ختم انبیا
صاحب علَم به عرصۀ محشر فقط علی ست


شعر غدیر تا مباهله شماره 24: امیر مظفّر

“السلام عليك يا اميرالمومنين”

شاهی که رخت کهنه به تن کرد و رخت نو
با دست خویش داد به قنبر فقط على است

دست خدا که یک تنه در عرصۀ نبرد
بگرفت سر ز عَمر دلاور فقط علی است

در فتح بدر و خیبر و در خندق و احد
بالله قسم امیر مظفّر فقط علی است

آن بت‌ شکن که در حرم خاص کبریا
بگذاشت پا به دوش پیمبر فقط علی است

«الا علی» ندای خدا بود در احد
ممدوح این ندای منور فقط علی است

فرمود مصطفی که منم شهر علم و بس
این شهر علم را که منم، در فقط على است

آن کو به کودکی به رسول خدا مدام
بودی انیس و مونس و یاور فقط علی است

گو صد خلیفه بعد پیمبر فقط علی است
آن را که حق نموده مقرر فقط علی است

«میثم» امیر خلق و رفیق فقیر شهر
در عالم وجود سراسر فقط على است


شعر غدیر تا مباهله شماره 25: غديرخم

سال ده در هيجده ذی الحجه بود
كاروان حج ز حج برگشته بود

در غدير خم چون آمد نبی
امر رب آمد به تعيين ولی

جبرئيل آن پيک رب العالمين
پركشان از عرش آمد بر زمين

گفت خدا فرموده بلغ يا رسول
ورنه رسالت نمی باشد قبول

كرد اجرايش نبی امر خدا
گفت جمع گردند حجاج خدا

جمع گشتند از يمين و از يسار
جمع آنها شد بيش از صد هزار

بركه شد دريای مواج بشر
هر كسی می گفت چه باشد اين خبر

از جهاز اشتران شد منبری
پا نهاد بر آن مقام رهبری

بر فراز منبرش چون جا گرفت
دست دامادش علی بالا گرفت

گفت هر كس را منم مولا و دوست
ابن عم من علی مولای اوست

پيروی از او فرض است بر شما
دشمنش هرگز نبخشايد خدا

دوست دارش ای خدا دوست علی
دشمنی كن دشمنانش را ولی

شد خدا راضی ز كردار رسول
دين اسلام گشت در نزدش قبول

مهر تاييد خورد بر آيين ما
گشت دشمن نا اميد از دين ما

دين حق گرديد كامل با امام
كرد نعمت با ولايت او تمام


شعر غدیر تا مباهله شماره 26: غدیر می آید

صدای كیست چنین دلپذیر می آید؟
كدام چشمه به این گرمسیر می آید؟

صدای كیست كه این گونه روشن و گیراست؟
كه بود و كیست كه از این مسیر می آید؟

چه گفته است مگر جبرئیل با احمد؟
صدای كاتب و كلك دبیر می آید

خبر به روشنی روز در فضا پیچید
خبر دهید:‌كسی دستگیر می آید

كسی بزرگ‌ تر از آسمان و هر چه در اوست
به دست‌ گیری طفل صغیر می‌آید

علی به جای محمد به انتخاب خدا
خبر دهید: بشیری به نذیر می آید

كسی كه به سختی سوهان، به سختی صخره
كسی كه به نرمی موج حریر می‌ آید

كسی كه مثل كسی نیست، مثل او تنهاست
كسی شبیه خودش، بی نظیر می آید

خبر دهید كه: دریا به چشمه خواهد ریخت
خبر دهید به یاران: غدیر می آید…

 


شعر غدیر تا مباهله شماره 27: برخلق امیر و رهبر

جان را به یک اشاره مسخّر کند علی!
دل را به یک نظاره منوّر کند علی!

ایجاد گل ز شعلۀ آذر کند علی!
یک لحظه سیر عالم اکبر کند علی!

بر کائنات جود مکرّر کند علی!

او را سزد به خلق امیری و رهبری
او آورد عدالت و قسط و برابری

تیغش رسد به چرخ گه رزم‌ آوری
با ذوالفقار حیدری و دست داوری

یک لحظه فتح قلعۀ خیبر کند علی!

افلاک را مهار کند با نظاره‌ ای
بی‌ مهر او به چرخ نتابد ستاره‌ ای

نبود به دهر منقبتش را شماره‌ ای
ابلیس را به بند کشد با اشاره‌ ای

یک لحظه گر اشاره به قنبر کند علی!

پیغمبری نبوده بدون ارادتش
کعبه هنوز فخر کند بر ولادتش

مسجد هنوز شاهد شوق شهادتش
پروردگار فخر کند بر عبادتش

چون بندگی به خالق داور کند علی!

او ناخداست کشتی لیل و نهار را
فرمان دهد هماره خزان و بهار را

تقسیم کرده روز ازل خلد و نار را
نبوَد عجب که خلق خداوندگار را

با یک نگاه خویش ابوذر کند علی!

گردون به پیش تیغ علی افکند سپر
از حمله‌ اش قضا و قدر می‌کند حذر

شمشیر فتح داور و شیر پیامبر
روز از سران فتنه بگیرد به تیغ، سر

شب در خرابه با فقرا سرکند علی!


شعر غدیر تا مباهله شماره 28: لوای امامت

هنگام بذل، دست بوَد دست داورش
گر کوهی از طلا بوَد و کوهی از زرش

اول نهد طلا به کف سائل درش
نبوَد عجب به دست غلام ابوذرش

این گوی خاک را به جهان زر کند علی!

هر جا خدا خداست علی هم بوَد امیر
خورشید را توان کشد از آسمان به زیر

از بس که بود دیو هوا در کفش اسیر
حتی شکم زِ نان جوین هم نکرد سیر

با آنکه سنگ را دُر و گوهر کند علی!

