رمان شیطان و جمیل (ویژه نیمه شعبان 1400 هجری شمسی)

رمان شیطان و جمیل (عهد و پیمان با خدا و امام عصر علیه السلام)

رمان شیطان و جمیل سرگذشت نافرجامی است که پایان و انتهایی ندارد و زندگی بدون خدا و ولی اش، یک زندگی پوچ و بی معنایی می باشد. در این رمان جمیل فردی است که با توجه به گذشته ی سیاهی که دارد توبه می کند و عهد و پیمان با خدا و امام عصر علیه السلام میبندد که همیشه در راه درست قدم بردارد.

در کنار خلیج فارس

هر کدام با یک کلت، چند خشاب پر، مشتی فشنگ، یک چاقو از اتومبیل پیاده شده، دل به تاریکی و هم انگیز ساحل خلیج فارس سپردند. هرسه ورزیده و سرحال و با انگیزه، در سرعت عمل و دویدن بهمن که 35ساله بود از جاسم کشتی گیر و از جمیل 26 ساله کم نمی آورد.

پس ازحدود بیست دقیقه پیاده روی به محل قرار رسیدند. کنارگاری شکسته آنجا نشستند و چشم به دریا منتظر علامت خرما می خوردند و از گذشته ها حرف می زدند. جاسم سر چرخاند تا پشت سر را بپاید هوا گرگ و میش بود اما تا سر زدن خورشید خیلی مانده بود از دور شبح دو نفر را دید. دو سیاهی تکان می خورد. دست به اسلحه برد و با نگرانی رو به به من کرد: “بهمن تو مطمئنی تله نیست؟”

“نگران نباش جاسم، فریدون را آدم درستی به من معرفی کرد خیالت راحت باشه” “اما نگرانم اگرشماها موافق باشید هر سه پخش بشیم و این دو مهمان ناخوانده را بفرستیم اون دنیا” داشتند بحث می کردند که چراغ قوه علامت داد.

آنها هم بساط خود را جمع کرده به سمت قایق رفتند و سوار برقایق آرام و بی صدا پارو زدند و خود را به کشتی رساندند. فریدون کارگر کهنه کار کشتی منتظرشان بود. او بدون اینکه کادر کشتی بویی ببرند، هر سه را توی یک انباری برد.

و گفت: “تو این انباری وسایل خواب و خوراک هست اگر طبق برنامه من عمل کنید با این پول و طلا همه ی ما تا آخر عمر بیمه ایم از الان همه با هم عهد کنیم که هرکس خلاف برنامه عمل کرد سر و کارش با دریا هست و کوسه ها” چهار نفری با لبخند معنی دار دست ها را روی هم گذاشتند و پیمان بستند.

رفاقتی پایدار

جاسم و جمیل به جرم دزدی و بهمن به جرم کشف هروئین توی اتومبیلش در زندان اهواز حبس بودند. توی زندان با هم آشنا شدند و این رفاقت هر روز جدی تر می شد. پس از چند ماه در فروردین 1345 بهمن آزاد شد و با پیگیری او در بیرون زندان، جاسم یکشنبه بیست شهریور 45 آزاد شد و جمیل هم حدود یک هفته بعد.

سه نفری طبق عهدی که باهم بسته بودند؛ به زادگاهشان دزفول و اندیمشک پشت کرده و در خرمشهر ساکن زیرزمین منزل فریدون شهابی شدند. فریدون بیشتر روی آب بود و وقتی هم به خرمشهر می آمد، کم پیدا و مرموز. او نقشه ای را برای پولدار شدن مطرح کرد.

 وقتی آنها با او هم داستان شدند، گفت منتظر خبر من باشید و حالا برای اینکه همسایه ها شک نکنند به دوستم جلال سفارش کردم که تو تعمیرگاه کمکش کنید. فریدون رفت و دوستانش مثل سایر مردم زندگی را شروع کردند و آن قدر نقش خود را خوب بازی می کردند که حتی خانواده فریدون هم به آنها شک نکرد.

هر کدامشان هم برای مجرد زندگی کردن خود داستانی بافته بودند و حتی جلال ترمزی هم با دلسوزی هرکدامشان را برای کار به یکی ازهمکارهایش سپرد. کم کم کارهای فنی را یاد گرفته بودند و اگر فریدون وسوسه نمی کرد، داشتند برای خودشان کسی می شدند.

حدود 5 ماه ازسکونت آنها در خرمشهر می گذشت که جمیل تصمیم گرفت به شهر خود برگردد و تعمیرگاه بزند که با تهدید بهمن منصرف شد. حتی بهمن گفت اگر جمع را ترک کند تا هر جای دنیا برود پیدایش می کند و… سه شب بود که فریدون تلفن می زد و با بهمن نقشه اش را دنبال می کرد. اما جمیل حسابی  ترسیده بود.

به هر حال همه به اجرای نقشه راضی شدند و یک شب که سه نفری دور هم بودند؛ بهمن پس از یک ساعت آماده سازی ذهن دوستانش بسته ای را باز کرد. چشمان جمیل از حدقه درآمد … خیلی ترسیده بود؛ از دیدن اسلحه، او از دو چیز خیلی می ترسید، اسلحه و مواد مخدر اما کار از این ها گذشته بود و از ترس جان آب گلویش را قورت داد و گفت نگران نباشید من تا آخرش هستم.

از آن شب تا شب موعود یازده شب وقت بود و بهمن مرتب درگوش جاسم و جمیل خواند که برای پولدار شدن همه کار باید کرد. حتی باید آدم کشت و در این مدت آنها را آماده هرکاری کرد. حالا هر سه برای رسیدن به هزاران سکه طلا و بسته های اسکناس لحظه شماری می کردند. و شیطان با وسوسه هایش به هر سه می خندید …

آغاز سفر

فردای آن روز مسافران سوار کشتی شدند و کشتی به مقصد امارات آب های خلیج فارس را شکافت. دریا آرام بود و مسافران سفری لذت بخش را برای خود آرزو می کردند.

کشتی به آرامی پیش می رفت و در هر گوشه اش خبری، رستوران، سالن پینگ پنگ و دیگر جاهای عمومی پر بود از شور و اشتیاق و گرما و آدم ها کمتر توی کابین هایشان بودند. اما حاج ناصر و همسرش از اطاق تکان نخوردند و تمام مدت را همانجا بودند. حاج ناصر تاجر فرش بود، تبریز بود و حاج ناصر ثروتش ازپارو بالا می رفت.

کم کم غروب شد و آرام آرام در کشتی بوی شب پیچید و حدود دو ساعت بع دسایه سنگین شب بر همه جا چیره شد. همه شام خورده و خوابیده بودند. فریدون درِ انباری را باز کرد و سه هم دست خود را با لباس خدمه سراغ استراحتگاه حاج ناصر فرستاد. به عنوان مراجعه ی اضطراری و مشکل تاسیساتی در کابین او.

آرام و بی صدا حاج ناصر و همسرش را بیدار کردند و پس از بستن دهان آن ها، ه ردو را با ضربات مشت و لگد بیهوش کردند. سه چمدان که طلاها و اسکناس ها یقیناً در آن ها جا سازی شده بود برداشته و با همکاری فریدون از طریق قایق اضطراری و با عملیاتی بسیار احمقانه و خطرناک ازکشتی جدا شدند.

درکشتی هیچ کس متوجه موضوع نشد و سه دزد با سه چمدان بار ازکشتی دور شدند. و براساس راهنمایی های فریدون به سمتی رفتند که حدود دو ساعت بعد به ساحل می رسیدند فریدون درست گفته بود و آنها حدود  ساعت سه  بامداد با علامت چراغ  به سمت ساحل نزدیک شدند.

باهزار مشکل چمدانها را برداشته و به طرف مرد پنجاه ساله ای که علامت می داد رفتند تمام نشانی های فریدون درست بود. به او اطمینان کردند و فهمیدند تله ای در کار نیست و لذا به خرابه ای که او خانه می نامیدش پاگذاشتند.

اینجاکجاست؟ چه فرق میکنه؟ یک جایی از ایرانه. فعلاً شماها خسته اید من هم ساعت هاست که کشیک میدم و خسته شدم، بسیار خوب حالا چه باید کرد؟ فعلاً بخوابید. پس فردا غروب فریدون پیداش میشه. نگران نباشید، آنقدر طلا و پول هست که هر پنج نفر سیر خواهیم شد.

جمیل خوابش نمی برد. عذاب وجدان او را بهم  ریخته بود. اولین مشت را او به صورت آن زن زد و بعد موهایش راگرفت و آنقدر مشت توی شکمش کوبید که بی حال کف اطاق کشتی ولو شد و بعدبا لگد  به صورتش کوبید. “شاید با آن ضربات آن زن مرده باشد… خدایا از پنج فقره دزدی من، مهمترش دزدیدن یک پیکان بود و حالاسر از کجا در آوردم !!!”

زندگینامه جمیل

جمیل دانشجوی دانشگاه جندی شاپور بود که پدرش در اثر تصادف در گذشت و او مجبور شد برای سیر کردن شکم مادر و خواهرهایش ترک تحصیل کرده، به اندیمشک برگردد. او برای پیداکردن کاری مناسب چند سالی به هردری زد و مادرش هزار منت کشید، اما نتوانست کاری جدی و همیشگی پیداکند.

بنابراین به توصیه ی یکی از همشهری هایش راهی تهران شد و به عنوان کارگر شب خواب در یک قهوه خانه مشغول به کارشد و بیشتر درآمدش را برای خانواده می فرستاد. در این مدت دو خواهرش ازدواج کردند و مادر تنها ماند. چند ماه بعد با همشهریش جاسم دوست شد و با وسوسه های او سیگار را امتحان کرد و پایش به جاهای نامناسب باز شد.

دو سه هفته بعد موقع خالی کردن دخل پیرمردی بقال دستگیر شد و اولین دوره زندان را تجربه کرد و شد آنچه نباید… جمیل درزندان دوستانی پیداکرد که به لطف آنها هم  با مواد مخدر آشنا شد  وهم به دزدی های بعدی روی آورد.

 البته او همیشه می گفت من اینقدر مخم کار می کند که تبدیل به یک معتاد لش نشوم. و به قول خودش تفننی می کشید. خبرهای بد و بدتر هر روز به گوش مادر پیر و دو خواهرش می رسید و درشهر کوچک اندیمشک آبرویی برای آنها نماند.

مادرش از دست او دق کرد و مرد و خواهرهایش پریشان و دلمرده هرکدام به سویی کشیده شدند و آرزوی داشتن یک دانه برادر را به عنوان حامی و یار به فراموشی سپردند.

ادامه داستان دزدی از کشتی

جمیل غلتی زد و چشم هایش را بست تا شاید خواب به سراغش آید اما فکرِ آن زن و مرد رهایش نمی کرد و از درون می لرزید. شمد را روی سرش کشید و به چشم هایش فشار آورد که ناگهان همسر آن زن به سراغش آمد و شیون کنان بر سرش فریاد کشید که:

“نامرد، تو زنم راکشتی … من انتقام می گیرم … تو نابودم کردی … تو هستی ام را گرفتی…” جمیل نشست…تنش می لرزید…نفسش به شماره افتاده بود… جمیل با حالی بهم ریخته، از جایش  بلند شد و به  سراغ  میزبان سالخورده که کنار بساط تریاکش ریخته بود؛  نشست:

خوابم نمی برد، پیرمرد.

اضطراب داری جوان، بیا بکش آرام می گیری

تو از اضطراب من چه خبرداری؟

کار کمی نکردید شما سه نفر؛ مخصوصاً تو که دوستات می گفتن خیلی فرز عمل کردی

جمیل ازخودش بدش می آمد، می خواست ازخود و دوستانش فرارکند. نگاهی به آن دو تنِ لش انداخت که انگاری سی سال است درخوابند. خوابی عمیق

خوراکی چه داری؟ بایدسرم راگرم کنم

تو اون اطاق روی سبد، بشقابِ خرما هست

جمیل وارد اطاق شد. خواست ظرف خرما را بردارد که چشمش به عکسی افتاد

این عکس کیه؟

پسرم ابوالفضل

اشک در چشمان پیرمرد حلقه زد و جمیل مقابلش نشست. پیرمرد سفره دلش را گشود: “ابوالفضل تو تهرون دانشجو بود. کار سیاسی می کرد. دستگیرش کردند حالا دو ساله ازش خبر ندارم زنم بچه شیرازه. زن و بچه رو شیراز رها کردم و اومدم  زادگاهم از اونجاهم اومدم تو این جهنم، یکساله که با فریدون کارقاچاق می کنم.

فریدون قول داده امشب بارمونو می بندیم. اگر ابوالفضل پیداش بشه آدم می شم” پیرمرد در حالی که هیجانی شده بود بلند شد و ساکی را که نوشته های پسرش در آن بود؛  مقابل جمیل گذاشت: “همش سرش تو کتاب بود همش می نوشت”

پیرمرد درحالی که اشک می ریخت جمیل را تنها گذاشت و رفت بیرونِ کلبه، کنار آتش. جمیل یادداشت ها را کنار زد و چشمش به جزوه ای افتاد. دنبال جایی گشت تا بخوابد و بخواند.

چراغِ چشمک زن

جمیل فانوس را برداشت و به انباری پر از آشغال رفت. ته انباری بالش گذاشت و دراز کشید و در نور بی رمقِ  فانوس یادداشت ها را که مثل یک جزوه دوخت خورده بود گشود”: “الان نیمه شب است. زمستان و هوا خیلی سرد، برف شدید همه را توی خانه ها فرو برده، من ابوالفضل مهدیان دانشجوی حقوق دانشگاه تهران دردل شب دارم می نویسم برای خدا، آری در این شب سرد و بیاد ماندنی.

یکی دارد می نویسد. یکی دارد می خواند، یکی دارد می خوابد، یکی مشغول عبادت و نماز شب است. یکی دارد نقشه می کشد که فردا چگونه کلاه دیگران را بردارد، یکی دارد از دیوار مردم  بالا می رود، یکی از گرسنگی خوابش نمی برد، یکی ازسیری و پرخوری می غلتد و خوابش نمی برد. و من دارم می نویسم.

من ابوالفضل مهدیان از لای تاریخ و از دل روایات دوستی پیدا کرده ام، با او مانوس شده ام آدم گرم و خوش صحبتی است.

داستانی از کتاب بحارالانوار 

(این ماجرا  با بهره مندی از روایتی از مرحوم سید بن طاووس نگاشته شده که مرحوم علامه مجلسی رحمه الله علیه در کتاب شریف بحارالانوار آن را نقل نموده اند.)

اسم او عمار است و اهل کوفه، خاطره ای در دل دارد که فرصت بیانش دست نداده  و من خیلی دوست داشتم در وقتی مناسب کنارش بنشینم و به حرف هایش دل بسپارم. تا اینکه یک روز به حجره اش رفتم  و پای صحبتش نشستم عمار گفت: آن سال آسمان مهربانی کرد و آنچه دردل داشت فروریخت آسمان نه،که خدای آسمان. به عمر سی ساله ام این چنین بهاری را ندیده بودم.

 شنیده بودم بهار پرباران را اما نه در بیابانهای گرداگرد کوفه بلکه در سرزمین هایی که پای برلب ساحل دارند وابرهای برآمده از دریا چتر آن هاست. آری،اراده خداوندی این بودکه ببارد و ببارد و بارید و بارید. آن هم نافع و بی خسارت. بیابان ها هم سفره دل گشوده، این نعمت الهی را فرو بلعیدند. زمین ها زیر ریزش ملایم باران سالی پر رونق را نوید می دادند.

زمین دیگر دستش را سایه بان چشم نکرده بود تا نگاه خسته و منتظرخود را بر تکه ابری سرگردان بپاشد، که چشمانش به رضایت سیری، به هم بسته بود و آرام و مطمئن سبزه را انتظار می کشید.

و من غله فروش که کارم به کار آسمان بسته است شادمانه به امید در آمدی دو چندان نشسته بودم. تابستان از راه رسید و آنچه انتظارش می کشیدم شد، سالی پر برکت با فراوانی محصول. سالخوردگان می گفتند: کوفه چنین سالی را به یاد ندارد و سال ها بود که اینچنین فراوانی را نداشتیم.

بسیاری غله در کوفه آنچنان بود که کاروانیان از دیگر شهرها برای خرید به آنجا می آمدند. غله فروش ها برو بیایی داشتند ولی مشتری من از همه بیشتر و فروش من از همه بالاتر و عجیب کارم گرفته بود. هرکسی برای این لطف خدا دلیلی می آورد: “عمار چون نماز اول وقت می خواند، خدابه مالش برکت داده است”

“عمار چون در حساب سال از همه جدی تر است و حق دیگران در مالش نیست، تجارتش گل کرده.” “عمار حق پدر و مادر را خوب ادا می کند و لذا زندگیش روبراه است.” به هرحال هرکسی برای این موهبت الهی چیزی می گفت و تعبیری داشت. اما، من می گفتم: “خدایا یاری ام کن تا رونق روزگا روزرق و برق زمانه مرا از تو غافل نکند و از امام و مولایم دور نسازد.”

“الها، می دانم که این یک آزمایش است و از تو می خواهم تا از این بوته بلا سرافراز و سربلند سربرارم و همچنان بنده سپاس گزار تو بمانم.” “پروردگارا، آنچه می کنم چیزی جز حد پایین وظیفه نیست، لذاچشم برفضل تو دوخته آرامش دو سرای را آرزومندم.”

مثل همیشه بعد از ادای نمازصبح و خواندن دعای عهد مسجد را به سمت منزل پدری ترک کردم صدای بال ملائک فضا را پرکرده بود. می آمدند و می رفتند به استماع صوت دلنشین قرانِ بیدارهای بین الطلوعین آمده بودند حالاپشت در رسیده بودم. صدای قران می آمد همچون روزهای دیگر پدر به صدایی گرم و جان بخش، فضا را عطر ربانی می پاشید و بی اختیار گذریان را در قدمهاشان سست می کرد.

و من هم حیف ام آمد که کلام را در هم شکنم که درکلام پیچیده شدم و به گوش ایستادم:

بسم الله الرحمان الرحیم ﴿والشَّمسِ وضُحاها*وَالقَمَرِ اِذاتَلاها*وَانَّهارِاِذاجَلّاها*وَاللَیلِ اِذایغشاها*وَالسَّماءِ وَمابَناها*وَالاَرضِ وَماطَحاها*وَ نَفسِ وَ ما سَوّاها*فَاَلهَمَها فُجورَهاوَتَقواها*قَداَفلَحَ مَن زَکّاها*وَقَدخابَ مَن دَسّاها*کَذَّبَت ثَمودُ بِطَغواها*اِذِانبَعَثَ اَشقاها*فَقالَ لَهُم رَسولُ اللهِ ناقئ اللهِ وَ سُقیاها*فَکَذَّبوهُ  فَعَقَروها * فَدَمدَمَ عَلَیهِم رَبُّهُم  بِذَنبِهِم فَسَوّاها *وَلایخافُ عُقباها﴾ سوره شمس

سوگند به خورشیدو هنگام اوج درخشندگی اش*و سوگندبه ماه که در پی آن تابان است*و سوگند به روز که تاریکی را می زداید و جهان راروشن می سازد*و…1

به درون آمدم. دست های گرم پدر و مادرم را بوسیده، ازحال آنها باخبر شدم و هر چه گفتند انجام دادم.

تفسیر سوره شمس

(1)سلیمان دیلمی، ازحضرت ابو عبدالله امام صادق علیه السلام روایت آورده که گفت: از آن جناب راجع به فرمایش خدای عزوجل”سوگند به خورشید و هنگام اوج درخشندگی اش…”پرسیدم امام علیه السلام فرمود: خورشید رسول خدا می باشند برای مردم که دینشان را واضح و روشن ساختند. عرض کردم”و سوگند به ماه که در پی آن تابان است” فرمودند: ایشان امیرالمومنین هستندکه درپی رسول خدا می باشند.

گفتم: “و سوگند به روز یه تاریکی را می زداید و جهان را روشن می سازد” فرمودند: منظور امام از ذریه حضرت فاطمه سلام الله علیها که ازنسل رسول الله می باشد که تاریکی جور و ظلم را می زداید. پس خداوند سبحان از ایشان حکایت آورده که فرموده:”و سوگند به روز که تاریکی را می زداید و جهان را روشن می سازد”منظور از آن حضرت قائم می باشد. (نقل ازکتاب سیمای حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه در قران- ص 425)

ادامه داستان عمار

آن روز مادرم حال دیگری داشت. برق تشکر در چشمانش جهید، دیده هایش بارانی شد. مرا مثل کودکان در آغوش کشید، او دیگر نمی توانست حرف بزند. بغض گلویش را می فشرد و بریده بریده گفت: “پسرم،تو چقدرمهربانی،چقدر با وفایی، منو پدرت فکر نمی کردیم حتی هفته ای یکبار به ما سر بزنی پسرم،تو کار و کسب پر مشغله ای داری؛ زن و فرزند داری و گرفتاری های دیگر ولی هیچ کدام مانع محبت هایت به ما نشده است.

عمار عزیز،من و پدرت هیچ قدرت جبران نداریم و نمی توانیم برایت کاری کنیم فقط شب و روز تو را دعا می کنیم و ازخدا می خواهیم که دنیا و آخرت خوبی داشته باشی و به بزرگترین آرزویت که دیدار حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه است برسی.”

حالا پدر و مادر هردو می گریستند و مرا دعا می کردند. سرم پایین بود و نمی خواستم آنها اشکم راببینند. دیگر بار دست هاشان را بوسیدم و روانه محل کارشدم…

ادامه ماجرای جمیل 

جمیل می گریست و از شدت گریه شانه هایش تکان می خورد. به گذشته اش فکر می کرد به اشک های مادرش، به التماس های خواهرانش، به نصیحت های اطرافیانش. جمیل به همه پشت کرده بود و فرو رفته بود در باتلاق. او با مادر چه کرده بود و این جوان کوفی چه!!!

صداهایی از بیرون می آمد، آرام  و گنگ. خواست برخیزد و درِانباری را که از پشت بسته بود؛ باز کند و ببیند چه شده، امّا  بهم ریخته  بود و به خودش گفت: “به من چه، بی خبری، خوش خبری” چشمانش را بست. ولی خوابش نمی برد و ادامه ی نوشته ها راپیش رو گرفت:

داستان نوشته های ابوالفضل

با نام خدا درِ حجره ام را گشودم  و بعد از خواندن چند آیه از قران کریم به انتظار  مشتری نشستم. البته انتظار دیگری نیز دردلم موج می زد. هر صبح زود، هر بامداد که حجره را می گشودم؛ آبی می پاشیدم و جارویی می زدم و به انتظار آمدن آن سوار، آن سوار سبز پوش می نشستم.

 این انتظارِ کهنه، روحم را تازه می کرد؛ زنده ام می نمود و حیات ام می بخشید ولی چشمانم هنوز لیاقت آن لقا را نیافته بود. آن روز هم مثل روزهای دیگر به مقابل خیره شدم. خورشید درتب و تاب طلوع بود؛ هراَزگاهی از پشت  بام عالم سَرَک می کشیدتا ببیند تیرهایی که برشکم شب حواله کرده، نیک نشانه رفته و آن هیولای پت و پهن مچاله شده است؟

خورشید کارش همین است، مشت های پیاپی برصورت تاریکی و بعد گلاویز شدن باشب و… لاشه شب آرام آرام بردوش ستاره ها تاتیزی کوه برده شد و با یک غیظِ تکراری به پایین پرت شد. خورشید بالا آمد. برسکوی صبح نشست، نگاه آرام فلق بردامن افق پاشیده شد…

و ناگهان این قصرِ نور در مِهِ غلیظی رنگ باخت، گرد و خاکی عظیم برپاشد و زمزمه ی دل انگیز طلوع در طوفان برآمده از خاک های لگدمال شده ناپدید گشت.

مدتی نگذشت که زنگ کاروان به گوش رسید کاروانی از قبیله ی طَی در مقابل کاروان سرا توقف کرد. رئیس قافله از اسب پیاده شد و گرداگرد خود را زیر چشم گذراند. گرد و خاک از لباس برگرفت و گوشه ی شال آبی رنگ را که مقابل دهانش بسته بود؛ باز کرد. حالا تمام صورتش دیده می شد. سرای مرا برگزید و به سمت من پیش آمد.

شانه های پهن و هیکل درشت، او را زورگویی مفت خور نشان می داد، ولی چشمان آرام و قدم های نرم، وی را با انصافی متواضع می نمود. به طرف حجره ام قدم برمی داشت ومن غرق در سوال بودم:

“آیا برای غارت آمده؟” “آی اتاجری است در پی معامله؟” “آیابرای درگیری و بهانه جویی آمده و در یک چشم به هم زدن خاک کاروانسرا را به توبره خواهد کشید؟” “درست است که مردان صحرا همه سلاح  با خود دارند؛ ولی طرز حمل سلاح و شکل راه رفتنش نشان می دهد که مردِ درگیری است” “نه،نگاهش چیز دیگری می گوید….”

دردل مولایم را خواندم، و از او کمک خواستم رئیس کاروان دیگر به سرایم نزدیک شده بود و در مقابلم قرار گرفت و تقاضای غله کرد. من بی آن که دارایی اش را ور انداز کنم؛ و بی آنکه از معامله و نرخ کالا حرفی بزنم؛ با گرمی و صمیمیت او را کنار خود را نشاندم و خواستم برایش شربتی بیاورم که گفت:

“متشکرم برادر، نوشیدنی میل ندارم. فقط کار ما را زودتر راه بینداز.” صدایی گرم و ملایم. آرامش یافتم و افکارم از پراکندگی و تشویش درآمد. شاگردم را صدا زدم: “عبدالله، برو ترازو را از خانه علوی بیاور.” تازه وارد از جای جست و خیره خیره مرا نگریست. هاج و واج اطراف را نگاه کرد و لبانش تکان خورد:

“ای مرد.. تو به شاگردت چه گفتی؟” “گفتم برو ترازو را از خانه علوی بیاور. خانه ی علوی کنار حجره است و زود خواهد آورد.” رئیس کاروان این بار نه وحشت زده، که مثل دل باخته ها به من چشم دوخت، نفسش به شماره افتاد، پلک هایش از گرما سرخ شد.

 اما جلو اشک خود را گرفت و بهت زده پرسید: “مگر در میان شما علوی وجود دارد؟” “سبحان الله، بیشتر مردم این جا علوی هستند.” چشمانش طاقت بریده به اشک نشست پاهایش لرزید. زانوهایش بی حس شد و در گوشه ای برخاک نشست و مثل جوان مرده ها بلند گریست.

تمام وجودم وحشت شده بود. ترس،حیرت و ذهنی بهم ریخته مرا درکلافِ افکار متضاد بهم پیچید: “اینها همه بازی است. او می خواهد ما را غافل گیر کند” “مجنونی شکست خورده است باید کمکش کرد.”

“از سوی حاکم در پی شیعیان و سادات است ولی برای انجام این ماموریت خائنانه با خود درجنگ است” ناگهان به خود آمدم. نهیب بر درون زدم و تصمیم گرفتم که عجولانه قضاوت نکنم کنارش رفتم و پهلویش نشستم.

بغضی درگلوداشت دیگر حرف نمی زد و من باب صحبت را گشودم: “ای مرد، کجای پاسخ من تو را به این حال کشاند؟ مگر من چه گفتم؟ آخر حرفی بزن..” او را به آرامش دعوت کردم.

گریه اش قطع شد اما غمزده و پریشان بود. اندوهی جانکاه او را فراگرفت وهق هق کنان سر به زیر افکند و با خود نجوا کرد: “من قدر او رانشناختم. ای کاش به پایش افتاده بودم، ای کاش دنیا و آخرت خود را از او طلب کرده بودم. یقین دارم او مرد خدا بود او به عالم غیب متصل بود او همه چیزِ عالم بود

تنها یادگار پیامبر خاتم بود. او صاحب الامر بود ای کاش…” خود را به تجاهل زدم تا ماجرا برایم روشن شود و گفتم: “مسافر تو از که حرف میزنی؟ توچه کسی را از دست داده ای؟ مرا ازحیرت بیرون آر. چرا با یک جمله ی من اینگونه بی قرار شدی؟”

مرد سربالا گرفت و به من و شاگردم و آن علوی همسایه مان که نوش دارو برایش آورده بود؛ نگریست و دل مرده و غمگین گفت: “آن علوی که می گفتی همین است؟” “آری ای مسافر او سیدی محترم  و امانت دار است.

تمام مردم منطقه او را به درستی  می شناسند. او زحمتکشی پاک دامن است.” مسافر آهی کشید و گفت: “به خداقسم، علوی و سید آن بود که من دیدم آبروی عرب آن بود که من دیدم و چشمانم به جمالش منور شد. آبروی عالم آن بود که من او را در دل کویر از دست دادم و حالا در فراق آن مهربان سال هاست که می سوزم.”

و باز صدای شیون مسافر بلند شد و سخت گریست من همه چیز را یافته بودم دیگر نگران نه، که تشنه بودم. تشنه ی شنیدن ماجرایش. فهمیدم بر او چه رفته است اما چگونه؟ او داشت حال خود را باز می یافت و من ملتهب و مضطرب.

او چشمانش خشکِ اشک و من دیدگانم آماده ی بارش پیشانی اش را بوسیدم. آرام اش کردم و بر کرسی نشاندم اش و مثل دلداده ها رو به رویش نشستم و از او خواهش کردم تا ماجرایش را برایم نقل کند. غریبه قبول نمی کرد و می گفت: “من هیچ گاه نتوانسته ام تمام جریان را برای کسی بازگویم چرا که یاد و خاطره آن روز آتش ام می زند و جسم و جانم را می گدازد.

ادامه داستان جمیل

جمیل به سال ها قبل برگشته بود. به روزهایی که دستش اسلحه نمی شناخت. به روزهایی که با دود و سیگار آشنا نبود به روزهایی که تمامِ وجودش عاطفه مهر بود و دغدغه اش دستگیری از دیگران و کمک به همنوعان بود. به روزهایی که با خانواده اش در عین نداری، زندگی آرامی داشت.

 حالا مرورِ این ماجرا جمیل را به تغییر می خواند و به او هشدار و علامت می داد. مثل یک چراغ چشمک زن

رقصِ آفتاب

جمیل بی حال و خسته و با نوشته های روی صورتش در خواب عمیقی فرو رفت و پس از ساعت ها آفتاب گرم که از پنجره می تابید و نیز آزار مگس ها از خواب بیدارش کرد. به خود آمد، برخواست و شتاب زده درِ انباری را عقب کشید و به بیرون پرید. چشمانش به پیرمرد افتاد، خشکش زد.

جسد پیرمرد و جاسم روی زمین افتاده بود. دهانشان را بسته بودند؛ و نیز، کاردی از پشت به زمین دوخته بودشان، ازچمدان ها و بهمن خبری نبود. وحشت زده دور و برش را نگاه کرد، خیلی ترسیده بود.

ساک کتاب ها و نوشته های ابوالفضل را برداشت و از معرکه دور شد. چند قدمی نرفته بود که صدای ناله ای شنید. آرام و با احتیاط به طرف صدا قدم برداشت اسلحه را کشید و بی صدا پیش رفت.

 قبل از اینکه به محل ناله برسد، سه چمدانِ پاره پاره و مشتی لباس توجهش را جلب کرد. بوی خیانت. فریدون خیانت کرده؟ فریدون و بهمن؟…؟ یک گودالی در کنار مشتی آهن پاره. دو تیر هوایی زد، شاید…. ولی خبری نشد. جلو و جلوتر رفت تمام تن بهمن چاقو خورده بود: “جمیل،آب…   فریدون نامرد…  من به شما خیانت کردم… فریدون هم به من… ” بهمن از حال رفت.

 جمیل وسایلش را گذاشت و سریع به کلبه برگشت و با دبه ای از آب به طرف بهمن دوید. اما بهمن دیگر آب نخواست، جمیل نمی دانست با این سه جسد چه کند. اما یقین داشت که قاتل یا قاتلین دنبال گمشده ی خود هستند و به زودی به سراغش می آیند.

اسلحه، چاقو و فشنگ ها را روی زمین ریخت و با دستمال هراثری از خود روی اسلحه را پاک کرد، ساک را برداشت. یاعلی گفت و اشک ریزان از معرکه دور شد. هنوز نمی دانست کجاست چه شهری؟ چه بندری؟ حالا او از ساحل  حسابی دور شده بود.

 به روستایی رسید و با زرنگی و بدون اینکه شک اهالی را برانگیزد؛ پرس و جو کرد و فهمید به یکی از روستاهای بوشهر رسیده است. یک راست سراغ مسجد روستا رفت. روستا بزرگ و پرجمعیت بود و چند مسجد و… وارد مسجد آل عبا شد و آماده ی نماز مغرب و عشا گردید.

از گرسنگی داشت ضعف می کرد… نماز تمام شد و مردم پراکنده شدند و جمیل ساک را زیر سرگذاشت و امیدوار بود که از چشم خادم دور بماند و شب را آنجا سرکند. صدای خش خش جارو… دختر خادم در حالیکه جارو می زد؛ چشمش به جوان افتاد و او نیز ایستاد و به دختر خیره شد. هر دو تیرنگاه را رها کردند.

پای پسر لرزید و دل دختر نیز. دختر وظیفه داشت اعتراض و عذر غریبه را خواستن، اما نمی توانست و ماندنش را می طلبید. ازسوی دیگر امین پدر بود در مسجد و باید گزارش می داد… دلشوره…  عشق…  وظیفه…

“خوب نیست کسی شب در مسجد بماند. اگر جایی ندارید به خادم بگویید” جمیل آب گلویش را قورت داد و مثل دختر سر پایین افکند و با شرم گفت: “ممنون که تذکر دادید،ولی من خجالت…” دختر ذوق زده ولی باشرم دوید وسط حرفش: “باشه آقا، شما جایی نرین، من با پدرم صحبت می کنم”

جمیل مانده بود که برود یا بماند منتظر. اما پایش گیرکرده بود. همانجا لمید و منتظرب ود که خادم با داد و بیداد از راه برسد و … حاج عباس خادم و همسرش شاد و شتاب زده به سراغ مجرم آمدند و قبل از اینکه او حرفی بزند و خواهشی بکند،حاج عباس با لبخند گفت: “علیک السلام غریبه، خوش اومدی. مسجد پناه گاه شیعیان امیرالمومنینه”

جمیل وانمود کرد که دانشجوست و برای تهیه ی گزارش از محیط زیست به آنجا آمده و کیف پول و مدارکش نیزگم شده و… خادم موافقت کرد که او شب را در انباری کنار آبدارخانه استراحت کند. جمیل شام خورد و پیش خود گفت حالا بهترین زمان برای خواندن ادامه ی نوشته های ابوالفضل است.

او اگر چه خیلی خسته و بهم ریخته بود، اما برای خواندن ادامه ی ماجرا لحظه می شمرد. جمیل در جایش دراز کشید و نوشته ها را گشود:

ادامه داستان از نوشته های ابوالفضل

غریبه دیگر نمی خواست چیزی بگوید و من دست بردار نبودم و با اصرار و پافشاری من، قبول کرد که داستان را برایم  بازگوید و لب به سخن گشود: حرف پدرم را گوش نمی کردم و دل به کاری نمی دادم. مخصوصاً از وقتی مادرم مرده بود روحیه ی سازگاری را از دست داده بودم و آرامش نداشتم

پیرمرد مرا به کفش دوزی سپرد تا مدتی شاگردی کنم و برای خود استادی بشوم. استاد خوبی داشتم، پرحوصله و خوش خلق؛ هم از فن کفش دوزی تعلیم می داد و هم از اخلاق و رفتار نیک حرف می زد. راستی، هم استاد بود و هم پدر، هم دوست بود و هم معلم، اماخیلی زود حوصله ام سر رفت و آن جا را ترک کردم.

پیرمرد دستم را در دست ابوسعید نجار گذاشت و با التماس ازمن خواست که دل به کار بدهم و برای خودم کسی بشوم و برای او عصای دستی ابوسعید هم مردی متواضع و زحمتکش بود و مرا مثل پسرش دوست می داشت.

آرزویش این بود که به زودی من و پسرش طاهر روی پای خودمان بایستیم و با همدلی و همکاری اعتباری کسب کنیم، اما روح سرکش من باز افسار پاره کرد. خلاصه، شده بودم ولگردی بیکاره و سربار این و آن سرانجام پدرم از دست من دق کرد و مرد.

هیچکس بالای سرم نبود، حتی عمویم دیگر حاضر نمی شد مرا به خانه اش راه بدهد. در این چند سال همسری اختیار کردم و صاحب یک پسر شدم اما بعد از مدتی او مرا و پسرم را رهاکرد و به خانه ی پدرش رفت…

کم کم شده بودم یک یاغی تمام عیار و دوستانی برای خود پیداکردم همه ی آن ها هم مثل من بودند سر بار مردم، تن پرور، زورگو، هرزه و بیکار، هر روز به جمعمان چند نفر اضافه می شد، حالا عده ای بودیم یاغی و مفت خور،حدود سیصدنفر.

کارمان غارت مال دیگران بود و در یک چشم به هم زدن هستی جمعی را چپاول می کردیم اصلاً از اینکه دیگران را آزار دهیم لذت می بردیم. هنگام غارت آن ها اشک می ریختند و ما قهقهه می زدیم آنها فرار می کردند و ما به خاک و خون می کشاندیمشان سالها گذشت و من جز این هیچ نشده بودم

ادامه داستان جمیل

جمیل اشک می ریخت برخودش می گریست. داستان، داستان او بود او نیز یاغی بود، متجاوز بود او دل مادر را آزرده بود و حالا بر روی زنی بی دفاع سیلی زده، و شاید هم او را کشته بود. آنقدر گریست تا از هوش رفت. جمیل در خواب عمیقی فرو رفت:

جمیل لب حوض نشسته بود. پدر در آستانه ی در ظاهر شد. سر تا پا خشم و غضب “پسر بی معرفت، این بود جواب زحمتای من؟ برات کم گذاشتم بی انصاف؟ شب و روز تو سرما و گرما شوفری کردم، تا تو یه چیزی بشی، حالا اینه جواب من؟” مادر از اطاق بیرون آمد، سر تا پا مشکی پوش، قد خمیده و پژمرده: “اصلاً فکر می کنم پسری نداشتم، من پسرم مرده، برای همین سیاه پوشیدم راستی چرا سیاه پوشیدم؟ میرم سرخ می پوشم و حنا می بندم.

به درک که مرده” حاج ناصر، مسافر کشتی پیدایش شد. جسد زنش روی دست هایش بود. ازسر و دهان زن خون می ریخت: “ای قاتل، ای نامرد، تو زنم راکشتی، تو به خاطر مال دنیا آدم کشتی من رهات نمی کنم، تا هرجا بری دنبالت میام” جمیل به پای پدر افتاد ولی پدر به او اعتنایی نکرد و با پا به صورتش کوبید. دامن مادر را گرفت و اشک ریخت ولی مادر رویش را چرخاند. دربرابر مسافر زانو زد و عذر خواست ولی مسافر به طرفش آب دهان انداخت جمیل نعره می زد و اشک می ریخت و التماس می کرد که ناگهان از جای جست

همه ی تنش درد می کرد. برخاست وضو ساخت و برای والدینش دو رکعت نماز خواند و از خدا خواست که آن زن بی گناه زنده بماند. روی طاقچه ی انباری قرص مسکن پیدا کرد. دو تا قرص خورد؛ گوشه ای نشست و دو طرف سرش را گرفت تا آرام بگیرد…

ادامه داستان از نوشته های ابوالفضل

جمیل خود را باز یافت و ادامه ی یادداشت ها را پی گرفت:

سال ها گذشت و من جز این هیچ نشده بودم. خوابی عمیق وجودم را فرا گرفته بود، خوابی سراسر غفلت و سستی کسی نبود که بیدارم کند. نه پدری که برمن نهیب زند و راه پیش پایم گذارد؛ نه مادری که اشکش به هیجانم آورد و بلرزاندم و به یکباره پشیمانم کند؛

 نه برادری که پای جای پایش گذارم و برای خودم آدمی بشوم نه خواهری که به پایم بیفتد و ضبحه بزند و زیر بار قسم هایش، مس وجودم را طلا کند؛ نه همسری که پیمان های ایام نخست ازدواج را بیادم آورد، از فراموشی ام گله نماید، برآشوبد، قهر کند، التماس کند و به یکباره بیدارم سازد.

شاید هم اگر کسی می خواست که مرا به راستی فراخواند، من حرفش را نمی پذیرفتم. به هر حال غبار جهل و نادانی راه را بر من تار کرده بود و غرور و سبکسری اجازه نمی داد که نگاهی به اطرافم بیندازم و ببینم که در چه غرقابی فرو می روم.

آری برادر، دیگر شده بودم زورگویی باج گیر و تاراج گر به همراه سیصد یاغی و قلدر مثل خودم یک روز… نزدیکی های غروب بود. خورشید پس از یک روز بلند تابستانی، بی حال وخسته، راه آشیانه را در پیش گرفته بود. از دور سواری پیش می تاخت و سایه بلند خود را زیر پای اسب لگدمال می نمود و لحظاتی بعد مقابل مان توقف کرد.

او یکی از یارانمان بود. چهره اش نشان می داد که خبر خوشی دارد: “آماده باشید که جمعی سواره به سوی شهر می آیند.” “آیا آن قدر دارند که همه ما را خوش دل کند؟” “چندین شتر، بار آن ها را می کشد.””به هیات کدام طایفه اند؟”

“لباس تاجران برتن دارند اما صورت و شکم آنها به تن پروان رنج نادیده می ماند. البته بزرگی در میان دارند که سخت مراقب اویند.” اسب ها به تاخت در آمدند و ساعتی بعد کاروانِ از راه رسیده به محاصره ی ما در آمد.

کاروان دردم خشکش زد و نفس ازکسی بر نمی آمد. خورشید، پشتِ سرمان گرد و نارنجی بر فرق کوه  نشسته، شاهد ماجرا بود و بر صورت جمعِ پیش رویمان نگاه خوش رنگ غروب می پاشید.

برق شادی را در چشمان یکایک دوستانم می دیدم، آن ها منتظر اشاره ی من بودند تا به یک باره قافله را غارت کنند و من منتظریک فرصت مناسب، در این هنگام، یکی از کاروانیان قدم پیش نهاد و تقاضای مذاکره نمود که با نهیب من باقی کلامش را بلعید و سربه زیر به جای اول خود برگشت.

لحظاتی بعد پیرمردی خوش بیان جلو آمد و باب نصیحت گشود. هر چه خواستم ساکت اش کنم از رو نرفت و بی وقفه سخن گفت احساس بدی پیدا کردم. گمان بردم که او دارد وقت تلف می کند و در پی نقشه ای است، اما دیگر دیر شده بود و به یکباره لبخند پیروزی روی لب هامان خشکید و خود را در تله ی آنان یافتیم.

مقابل مان سربازان مسلح در لباس  بازرگان و گرداگردمان محافظان ویژه ی قصر حاکم، دست به شمشیر بردیم  و در یک چشم  به هم زدن تنی چند از آنان را هلاک کردیم، ولی قدرت آنان بیشتر بود و بیم خدعه ای دیگر نیز می رفت. بناچار دو کشته برجای گذاشته و به بیابان زدیم.

آن قدر در دل کویر تاختیم که دشمن از تعقیب مان ترسید. یقین داشتیم که با بازگشت مان به کام مرگ خواهیم رفت پس راهی جز پیشروی در کویر را نداشتیم و بی امان تا قلب صحرا پیش رفتیم… آذوقه ها تمام شد و ما زمین گیرِ کویر بی رحم شده بودیم. سه روز در آن سرزمینِ برهنه بدون آب ونان به سربردیم، تشنگی و گرسنگی بر ما فشارآورد.

چنان کار بر ما مشکل شد؛ که اگر کسی جامی پراز زهر می یافت؛ برای رفع عطش سر می کشید. راه زیادی آمده بودیم و اگر می خواستیم به جای اول هم برگردیم؛ بین راه تلف می شدیم.

خستگی، سرگردانی، حیرت و یاس بر ما هجوم آورد. فرشمان کویر تفته بود و خورشید هم آتشِ خشم بر سرمان می پاشید. سومین ظهر داشت فرا می رسید. همه بر زمین ریخته بودیم. و اسب های بیچاره را به زور ایستاده می داشتیم تا از اندک سایه ی زیر شکم هاشان بهره گیریم.

 و چه بیهوده بود؛ بدن ها سوخته و پوست ها برآمده. ضعف تمام وجودمان را فرا گرفته بود و در این واویلا خواب امانم را برید و پلک ها بهم شد و دیگر هیچ نفهمیدم. وضع خواب همین است، این ما نیستیم که می خوابیم خواب ما را در خود می کشد

آخر ما نمی خوابیم به خواب مان می برند. آن قدرتی که ما را می چرخاند و حالی به حالی می کند خواب را بر ما مسلط می کند، به صدای هوهوی طوفانِ شدیدِ کویری، چشم گشودم؛ همه ی دوستانم رفته بودند شاید رفته بودند. شاید هم بودند ومن آن ها را نمی دیدم و یک باره همه جا تاریک شد.

تمام وجودم را هراس فرا گرفت، چنین باد وحشتناکی هرگز ندیده بودم. از دور و از میان آن باد و خاک دو سوار به تاخت جلو آمدند و در یک چشم به هم زدن، مرا بر پشت اسب نشانده و حرکت کردند.

و من ازهوش رفتم. فقط گاهی جملاتی از آن دو را می شنیدم:

حالا وقت تلافی است…

باید پاسخ عمل خود را بدهد…

به زودی خواهد فهمید…

از شدت گرما به هوش آمدم. آتش سوزانی گرداگردم را فرا گرفته بود و من در غل و زنجیر برزمین افتاده بودم. تقاضای آب می کردم و در مقابلم شلاق به دستی تنومند با هیبتی مخوف ایستاده بود و با نیش خند به یادم می آورد:

یادت می آید صدای گریه ی کودکی که مادرش را پیش چشمانش کشتی

و خیمه اش را به آتش کشیدی و قهرمانانه هستی آنها را به یغما بردی؟

به یاد داری وقتی با دوستانت به قبیله ای شبیخون زدی و کاری کردی که جز تلی از خاکستر چیزی از آن ها نماند؟

به یاد داری…

او می گفت و من می گریستم. اما ناگهان لحن سخن عوض شد، مرا آب نوشاند و ادامه داد:

اما تو در طول عمرت، دو بار از مظلوم دفاع کردی و یک بار هم پدرت از عمق جان تو را دعا کرد و نیز بر مظلومیت سیدالشهداء  همیشه  می گریستی و حالا من …

با همهمه ی دوستانم چشم باز کردم و مضطرب و نگران دور و برم  را نگاه کردم. از آتش و مردِ تنومند خبری نبود و حرف آن مرد هم ناتمام ماند و همه را دیدم که از شدت گرما، بی رمق از پا در آمده بودند.

ادامه داستان جمیل

اشک های جمیل روی بالش می ریخت و یاد گذشته، حالش را دگرگون کرده بود. نوشته ها را به کناری انداخت و بلند بلند گریست. خادم او را برای نماز صبح بیدار کرد. دلش برای آن جوان می سوخت، می دانست که دانشجو نیست و دروغ می گوید، ولی می خواست کمکش کند.

بعد از نماز کنارش نشست و گفت:”من پسر و کمکی ندارم، کار مسجد و حسینیه هم زیاده، اگه ماندگار باشی؛ هم به تو مزد می دم؛ هم جا میدم من مدتهاست که دنبال یک جوون بی کس و کار می گردم. دلم گواهی میده که آدم بی راهی نیستی.”

جمیل فکرش را نمی کرد، حسابی جاخورد. خداجواب او را داده بود. او دیشب از ته دل می گفت: “خدایاغلط کردم………کمکم کن……….کسی ندارم……..”

او از حاج عباس تا ظهر مهلت فکر کردن خواست و بعد هم صبحانه را خورد و رفت تو انباری. او برای تنها شدن لحظه شماری می کرد. برای خواندن بقیه ی ماجرا ثانیه شماری می کرد.

ادامه داستان از نوشته های ابوالفضل

آرام دراز کشید و چشم به نوشته ها دوخت:

برایم یقین بود که این جا آخر خط است. ازساعاتی دیگر و شاید از فردا یکی یکی بر بستر کویر بی عاطفه خواهیم افتاد و طوفان شن لحافی از ماسه های نرم را بر جسدهامان خواهد کشید. آیا کسی به دادمان می رسد؟ آیا فریاد ما را کسی می شنود؟

آیا پناهی هست که ما به آن دل خوش کنیم؟ چه کسی می تواند در این برهوت گداخته و جهنم سوزان دستمان را بگیرد، آبی به دستمان دهد و جان ازدست رفته مان را باز خرد؟

همه ناامید بودند ولی من در درون با خود غوغایی داشتم به این خواب کوتاه دل بسته بودم به رویائی که سراسرحقیقت بود یادم آمد که در اوج کژی و نادرستی بارها در مقابل قبر اباعبدالله علیه السلام زانو زده و اشک ریزان گفته بودم:

یاحسین، من بدم، اما اقرار و توبه می کنم

یاسیدالشهداء، دستم را بگیر و دردست فرزندت صاحب الزمان که اکنون حدود 350 سال ازغیبتش می گذرد بگذار.

یا اباعبدالله اگر لطفی کنی، گوشه ی چشمی از صاحب الامر ببینم قول میدهم که از کارهای بدم دست بردارم.

دردل غوغایی داشتم، ولی افکارم درمیان سر و صدای دوستانم به هم ریخت… چشم های بی رمق به بدن اسب ها دوخته شد…. و برای رهایی از مرگ آخرین نقشه ارائه شد:

“ای دوستان،تشنگی و گرسنگی جدی است و ما در این کویر ،یکی یکی جان خواهیم داد.” “باید برای نجات از مرگ،اسبی برزمین غلتد.”

“کدام اسب؟”

“اسب ابونصر.”

ابونصر در میان ما مردی ضعیف و بی دست و پابود و دیگران برایش تصمیم می گرفتند. سست اراده بود و زود تسلیم می شد. اهل سر و صدا و چانه زدن نبود. او در حقیقت قدرت دفاع ازخود را نداشت و به اندک هیاهویی کوتاه می آمد.

ابونصر اگر چه همکار ما، اما از قماشی دیگربود. خودش بارها گفته بود که نمی دانم چرا در این مسیر افتادم و خودش پاسخ داده بود که شاید این نتیجه ظلمی است که به مادرم کرده ام. آری آه مادر کار خود را کرده بود

و حالا او نیز شده بود ولگردی حرامی، چشم ها بر اسب ابونصر دوخته شده بود. جماعت بر آن بود که اسب او اولین قربانی باشد. جلو رفتم و دفاع کردم:

“این درست نیست که همیشه ضعیفی را سپر بلا کنیم.” خطّاب که در میان ما فردی جسور و سبک سر بود با لبخند تلخی گفت:

“ماکه نخواستیم ابونصر را بکشیم، فعلاً پیشنهاد کشتن اسب او را دادیم”

تمام وجودم خشم شده بود، جلوتر رفتم و چشم در چشم خطّاب دوخته و گفتم:

“تشنگی وگرسنگی حال مسخرگی را از من گرفته و پاسخ تو را به بعد وا می گذارم ولی اجازه نمی دهم حق ابونصر پایمال شود.”

از پشت سر بطرفم قدم برداشته شد و دست محکمی بر شانه ام خورد:

“بسیار خوب، پس اسب خودت را برای کشتن آماده کن.”

“چرا اسب ابونصر؟ چرا اسب من؟ چرا اسب دیگری نه؟”

بحث بالا گرفت و هرکسی چیزی گفت، جز ابونصر که به دور دستها چشم دوخته بود .انگار او بین ما نبود و مشاجره را حس نمی کرد. با جمله عبدالرحمان که از همه مامسن تر بود، اختلاف فروکش کرد: “پس بهتر است قرعه بزنیم،به نام هرکس افتاد اسب او را می کشیم.”

سه تن که خودخواه بودند ،شانه از زیر بار قرعه خالی می کردند، اما جماعت بر این امر اصرار کرد و همگی به قرعه راضی شدیم. نفس در سینه ها گره خورده، چشم ها به دور دستها دوخته شده بود. همه منتظر  رسیدن سواری بودیم با چند مشک پراز آب. لحظه ها بسیار کند می گذشت.

از دور نقطه سیاهی که تکان می خورد دیدم. از آن دور دورها، آن جا که آسمان پایش را روی زمین می گذارد آنجا که خورشید قد می کشد دست دور گردن آسمان می اندازد و خود را بالا می کشد. سیاهی مرتب بزرگتر می شد.

من جلومی رفتم و او نیز پیش می آمد، ولی هرچه تلاش می کردم به او نمی رسیدم او لبخند میزد و من اشک می ریختم. او مشک آب را تکان می داد و من قلبم تکان می خورد. او پیش می تاخت و من به خاک افتاده بودم…

او دیگر نبود و من می گریستم، به یکباره از جای جستم و دستانم را سایه بان چشم ها کرده، بیابان را زیر نظر گرفتم و دیگر هیچ نبود، و نمی دانم چه بود؟ تذکر و تنبیه؟ و هم و خیال؟….یا وعده وصال؟ نمی دانم. ولی از درونم صدای اذان می آمد و رنگین کمانی ازنماز، بالای سرم می دیدم.

حالا پیش چشمانم کران تا کران بیابان. بالای سرم سرب داغ همیشه آسمان و گرداگردم تشنه های از پای درآمده. با لبخند تلخ دوستانم بر خاک زانوزدم. به آن ها هیچ نگفتم و به انتظار قرعه نشستم. همه، اسبهامان را دوست می داشتیم.

یک بیابانگرد زندگیش به وسیله مرکبش می چرخد. آیا تا لحظاتی دیگر، اسب چه کسی قربانی خواهد شد؟ آیا از غیب کمکی خواهد رسید؟ قرعه انداختند و به اسب من اصابت کرد، تنم لرزید. به کارشان اعتراض کردم و گفتم اشتباه شده. سر و صدایی برپاشد و بعضی به دفاع از من به قرعه اعتراض کردند و جمع به قرعه دوم راضی شدند.

 پیشنهاد دادم که این بار ابونصر قرعه بکشد که جدل آغاز شد:

“چرا ابونصر؟ چرا دیگری نه؟”

“چرا دیگری؟ چرا ابونصر نه؟”

دنبال بهانه ای می گشتم. قرعه ی اول هم درست بود، اما من  راهی جز اعتراض نداشتم. به گذشت زمان دل بسته بودم. دلم گواهی می داد که خبری خواهد شد، اماچه وقت؟ وقتی اسب نازنینم طعمه تیغ شد؟ نه، من باید ایستادگی می کردم و کردم…ت ااین که به پیشنهادم رضایت دادند و ابونصر برای قرعه زدن جلو آمد.

تنش می لرزید و دست و پایش بی رمق شده بود به نتیجه قرعه فکر می کرد و منگ و بی اراده دست به کارشد و دیگر بار قرعه به نام من افتاد ابونصر شرمنده و من درمانده. ابونصر به من خیره شده بود و من به آن دوردست ها.

ابونصر داشت می سوخت ازخجالت و من یخ زده بودم ازسرنوشت سرد طوفانی. دلشوره ای وجودم راپرکرد. فریاد اعتراض بلند کردم و باز نپذیرفتم. آخر اسبم هزار دینار قیمت داشت. آن را از پسرم بیشتر دوست می داشتم. از جای برخاسته و دیگر بار به دور دستها خیره شدم.بیابان را کران تاکران زیر چشم گرفتم.

پلک هایم داغ شده بود، می خواست اشکم جاری شود. چه انتظار سختی بود، آیا کمکی خواهد رسید؟ آیااتفاقی خواهد افتاد که اسبم را ازدست ندهم؟آیا در این بیابان … اما هیچ خبری نبود. حالادیگر با تمسخر نه که با ترحم به من نگاه می کردند. دلشان برایم می سوخت، ولی صحبت مرگ و زندگی درمیان بود.

جماعت ملتهب و نگران به من واسبم نظر کرد و به عنوان آخرین ارفاق، به قرعه ای دیگر تن داد. آرام گرفتم و به آخرین فرصت دل بستم. مطمئن بودم که این بار اسبی دیگر نشانه خواهد رفت…اما کدام اسب؟ آیا اسب ابونصر؟

“بیچاره ابو نصر، ولی چه کنم؟دیگر کاری از من ساخته نیست” قلب زنگ زده ام سوهانی از مهر و محبت خورده بود. دیگر قلبم صدای به هم خوردن آهن پاره نمی داد، که صدای جویبار داشت. درونم هیاهویی بود و قطاری ازسوال: “اصلاً چرا اسب ها بمیرند که مابمانیم؟” “چرامن به خوبی ها پشت کرده ام؟”

“خوبی چه بدی دارد که وجدانم رالگدمال اسب سرکش نفس کرده وغزال آرام مروت ومردانگی رابه بند بسته ام؟” “اگر قرعه به نام اسب ابونصر افتد،چه خواهم کرد؟”حالا ابونصر ذهن مرا خوانده بود. جلو آمد و لبخندی زد و گفت:”نگران نباش، اگر قرعه به نام تو بیفتد،من اسبم را برای قربانی خواهم داد”

“نه ابونصر من هرگز نمی گذارم به تو ظلمی بشود.” زمان ایستاد. نگاهی به پشت سرم انداختم. صدای پای یک اسب…سواری نزدیک و نزدیک تر می شد…به تاخت به سویم می آمد، ولی همچنان بین من و او فاصله بود…صدای گرمش را به خوبی می شنیدم: “راستی..

چرا این قدر اسب خود را دوست داری؟”

“آیا آن روز را که به کاروانی حمله کردی و شمشیر تو جان آن کودک معصوم راگرفت به یاد داری؟” ” آیا او برای مادرش بیشتر قیمت داشت یا اسب برای تو؟”

“آیا روزی که خیمه ی آن صحرانشین را آتش زدی و هستی او را به یغما بردی بیاد داری؟”

سر و صدای همراهان افکارم را از هم گسست. مراسم سومین قرعه پایان گرفت و باز قرعه به اسب من اصابت کرد.

ادامه داستان جمیل

سایه ای پشت شیشه و صدای نفسی ملایم حواس جمیل راپرت کرد. حاج عباس نبود یک زن با چادر؛ اوکسی جز معصومه نبود. دختر حاج عباس ایستاده بود. نه در می زد، نه می رفت و نه حرفی، فقط صدای نفس او جمیل را بهم پیچاند.

زمان چه کند می گذشت. سایه جلوتر آمد و ملایم انگشتی به شیشه خورد و لحظاتی بعد سایه از آنجا دور شد. جمیل در آتش می سوخت. در را باز کرد… سینی گلدار بسیار زیبا روی صندلی کنار انباری و لیوان باریک و بلند پر از آب پرتقال یک برگ سبز و یک یادداشت خیلی کوچک:

“سلام آقا جمیل،آب میوه تون گرم نشه” جمیل سینی را به داخل کشید. دستش می لرزید. کاغذ رادر دهان خمیر کرد. آب پرتقال را سرکشید و تکیه به دیوار ،زانوها را در دست گرفت: “آیا پدر و مادرش خبر دارن؟ شاید آب میوه را بله، ولی برگ سبز؟…یادداشت؟”

جمیل راضی نبود از اوضاع نوشته های ابوالفضل تکانش داده بود. او داشت آن می شد که مادرش آرزو داشت. داشت دوباره دلش به بالا گره می خورد.

صدای کفش حاج عباس وسرفه های مخصوصش،”کجایی پسر گل” جمیل بلند شد و در را باز کرد:

“سلام حاج آقا،حسابی مزاحم شدم” “السلام علیک آقا جمیلِ گل گلاب اگر دوباره بگی مزاحم شدم،کلامون توهم میره، تو فعلاً پسر منی اگر هم تا ظهر نظر موافق داشتی، میشی همکارمن”

“ممنون حاج آقا من شما را مثل پدر دوست دارم” “زنده باشی مرد، حالا بیا باهم بریم خیابون بچرخیم وحرف بزنیم، تنهایی برای جوون خوب نیست” جمیل فعلاً عاشق تنهایی بود. می مرد برای خواندن یادداشت های ابوالفضل.

اما هم زشت بود که با او نرود وهم مصاحبت با پیرمرد را دوست داشت. آماده شد و با هم به راه افتادند.  خادم همه چیز را فهمیده بود. اینکه جمیل از ماجرایی فرار کرده؛ اینکه چیزی را پنهان می کند؛ اینکه دلش به معصومه گره خورده … اما صلاح ندید که او را به چالش کشد و بپرسد و بپرسد.

خادم این ها را گذاشته بود برای بعد …

خب آقا جمیل، چه کار بلدی؟ غیر از درس و مشق چه هنری داری؟

دست به آچارم حاج آقا. تعمیر موتور؛ تعمیر کولر و پنکه؛ کمی هم از تعمیر ماشین سر درمیارم.

باریکلا پسر؛ خیلی عالیه برگردیم مسجد، یه پنکه خراب داریم دست تو را می بوسه

چشم حاج آقا

حسابی با هم حرف زدند و خرید کردند و تشنه و خسته در بازگشت لب چشمه روستا کنار هم نشستند. جمیل داشت می ترکید از دلِ پر، می خواست درد دل های چند ساله اش را بیرون بریزد.

او حاج عباس را آدم امینی یافته بود.  هر دو رو در روی هم، پاها توی آب سرد و زلال چشمه، چشم در چشم هم شدند. جمیل سفره ی دل را گشود:

حاج آقا، من بعد از سال ها بی پدری، پدرم را یافته ام و دوست دارم با شما درد دل کنم.

پدر همه ی ما امام عصر علیه السلام است، پسرم. ولی به من اطمینان کن و حرفهایت را بزن تا اضطرابت کم شود. تو خیلی مضطرب و نگرانی

حاج آقا فکر کنم امام زمان با من قهر کرده، من کارهایی کردم که از ایشان خجالت می کشم. من تو نوجوانی عشقم امام زمان بود. مکبّر نماز جماعت مسجدمان هم که بودم ؛ وقتی بین دو نماز دعای فرج می خواندم؛ همه اشک می ریختند. و من هم آتش می گرفتم ولی حالا شده ام بی غیرتِ هرز.

پسرم همیشه راه برگشت هست، دلت را بسپار بدست ائمه و توبه کن.

جمیل بهم ریخته و پژمرده، از سیر تا پیاز زندگی اش را برای حاج عباس گفت و در حالی که هر دو اشک می ریختند؛ از چشمه وضو گرفته و راهی مسجد شدند:

خب آقا جمیل، حرف هات به دلم نشست، یقین دارم که خدا دستت را می گیرد. از همین حالا با مهدی فاطمه عهد کن که گذشته را جبران کنی. حتما آقا دستت را می گیرد. در ضمن فردا با هم میریم شهر که برای دعای ندبه ی پس فردا خرید کنیم.

خیلی عالیه حاج آقا

پس از نماز مغرب و عشاء، با تعارف حاج عباس، جمیل برای اولین بار به اطاق آنها رفت و شام را در کنار خانواده ی حاجی صرف کرد و برای خوابیدن به انباری برگشت. جمیل امروز خود را مرور می کرد …

 جمیل بین صحبت با خادم اشاره ای به مسافرت با کشتی کرد و از سفر به امارات بدون آنکه بخواهد نام برد و این ها ذهن حاج عباس را مشغول کرد. حاج عباس خیلی به فکر فرو رفت ولی چیزی نگفت.

جمیل هم بی هوا این کلمات از دهانش پرید. ولی نمی شد کاری کرد. دیگر گفته بود… دلش خالی شده بود … حرف هایش را زده بود … اما دلش هوایی شده بود. می خواست سر بر زانوی امام زمانش بگذارد و از او کمک بخواهد.

می خواست در مقابل امامش زانو بزند و اشک توبه بریزد. نماز صبح را در انباری خواند. سپس دعای عهد خواند. قدری اشک ریخت و امام زمان را واسطه کرد که رضایت پدر و مادرش را برایش بگیرند. اینک صدایی گرمابخش وجودش را فرا گرفته بود. صدای آفتاب …

آبِ توبه

 جمیل با ذهنی پرآشوب  و با موجی از سؤال  بعد از نماز عصر در جایش دراز کشید:

چرا من به سفر دریایی اشاره کردم؟

چرا حاجی یهو ساکت شد؟

ممکنه خبر اتفاق چند روز قبل توی کشتی را بدونه؟

ادامه داستان از نوشته های ابوالفضل

سؤالات رهایش نمی کرد او دوباره به یادداشت های ابوالفضل مهدیان پناه برد و شروع به خواندن ادامه داستان نمود:

” پاهایم شروع به لرزیدن نمود. دست بر یال های اسب نازنینم کشیدم و برای خداحافظی چشم بر چشم اسب دوختم. زمزمه ی وداع شروع شد. انگار مادری می خواهد جوان دلبند خود را به میدان کارزار بفرستد. انگار پدری می خواهد افسار خانواده اش را بدست باد سپرده؛ همیشه ی عمر را کُنجِ حبس بماند.

اشک اسب شانه ام را خیس کرد و می خواست حرف بزند. می خواست بگوید، من اسب خوبی برایت نبودم. می خواست بگوید این من بودم که تو را یاری و همراهی کردم در ظلم و تعدّی و پای تو بودم در تجاوز و عصای دستت بودم در دست درازی.

لحظه ی دردناکی بود برایم، من واسب چیز دیگری شده بودیم، غم تمام وجودم را فراگرفت. در دل خدا را خواندم:

خدایا! از کرده هایم پشیمانم

خدایا! این مرکب را از من مگیر

خدایا من عجیب به این حیوان وابسته ام

خدایا از اینکه طی سال ها غفلت و نادانی، حق مردم را لگدمال کرده ام؛ به پیشگاهت عذر تقصیر می آورم.

خداوندا! اگر دستم را بگیری؛ قول می دهم باقی عمر را مردانه زندگی کنم.

یاران آماده ی کشتن اسب شدند. من ماتم زده بودم و ابونصرحیرت زده. من در نگاهم حسرت بود و ابونصر در نگاهش غیرت. من دست بر گردن اسب می کشیدم و ابونصر دست برگردن خنجر فکرش را خواندم. او می خواست؛ محبت مرا جبران کند. او می خواست؛ به یکباره همه چیز را بهم ریزد و لطف مرا پاسخ گوید… اما در تردید بود.

با نگاهم ابونصر را به بردباری خواندم و در دل خدای را به یاری طلبیدم. نگاه غم زده ام را از اسب برگرفتم و به طرف دوستانم نظر کردم و گفتم:

ای یاران؛ حال که باید از این همراه با وفایم جدا شوم؛ اجازه دهید سواری مفصّلی از او بگیرم؛ زیرا تا کنون بیابانی به این همواری نیافته ام.

دیگر منتظر جواب آن ها نماندم. حتی منتظر رد و بدل نگاه ها را از آن ها گرفتم و بی درنگ بر اسب پریده؛ به تاخت از جماعت دور شدم.

ادامه داستان جمیل

جمیل با چشمانی پر از اشک، یادداشت ها را بست و در خود فرو رفت و تصمیم به ترک مسجد گرفت. اما چگونه؟ فرار؟ این است پاسخ محبت های حاجی؟ معصومه چه؟ فراموشش کنم؟ بهر حال باید فرار کرد از مسجد … از حاج عباس … از همه چیز اگر بمانم و خادم سیر تا پیاز زندگیم را بفهمد چه کنم؟

باید فرار کنم … فرار از همه چیز … نه هرگز… فرار غلط ترین تصمیم است. درست است که بد کرده ام اما پشیمانم، پشیمانم و برای پشیمان، اگر پشیمانی اش جدی باشد؛ راه بازگشت همیشه باز است. باید برگردم … برگردم به خوبی ها و نیکی ها … باید توبه کنم.

با صدای اذان مغرب، جمیل بیدار شد و به جماعت نمازگزاران پیوست. این نماز جمیل با نماز های سابق خیلی فرق داشت. حالی دیگر داشت و بعد از نماز، خود را از چشم حاج عباس پنهان کرد و شام نخورده به سرایش خزید.

فکر … فکر … و مرور چند باره ی گذشته و بارانی از اشک … و سپس خوابی عمیق نیمه شب از جایش بلند شد و به ادامه ی نوشته های ابوالفضل پناه برد:

ادامه داستان از نوشته های ابوالفضل

” یک فرسخ پیمودم و به حدود تلّی رسیدم، تشنگی بر من غالب آمد … چشم هایم کم سو و بی رمق شد. بیابان مات و مبهم … فریادی مرا بر جای میخکوب کرد. به اطراف نگریستم. کسی را نیافتم؛ اما صدا همچنان باقی بود:

تو از که فرار می کنی؟ از خودت؟

شاید دوستانت در پی تو به انتقام بتازند!!

حد اقل خطّاب که سمج و یکدنده است؛ خواهد آمد.

تو حالا باید مکافات شوی …

تو عمری جنایت کردی و حالا تو و اسب ات در این کویر بی رحم جان می سپارید.

آری، وجدان یک لحظه راحتم نمی گذاشت و مرتب بر روح و جانم چنگال می کشید. افسرده و نا امید، درمانده و پشیمان، خسته و دل شکسته به پیش تاختم. اما ناگهان یک سیاهی تکان خورد.

ممکن است اشتباه کرده باشم چشم هایم را مالیدم. دیگر بار سیاهی لرزانی مشاهده کردم.

شاید خیالاتی شده ام به پیش راندم و به سیاهی نزدیکتر شدم.

شاید حیوانی است.

اما نه ! انگار آدمیزاد است.

خدایا چه می بینم !!

مگر می شود در این برهوت، جانداری زندگی کند؟
با دنیایی از امید و آرزوی پیچیده در حرمان و ناامیدی پیش تاختم.

آیا او کیست؟

آیا جمع ما از تشنگی نجات خواهد یافت؟

آیا اسب من کشته نخواهد شد؟

آیا بر من خواهد تاخت و به طمع اسب و شمشیرم، منِ در مانده و ناتوان را خواهد کشت؟

با ذهنی مشوش و بهم ریخته، جلو رفتم. چون به دامنه ی تپه رسیدم؛ نا باورانه زنی را در حال جمع کردن هیزم دیدم.

ای زن تو کیستی و در این بیابان چه می کنی؟

انگار حرفم را نشنیده بود. شاید هم نمی خواست با من هم سخن شود. اما موضوع مرگ و زندگی بود و باید باب سخن گشوده می شد. دیگر بار پرسیدم :

ای زن از من هراس نداشته باش، فقط بگو که کیستی و اینجا چه می کنی؟

زن هیزم از دست انداخت، کمر راست کرد و سرد و خلاصه گفت:

من کنیز مردی علوی هستم که در این صحرا می باشد.

ای بانو! یعنی در این بیابان بی آب و علف بساط زندگی برپاست؟

کنیز دیگر چیزی نگفت و به سویی توجه کرد، تا من باور کنم که آن سوتر اربابش زندگی می کند و من سیاهی خیمه را از دور دیدم.

متحیر کنیز را می نگریستم، او از مقابلم گذشت، حال عجیبی پیدا کردم. سرم گیج رفت و از اسب روی زمین افتادم. وقتی بهوش آمدم، از کنیز خبری نبود. احساس خستگی عجیبی می کردم و با جسدِ بر خاک افتاده ام حرف می زدم:

شاید تمام این ها را خواب دیده ام.

شاید هم پسر پانزده ساله هستم؛ در کارگاه استاد مراد نجار و این ها همه خواب است.

شاید هم از تشنگی مرده ام و به زودی به حسابم رسیدگی می شود.

چشمانم را آرام بستم. دیگر نمی خواستم چشم باز کنم، اما کم کم حال خود را باز یافتم. به یکباره از جای جستم و آن دور دست را نگریستم.

و خیمه را دیدم:

نه ، من خیالاتی نشده ام

ما نجات یافته ایم

بهر حال آثار زندگی پیداست و لااقل جرعه ای آب به ما خواهند داد.

حالا جان گرفته بودم. بی حالی و تشنگی را فراموش کردم و شاداب و مسرور عبای خود را بر سر نیزه کرده؛ به سوی رفقایم اسب راندم. چون به نزدیکشان رسیدم؛ گرداگرد مرا محاصره کردند.

آن ها خشمگین و غضبناک؛ من شادان و فرحناک آن ها خنجرِ انتقام در دست و من پیام نجات بر لب همهمه ای شد و هر کس چیزی گفت:

ای مرد، برای فرار خود چه دفاعی داری؟

اگر فرار کرده بود که بر نمی گشت!!

شاید باز به فکر حیله است؛ تا مسیر دیگری را برای فرار بر گزیند!!

دیگر دیر شده و او در چنگ ماست.

نگاهش نشان می دهد که حرفی برای گفتن دارد.

جماعت از تب و تاب انتقام افتاد و همگی بر دهانم چشم دوختند: “مژده !!! مژده ای یاران! ما نجات یافته ایم، مردمی در نزدیکی ما زندگی می کنند.” در جمع روحی تازه دمیده شد و همگی به آن سوی پیش رفتیم.

ادامه داستان جمیل

یک ساعتی قبل از اذان صبح … حاج عباس و بعضی از مسجدی ها در نماز شب … گاهی هم صحبت و دردِ دل و صدای شستن استکان ها برای یک چای ناب سحری … و جمیل خواب و بیدار، در سرایش غلت می خورد … حالِ برخواستن نداشت … منتظر، تا صدای اذان …

خادم کلید بر کمد جادویی انداخت و با ژست مهندسانه ی خود، بساط پخش اذان صبح گستراند …

اُفَوِّضُ اَمری اِلی الله اِنََّ اللهَ بَصیرٌ بِالعِباد … صدایی جانبخش و آشنا برای بیدارهای بین الطلوعین … جمیل نه کسل و گرفته، که با حالی خوش از جای برخاست و وضو ساخته، سرعتی و فِرز به جماعت پیوست.

نماز … دعای سلامتی امام زمان علیه السلام … تسبیح حضرت زهرا سلام الله علیها … خوش و بش هم مسجدی ها با هم … چای دیشلمه و دو کیک یزدی … کله ی صبح، همه سر حال و دوست داشتنی؛ با لبخند های ملایم … خادم با سینی چای و کیک به جمیل رسید و با گرمای همیشگی:

حال پسرم چطوره؟ خوش و سرحالی آقا جمیل؟

ممنون حاج آقا … شرمنده ی زحمت ها

خادم بیشتر خم شد و درگوشی به جمیل گفت: صبحانه بیا پیش ما … ضمنا حاج خانم باهات کار داره … وقتی سفره انداختند؛ صدات می کنم …

جمیل با گفتنِ ” چشم حاج آقا ” سر فرو افکند و دلشوره ای به جانش افتاد …

با من چه کار دارند؟

از من خبر هایی یافته اند؟

پلیس به سراغشان آمده؟

بحث معصومه است؟

از من خطایی سرزده؟

جمیل دو ساعتی خوابید و با فراخوان خادم برخاست و راهی سرای آن ها شد. سفره ای سنتی و سراسر سلیقه … سلیقه در حد این زوج سالخورده نه ؛که در حد یک دختر پرشور و با حوصله … سماور کنار سفره با دلی پرجوش، خود می جنباند و قوری گل قرمزِ چهار نفره بالای سماور مستانه می دمید.

نان سنگکِ دورو خشخاش، مربای بهار نارنج، پنیر تازه، کره حیوانی و … با چیدمانی ماهرانه، اشتها را دو چندان می کرد … جمیل، حاج اقا و حاج خانم کنار سفره … از معصومه خبری نبود … جمیل می خواست که او نیز می بود.

بعد از صبحانه، حاج عباس به بهانه ی خبرگیری از باغ، خداحافظی کرد و حاج خانم مادرانه و ماهرانه باب صحبت گشود … جمیل می دانست که معصومه به گوش نشسته و همه چیز را می شنود … بانوی حاج عباس بسیار استادانه و با مهارت لازم پرسیدنی ها را پرسید و جمیل هم صاف و بی ریا همه ی زندگی اش را ریخت روی دایره …

مادرِ معصومه فطرت پاک پسر را یافت و در میان حرف هایش، جمله ای را در لفافِ زیبا و با مقدمه ای مناسب پراند: “خودم دامادت می کنم پسرم” و جمیل در شرمی پسرانه، فقط یک جمله گفت: ” ممنون حاج خانم “

جمیل خداحافظی کرد و از پله ها پایین آمد اما ناگهان باز گشت و حاج خانم را صدا کرد:

راستی حاج خانم آیا حاج آقا از کار من توی مسجد راضی هستند؟

پسرم، عباس آقا آدم رُک و صریحیه اگر راضی نبود می گفت

جمیل حال عجیبی داشت … انگار پدر و مادرش را یافته بود با روحیه و شاداب مشغول کار شد و مسجد را جارو زد و گرد گیری نمود و شیشه ها را برق انداخت. حال خوشی داشت او …

سلام، زندگی

جمیل کارهایش را تمام کرد و بی صبرانه به سراغ یادداشت ها رفت:

در جمع روحی تازه دمیده شد و همگی به آن سوی پیش رفتیم، مقابل خود خیمه ای دیدم. مردی خوش سیما، که تا ان روز کسی را به زیبایی او ندیده بودم. در حالی که لبخند جانبخشی بر لب داشت؛ برای خوشامد گویی از چادر خارج شد.

جوانی نیکو روی با قامتی میانه و با استخوان های درشت، موهای مشکی و زیبای بر دوش ها ریخته اش و ابروانِ پیوسته اش ملاحتی خاص به او داده بود. انگار دمِ صبح بود … انگار طلوع فجر بود … انگار روبروی برخاستگاه خورشید ایستاده و طلوعِ طلائیش را و زلال نورش را تماشا می کردم …

چشمانم بر وجودش گره خورد و سنگینیِ خاصّی را احساس کردم … تبسم نرم او تمام وجودم را آرامش بخشید … گویی شعری ملایم و از دل و جان برخاسته، روحم را نوازش می داد … دیگر اطرافم را حس نمی کردم …

تمام وجودم، چشم شده بود و می خواستم برای همیشه او در برابرم باشد … هیچ کس حرفی نمی زد … بی شک عالَم محو جمال او بود و چرخ گویی ایستاده بود … قدمی دیگر پیش گذاشت و تبسمی دیگر … جادوی چشمش فرو نشست نسیم وجودش به یکباره تکانم داد و حالا می شد حرف زد.

یکی از ما به سخن آمد: “ای آبروی عرب، به ما آب رسان. “با اشاره ی آن آقای مهربان، کنیز ظرفی آب به دست آقا داد. ایشان نخست قدیری از آن آب را نوشید و بعد دستی در آن برد و به ما داد. ما جملگی از آن نوشیدیم، همه سیراب شدیم؛ ولی اصلا آب آن ظرف کم نشده بود!

دیگری از همراهان ما، در حالی که با نوشیدن آب جان گرفته بود ؛ لب به سخن گشود: “ای آبروی عرب، ما گرسنه ایم.” نسیمی وزید. سر و تکان خورد؛ چرخید و سر خم کرد و آن سید نورانی، خود به چادر برگشت. احساس سرما کردم، در آن کویر داغ، تمام بدنم یخ زد.

برای دیدارش لحظه می شمردم که ناگهان آن دلربا، طَبَق کوچکی که غذا در آن بود؛ به دست کرفته، بیرون آمد. از جماعت حتی صدای نفس بر نمی امد. همه به او چشم دوخته بودیم. او در حالی که آن طبق کوچک را در دست داشت؛ دست دیگر را در آن گذاشت و سپس صدایش چون نسیمی دل انگیز، فضا را پر کرد:

” ده نفر، ده نفر ، بیائید و تناول کنید.” صدایش چه گرم و گیرا بود. کاش بیشتر حرف می زد. به پیشانی قشنگش خیره شده بودم. از تماشایش سیر نمی شدم، دریایی از واژه های بلند بود. نرمی، مهربانی و شفقت در وجودش موج می زد.

عصمت و پاکی، عزت و شوکت و جاه و جلال از آبشار نگاهش فرو می ریخت. صلابت و پایمردی، صداقت و جوانمردی و کرامت و لطف در چشمه ی چشمش پیدا بود. به فرمان او، دسته دسته از آن غذا خوردیم و سیر شدیم. بخدا قسم، غذا نه تغییر کرد و نه کم شد!

حالا ما از مرگ حتمی نجات یافته بودیم و باید که از این کویر کشنده هم خلاص می شدیم. هنوز موقعیت را باز نیافته بودیم. نمی فهمیدیم که در برابر چه کسی قرارداریم. و گرنه لحظه ای اراده ی رفتن نمی کردیم. چرا که آنجا دیگر نه کویر که دشتی پر از شقایق بود؛ که آان رُزِ کویری را بر پیشانی داشت.

در آنجا دیگر نه سرگردان و حیران، که در زیر آبشاری از خود یافتگی بودیم و سر خوش از رسیدن به نقطه ی ختم غم ها و و غصّه ها. آری، موقعیت را در نمی یافتیم و خواب بودیم. یکی از جماعتِ خواب، زبان باز کرد: ” ای آبروی عرب، می خواهیم به فلان راه برویم .” آقا در حالی که با دست به شاهراهی اشاره می نمود؛

فرمود:” مقصود شما آن راه است.”

ما به راه افتادیم و از او دور شدیم. قدری از مسیر پیمودیم؛ که یکی از دوستان تقاضای توقف کرد و گفت که ” شما از منزل خود برای تامین معیشت خارج شده اید. ” جمله ی معناداری بود.

نگاه ها به هم امیخت و در پی آن، دیگری گفت: “درست می گوید. ما ما برای یافتن روزی آمدیم و با اینکه روزی به دستمان امد؛ آن را از دست دادیم.” دیگری از رفقا در حالی که کمر بند خود را محکم می کرد که “ای همراهان، درست است. ما بایستی دارایی آن مرد را غارت می کردیم.”

تحمل شنیدن آن حرف را نداشتم. از این همه ناسپاسی در شگفت بودم و لب به اعتراض گشودم که ” این کار خلاف مردانگی است. شرم نمی کنید؟ او زندگی ما را نجات داد. حیا نمی کنید؟” تذکرم در جمع اثری نکرد و تصمیم به غارت گرفته شد.

اندک مقاومتی کردم و با آن ها حرف زدم؛ ولی بی اثر ماند و به یکباره، به سوی خیمه حرکت کردیم. آن سید نورانی، چون دید که، ما به سویش می تازیم؛ کمر بند خود را بست؛ شمشیری حمایل کرد و نیزه به دست، سوار بر اسب اشهب شد و جلو آمد. انگاه بانگ زد که ” نَفسِ زشت کار شما، عمل زشتی را برایتان باقی نگذارد.”

فریادش مثل پتک بر سرم کوبیده شد. سر به زیر افکندم و پشیمان و درمانده، با خود گفتم:

چرا من از آن ها جدا نشدم؟

چرا با این نمک ناشناس ها بر گشتم؟

در این لحظه یکی از جمع ما در پاسخ آن جوانمرد گفت:

” اتفاقا ما چنین قصدی داریم.”

هر کسی چیزی گفت و با آن نیکومرد، بسیار درشتی شد و سخنان زشت بر زبان آورده شد. حال خوبی نداشتم. تمامِ تنم، تاسف بود، تمامِ دلم، دلشوره بود. تمامِ وجودم، وجدان درد بود.

ناگهان چهره ی نورانی آقا از خشم گلگون شد و با فریادی رعد آسا، ما را نهیب زد که همه به وحشت افتاده؛ از پیشِ رویش گریختیم. همه می لرزیدند؛ من بیشتر همه پشیمان بودند ؛ من پشیمان تر راستی هم جای شرم و پشیمانی داشت.

آن همه کرامت؛ این همه جسارت! آن همه محبت؛ این همه بی مهری! آن همه صفا؛ این همه جفا! آنچه در دستهامان بود؛ دیگر نه شمشیر و خنجر؛ که آهن پاره هایی وا رفته بودند و بی رمق.

و اگرمی خواندیشان؛ که آلت رزم باشند، برایمان؛ به یقین سر بر می تافتند و بر سرهامان فرو می آمدند! نَفَس در سینه ها حبس شده بود، چشم ها پلک نمی خورد. اسب ها هم سر به زیر و شرمنده و شمشیر ها در غلافِ توبه و ما پشیمان و درمانده.

ناگهان سید از اسب پیاده شد و با نیزه روی زمین بین ما و خودش، خطّی کشید و با فریاد ما را مخاطب قرار داد:

” به جدّم پیغمبر قسم، اگر یک نفر از شما از این خط بگذرد؛ گردنش را می زنم.”

سخنش تا مغز جانمان فرو رفت. پشیمان و درمانده و حیران و وامانده، سر پائین افکندیم و مراجعت نمودیم.

ادامه صحبت های مسافر پیش عمار

مسافر از جای برخاست و در حالی که غله ها را تحویل می گرفت؛ اشک می ریخت و می گفت: “آری ای عمار، من بعد از این ماجرا، از گذشته ی خویش پشیمان شدم و با آب توبه خود را شستم.

روزها را با کسب حلال، به بازپرداختِ حق مردم می گذراندم  به ان ها که می شناختم و در خاطرم بود و شب ها را به بندگی و لابه و اشک و آه آری ای مرد، تمام آرزویم شده بود ملاقات آن آقا. همو که دیدمش، نشناختمش و قدرش را ندانستم.

چند مرتبه هم به آن بیابان رفتم؛ ولی هیچ اثری از آن خیمه و از آن مولا نیافتم که اثری از زندگی را در آن منطقه ندیدم. تنها امیدم این بود که، پیدایش کنم؛ مقابلش بایستم؛ او سخن بگوید و من از شوق اشک بریزم. اینک حاضرم، تمام زندگیم را بدهم؛ تا یکبار دیگر آن آبروی عرب را نه که آبروی عالم را ملاقات کنم.

مسافر سر به زیر آماده ی رفتن بود. او اشک می ریخت و من خون می گریستم. او شانه هایش به گریه تکان می خورد و من به بی تابی سر بر دیوار می زدم. او چشمانش، سیرابِ چشمه بود؛ و من تشنه ی یک کرشمه. او می گفت؛ کاش یک بار دیگر … ومن می گفتم؛ کاش فقط یک بار …

ادامه داستان جمیل – چه پایان زیبایی!

جمیل بی اختیار، گریه سر داد و از اینکه عنایت امام علیه السلام، حتی می تواند دست یک یاغی را بگیرد و به راه آوَرَد؛ به هیجان آمد. جمیل سراسر التهاب و عشق بود. دیگر افسوس گذشته را نمی خورد.

او به آینده چشم دوخته بود، و بخوبی در یافته بود که :

انتظار ملاقاتِ مرد ِ صبح؛ بیدار می کند، دل را

انتظارِ آمدنِ تک سوارِ دیار عصمت و پاکی؛ جلا می دهد، جان را

انتظارِ دیدنِ آن عزیز؛ یعنی که خنجرِ تقوی بر حنجرِ گناه

موضوع انشاء – کلید خوشبختی

به یاد بهترین انشاء زندگی خود افتاد. انشائی که در سطح استان اول شده بود. موضوع انشاء: ” کلید خوشبختی “

“ما می دانیم که هیچ کس بد خود را نمی خواهد. همه بهترین را برای خود می خواهند؛ در هر زمان و در هر مکان. از طرفی تمام بشر، همه و همه با انواع تفکرات و اعتقادات در موارد زیر با هم مشترکند:

  1. همه تحت نفوذ قدرتی فوق طبیعت می باشیم که یکی از موارد برای اثبات ادعایم همانا موضوع مرگ و زندگی است
  2. نظام عالم نشان می دهد که آن قدرت بالاسری عادل و قادر و عادل و مهربان است.
  3. عدلِ او و حکیم بودن او قیامت و سرای دیگر را حتمی می کند و عدل و مهربانی اش سبب شده که کسانی را به هدایت ما بر انگیزد.
  4. و کلید خوشبختی در شناختن آن هدایتگران و تبعیت از آنان است.

و اکنون برای رسیدن به خوشبختی باید دنبال آخرین هدایتگر باشیم. او دوازدهمین امام، نهمین فرزند از نسل امام حسین (علیه السلام) است. پدرش امام حسن عسکری و مادرش نرجس خاتون است که به سال 255 هجری قمری در سامرا متولد شد و در 5 سالگی یعنی در سال 260 هجری قمری بر پیکر مطهر پدر نماز گزارد و از آن لحظه تا سال 329 هجری قمری در غیبت صغری بود و از آن به بعد در غیبت کبری می باشند.

و ما برای رسیدن به قلّه ی خوشبختی باید که از میان آیات و روایات وظایف خود را یافته و به مقام سربازی آن مولای مهربان نائل آییم. که من بعضی موارد را برای همکلاسی هایم یاداوری می کنم:

حالت مراقبه است با خدای خود. یعنی در تمام حالات مراقب امام باشیم و بدانیم که همه جا و همه وقت ناظر اعمال ماست.

مقام انس با مولا و محبت از روی صمیم قلب

مشق محبت به امام عصر علیه السلاماز طریق کسب معارف اهل بیت و عمل به آنها

به غیر از وجود اقدس امام زمان چشم از دیگران بپوشیم و به غیر او دل نبندیم.

همه روزه با مهدی علیه السلام تجدید عهد نماییم و عقاید حقه خود را بر ایشان عرضه بداریم.

در حق امام دعا نموده بعد از هر نماز به ایشان متوسل شویم

برای حفظ وجودشان و سلامتی ایشان صدقه بدهیم

آری باید تلاش کرد تا به مقام انس با مولا رسید. و بدانیم کسی که خود را همدم و مونس امام عصر می داند باید در رفتار با مردم بهترین باشد. و در تعاملات اجتماعی صادق ترین و پاک ترین باشد.

و در همسر داری و رفتار با فرزندان مهربانترین و گرم ترین باشد.” خمیره های دوره دبیرستان و داشتن معلم های خوب دست جمیل را گرفت و آتش انتظار از جمیل جوانی ساخت؛ گرم و مهربان؛ امین و چشم پاک؛ نجیب و مردم دار؛ پرسوز و با نشاط

ادامه داستان جمیل

 جمیل حالا پرشورترین تنهایی را تجربه می کرد. اشک می ریخت … بلند می گریست … با عشق جارو می زد… او ساعتی بعد، در گوشه ای از مسجد خزید؛ زانوها را در بغل کشید؛ سر بر قله ی زانو خماند و گذشته ی خود را مرور کرد.

عقربه ها روی سوم دبیرستان توقف کرد … خوزستان … اندیمشک … دبیرستان امیر کبیر … زنگ تاریخ … آقای نجاتی … آقای نجاتی با همه ی معلم ها فرق داشت. او نه فقط معلم تاریخ که معلم دینی بود؛ معلم اخلاق بود؛ معلم زندگی بود …

او با تسلطی وصف ناپذیر و کلامی گرم و دلنشین روش زندگی و اخلاق والای امامانِ شیعه را به دانش اموزان منتقل می کرد. آقای نجاتی چند روز قبل از جشن نیمه ی شعبان صحبت هایی کرد که حالا پس از چند سال یادِ آن مطالب جمیل را به هیجان آورد.

آقای نجاتی که بحث خلافت غاصبانه را به میان کشیده بود و از ظلم های بی شمار خلفای ستمگر بر ائمه ی شیعه حرف می زد؛ تقویم جیبی اش را باز کرد و در حالی که تقویم را ورق می زد؛ گفت: “از هرچه بگذریم؛ سخن دوست خوش تر است. پسرهای خوبم، سه روز دیگر نیمه ی شعبان است.

سالروز تولد امام زمان است. برای اینکه سراسر جهان را خوشی و خوشبختی فرا گیرد؛ باید همه ی ما دست به کار شویم و کاری کنیم که تمام مردم به امام علیه السلام معرفت پیدا کنند.

بچه ها مطمئن باشید وقتی مردم امام واقعی را شناختند؛ در جهت جلب رضایتش بر می آیند و یقین بدانید که اگر ما مردم بخواهیم رضایت امام معصوم حضرت صاحب الامر علیه السلام را بدست اوریم؛ باید:

گناه نکنیم، یعنی خیانت ممنوع، دزدی ممنوع، قتل و غارت ممنوع

به خود صدمه نزنیم، یعنی خودکشی ممنوع، نوشیدن مسکرات ممنوع، خوردن گوشت خوک ممنوع

به دیگران صدمه نزنیم، یعنی تهمت ممنوع، دعوا و فحاشی ممنو ، غیبت و بدگویی ممنوع

عزیزان من؛ امام یعنی مهربانی و عطوفت و دریایی از لطف، امام رضا علیه السلام در حدیثی مفصل می فرمایند:

امام ، آبِ گواراست در وقت تشنگی

امام ، دلیل و راهنماست

امام ، به سوی قرآن راه می نماید و قرآن به سوی امام راه می نماید.

امام ، پدرِ دلسور و برادر تنی و مادرِ نیک رفتار است؛ نسبت به فرزند خرد سال …”

حالا سخنان آقای نجاتی بعد از سال ها بر پرده ی ذهن جمیل در حال اکران بود … جمیل تصمیم خود را گرفت … هر چه بادا باد … ” همه چیز را به حاج عباس می گویم ” فردای آن روز که جمعه بود؛ بعد از مراسم دعای ندبه، همه مسجد را ترک کردند و جمیل از خادم مهربان خواست تا در خلوتِ دنجِ مسجد با هم حرف بزنند.

حاجی با روی باز پذیرفت و دقایقی بعد، چای و خرما بدست کنار جمیل نشست … جمیل نمی دانست از کجا شروع کند که حاج عباس کمکش کرد و گفت: خب مرد؛ بگو … از پدر و مادرت بگو … از خونوادت بگو … و جمیل سفره ی دل گشود و گفت و گفت تا رسید توی کشتی لعنتی …

او حالا پشت در کابین تاجر تبریزی بود … صورتش سرخ شده بود و خیس عرق … زبانش بند آمده بود و اشک امانش را بریده بود … خادم نخواست جمیل ادامه دهد و گفت:

پسرم همین الان توبه کن و مثل یک مرد به پلیس مراجعه و اعتراف کن. اصلا نترس و از خدا کمک بخواه و در دل متوسل به امام زمان شو … من که قاضی نیستم ولی تو را مقصر جدی نمی بینم و امیدوارم تبرئه شوی

پرونده جمیل

پرونده ی جمیل به جریان افتاد و با توضیحات او فریدون به دام افتاد … جمیل پس از چهار ماه حبس با ضمانت حاج عباس آزاد شد و یک راست به اندیمشک رفت او مستقیم به سراغ شوهر خواهرش حمید که پسرخاله اش نیز بود رفت.

حمید جوشکار خوبی بود و برای استخدام توی شرکت نفت تقلا می کرد. او از جمیل حسابی دلخور بود ولی سالها دوست بودن و پسرخاله بودن و سه سال همکلاس بودن را در ذهن گذراند و جمیل را در آغوش کشید و پای درد دلش نشست.

حمید، جمیل را خوب می شناخت و بازگشت و توبه او را باور می کرد لذا تلفنی همسرش رقیه را توجیه کرد تا موقع دیدن برادر روی ترش نکند. جمیل سه روزی نزد خواهرانش رقیه و ریحانه و شوهر خواهرهایش حمید و رضا خوش گذراند و روز چهارم دل به دریا زد و حرف معصومه را به میان کشید …کاروان پنج نفره راهی بوشهر شد…

زندگی خوب 

حالا سال هاست که جمیل و معصومه مثل دو مرغ عشق زندگی خوبی دارند؛ و خوش و خرم با دو فرزند خود زندگی می کنند. امیر عباس پسرشان استاد دانشگاه شیراز است و با چهار پسر قد و نیم قد زندگی آرامی دارد.

شریفه دخترشان و همسرش هر دو معلم و ساکن بوشهر هستند و با تنها دخترشان آرزو روزگار خوشی دارند. جمیل هفتاد و چند ساله گاهی پنج نوه ی خود را به کناری کشیده و حاصل سال ها تجربه را شیرین و دلپذیر بیان می کند که خلاصه ی پیام او برای این پنج “مغز بادام” خود که حالا بزرگ شده اند؛ چنین است:

بیکاری و بی برنامگی آغاز سستی و خمودگی است.

سستی و ناپایداری و دم دمی مزاجی عاقبتش سیگار وقلیان و دود است.

اعتیاد عاقبتش دزدی و خیانت و زندان و انهدام جسم و مرگی رقت بار است.

توجه به خود و بازگشت به حقیقت و درک درست از اوضاع کلید خوشبختی است.

بهم آمیختن قناعت و راضی بودن به داشته ها و تلاش برای زندگی بهتر؛ حاصلش رشد همراه با آرامش است.

برای زندگی خوب باید الگوهایی خوب و موفق و بی حاشیه پیدا کرد.

بهترین و کامل ترین الگو برای زندگی خوب، حضرات معصومین هستند و با توسل به این چهارده نور مقدس؛ افق های جدیدی از آرامش و کمال به رویتان باز می شود.

یقین بدانید که امروز تمام عالم در دستان قدرتمند حضرت مهدی علیه السلام است و راه نجات، آشنایی با معارف مهدوی و دفاع از حریم قدس صاحب الزمان است.

عزیزانم به دور از تعصب می گویم که این ها راز و رمزهایی است برای زندگی خوب 

شستشوی چشم؛ غبار روبی دل

مهدی جان! مولای من

دلم به هُرم وجود تو می تپد. وجودم به یمن حضور تو پابرجاست. اگر آنی عنایت تو از این عالم برگرفته شود؛ همه چیز به هم می ریزد؛ فلک  بهم  می پیچد؛ آسمان فرو می افتد و زمین همه را در خود می بلعد و خود نیز هیچِ هیچ می شود.

یا صاحب الزمان! بر زشتی هایم خرده مگیر؛ به اشک هایم بنگر که از درِ پشیمانی و توبه بر گونه هایم می غلتد. چشم هایم در به در به دنبال توست. دیده هایم نگران و دلواپس، به هر سوی تو را می جویند.

مولایم، نقاب از روی برگیر و گوشه ی چشمی بر این لب تشنه ی لقاء نما مولایم، ای که بر تمام عالم نور وجود می پاشی و میمنتِ حضور توست که فلک را به پا داشته … بیا

بیا و نسیم ملایم عدل را بر جای جای عالم روان ساز تا در آن لحظه ی شادیبخش، چشم براهانت دلشاد و مسرور لبخند فتح بر لبان کائنات ببینند.


بیا که با تو بهار آید از سفر

بیا که جان به لب آمد ز دوریت ای ماهبیا که جان بفشانم به مقدمت ای ماه
بیا  که چرخ  نچرخد؛ اگر نباشی  توبیا که چرخ برقصد؛ ز مقدمت ای ماه
بیا که مسجد و منبر بسوخت در ماتمیا  حرم  بدرخشد؛ ز نور تو ای  ماه
بیا که بادِخزان؛ شاخه ها همه بشکستبیا  خزان  ببهارد ز بودنت؛ ای  ماه
بیا که سوسن وسنبل نشسته در ماتمبیا که باغ  بخندد، ز دیدنت؛ ای ماه
بیا به  تعزیه ی لاله های خون  آلودبیا که غصه سر آید ز دیدنت؛ ای ماه
ببین که بیتِ خدا را گرفته اهریمنبیا که کعبه بنازد به  طلعتت؛ ای ماه
ببین به جای گلِ رُز، نشسته شبدرهابیا که غنچه شکوفد؛ زنور تو ای ماه
ببین به رقص، خفاشان به جای پروانهبیا که شب بدرخشد؛ ز نور تو ای ماه
ببین به جای تو فانوسِ بی قتیله و نوربیا که نور ببارد؛ به هر مکان ای ماه
ببین به جای تو هر ناکسی گرفته مُقامبیا که خصم بمیرد؛ ز بودنت ای ماه
ببین که باغ به خوابِ تموز افسردهبیا که با تو بهار آید از سفر ای ماه
مهدی! جهان به پاست؛ ز یمنِ وجود توبیا! که  بی تو  ندارد صفا  جهان ای ماه

بهار مستضعفان

باز بهاران رسید؛ نوبت یاران رسیدبهار مستضعفان؛ نیمه ی شعبان رسید
باز چمن سر زد و؛طراوت جان رسیدنرجسِ گل غنچه زد؛ گل به گلستان رسید
باز پدیدار شد؛  قاصد صبحِ  امیدگل همیشه بهار؛ فصل زمستان رسید
هیچ گلی را نَبُد؛ قدرت سر بر زدناین گل پایای عشق؛ به امر یزدان رسید
ستمگر از ترس جان؛ طفل پسر سر بریدشاید از این ره کند؛ سد رهِ صبح امید
لیک چه بیهوده بود؛ کشتنِ طفلانِ شیرشیر به گهواره و؛ شیره ی جان می مکید
به گوش مستضعفین، پیام قرآن رسیدوارثِ ارض و سماء، منجی انسان رسید
مذلِّ اعداء دین، معزِّ یاران رسیدهادم بنیادِ شرک، یار ضعیفان رسید
آن که ز بن می کَنَد،ریشه ی ظالم رسیدمهدی صاحب زمان، حامی قرآن رسید
آن که زند چتر عدل؛ بر سر اهل زمینمحمد بن الحسن، امید جانان رسید
اراده ی حق شده، مطلع فجر امیدقائمِ آل رسول، سفیر یزدان رسید
باز بهاران رسید؛ نوبت یاران رسیدبهار مستضعفان؛ نیمه ی شعبان رسید

دسترسی سریع و آسان به راهکار و محتوا برای مناسبت‌های نیمه شعبان، غدیر، محرم و فاطمیه
برای مطالعه و مشاهده مطالب خدمتگزاران میتوانید به فهرست مطالب در زیر مراجعه نمایید.

فهرست مطالب محرم فهرست مطالب فاطمیه فهرست مطالب نیمه‌شعبان فهرست مطالب غدیر کتابخانه خدمتگزاران

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا