نمایشگاه نیمه شعبان- پناه

بسمه تعالی و بذکر ولیه

غرفه ۱: (معرفت)

 

اگر یک مقدار به اطراف مون نگاه کنیم و در احوال آدم ها دقیق بشویم، می بینیم که خیلی از مسائل هست که ما از آن ها آگاهی نداریم ولی حس کنجکاوی و علاقه و انگیزه های دیگر باعث می شوند که ما برای شناخت پیرامون خودمان کارهایی انجام بدهیم:

اکثر ما هفته ای حداقل دو بار سراغ اینترنت می رویم و مطالب مورد نظرمون را جستجو می کنیم. بعضی ها هر روز روزنامه یا مجله مورد نظرشون را خریداری می کنن و با دقت تمام مطالب آن ها را می خوانند. این ها همه راه هایی هست که مردم برای آگاهی و شناخت ازشون استفاده می کنن. در ابعاد بزرگتر می شود انسان هایی را مثال زد که برای شناخت جهان اطراف شون پا را از کره زمین فراتر گذاشته و به کرات دیگر رفتند.

در کل شناخت بنیادی ترین پایه هر عملکرد در تمام مراحل زندگی انسان هاست. به طوری که از ابتدای زندگی یعنی از دوران کودکی تا انتهای زندگی را در بر می گیرد.

به عنوان مثال یک کودک هیچ درکی از تاریکی و روشنی، بلندی و کوتاهی و…. ندارد. ولی پدر و مادر با خاموش روشن کردن چراغ یا مثال زدن اجسام کوتاه و بلند این مفاهیم را به کودک می فهمانند.

کودک در این راه از حواس پنجگانه خودش استفاده می کند. این حواس به کودک کمک می کنند که مفاهیم را درک کند. در راه شناخت ابزار دیگری که به کودک کمک می کند حافظه است. اگر کودک حافظه نداشته باشد بعد از این که مثلاً متوجه شد آتش می سوزاند دوباره دست خود را به آتش نزدیک می کند.

با افزایش سن، گستره محیطی که انسان نیاز به شناختش دارد نیز افزایش می یابد به طوری که اگر انسان سستی کرده و برای شناخت حرکتی نکند دچار جهالت و نادانی می شود.

اگر بخواهیم شاخصه های یک فرد جاهل را بررسی کنیم، اولین و شاید مهم ترین شاخصه فرد جاهل سطحی نگری است. سطحی نگری از پیامدهای عدم شناخت صحیح است،که چند ویژگی دارد:

(۱تعداد را ملاک برتری می داند.

۲ ) قدیمی شدن را ملاک بی ارزش شدن می داند.

۳) کوچک بودن را ملاک خوار شمردن می داند.

(مثال ها در سی دی توضیح داده شود)

با یک جمع بندی به این نتیجه می رسیم که ارزش و اعتبار هر شیئ در نظر فرد به میزان شناخت او از آن بستگی دارد. این شناخت صحیح در تمام ابعاد زندگی ما قرار دارد که یکی از مهم ترین بعدهای آن شناخت در دین است.

اهمیت شناخت و آگاهی آن قدر زیاد که امیرمؤمنان حضرت علی علیه السلام می فرمایند:

« یا کمیل ما من حرکه الا و انت محتاج فیها الی المعرفه»

ای کمیل هیچ حرکتی وجود ندارد مگر این که تو در آن نیاز به شناخت داشته باشی.

پس برای حرکت در دین هم ما نیاز به شناخت اصل و اساس دین داریم. علاوه بر این در اسلام این معرفت و شناخت انسان است، که به او ارزش می دهد.

حال این سوال پیش می آید که شناخت نسبت به چه کسی است که ارزش ما را در پیشگاه خدا بالا و بالاتر می برد.

اوصاف چنین شخصی از زبان امام رضا علیه السلام شنیدنی تر است!

(کلیپ حدیث امام رضا علیه السلام در بخش بعد)

 

غرفه ۲: (محبت)

ما آدم ها دو بعد مادی و معنوی داریم، هر چند تمام نیازهای مادی ما برطرف بشود، نیازهای معنوی ما سر جای خود باقی می ماند و باید به آنها هم پاسخ داده بشود، این نیازها به وسیله پول و مادیات رفع نمی شود، مثل آدم پولداری که پول خرج می کند تا شاد باشد و آرامش داشته باشدT اما تا نیازهای معنویش برطرف نشود به آرامش نمی رسد.

یکی از اساسی ترین نیاز های معنوی نیاز محبت است. مهر و محبت و نیاز به عشق ورزی و دوست داشته شدن چیزهایی است که ما بارها در زندگیمان تجربه کردیم. محبت یک نیاز فطری است که هر کسی در هر سن و طبقه ای و هر جایی که باشد این نیاز را خدا در وجودش قرار داده، و مثل بقیه نیازها که خداوند پاسخ آنها را بیرون وجود آدم قرار داده برای نیاز محبت هم یک جواب جامع و کامل وجود دارد.

قلب ما آدم ها ظرف محبت است. مثل گوش که ظرف شنیدنی هاست و چشم که ظرف دیدنی هاست، اما باید با دیدنی ها و شنیدنی های درست پر بشود، ظرف محبت ما هم می تواند با محبت هر کس و هر چیزی پر بشود، اما مهم این است که با محبت درست و واقعی ارضا بشود.

این که ما به یک نفر محبت می ورزیم به این دلیل است که در آن آدم چیزی را می بینیم که ما را به طرف آن جذب می کند آن فرد فضیلتی دارد که ما به سوی آن جذب می شویم مثل:

ظاهر خوب، اخلاق خوب، قدرت و ثروت و علم و….فضیلت هایی که افراد بادیدهای مختلفی که دارند جذب آنها می شوند.

این بذر محبت ثمره ای دارد و در فرد نمود پیدا می کند، عشق به محبوب در افعال محب جلوه گر می شود، محب دوست دارد شبیه محبوب بشود، عقل و دل و جسمش تماماً تسلیم محبوب می شود، مدام به یاد محبوب است و هر جا که می نشیند اسم او را می آورد، در راه محبوب تلاش می کند و در این راه خسته نمی شود، دلش بی قرار محبوبش است.

آدم های مختلف در سن های مختلف نیازشان به محبت را به طرق مختلف پاسخ می دهند. مثلاً بچه ها در سن های راهنمایی و دبیرستان اکثراً طرفدار یک هنر مند یا بازیگر یا فوتبالیست می شوند. بر اساس یک نیاز غریزی دوست دارند همه چیزشان شبیه آن آدم بشود مدل موهاشون، کارهاشون…..، عکس طرف را به در و دیوار اطاقشان می چسبانند، مدام از او تعریف می کنند، سعی می کنند جاهایی بروند که آن آدم را ممکن است آنجا ببینند.

یا جوان هایی که برای ارضای نیازشان به دوست داشتن و دوست داشته شدن، به گمراهی می افتند و محبت شان را به کسی می دهند که سزاوارش نیست و نهایتاً یک عمر پشیمان می شوند.

اما سؤال اساسی این است که محبت درست و واقعی و آن پاسخ جامع و کاملی که خدا برای این نیاز اساسی ما قرار داده چه جور محبتی است ؟

خیلی وقت ها ممکن است به یک نفر محبت کنید اما طرف مقابل قدر محبت تان را نداند و یا اصلاً متوجه محبت شما نشود. محبت ورزیدن وقتی مفهوم پیدا می کند که متقابل باشد و قدر محبت دانسته بشود.

البته محبت هایی هستند که خداوند متعال روی آنها صحه گذاشته، مثل محبت به پدر و مادر، همسر و دوستی هایی که معنویاتی در آنها هست، این جور محبت ها را اگر از طرف مقابل جواب هم نگیری و قدر محبتت دانسته نشود پیش خدا ارزش دارد.

بالاترین محبتی که در دنیا دیدیم و شنیدیم محبت مادر است. همه ما شیرین ترین خاطراتمان مربوط به زمانی است که در کودکی مادرمان با مهربانی نوازشمان می کرد تا در آغوش گرمش بخوابیم و در سختی هایمان به آغوش گرمش پناه می بردیم. مادر با کوچکترین حرکت کودکش از خواب بیدار می شود و دائم مراقب است که نکند اتفاقی برایش بیافتد، مادر آرام و قرار ندارد تا فرزندش در آرامش باشد و حاضر است همه چیزخود را فدای فرزندش بکند.

از مهر مادری که بگذریم محبت پدر خیلی عمیق و اساسی است. پدر همیشه دلش برای فرزندانش می تپد با این که خیلی وقت ها کنار فرزندانش نیست و برایشان زحمت می کشد. اگر ببیند که فرزندش به راه خطا می رود و مرتکب اشتباه می شود با مهربانی و گذشت او را از خطا بازمی دارد.

از مهر پدر و مادر که بگذریم به دوست و دوستی می رسیم خیلی وقت هاکه حرف هایمان را نمی توانیم به پدر و مادرمان بگوییم پیش یک دوست خوب می رویم و با او درد دل  می کنیم و او خوب به حرف هایمان گوش می دهد و دلداریمان می دهد.

اما همه ما می دانیم مادر مهربان نمی تواند همیشه همراه فرزندش باشد و مراقبش باشد و پدر دلسوز و با گذشت همواره کنار فرزندانش نیست و نمی تواند همه نیازهای فرزندانش را برآورده کند و دوست های خوب هم همیشه راز نگه دار نیستند.

دوستان خوبم محبتی هست که ورای تمام این محبت هاست مهر مادر و شفقت پدر قطره ای از دریای بیکران این محبته است.

هر کس تو دنیای قلبش جستجو کند ببیند طعم چنین محبتی را چشیده یا نه ؟

محبت کسی که:

هر چند به یادش نباشی تو را از یاد نبرد.

هر چند اورا رها کنی تو را رها نکند.

هر چند بر او جفا کنی از عطا دریغ نورزد.

هر جند برایش دعا نکنی به درگاه خدا برایت دعا کند.

هر چند از او گریزان باشی از تو روی برنگرداند.

هر چند موجبات رنجش او را فراهم کنی رنجوری تو را برنتابد.

هر چند به سربلندی او نیافزایی او سبب افتخار و بزرگی تو باشد.

اگر از حال او بی خبر باشی از احوال تو بی خبر نماند.

اگر تو حضور او را درک نکنی همیشه وهر جا همراه تو باشد.

اگر از ارتباط با وی خودداری کنی خود به تو پیغام دهد.

اگر از او دفاع نکنی تو را بی پناه نگذارد.

اگر هزاران مرتبه قلبش را شکسته باشی باز عذرت را بپذیرد.

اگر بارها نقض میثاق کرده باشی راه بازگشت به سویت نبندد.

اگر تو او را دوست نداری او تو را دوست داشته باشد .

اگر تو امانت دار شایسته ای برایش نباشی او امین و راز نگهدار تو باشد.

اگر تو او را یاری نرسانی او پشتیبان و یاور تو باشد.

اگر کوچکترین خدمتت را به رخش بکشی بزرگترین لطفش را به رویت نیاورد.

اگر تو حریمش را پاس نداشتی او تو را حمایت و محافظت کند.

اگر تو او را طرد کنی او کهف حصین و پناهگاه امن تو باشد.

اگر سهم او را از مالت نپردازی باز هم روزی خویش را مدیون او باشی.

اگر تو فرزندی خطاکار و سربه هوا گشتی او پدری بزرگوار و شفیق باقی بماند.

اگر تو حق برادریش را عطا نکردی او همچنان برادری مهربان برای تو باشد.

اگر تو او را در سختی ها تنها گذاشتی در تنگناها و شدائد رهایی بخش تو باشد….

و این ها همه در حالی است که هیچ نیازی به تو ندارد و به عکس تو سراپا نیاز و احتیاج به اویی…….

من فقط یک نفر را در زندگیم می شناسم که همه این صفات را دارد و آن شخص امام علیه السلام است.

 

غرفه­ی ۳: (نمایشنامه­ی شیخ حسن -مونولوگ)

 

سال‌ها قبل اون موقع که من جوون هیفده ـ هیجده ساله‌ای بودم و تو شهر دمشق زندگی می‌کردم، کار و کاسبی داشتم. اون موقع جوون زیبا و خوش سیمایی بودم. روزای جمعه که می‌شد، با جوونا و رفقا و همکارا، می‌زدیم از شهر بیرون. دنبال لهو و لعب و خوشگذرونی؛ بازی و سرگرمی. خلاصه جوونی می‌کردیم. سرمست از غرور جوونی. تا این که یه روز، یه روز جمعه، همین طور که مشغول عیش و نوش بودیم و منی که از این که عیاشی و خوشگذرونی خسته شده بودم، با خودم گفتم، یعنی یه چیزی به ذهنم رسید: «حسن! حسن! یعنی ما واقعاً واسه این کار اومدیم. آیا اومدیم کار کنیم تا بخوریم؟ بخوریم تا بگردیم و روزگارمونو بگذرونیم؟ خوش بگذرونیم و امیال و شهواتمونو بگذرونیم؟! نه؛ این که خیلی کمه، خیلی کمه. «ما خُلِقْنا لِهذا». خیلی خوب اگه واسه این نیومدیم، خوب واسه چی اومدیم؟ اومدیم چی کار کنیم؟ به کجا برسیم؟ به کجا باید برسیم؟» تو همین فکرا بودم که یهو بلند شدم و گفتم: «آقا من رفتم». «اِ، داش حسن! کجا می‌ری؟ تازه بازی داشت گرم می‌شد وایستا» گفتم: «نه من دیگه نیستم» اینو گفتم و راه افتادم. خیلی زود دیگه صداشونو نمیشنیدم. حال عجیبی داشتم. نمی‌دونستم باید چی کار کنم. فقط اینو می‌دونستم که باید برم. حالا کجا برم؟ پیش کی برم؟ از کی بپرسم؟ به کی پناه ببرم؟ بی‌هدف توی بیابون می‌رفتم. رفتم و رفتم تا رسیدم به شهر. توی کوچه‌های شهر، سرگردونِ سرگردون. از این کوچه به اون کوچه، از این محله به اون محله، می‌گشتم و دنبال راه چاره‌ای بودم. که یهو خودمو مقابل مسجد جامع دیدم. ازدحام جمعیتو می‌دیدم که برای خوندن نماز جمعه به مسجد می‌رفتن. ناخودآگاه وارد مسجد شدم و در گوشه‌ای ایستادم به تماشا. خطیب مشغول صحبت بود. از مردی سخن می‌گفت. از مردی به نام مهدی. برام جدید و جالب بود. دقّت کردم، خطیب گفت: «مردم! پیامبر امّتش را به آمدن فرزندی از فرزندانش نوید داده که در آخرالزمان می‌آید و ناجی مسلمین خواهد بود. او بسیار بخشنده است. بخشش های او گواراست. به عدد می‌بخشد و می‌بخشد و شماره نمی‌کند. تمام زمین را آباد می‌کند، به دست او اخیار باقی می‌مانند. با ظهور او اهل آسمان و زمین خوشحال می‌شوند و او را دوست دارند، حتی مرغان هوا و ماهیان دریا. مردگان آرزوی یاری او را خواهند کرد. در زمان حکومتش نام مهدی بر سر زبان‌ها می‌افتد و دیگر یادی از غیر به میان نمی‌آید. در گفتار صادق است. حق با اوست. خُلق او خُلق پیامبر است. چهره‌ی او چهره‌ی رسول خداست. به سکینه و وقار شناخته می‌شود. بزرگترین پناهگاه انسان‌هاست و نسبت به مستمندان مهربان و رئوف است. عالم ترین، صبورترین، شجاع‌ترین، سخی‌ترین وعابدترین مردم است. نَسَب او نزدیک‌ترین نَسَب به پیامبر است. او به کار مردمان آگاه است و از مردمان دستگیری می‌کند.» سخنانش منِ گم‌کرده‌ی راه رو فقط به یک نقطه جلب می‌کرد. نسبت به اون،‌ اون مرد، مهدی، کنجکاو شده بودم. یه جورایی به شخصیتش محبت پیدا کرده بودم. با خودم فکر کردم یعنی میشه، یعنی میشه منم این مهدی رو ببینیم، یعنی میشه باهاش ارتباط داشت. بعد با خودم گفتم «نه؛ اون پسر پیغمبره، اون ذخیره‌ی الهیه، اون رهبر مهربوناست، ‌اون کجا و من کجا؟!» خلاصه بگم هر کلمه‌ی خطیب، منو بیشتر شیفته می‌کرد. غرق افکارم بودم که از مسجد بیرون اومدم. اون روز گذشت. چند روز گذشت. هر روز که می‌گذشت محبت من نسبت به اون شدید و شدیدتر می‌شد. تا جایی که اختیار از کف دادم، کنترل اعصابمو نداشتم. خورد و خوراک نمی‌فهمیدم. هیچ چیز تسکینم نمی‌داد، خواب و بیداری، رفت و آمد، سکوت و سخنم یاد مهدی بود. همه جا دنبالش می‌گشتم. منی که مشهور بودم به اهل گردش و خوشگذرونی، دیگه کم کم تمام اوقاتمو تو مسجد و محراب، به نماز و دعا و ذکر و گریه می‌پرداختم. کار و کاسبی رو هم رها کرده بودم، خلاصه تو محبتش می‌سوختم و می‌ساختم. از هر کسی سراغ او رو می‌گرفتم، به هر دری می‌زدم. مدتی گذشت. مدتی گذشت تا این که یه شب، یه شب بعد نماز مغرب، همین طور که تو مسجد نشسته بودم و داشتم گریه می‌کردم،‌ تو حال خودم بودم و اسمشو صدا می‌کردم، یهو یه دست، از پشت، روی شونم نشست. به خودم اومدم. گفت: «حسن» گفتم: «بله» گفت: «که را می طلبی؟» گفتم: «مهدی را» گفت: «برخیز که خدا دعایت را مستجاب کرده.». «خدایا! چه می‌شنوم؟ دعای من؟ حاجت من؟ یعنی میشه؟ یعنی واقعا میشه؟ یعنی… یعنی…» فرمود: «بله، بله من مهدی هستم.» هول شده بودم نمی‌دونستم چی بگم. محو جمالش شده بودم. گفت: «بیا با هم به منزل تو برویم.» «خدایا! مهدی؟ خونه‌ی من؟ مهمون من؟» دلم می‌خواست خودمو به دست و پاش بندازم. ولی نتونستم، نتونستم، اَدَبو تو امتثال امرش دیدم. راه افتادیم، راه افتادیم از مسجد اومدیم بیرون. هر قدم که بر می‌داشتم تمام بدنم می‌لرزید. عرق سرد روی پیشونیم نشسته بود. خدایا! من با کی هم قدم شدم‌؟ کجا دارم میرم؟ به خونه که رسیدیم درو باز کردم. داخل شدیم. میان خانه نشست. شروع به سخن گفتن کرد. میخکوب شده بودم. سخنش آتیش دلمو خاموش می‌کرد. راه دلمو بهم نشون می‌داد. این قدر کلامش شیرین بود که هنوز بعد مدت‌ها، بعد سال‌ها، صدای زیبایش توی گوشمه. محو جمالش شده بودم تا این که فرمود برخیز تا نماز بگذاریم. آماده‌ی نماز شدم جلو ایستاد. ایستادم. صدای دلنشین «الله اکبر»ش توی فضای خونه پیچید. «الله اکبر» چه لحظاتی بود؟ اون شب تا صبح پونصد رکعت نماز خوندیم. بعد دعاهایی رو خوند و به من نیز تعلیم داد. فرداشب و شب‌های بعد به همین منوال گذشت. یادمه یه روز ازش پرسیدم «چند سال دارین؟» فرمود «ششصد و بیست و هفت سال» ولی به خدا قسم که چهره‌اش زیبا و جوان بود. افسوس که این خوشی من دیری نپایید. هفته که سر اومد، یه روز از جا بلند و شد و فرمود «حسن! من می‌خوام برم» گفتم «کجا می‌خواین برین؟ کجا می‌خواین برین؟ دل منو آتیش زدین. مولای من. کجا می‌خواین بذارین و برین؟‌ تازه اول ساز و سوز منه. تازه اول ناز شما و نیاز منه. آقاجون منو هم با خودتون ببرید.» فرمود: «نه بنا نیست تو با من بیایی. ولی حسن! بدان این معامله که با تو کردم و چند شبانه روز خانه‌ی تو ماندم تا کنون با احدی نکرده‌ام. پسر!» به من فرمود «پسر!! بدان که از این پس به احدی نیاز نخواهی داشت. اعمال و اذکار و اورادی که به تو یاد دادم تا آخر عمر عمل کن.» ناله کردم، گریه کردم، التماس کردم که من را هم با خودتان ببرید. ولی گفت «نه مصلحت نیست، ‌حکمت اجازه نمی‌دهد.» آری او رفت و مرا در داغ فراقش تنها گذاشت.

 

غرفه ۴: (دکلمه)

(کلیپ کودک)

(شروع زمزمه )

 

ای کاش از همان اول، اذان محبت تو را در گوشم زمزمه کرده بودند.

کاش ازابتدا با نام نامی تو آشنا می شدم.

کاش مهد کودکم مهد آشنایی با تو بود.

کاش آموزگارم در کلاس اول دبستان، الفبای محبت تو را برایم هجی می کرد و نام زیبای تو را سرمشق دفترچه ی تکلیفم قرار می داد.

در دوره راهنمایی، هیچکس مرا به خیمه ی سبز تو راهنمایی نکرد، در سالهای دبیرستان کسی مرا با تو که مدیر عالم امکان هستی پیوند نزد.

در کلاس تاریخ کسی مرا با تاریخ غیبت،غربت و تنهایی تو آشنا نساخت.

دریغ که در کلاس ادبیات نیز آداب ادب ورزی به ساحت مقدس تو را گوشزد نکردند.

چرا موضوع انشای ما به جای علم بهتر است یا ثروت، از تو و از ظهور تو و روش های جلب رضایت تو نبود؟ مگر نه بی تو نه علم خوب است و نه ثروت؟!

وقتی برای کنکور درس می خواندم، کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت امام عصر تشویق نکرد!

اما…

اما… اینک، چه باید کرد ؟ چگونه می توان از این محرومیت خود آورده رها شد و از این ظلمتکده ی دوران غیبت راهی به دنیای نورانی ظهور گشود؟ آیا می توان این داغ ۱۴۰۰ ساله را مرهم نهاد ودرمان کرد؟

شکی نیست، که تنها راه نجات از بن بست کنونی، اطاعت بی چون و چرا از امر مولاست.

داستان ما داستان صغیری ست که پدر خویش را از دست می دهد و به دلیل عدم بلوغ فکری نمی داند به چه محرومیتی گرفتار شده است!

بیایید لحظه ای تامل کنیم…

اندکی بیاندیشیم… چگونه است که  معتقدیم صحیفه ی اعمالمان، هر هفته، به آن عزیز عرضه می شود و ما را می بیند؛ اما این باور ما را از ارتکاب لغزشها باز نمی دارد؟!

شما را به خدا سوگند،به خدا سوگند! اگر کودکی شاهد اعمال ما باشد، آیا در نوع رفتارمان پروا نمی کنیم ؟ این چه جسارتی ست که در حضور شاهد و ناظر الهی از خود نشان می دهیم!؟

گرچه ما او را نمی بینیم و اگر هم ببینیم نمی شناسیم اما او که ما را می بیند و می شناسد و بر اعمال و احوال ما اشراف دارد!

مگر نه این است که امام صادق (ع) فرمودند : شما به ما منسوب هستید پس باعث زینت ومایه ی آبروی ما باشید؟!…

 

مولای من!

شرمنده از آن لحظاتی که تو را در نظر نداشتیم، ای چشم بیدارالهی!!

باور نداشتیم که چون ماه آسمان از اعمال ما مطلع و آگاه باشی!

باورمان نمی شد که فرموده باشی: ما در مراعات حال شما کوتاهی نمی کنیم و یاد شما را از خاطر نمی بریم…

اما

به خدا سوگند، اینک، در عمق ضمیر خود تو را یافته ام. گویی دوباره متولد شده ام.

تعارف بردارنیست، زندگی بدون تو که امام عصر و پدر زمانه ای “مردگی” است.

 

پس بیایید،بیایید، هر یک از ما که تاکنون غافل بوده ایم ازهم اینک آغاز کنیم ،بیایید از خود آغاز کنیم که اگر هر کس از خود آغاز کند امر فرج اصلاح می شود و نخستین گام هم طلب عفو از گذشته های آکنده از بی مهری نسبت به امام است.

بیایید امام زمانمان را تنها نگذاریم. نکند ندای هل من معین امام عصر در کربلای غیبت او بی لبیک بماند…! بیایید مضطر امام عصر شویم، در شبانه روز دقایقی را برای خلوت با او خالی کنیم، قطب نمای دلمان قطب عالم امکان را نشان دهد، دل را با قلب عالم هستی پیوند زنیم، بگذاریم خون با نوای” یا مهدی ” در رگهایمان بدود و ضربان قلبمان” العجل یا بقیه الله ” بگوید .

(پایان زمزمه)

اگر چند سال باران نبارد حاضریم سر و پا برهنه به بیابان برویم و با دل شکستگی، نمازاستسقا بخوانیم. هرچند اندک احتمالی به آمدن باران باشد.

حال آیا شایسته نیست دوازده قرن غیبت که خشکسالی معنوی و قحطی دیانت ما را به دنبال داشته و دین نگه داشتن را همچون گرفتن آتش در کف دست مشکل ساخته است؛ ما را برای نماز جهت طلب ظهور و تعجیل فرج به صحرا ها بکشاند؟!

شروع دعای عظم البلاء

این کاری بود که بنی اسرائیل کردند و خداوند ۱۷۰ سال ازباقیمانده ی عذاب آن ها را بخشید.

بیایید از هم اکنون دست به دعا برداریم که ایشان نیز برایمان دعا خواهند کرد و بدانیم که نزدیک ترین دعایی که به اجابت می رسد دعای برادر دینی در حق برادر خویش و در غیاب اوست.

از همین امروز، بیایید، برای سلامتی حضرت صدقه دهیم، روزه بگیریم و قربانی کنیم و صلوات مان را با  ” و عجل فرجهم ” ختم کنیم. که از علامه ی امینی نقل شده است که فرمود:  من کسی را که در انتهای صلواتش ” وعجل فرجهم ” بگوید در ثواب نوشتن کتاب” الغدیر” خود سهیم می کنم.

و در آخر… از ژرفای دل می گوییم :

مولای من! ای کاش فاصله ما با تو اندک شود و کاش لااقل بفهمیم که انتظار تو، انتظار همه ی خوبی هاست…

(شروع کلیپ) -(دعا)

دانلود فایل pdf

دیدگاه خود را بیان کنید

بیست − چهار =