در آسمان لوای امامت بپا کند
در خاک، با خدا دل شب التجا کند

در جنگ، حفظ جان رسول خدا کند
در رزم، تیغ خویش به دشمن عطا کند

در مهد، پاره پیکر اژدر کند علی!

طاقی که تا قیام قیامت نیافت جفت
جان را هماره در ره اسلام ترک گفت

از جبرئیل نغمۀ «الا علی» شنُفت
در لیلة المبیت به جای رسول خفت

تا جان خود فدای پیمبر کند علی!

شاهی که هست و بود به دستش مسخر است
با یک فقیر، زندگی او برابر است

از بس که در خلافت خود عدل‌ گستر است
سهم عقیل را که بر او خود برادر است

با سهم یک فقیر برابر کند علی!

روزی که از خطای همه پرده می‌ درند
روزی که خلق تشنه به صحرای محشرند

دلها ز تشنگی چو شررهای آذرند
آنان که مست جام تولّای حیدرند

سیرابشان ز چشمۀ کوثر کند علی!

دارد ز قلب خاک حکومت بر آسمان
بر دستش اختیار مکان داده لامکان

گردد به گَردشِ نِگهش محور زمان
دست خداست با سر انگشت می‌توان

افلاک را هماره مسخّر کند علی!


شعر غدیر تا مباهله شماره 29: ولادت شیر خدا

دین یافت از ولادت شیر خدا کمال
بی‌ مهر حیدر است مسلمان شدن محال

عالم به او و او به خدا دارد اتکال
در عین بندگی به خداوند ذوالجلال

اعجاز، همچو خالق داور کند علی!

آدم سرشته شد گِلش از خاک پای او
کَس را چه زَهره تا که بگوید ثنای او

مداح او کسی است که باشد خدای او
اکسیر معرفت طلب از کیمیای او

شاید مس وجود تو را زر کند علی!

دنیا ندیده مثل علی راست قامتی
در هر دلی به پاست ز شورش قیامتی

هر نقطه را بوَد ز ولایش علامتی
هر لحظه ریزد از سر دستش کرامتی

جود از نیاز خلق، فزون‌ تر کند علی!

دل از خیال منظر حُسنش صفا گرفت
باید از آن جمال، نشانِ خدا گرفت

حق از نخست، عهد ولایش ز ما گرفت
روزی که تیرگی همه جا را فراگرفت

ما را شراب نور به ساغر کند علی!

روز جزا که هست همان روز سرنوشت
هرکس به حشر می‌دِرَوَد هر چه را که کشت

بخشیده می‌شوند همه کرده‌ های زشت
روید ز شعله‌ های جهنم گل بهشت

گر یک نگه ز دور به محشر کند علی!

مهر قبول توبۀ آدم به نام اوست
موسی به طور هم سخن و همکلام اوست

از قله‌ های وهم فراتر مقام اوست
امر قضا به حکم خدا در نظام اوست

تا در نظام خود چه مقدّر کند علی!

مدح علی است کار خداوند ذوالجلال
اینجا تمام عالم خلقت کرند و لال

بی‌لطف او به کَس نبوَد قدرت مقال
«میثم» چو دم زنی ز ثنای علی و آل

هر دم تو را عنایت دیگر کند علی!


شعر غدیر تا مباهله شماره 30: خورشید رخشان

شهریار ملك ایمان مرتضی است
معنی آیات قرآن مرتضی است

نام او مشقی ز نام كردگار
بهترین برهان یزدان مرتضی است

صورت عینی قرآن مجید
آگه از اسرار سبحان، مرتضی است

مصطفی را همچو هارون با كلیم
یار در پیدا و پنهان مرتضی است

همسفر در لیلة المعراجِ نور
همره ختم رسولان مرتضی است

پیشوای جمله احرار جهان
مقتدای انس و هم جان مرتضی است

كشتی نوح است روح مرتضی
منجی موسای عمران مرتضی است

در صف هیجا به روز واقعه
فاتح و پیروز میدان مرتضی است

آن كه بر عدلش نمایند اعتراف
هم رفیقان هم رقیبان مرتضی است

مژدگانی مومنان را روز حشر
سدره و طوبی و میزان مرتضی است

مصلحان را پیشوای بی بدیل
در ره اصلاح انسان مرتضی است

بهر خوبان جهان در روز حشر
جنت و فردوس و رضوان مرتضی است

سالكان را مقتدا و رهنما
تا ابد در عشق و عرفان مرتضی است

منتهی الامال جمع مومنان
عروة الوثقای ایمان مرتضی است

روز محشر در پیشگاه ذوالجلال
دستگیر بی پناهان مرتضی است

در ره ابقای دین مصطفی
شیر حق در جنگ عدوان مرتضی است

عاشقان را پیر و مولی و مراد
شبروان را ماه تابان، مرتضی است

در سپهر غیرت و آزادگی
تا ابد خورشید رخشان مرتضی است

 


شعر غدیر تا مباهله شماره 31: حجه الوداع

چون مرتضی به جای نبی انتخاب شد
بر روی شیعیان جهان فتح باب شد

نص صریح آیه‌ ی یا ایها الرسول
امروز از خدا به محمد (صلی الله علیه و آله) خطاب شد

راز خفی كه بین نبی بود با خدا
با امر حق عیان به همه شیخ و شاب شد

فرمان حق رسید كه در حجه الْوداع
احمد (صلی الله علیه و آله) برای نصب علی (علیه السلام) در شتاب شد

