متن ادبی محرم

زینب، بانوی عظمت و ادب

عجیب دل گره خورده به نام زینب، مگر می شود حسین را دوست داشته باشی آنوقت با عشق زینب بیگانه باشی، مگر می شود واقعه کربلا را شنیده باشی و اسمی از زینب نشنیده باشی ، از آن زمان که خیمۀ سجاد شروع به سوختن کرد، این زینب بود که دانست رسالت بزرگی به دوشش افتاده، رسالتی که یک سوی آن مراقبت از امام زمان دوران است و سوی دیگر دخترکان حسین که باید لابه لای آتش، چادرشان را خاموش کرد.
مگر زینب چند نفر است، زینبی که هنوز دلش از مصیبت برادر خشک نشده، زینبی که هنوز دقایقی بیشتر نمی گذرد که از تل زینبیه پایین آمده است، هر که جای زینب تل زینبیه ایستاده بود، الان جان داده بود. اما دست برادر کار خودش را کرده بود آن زمان که روی سر زینب نشست و امر امامت صبر الهی نصیب زینب کرد وگرنه همان زمان که صدای مهلاً مهلا یابن زهرای زینب پشت‌ سر حسین بلند شد، حسین دانست که خواهر لحظه ای بدون برادر را تاب نمی آورد.
حسین دانست که اگر باز نگردد زینب همان جا در میان صحرای کربلا جان به جان آفرین تسلیم می کند و حسین برگشت و بزرگترین هدیه زینب را به زینب داد.
آن زمان که زینب به حسین گفت حسین جان مادرم وصیت کرده که …
و حالا خواهر دوباره پیش برادر برگشت و به عزیزش رسیده، اما این چهل روز چه ها گذشته بر زینب خدا می داند، از کجا شروع کند زینب، از شتران برهنه بگوید از اینکه ناگاه صدای افتادنی بلند شد و دوید رقیه خاتون را کشید در میان صحرا، از سر های بر نی بگوید، یا از نگاه نا محرمانی که به بهانۀ سرها چشمان شان را تیز کرده بودند به سمت حرم حسین، از مجلس یزید بگوید، یا سری که بر بالای نی قرآن می خواند، هر کدام انسان را زمین گیرمی کند.
زینب این چهل روز خودش را کشید. فقط کشید. تا مثل فردایی به مزار حسین برسد، اما وقتی که رسید دیگر جان خودش نبود. خودش را از بالای نی بر روی مزار حسین انداخت، پاهای آبله زده خودش گواه این است که عجب سفری بوده است. این سفر و موهای سپید زینب گواه آنکه…
راستی زینب موهایش شام عاشورا سپید شده بود. آنچه از ظهر تا عصر عاشورا بر زینب گذشت، کمتر از مصیبت های این چهل روز نبود، جز آنکه تا عصر عاشورا زینب حسین داشت.
و آنگاه که ذوالجناح به سمت خیام برگشت و بانو دید که زین سرنگون شده و یال ذوالجناح رنگ خون گرفته، ای کاش هیچ وقت زینب نمی دوید و یا اگر می دوید چادری زیر پا، گیر نمی‌ کرد و ای کاش هیچ وقت زینب به بالای تل نمی ‌رسید و اگر می رسید ای کاش همان لحظه شمر به سوی قتلگاه نمی ‌رسید و ای کاش و ای کاش و ای کاش …
ای کاش می‌توانستم مرهمی باشم بر دل داغدارت.
بابا جان ببخش که این مصیبت ها را من فقط گستاخانه به زبان می رسانم اما چشمان نازنین تو برای یک یکش خون گریه می کند و چه میتوانم بکنم جز آنکه دست به دعا بردارم و فقط و فقط خودت را از خدا بخواهم.
خودت را فقط برای خودت بخواهم تا بیایی و مرهمی شوی بر زخمهای زینب و شاید مرهمی باشم برای تو که چشم می کشی عمه ات به کربلا برسد.
رو به قبله می شوم و از سویدای دل برای ظهورت دعا می کنم.


دریافت فایل پی دی اف متن

 


امتیاز ۴ستاره
رده سنی
  • نوجوان
  • جوان
مناسبت ها
  • محرم

دیدگاهی دارید؟