داستان های کوتاه نیمه شعبانکودکمتنیمخاطبیننوجواننوع محتوانیمه شعبانویژه نیمه شعبان خدمتگزاران

داستان ولادت امام زمان علیه السلام

داستان ولادت امام زمان علیه السلام (مناسب برای عزیزان ۷ الی ۱۳ سال)

داستان ولادت امام زمان علیه السلام نمونه‌ای بارز از معجزات الهی است که در نیمه شعبان سال ۲۵۵ هجری قمری رخ داد. در مقاله داستان ولادت امام زمان علیه السلام ولادت و داستان تولد امام زمان علیه السلام شرح داده شده است. این داستان مناسب برای عزیزان ۷الی ۱۳ سال است.

داستان ولادت امام زمان علیه السلام – بانوی از روم

تصمیم قیصر روم بر ازدواج دو نوه اش و برپایی جشن عظیم برای عروسی، آغاز ماجراست. ملیکا دختر یشوعا فرزند قیصر روم بود که نسبت مادر او به شمعون، وصی حضرت عیسی علیه السلام می‌رسید. زمانی که ملیکا به سیزده سالگی رسید، پدر بزرگ او، قیصر تصمیم گرفت وی را به عقد یکی از نوه های خود، که پسر عموی ملیکا میشد، درآورد.

  به همین دلیل سیصد نفر از کشیشان و راهبان و همچنین نهصد نفر از بزرگان روم را به مراسم عقد دعوت کرد. سپس تختی را به قصر آوردند که بلندی آن چهل پله بود و با انواع جواهرات تزیین شده بود و همچنین صلیب ها اطراف آن آویزان بود. داماد بر روی تخت نشست.

سپس به دستور قیصر، انجیل ها را باز کردند تا مراسم عقد را شروع کنند. اما ناگهان صلیب ها از بالای تخت سرنگون شدند و بر زمین افتادند. تخت تکان خیلی وحشتناکی خورد و پایه های تخت لغزید و داماد که در بالای تخت نشسته بود، بر زمین افتاد و از شدت ترس، بیهوش شد.

 اما قیصر تسلیم نشد و فرمان داد مجددا تخت را درست کنند و سرجایش قرار دهند تا این بار پسر عموی دیگر ملیکا را به عقد او درآورد. هنگامی که اسقف ها و کشیشان برخاستند تا مراسم عقد را شروع کنند، دوباره اتفاق قبل تکرار شد و مراسم عقد بهم خورد.

داستان ولادت امام زمان علیه السلام – پیامبر صلی ‌الله‌ علیه ‌و ‌آله در روم

همان شب در عالم خواب، ملیکا حضرت عیسی علیه السلام را به همراه شمعون و و عده ‌ایی از حواریون در قصر جمع شدند. به دستور عیسی علیه السلام منبری در قصر گذاشته شد که سر به آسمان می ‌سایید. سپس پیامبر، امیرالمومنین علیه السلام همراه عده ‌ایی از فرزندانشان همراه با جوانی وارد قصر شدند. هنگامی که وارد قصر شدند حضرت عیسی به احترام آنان برخاست و نزد آنان رفت.

خواستاری از ملیکا

آنگاه پیامبر اکرم به جوانی که همراهشان بود، اشاره کرد و خطاب به حضرت عیسی فرمود:”ای روح الله، من برای خواستگاری دختری از نسل وصی تو شمعون برای فرزندم ابومحمد آمده ام. “ملیکا از خواب پرید و آنچه را که دیده بود در ذهن خود مرور کرد. ولی از خواب خود هیچ کس را مطلع نکرد. حتی به پدر بزرگش هم چیزی نگفت چون می ترسید آنها با شنیدن عقد او با فرزند رسول اکرم تصمیم به قتل او بگیرند.