در آفتاب وادی سوزان الغدیر
ظاهر به روی دست نبی آفتاب شد

شایسته‌ ی مقام نبی غیر او نبود
زان رو علی (علیه السلام) به امر خدا انتخاب شد

تا زد نبی به نام علی نقش رهبری
نقش مخالفان همه نقش بر آب شد

بر جن و انس، رهبر و مولا و پیشوا
بعد از نبی (صلی الله علیه و آله) به امر خدا بوتراب (علیه السلام) شد

آنها كه بود در دلشان كینه‌ ی علی (علیه السلام)
دلهایشان ز آتش حسرت كباب شد

آن كاخ های مرتفع آرزویشان
یكباره سرنگون شد و یكجا خراب شد

هر بنده‌ ای كه دامن مهر علی گرفت
فارغ ز هول و وحشت روز حساب شد

دست طلب به دامن او زن كه در جهان
هر كس گرفت دامن او كامیاب شد

هر كس كه گشت داخل حصن ولایتش
ایمن به روز حشر ز بیم عذاب شد

نوروز شیعیان جهان عید مرتضاست

روزی كه شادمان دل ختمی مآب شد

ما را ظهور مهدی (عجل الله تعالی فرجه) او آرزو بود
كز انتظار او دل هر شیعه آب شد

 


شعر غدیر تا مباهله شماره 32: چهره تابان غدیر

گفت برخیز که از یار سفیر آمده است‏
به چراغانى صحراى غدیر آمده است

موج یک حادثه در جان غدیر است امروز
و على چهره تابان غدیر است امروز

بیعت شیشه ‏اى و آهن پیمان شکنى‏
داد از بیعت آبستن پیمان شکنى!

پس از آن بیعت پر شور، على تنها ماند
و وصایاى نبى در دل صحرا جا ماند

موج آن حادثه در جان غدیر است هنوز
و على چهره تابان غدیر است هنوز


شعر غدیر تا مباهله شماره 33

مولای ما نمونهٔ دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می‌کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می‌خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب، در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرِئیل واژهٔ بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر کس که ختم ناد علی بر نداشته است

این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است


شعر غدیر تا مباهله شماره 34: رایت جلال خدا برملا

تا شد به روى دست نبى (صلى الله علیه و آله) مرتضى (علیه السلام) بلند
شد رایت جلال خدا برملا بلند

بشنید چون كه نغمه «یا ایهاالرسول»
گردید منبرى همه از پشته‌ ها بلند

آیین پاك ختم رسل ناتمام بود
گر بر نمی‌شد آن مه برج ولا بلند

هنگامه شد به كورى چشمان دشمنان
شد بانگ مرحبا ز همه ماسِوی بلند

خورشید دین، سپهر یقین، ختم مرسلین
شد زین سبب میان همه انبیا بلند

تا شد به عرش دست نبى ماه عارضش
شد این ندا ز بارگه كبریا بلند

تكمیل شد شریعت پاك محمدى
چونان كه گشت دین خدا را لوا بلند

اى مظهر صفات خداوند لایزال
وى از تو آسمان ولایت به پا بلند

هرجا كه بود پیكر هر ناتوان به خاك
هر جا كه بود ناله هر بى‌نوا بلند

هر جا كه بود طفل یتیمى سرشك‌ بار
هرجا كه بود شعله شور و نوا بلند

از بهر دستگیرى آنان سپندوار
یكباره مى‌شدید مشكل‌ گشا بلند

تا خانه‌ زاد خود كُنَدَت كردگار پاك
بهرت نمود خانه خود را بنا بلند

آهنگ «تفلحوا» چو شنیدى ز كوی دوست
و آواز خوش چو شد ز حریم حرا بلند

یكباره دست بیعت خود را از روى شوق
كردى به سوى ختم رُسُل، مصطفى بلند

مدحت‌ گر تو ذات جلالت مأب حق
مدح تو كرده با سخن «هل اتى» بلند

پا بر حریم خانه چون بگذارى از شرف
فریاد شوق مى‌ شود از بوریا بلند


شعر غدیر تا مباهله شماره 35: امير عشق

به سالكان طريق شرافت و شمشير
خبر دهيد كه از راه، پير می آيد

خبر دهيد به ياران:‌ دوباره از بيشه
صدای زنده يك شرزه شير می آيد

خم غدير به دوش از كرانه‌ ها، مردی
به آبياری خاك كوير می آيد

كسی دوباره به پای يتيم می سوزد
كسی دوباره سراغ فقير می ايد

كسی حماسه‌ تر از اين حماسه‌ های سبك
كسی كه مرگ به چشمش حقير می آيد

غدير آمد و من خواب ديده‌ام ديشب
كسی سراغ من گوشه گير می آيد

كسی به كلبه شاعر، به كلبه درويش
به ديده بوسی عيد غدير می آيد

علی (علیه السلام) هميشه بزرگ است در تمام فصول
امير عشق هميشه امير می آيد

به سربلندی او هر كه معترف نشود
به هر كجا كه رود سر به زير می آيد

شبيه آيه قرآن نمی توان آورد
كجا شبيه به اين مرد، گير می آيد؟

مگر نديده‌ای آن اتفاق روشن را؟
به اين محله خبرها چه دير می آيد!

بيا كه منكر مولا اگر چه آزاد است
به عرصه گاه قيامت اسير می آيد

بيا كه منكر مولا اگر چه پخته، ولی
هنوز از دهنش بوی شير می آيد

علی هميشه بزرگ است در تمام فصول
امير عشق هميشه امير می آيد…


شعر غدیر تا مباهله شماره 36: حق بر تو نظر دارد

نبین از خاک بالشتی، به شب ها زیر سر دارد
و یا در پاش نعلینی پر از وصله، اگر دارد

نبین با چاه خلوت کرده و مأنوس او گشته
و همچون وسعت دریاش، خونی در جگر دارد

اراده چون کند مولا، قضا تغییر خواهد کرد
علی در سرنوشت عالم امکان اثر دارد

نبین باشد حصیر کهنه، دارایی این حاکم
ببین ثروت به صید او تلاشی بی ثمر دارد

به نخلستان چه با زحمت به جانِ چاه افتاده
کسی که تر کند لب را، دو عالم کارگر دارد

به دنیای پر از کج راهه، راهِ اوست راه حق
که اسلام بدون مرتضی، حتما خطر دارد

اگر گفته بپرسید از علی، من مطمئن هستم
اگر برگی زمین افتاده باشد او خبر دارد

به آنکه شامل لطف خدا گشته، بگو اصلا
علی بر تو نظر کرده، که حق بر تو نظر دارد


شعر غدیر تا مباهله شماره 37: حبل متین

مولا برای از تو سرودن غزل کم است
تلمیح و استعاره، مجاز و بدل کم است

قرآن ناب لایق وصف مقام توست
شعر و حدیث و قصه و ضرب المثل کم است

آن لحظه که حلاوت نام تو بر لب است
شیرینی شکر که چه گویم، عسل کم است

باید برای مدح تو از صبح بدر گفت
هیجای نهروان و شکوه جمل کم است

ای دست اقتدار خدا، فارس العرب
اصلا برای شان تو تعبیر «یل» کم است

هر قدر هم که دم بزنم ای امیر عشق
از شوکت و جلالت تو، ما حَصَل کم است

شهره شده میان عرب تک سواری ات
آوازه های صاعقه‌ ی ذوالفقاری ات

ای آفتاب علم و یقین یا ابوتراب
همواره در مدار تو دین یا ابوتراب

صبح نگات شمس ضحی یا ابالحسن
تار عبات حبل متین یا ابوتراب

از ابتدای خلقت خود کسب فیض کرد
در محضر تو روح الامین یا ابوتراب

مولای من ولایت تو از ازل شده
با روح و جان شیعه عجین یا ابوتراب

الطاف بی کران تو ای قبله گاه جود
می بارد از یسار و یمین یا ابوتراب

در رستخیز صبح قیامت برای ما
عشق تو است حصن حصین یا ابوتراب

با عطر و بوی هر نفست در مشام شهر
جاری شده ست خلد برین یا ابوتراب

چشمان روشن تو بهشت پیمبر است
اصلاً سرشت تو ز سرشت پیمبر است

تفسیر کن برای همه محکمات را
اسرار ناب آیه‌ ی صبر و صلات را


شعر غدیر تا مباهله شماره 38: شرط حیات طیبه

مصداق بی بدیل «أولی الامر» روشن است
معلوم کرده ای یؤتون الزکات را

شرط حیات طیبه نور ولایت است
از ما مگیر حضرت حق این حیات را

با نعمت ولایتت آقا خود خدا
بی شک گشوده بر همه باب نجات را

یک لحظه در ولایت تو شک نمی کند
هر کس شنیده زمزمه‌ ی کائنات را

تو آمدی کمی به زمین آسمان دهی
تا که تجلیات خدا را نشان دهی

تسبیح انبیاءِ معظّم علی علی ست
نقش لب پیمبر خاتم علی علی است

رمز نجات حضرت موسی میان نیل
فریاد استغاثه‌ ی آدم علی علی است

هر گوشه را که می نگرم ذکر خیر توست
آقای من عبادت عالم علی علی است

رمز تقرب همه‌ ی اهل کائنات
آوای هر فرشته دمادم علی علی است

لبیک کعبه و حجر و مسجد الحرام
زیبا ترین ترنم زمزم علی علی است

وقتی علی تجلی اسماء اعظم است
نفس رسول خدا هم علی علی است

تو آمدی و عزت توحید پا گرفت
نور خدا زمین و زمان را فرا گرفت

مستیم از زلالی جام غدیر خم
هستیم شیعیان امام غدیر خم

مولا شدن فقط و فقط شأن حیدر است
این است لحظه لحظه، تمام غدیر خم

بر مسلمین تمام شده نعمت خدا
در خِطّه ای شریف به نام غدیر خم


شعر غدیر تا مباهله شماره 39: سرآغاز امامت

تا ملائک همگی دور علی چرخیدند
حاجیان را ز ارادت به علی سنجیدند

حاجیانی که همه منتظر حق بودند
در بر احمد مختار علی را دیدند

با نفس های علی باز خدا ساخت بهشت
چون که از برکت حیدر همه را بخشیدند

مثل نقلی روی دستان پر از لطف نسیم
اختران را طرف عرش خدا پاشیدند

تا که دستان علی را به هوا بُرد نبی
دست او را همه ی آینه ها بوسیدند

آسمان ها همگی خم شده و مثل زمین
روی خود را به کف پای علی ساییدند

زائرانی که ز اخلاص به او رو کردند
کوثر از دست خود فاطمه می نوشیدند

یا علی بود که از عرش خدا می بارید
نور مولا به سر ثانیه ها می بارید

عاشقان تو علی دل که به دریا بزنند
این محال است که در شیعِگی ات جا بزنند

بارها خواسته قلبِ بهشت این بوده
مثل ایوان تو در جنّت الاعلی بزنند

عده ای که رخ ایوان شما را دیدند
قید دیدار جنان حین تماشا بزنند

قصد کردند ملائک همه در عید غدیر
پرچم عشق تو را بر سر دلها بزنند

امر و دستور خدا بوده که باید عالم
بوسه بر خاک در حضرت مولا بزنند

کاش میشد بشوم فرش حریم تو علی
تا که زوّار تو بر فرق سرم پا بزنند

مردمانی که به دنبال خدا میگردند
باید آقا که در بیت شما را بزنند

از غدیر تو به معراج رسیدیم علی
کوثر از دست تو یک جرعه چشیدیم علی

تو رسیدی که سرآغاز امامت بشود
چشم تو معنی ایثار و رشادت بشود

هرکسی دیده تو را لحظه شمشیر زدن
تا ابد شیفته درس شهامت بشود

در مقام تو همین بس که در این راه دراز
حضرت فاطمه حامی ولایت بشود

عکس زهرا که به چشمان تو افتاد خدا
بین چشمان تو با فاطمه رؤیت بشود

مطمئنم که از این جمله خدا هم راضی ست
باید از نام تو هر ثانیه صحبت بشود

نوکری تو مدالی ست که زهرا داده
آنقدر نذر نمودم که عنایت بشود

همه حرف من این است شب عید غدیر
دیدن صحن نجف کاش که قسمت بشود

بخدا میرسد آنکس که تو را پیدا کرد
زین جهت بود خداوند تو را مولا کرد


شعر غدیر تا مباهله شماره 40: عبد اعلا

ای به خلق از خلق اولیٰ یا امیرالمؤمنین
وی به جن و انس مولا یا امیرالمؤمنین

خلق بی تو قطره ی از هم جدا افتادهاند
با تو میگردند دریا یا امیرالمؤمنین

کیست جز تو باء بسم الله الرحمان الرحیم
در کتاب حق تعالی یا امیرالمؤمنین

از خدایی با خدایی تا خدایی در خدا
ای خدا را عبد اعلا یا امیرالمؤمنین

در شب معراج بر گوشش رسید آوای تو
هر چه احمد رفت بالا یا امیرالمؤمنین

طاعت کَونین بی تو شعله ای از دوزخ است
بس بود مهر تو ما را یا امیرالمؤمنین

پیشتر از بودن ما ای همه چشم خدا
چشم بگشودی تو بر ما یا امیرالمؤمنین

من نمیدانم که هستی آنقدر دانم که هست
خلق عالم بی تو تنها یا امیرالمؤمنین

من نمیدانم که هستی آنقدر دانم که گشت
کُشتۀ راه تو زهرا یا امیرالمؤمنین

هرکه در محشر بود دستش به دامان کسی
ما تو را داریم فردا یا امیرالمؤمنین

شک ندارم این که فردا دوستان خویش را
خود کنی در حشر پیدا یا امیرالمؤمنین


شعر غدیر تا مباهله شماره 41: چشم بینای خدا

در قفایت میدود چون سایه روز و شب نماز
چون کنی رو در مصلا یا امیرالمؤمنین

نی همین امروز دست خلق بر دامان توست
انبیا گویند فردا یا امیرالمؤمنین

ای نگاهت بهتر از گلهای خندان بهشت
سوی ما هم چشم بگشا یا امیرالمؤمنین

تو وصی احمدی انصاف اگر دارد عدو
بس بود «من کنت مولا» یا امیرالمؤمنین

ناز بر جنّت کند، آنکو کند با یک نگاه
باغ حسنت را تماشا یا امیرالمؤمنین

تا به دست دل بگیرم دامن مهر تو را
پای بنْهادم به دنیا یا امیرالمؤمنین

دوست دارم گر به باغ خلد هم سیرم دهند
جز توأم نبود تمنّا یا امیرالمؤمنین

با تولای تو حتی در جحیمم گر برند
از جحیمم نیست پروا یا امیرالمؤمنین

این عجب نبود تواند کبریایی بخشدت
قادر حی توانا یا امیرالمؤمنین

بی تو فاء «فوق ایدیهم» ندارد نقطه ای
ای تو بسم الله را «با» یا امیرالمؤمنین

تو همه نادیده ها را هم به چشمت دیدهای
ای خدا را چشم بینا یا امیرالمؤمنین

در همان آغوش مریم داشت نامت را به لب
تا مسیحا شد مسیحا یا امیرالمؤمنین

انّما و بلّغ و تطهیر در شأن تو بود
بارها کردیم معنا یا امیرالمؤمنین

میثم آلوده دامانم تو خود با یک نگاه
پاک کن پرونده ام را یا امیرالمؤمنین


شعر غدیر تا مباهله شماره 42: حلاوت نام تو بر لب

مولا برای از تو سرودن غزل کم است
تلمیح و استعاره، مجاز و بدل کم است

قرآن ناب لایق وصف مقام توست
شعر و حدیث و قصه و ضرب المثل کم است

آن لحظه که حلاوت نام تو بر لب است
شیرینی شکر که چه گویم، عسل کم است

باید برای مدح تو از صبح بدر گفت
هیجای نهروان و شکوه جمل کم است

ای دست اقتدار خدا، فارس العرب
اصلا برای شان تو تعبیر «یل» کم است

هر قدر هم که دم بزنم ای امیر عشق
از شوکت و جلالت تو، ما حَصَل کم است

شهره شده میان عرب تک سواری ات
آوازه های صاعقه‌ی ذوالفقاری ات

ای آفتاب علم و یقین یا ابوتراب
همواره در مدار تو دین یا ابوتراب

صبح نگات شمس ضحی یا ابالحسن
تار عبات حبل متین یا ابوتراب

از ابتدای خلقت خود کسب فیض کرد
در محضر تو روح الامین یا ابوتراب

مولای من ولایت تو از ازل شده
با روح و جان شیعه عجین یا ابوتراب

 


شعر غدیر تا مباهله شماره 43: دميده مجمر خورشيد

«تمام قافله گيرد به جاي خويش قرار…!»
مناديان همه كردند، حكم را تكرار

كوير بود، افق تا افق، گداخته مس
بر آن گداخته مس، كاروان، خطى ز غبار

دميده مجمر خورشيد، بر فراز كوير
وزان شراره فرو تافته، هزار هزار

به نيمروز، تو گفتى كه كوره‌ ى خورشيد
تمام هستى خود، زى كوير كرده نثار

هوا ستاده كه در سينه‌ اش گرفته نفس
نفس نمانده كه خود باد، مانده از رفتار

شتاب قافله افزون، كه زودتر برسد
به منزلى كه مگر، سايه باشد و جوبار

به دور دست نه پيدا، مگر درختى چند
در آن كوير، به مانند قامت زنهار

فراخناى بيابان، چو پيكرى خفته
كه پاش در افق و، سر به سينه‌ ى كهسار

به نيمروز به «جحفه» قرار ممكن نيست
فتاد همهمه در كاروان، كه چيست قرار؟


شعر غدیر تا مباهله شماره 44: نشانه‌ ی وحی

نه كاروان، كه ز حج باز گشته انبوهی
فزون ز دیدن و، افزون‌ تر از حدود شمار

نه كاروان، كه به فرسنگها خطی ممتد
نود هزار نفر، از پیادگان و سوار

قبیله‌ های عرب، در كنار یكدیگر
ركابدار نبی، چون مهاجر و انصار

نبی (صلی الله علیه و آله) ستاد و بفرمود، تا كه گرد آیند
تمام قافله، از پیش و پس، كران و كنار

كنار راه، یكی كوه بود و در پایش
بماند بركه‌ ی باران ابرهای بهار

كنار بركه، درختان سالخوردی چند
كه سایبان شده در آن كویر آتشبار

بگفت تا كه برآرند، از جهاز شتر
فراز دامنه‌ ی كوه، منبری ستوار

از آنكه لحظه‌ ی پیشین رسیده بود سروش
كه در رسیده زمانی، كه حق شود اظهار

ملازمان همه دیدند، بر نشانه‌ ی وحی
عرق نشسته نبی (صلی الله علیه و آله) را، به جبهه و رخسار

شكفته چهره‌ ی پاكش ز التهاب پیام
زدوده جلوه‌ ی وحیش، ز روی خسته غبار

فراز دامنه‌ ی كوه، بر شد و نگریست
در آن قبایل بسیار، از یمین و یسار


شعر غدیر تا مباهله شماره 45: نهالْ نهضت اسلام

در آن فراز چه مى دید، كس نمى ‌دانست
كنون بگویمت از آن مناظر و اسرار:

«گذشته»ها و «كنون» و فضاى «آینده»
همه معاینه مى دید، اندر آن دیدار

«گذشته» بود ره رفته، مبدأش «مكه»
كه تا «مدینه» همى گشته بود، ره هموار

«كنون» تجمع خلق است، اندرین منزل
كه‌ شان به مقصد «آینده» بست، باید بار

ولیك حوزه‌ ى «آینده» هست جمله جهان:
رهى به طول ابد، رهنمودى ‌اش دشوار

هر آنچه طى شده زین پیشتر، رهى اندك
هر آنچه مانده از این پس، مسافتى بسیار

چنان رهى ‌ست فرا پیش و، وقت رهبر تنگ
كرا سزاست، كه بر كاروان شود سالار؟

چنین «گذشته» و «آینده» و «كنون» می‌دید
به چشم روشن دل، نقشهاى روشن و تار

به بیست سال و سه، كوشیده بود تا اسلام
رسیده بود به «اكنون»، به یمن بس پیكار

وز آنكه شارع اسلام بود، مى ‌دانست
كه هست نهضت او، تازه پاى در رفتار

ز «جاهلیت» پیشین، هنوز آثارى ست
كه گاه جلوه كند آشكار، آن آثار

هنوز دوره‌ ى تعلیم، خود نگشته تمام
كه تا پدید شود راه و چاه و گلبن و خار

اگر چه هست در اسلام، اصل آزادى
و در «امور» به شورند، مردمان مختار

ولیك قاعده را نیز هست، استثنا
كزین خلاف، شود قاعده بسى ستوار

به ‌ویژه آنكه كمین كرده‌اند در ره خلق
بسا به چهره شبان و، به سیرت كفتار

كه هست نهضت اسلام، چون نهالى خرد
كه باغبان طلبد، تا نهالْ آرد بار

نهالْ نهضت اسلام و، باغبانْ رهبر
و بار، مردم آزاد و، چشم و دلْ بیدار

وز آنكه مرحله‌ ى رهبرى، هنوز به‌ جاست
تمام نیست هدایت، در این زمان ناچار

به یمن تربیت آنگه كه ریشه كرد درخت
به بار آید و، نقصان نیابد از آزار

میان «رهبر» و «حاكم» تفاوتى است عظیم
چنان‌ كه هست تفاوت میان «راه» و «سوار»


شعر غدیر تا مباهله شماره 46: راز خلقت

می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد
با جهاز شتران کوه احد برپا شد

و از آن آینه با آینه بالا می رفت
دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت

تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد
پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت

تا شهادت بدهد عشق ولی الله است
پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت

پیش چشم همه دست پسر بنت اسد
بین دست پسر آمنه بالا می رفت

گفت: اینبار به پایان سفر می گویم”
بارها گفته ام و بار دگر می گویم”

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است
کهکشان ها نخی از وصلهء نعلین علی است

گفت ساقی من این مرد و سبویم دستش
بگذارید که یک شمه بگویم دستش _

هر چه در عالم بالاست تصرف کرده
شب معراج به من سیب تعارف کرده

واژه در واژه شنیدند صدارا اما…
گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما

سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد
آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام..


شعر غدیر تا مباهله شماره 47: “ترجمه منظوم آیه مباهله”

به دستور پروردگار جلال
بود خلقت عیسی اندر مثال

چو آدم که او را زخاک آفرید
که چون گفت شو، ناگهان شد پدید

پس از این هر آن کس که ورزد جلال
که در باب عیسی بود آن مقال

کنون چون به وحی یگانه خدا
شدی آگه از حالش ای مصطفی

بگو پس بیایند تا این زمان
همه گرد آییم دریک مکان

به همراه انفاس و اطفال و زن
تباهل نماییم ای انجمن

نماییم نفرین بر یکدیگر
به درگاه پروردگار بشر

که ناراست‏گو را به خشم خدا
نماییم با این عمل مبتلا


شعر غدیر تا مباهله شماره 48: علی ولی الله

آن روز دو صف مقابل هم بودند
تحلیل گر دلایل هم بودند

آن سو همه در تجزیه ی یکدیگر
این سوی ولی مکمل هم بودند

فرمانده ی جنگ، مصطفی بود آنروز
سردار سپاه، مرتضی بود آن روز

لشگر حسنین و فاطمه پشتیبان
در عرصه، سلاحشان دعا بود آن روز

آن روز نه سنگ و چوب و نه سنگر بود
نه نیزه ی جان شکار و نه خنجر بود

پیروزی پنج تن به اهل نجران
از باور بالنده ی بارآور بود

باذکر علی الدوام، آن پنج نفر
کردند به پا قیام، آن پنج نفر

با باور خود به مشرکین حجت را
کردند به حق تمام، آن پنج نفر

فرمود نبی علی ولی الله است
خورشید ولایت و دلیل راه است

زهرا است دل من و حسن دلبندم
عشق است حسین و عشق حق دلخواه است

مهر آمد و پشت شب بیداد شکست
اندیشه تثلیثی شیاد شکست

 


شعر غدیر تا مباهله شماره 49

من نمی‌ دانم که هستی آنقدر دانم که هست
خلق عالم بی‌ تو تنها یا امیرالمؤمنین!

من نمی‌ دانم که هستی آنقدر دانم که گشت
کشتۀ راه تو زهرا یا امیرالمؤمنین!

هرکه در محشر بوَد دستش به دامان کسی
ما تو را داریم فردا یا امیرالمؤمنین!

شک ندارم این که فردا دوستان خویش را
خود کنی در حشر پیدا یا امیرالمؤمنین!

درقفایت می‌دود چون سایه روز و شب نماز
چون کنی رو در مصلا یا امیرالمؤمنین!

نی همین امروز دست خلق بر دامان توست
انبیا گویند فردا یا امیرالمؤمنین!

ای نگاهت بهتر از گل‌ های خندان بهشت
سوی ما هم چشم بگشا یا امیرالمؤمنین!

تو وصی احمدی انصاف اگر دارد عدو
بس بوَد «من‌کنت مولا» یا امیرالمؤمنین!


شعر غدیر تا مباهله شماره 50: ماه رُخت چراغ زمین

ای جان پاک ختم رسل در بدن، علی!
ماه رُخت چراغ زمین و زمن، علی!

نامت کلید قفل مهمات جن و انس
مهر تو روح طاعت هر مرد و زن علی!

پایت به روی شانۀ پیغمبر خدا
دست تو بی‌ تبر به حرم بت‌ شکن علی!

پوید حرام‌ زاده به بغض تو در زمین
نوشد حلال‌ زاده به مهرت لبن، علی

من کیستم که در قدمت سر کنم نثار؟
گوید نبی: فدات شود جان من! علی!

شویَد هزار بار، دهن از گلاب نور
تا آفتاب با تو شود هم‌سخن‌ علی!

غیر از تو کیست جان نبی، کُفو فاطمه
غیر از تو کیست باب حسین و حسن، علی

غیر از تو کی به دور نبی گشت در احد،
زخم آمدش هماره به زخم بدن؟ علی!

غیر از تو کی به خاطر اسلام و مسلمین
هر لحظه دیده رنج و بلا و محن؟ علی!

از کفش وصله‌دار تو معلوم می‌شود
کاه است پیش چشم تو دُرّ عدن علی!

دیدند از دهان تو در موج فتنه‌ ها
لبخند دوستانه به دشمن زدن علی!


شعر غدیر تا مباهله شماره 51: توصیف تو در کتاب حق

یک بندۀ مطیع تو سلمان اهل‌ بیت
یک جان‌ نثار توست اویس قرن علی

توصیف توست انفسنا در کتاب حق
ای گفته مدح تو اَحَد ذوالمنن علی!

تا از لبت تلاوت قرآن شود بلند
گردد رسول، بر دهنت بوسه‌ زن علی!

گر بنگرد به پیرهن وصله‌ دار تو
یوسف به مصر، پاره کند پیرهن، علی!

از جسم مرده، مرده‌ ترش دانم آنکه را
روح ولایت تو ندارد به تن علی

با مهر تو جحیم شود گلشن بهشت
بی‌ مهر تو شراره دمد از چمن، علی!

بی‌ اختیار، عاشق تو خلق عالم‌اند
مهرت شده به گردن دلها رسن علی!

هرجا سفر کنیم و به هر سو وطن کنیم
پیش توایم در سفر و در وطن علی!

تو کیستی که قاتل سنگین‌ دل تو هم
دارد به مهربانی تو حسن ظن علی!

در اختیار او نه زبان است و نه قلم
«میثم» چو در ثنای تو گوید سخن علی!


شعر غدیر تا مباهله شماره 52: پدر فصل بهاران دلم

تو پدر باشی و این خانه به گرمی نرسد؟
یا که این هُرم بلا باز به سردی نرسد؟

تو پدر باشی و این دل به کسی رو بزند؟
مکتبت امر به پا کرد که زانو بزند

خم کند سر که فقط پیش خداوند رواست
شیعه آموخته ایوان نجف قبله نماست

تو پدر بودی و من مفتخرم از نسبم
تو پدر هستی و من فاش بگویم که منم

منم آنکس که به هنگامه دلش را بردی
نام تو برد و غمش، آه و تبش را بردی

منم آنکس که به طوفان بلا شوریدم
منم آنکس که تورا، ساحل امنی دیدم

منم آن قصه طولانی و تفسیر شده
منم آن خواب زمستانی تعبیر شده

تویی اما، پدر فصل بهاران دلم
علی (علیه السلام) آن دامن پاکیست به دستان دلم


شعر غدیر تا مباهله شماره 53 :

زخورشید گردون فراتر منم من
که خاک کف پای حیدر منم من

سزد گر ملک لب گشاید به مدحم
که مداح مولای قنبر منم من

علی آن که گر پرسی از وی که هستی
بگوید که ساقی کوثر منم من

نگهبان دین دست حق روح قرآن
رسول خدا را برادر منم من

مسیحا شود زنده با یک نگاهم
که جان عزیز پیمبر منم من

به دریای طوفانی دهر کشتی
به کشتی توحید لنگر منم من

به پیغمبران رهنما در بلاها
به ختم رسل یار و یاور منم من

چه بالاتر از این چه نیکوتر از این
که همتای زهرای اطهر منم من

علی جان احمد علی کفو زهرا
علی باب شبّیر و شبّر منم من

علی نوح ایمان، علی روح قرآن
علی صاحب سِرّ داور منم من

علی شیر و شمشیر و دست الهی
علی فاتح بدر و خیبر منم من

علی حجت و هادی و پیرو مرشد
علی میر و سالار و سرور منم من

کجا می گریزند از دامن من
بیایید مولا و رهبر منم من

ادامه دارد…


شعر غدیر تا مباهله شماره 54 :

امامی که از خشم دوزخ رهاند
شما را به فردای محشر منم من

امیری که در جنگ های پیاپی
نبی گفت مدحش مکرر منم من

چراغی که شب های تاریک سوزد
به ویرانه های محقر منم من

دلیری که از ناله دردمندی
بلرزد وجودش سراسر منم من

کریمی که در جنگ شمشیر خود را
ببخشد به خصم ستمگر منم من

عزیزی که در تلخکامی نبی را
بود جان شیرین به پیکر منم من

به صحرا بگویید من ابر و بادم
به دریا بگویید گوهر منم من

به گیتی بگویید من رهنمایم
به گردون بگویید محور منم من

به آخر بگویید اول علی بود
به اول بگویید آخر منم من

به مظلوم گویید من یار مظلوم
به ظالم بگویید حیدر منم من

ولیِّ خداوند، مولود کعبه
که بخشید بر کعبه زیور منم من

مطاف حرم، روح حج، رکن ارکان
صفای صفا، روح مشعر منم من

رفیق شفیق فقیران کوفه
ولی الله دادگستر منم من

امامی که ایتام ویران نشین را
بگیرد چو فرزند در بر منم من

شهیدی که گردیده گلگون زخونش
مصلی و محراب و منبر منم من


شعر غدیر تا مباهله شماره 55 :

تو رسیدی و وحشت افتاده است
بر سر شانه های لات و هبل

اسدالله غزوه ی احزاب
یل میدان لحظه های جمل

مرد دُلدُل سوار روز احد
آینه دار خشم عزّوجل

الامان از سوار آمدنت
وقت با ذوالفقار آمدنت

نام تو بوی سیب می آرد
روی دل ها بهار می کارد

تو همان پیر مرد نخلستان
پیر مردی که نان جو دارد

ای که دل تنگ صبح زهرایی
گریه ی چشم های تو دارد-

-اول کوچه ی بنی هاشم
روی تابوت شهر می بارد

غسل نیلی فاطمه هر شب
خاطرات تو را می آزارد

هیچ کس مثل تو حبیب نداشت
سر سفره نسیم سیب نداشت


شعر غدیر تا مباهله شماره 56 :

رسید از عرش، ذکرِ «لافتی» با خلقت حیدر
دعایِ «ربّنا» شد «آتنا» با خلقت حیدر
به عشقش بابِ آمرزش به روی عاصیان شد باز
دو چندان شد تبِ «إغفر لَنا» با خلقت حیدر
از آن روزی که انگشتر به سائل داد فهمیدم
سریعاً خلق شد خیلِ گدا با خلقت حیدر
«قسیم النّار والجنّه»! چه شیرین است این جمله
بهشت از مرزِ دوزخ شد جدا با خلقت حیدر
ملائک، عالم و آدم، زمین و آسمان خواندند…
همه «نادعلی» را یک صدا با خلقت حیدر
برای دردمندان در نجف تأسیس شد امشب-
پس از ایوان-طلا، دارالشفا با خلقت حیدر
أمیرالمؤمنین! قرانِ ناطق! قبله ی سیّار!
بنا شد مروه و سعی و صفا با خلقت حیدر
پیمبر محض ِ اثباتِ خودش شقّ القمر کرد و
چه شقّ الکعبه ای کرده خدا با خلقت حیدر!

برای مشاهده و مطالعه بیشتر در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام ، غدیر و مباهله می توانید به لینک زیر مراجعه نمایید.
فهرست غدیر
image_pdfدانلود PDF این صفحه
برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن