او_یک_خدمتگزار_بود شماره ۴۵

▪️نافع، قاری قرآن بود و کاتب حدیث. از بزرگان قومش بود و سخنوری ماهر.کنار امیرالمؤمنین

تجربه های بسیاری آموخته بود و پس از او در معیت و سرسپردگی فرزندان علی علیه السلام، روزگار را

می‌گذرانید. کاروان بهار که در مسیر خزان به حرکت درآمد، نافع نیز ملازمش بود.

▪️روز هفتم محرم که آب در خیمه‌ها نایاب شده بود و رد پای عطش بر لبان خشکیده طفلان بیداد می‌کرد،

عباس به همراهی ۲۰ نفر از یارانش به سمت فرات حرکت کردند تا برای اهل حرم آب بیاورند. پرچمدار

این گروه، نافع بن هلال بود که پیشاپیش همه حرکت می‌کرد. چون به فرات رسیدند نگهبانان راه را بر

ایشان سد کردند و گفتند خودتان هرچه می‌خواهید می‌توانید آب بخورید، اما نمی‌گذاریم حتی قطره‌ای از

این آب را به خیمه‌های حسین برسانید. در این هنگام نافع با چشمانی تبدار از عطش، نگاه خیره و باصلابتش

را به آنها دوخت و گفت به خدا قسم تا حسین و همراهانش تشنه باشند، ما یک قطره آب هم نخواهیم

خورد. آنگاه مشک‌ها را پر از آب کردند و با هر سختی که بود توانستند خود را از حلقه نگهبانان خارج

کرده و به خیمه‌ها آب برسانند.

▪️روز عاشورا چون نوبت جنگیدن نافع شد، مردانه و با صلابت قدم در میدان گذاشت. او که عشق حسین،

تمام کشور وجودش را فتح کرده بود، جز حسین اندیشه دیگری نداشت. او که روی تمام تیرهایش اسم

خودش را نوشته بود همه را به سمت دشمن پرتاب کرد و چون تیرهایش تمام شد شمشیر بدست گرفت

و نبردی جانانه کرد.

▪️پس از قدری جنگیدن به محاصره دشمن درآمد، درحالی‌که سخت مجروح بود و

دست‌هایش را شکسته بودند. عمرسعد با تمسخر گفت: چه به روزخودت آوردی نافع؟ چرا با حسین همراه

شدی که به این حال و روز دچار شوی؟ با حسرت پاسخ داد: کاش توانی داشتم، کاش دستی برایم مانده بود تا

بازهم در دفاع از حسین با آن می‌جنگیدم. در این هنگام عمرسعد دستور داد تا شمر، سر از تن این آزادمرد جدا

کند.رحمت خدا بر اینان، که تا پای جان برای امامِ زمان خود خدمتگزار بودند و لحظه ای او را تنها نگذاشتند.


دیدگاهی دارید؟