بیماری ملیکا

چند روزی گذشت و ملیکا همچنان در فکر همسر خود امام حسن علیه السلام بود و رازش را با کسی در میان نمی گذاشت. او به قدری از دوری امام حسن و ندیدن چهره‌ ی آن حضرت غمگین شده بود که عاقبت در بستر بیماری افتاد.

قیصر روم که سلامتی نوه ‌اش را در خطر می ‌دید، بهترین پزشکان را به قصر خواند تا برای نوه ‌اش درمانی پیدا کنند. اما آنان بیماری او را تشخیص ندادند. او به حدی بیماری ‌اش شدت پیدا کرده بود که گمان می‌کردند مرگش نزدیک است.

ملیکا و بانوی بانوان

چهار شب دیگر نیز گذشت. تا اینکه ملیکا در خواب، حضرت زهرا سلام الله علیها به همراه حضرت مریم و هزار کنیز بهشتی را دید. حضرت مریم گفتند:” ای ملیکا این بانو سیده‌ ی زنان و بهترین بانوان حضرت زهرا، مادرشوهر توست.”

ملیکا با شنیدن این سخن سرش را به دامن حضرت زهرا گذاشت و بسیار گریه کرد. و درباره ی همسرش از حضرت زهرا سوال کرد. حضرت فرمود:”فرزندم چگونه به دیدار تو آید در حالی که تو به دین اسلام نیستی ؟

اگر می خواهی من و مسیح و مریم از تو خشنود و راضی شویم و فرزندم حسن به دیدارت بیاید، این کلمات را بر زبانت جاری کن .اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله.”

ملیکا تمام کلمات را مانند حضرت زهرا تکرار کرد در حالی که مشتاق دیدار امام حسن علیه السلام بود. خانم فاطمه زهرا او را در اغوش گرفت و فرمود:” اکنون منتظر آمدن فرزندم ،حسن باش.”

دیدار با امام حسن علیه السلام

فردای آن شب امام حسن را در خواب دید. حضرت فرمودند:” ای ملیکا اینک که مسلمان شده‌ای، هرگز ملاقات تو را ترک نخواهم کرد وهر شب به دیدار تو خواهم آمد. “

به سوی عراق

در یکی از شب هایی که امام حسن به دیدار ملیکا آمده بود، فرمود:” به زودی قیصر لشکری برای جنگ با مسلمانان می فرستند و خود نیز همراه با لشکر می رود. تو لباس خود را تغییر ده و در لباس کنیزان به طور ناشناس همراه لشگر روانه شو.” ملیکا همین کار را انجام داد و به همراه لشکر راه افتاد.

داستان ولادت امام زمان علیه السلام – به سوی بغداد

بشر بن سلیمان از خدمتکاران حضرت هادی علیه السلام بود. شبی امام هادی او را صدا زدند و به او فرمان دادند که کار مهمی را انجام دهد. سپس امام هادی نامه ‌ایی به زبان رومی ‌نوشتند و مهر کردند. کیسه‌ی زردی بیرون آوردند که 220 دینار بود و به بشر دادند و فرمودند:”این کیسه را بگیر و به شهر بغداد مسافرت کن.

هنگامی که آنجا رسیدی قایق های اسیران به بغداد می‌رسند و کنیزانی برای فروش عرضه می ‌کنند. در میان برده فروشان عمرو بن یزید را پیدا کن. تا اینکه کنیزی را با صفاتی که برایت می ‌گویم برای فروش بیاورند،

که آن کنیز دو لباس حریر ضخیم بر روی هم پوشیده است. آن کنیز بر خلاف دیگر کنیزان، نمی‌ خواهد فروخته شود و خریداران صورت او را ببینند. در آن هنگام یکی از خریداران نزدیک می‌ شود و قصد خرید او را دارد. در حالی که کنیز او را پس می زند. در این هنگام تو جلو برو و نامه‌ی مرا به به او بده .”

با این دستورالعمل بشر به سوی بغداد بار سفر بست و هر آنچه که امام هادی فرموده بودند دقیقا اتفاق افتاد. وقتی ملیکا نامه را از بشر تحویل گرفت، آن را بوسید و روی چشمش گذاشت. سپس ایشان حاضر شدن که با بشر همراه شود.

داستان ولادت امام زمان علیه السلام – مژده‌ عظیم

فردای آن روز بشر به همراه ملیکا به سامرا نزد امام هادی آمدند. امام ملیکا را نرجس خطاب فرمودند و گفتند:”به تو فرزندی را بشارت می دهم که شرق و غرب دنیا را مالک می‌شود و زمین را پر از عدل و داد می‌کند همچنان که پر از ظلم و جور شده باشد.”

سپس حکیمه خاتون، خواهر امام هادی، نزد ایشان آمد و حضرت فرمودند:” ای خواهر، این است آن کسی که خبرش را به تو داده بودم. حکیمه خاتون از خوشحالی مدتی نرجس ر ا در آغوش گرفت. سپس امام فرمودند:”او را با خود ببر و احکام اسلام را به او بیاموز. زیرا او همسر فرزندم حسن و مادر آخرین امام است.”

چهاردهم شعبان

روزها می گذشت و نرجس به عنوان همسر امام حسن عسکری علیه السلام در خانه‌ی امام بود. اما هیچ کس غیر از امام و حکیمه خاتون از این موضوع باخبر نبودند. در روزگاری که امام هادی علیه السلام به شهادت رسیدند و امام حسن در سن 22 سالگی بودند، نرجس به مهدی موعود علیه السلام حامله شد.

با اینکه نه ماه از بارداری او می گذشت، هیچ اثری از حمل در او دیده نمی‌شد. حتی حکیمه خاتون هم از آن بی اطلاع بود. تا آنکه در روز پنج شنبه، 14 شعبان امام حسن عمه‌ی خود را به خانه دعوت کرد و مژده‌ی به دنیا آمدن مولودی که در انتظار او بودند را داد. همان که زمین را بعد از آنکه مرده است، زنده می‌کند. حکیمه خاتون با سرعت به خانه‌ی امام آمد در حالی که بسیار منتظر و مشتاق بود.

طلوع خورشید در سحر

سحرگاه روز جمعه 15 شعبان سال 255 هجری قمری آخرین حجت الهی زمین را با طلوع خود، نور باران کرد. حکیمه خاتون در آن لحظه اتاق نرگس را مملو از نور دید. در دستان او پسری بود که مانند پاره‌ی ماه بود. او در همان بدو تولد، به سجده درآمده بود.

حضرت مهدی علیه السلام در حالی که ستونی از نور از بالای سرش تا آسمان ها می رفت، صورت بر خاک گذاشت و انگشت سبابه را به سوی آسمان بلند کرد و شهادت به یگانگی خدا و رسالت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و همچنین شهادت به اینکه امیرالمومنین حجت خداست، دادند.

سپس یک به یک نام ائمه را بردند و آنان را حجت الهی خطاب کردند تا به نام خودشان رسیدند. سپس حضرت مهدی بعد به آسمان اشاره کردند و فرمودند:” من بنده‌ی مطیع خدا هستم.”

یاران حضرت مهدی علیه السلام

در آن هنگام پرندگان سفیدی دیده شدند که از آسمان فرود می‌آمدند و بال هایشان را به سر و صورت و بدن حضرت مهدی می کشیدند. امام حسن علیه السلام در این باره فرمودند: “اینان فرشتگان خدا هستند که برای تبرک آمدند و این فرشته‌ها یاران او هنگام قیام هستند.”

در آغوش پدر

حکیمه خاتون حضرت را در آغوش گرفتند و نزد پدر بردند. سپس امام حسن علیه السلام ایشان را در آغوش گرفتند و در گوش راست اذان و در گوش چپ اقامه گفتند. سپس دست و پا و صورت فرزند خود را غرق بوسه کردند.

داستان ولادت امام زمان علیه السلام – سخن تازه مولود

سپس امام مهدی علیه السلام بنا بر فرمایش پدر خود کتب انبیای گذشته را خواندند. سپس امام حسن فرمودند:”این مولایی است که به خاطر وجود او خداوند به مخلوقات روزی می‌دهد. به وجود او آسمان و زمین ثابت مانده است. این حجتی از حجت های خداست. این پناه مومنین است. این فرزند جانشین و وارث اسرار همه‌ی انبیاء است.”

پرنده سبز

به همراه پرندگان دیگر، پرنده‌ی بزرگتری به رنگ سبز بود که امام حسن فرمودند این پرنده جبرئیل است. جبرئیل حضرت را به همراه پرندگان دیگر، به آسمانها بردند. در اینجا امام حسن فرمودند:” پسرم، تو را به خدایی سپردم که مادر موسی فرزندش را به او سپرد.”

در عرش الهی

هنگامی که امام زمان علیه السلام به آسمان برده شدند، دو تن از ملائکه ایشان را به عرش بردند. در آنجا از سمت خداوند خطاب شد:” آفرین به تو بنده‌ی انتخاب شده. که خلقم با او هدایت می شود و با او به دینم کمک می‌شود

سپس فرمود: “ای ملائکه او را نزد پدرش برگردانید و بگویید مهدی در پناه و ضمانت من است تا زمانی که حق را به دست او اجرا کنم و باطل را نابود کنم و دین من جاودان گردد.”

داستان ولادت امام زمان علیه السلام – سخن آخر

خب دوستای گلم، داستان تولد امام زمان علیه السلام رو باهم یاد گرفتیم. همه‌مون می‌دونیم که خدای مهربون برای ما آدمها، راهنما فرستاده. راهنماهای زیاد، که ما راهمان را گم نکنیم. خورشید كه با نور خود همه جا را روشن و راه ما را نمايان مى كنه، هم به ما گرمى می‌ده و هم باعث میشه ما راه‌مان را گم نكنيم.

اگر چه گاهى اوقات اين خورشيد در پشت ابر قرار مى گيره بعد از پیامبر و یازده امام معصوم، خداى مهربون راهنماى معصوم دوست داشتنى ديگرى براى ما قرار داده كه امروز امام ما هستند. اگر اين امام عزيز مثل خورشيد پشت ابر از چشم ما دورند، هم به قلب ما نزديك و هم مواظب ما هستند.

پس وظيفه ماست كه اين امام را از همه بيشتر دوست داشته باشيم و ظاهر شدنشون را از خداى بزرگ با دعا تقاضا كنيم. خدایا کاری کن آن امام زیبا و آن گل خوشبو را هر چه زودتر ببینیم. کاری کن زودتر بیاید تا دنیا پر از عطر گل محمدی بشود.

وای که چقدر خوب می شود او بیاید. وقتی بیاید همه‌ی چیزهای بد از بین می ‌روند و جای آن‌ها دنیا پر از چیزهای خوب مى‌شه. خدایا او به ما کمک می کند تا تو را بهتر بشناسیم. کمک مى كند تا در زندگی موفق باشیم. کمک مى كند تا راه تو را برویم. ما به این راهنمای خوب احتیاج داریم. می‌ خواهیم نماینده خودت را ببینیم. پس همگی دست های خودتون رو به سمت آسمان بلند کنین، تا برای فرج ایشون دعا کنیم.

اللهم عجل لول یک الفرج


دسترسی سریع و آسان به راهکار و محتوا برای مناسبت‌های نیمه شعبان، غدیر، محرم و فاطمیه
برای مطالعه و مشاهده مطالب خدمتگزاران میتوانید به فهرست مطالب در زیر مراجعه نمایید.

فهرست مطالب محرم فهرست مطالب فاطمیه فهرست مطالب نیمه‌شعبان فهرست مطالب غدیر کتابخانه خدمتگزاران

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا