کارگاه آموزشی ۵۰ – شبهات مهدویت (جلسه سوم)

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِین‏ لا سِیَّما عَلَى مَولانا  بَقِّیهُ اللهِ فِی الأرَضین وَاللَّعْنُ الدَّائِم ‏عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِینَ.

اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَهِ وَفی کُلِّ ساعَهٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.

با عرض سلام خدمت حضار گرامی، آقایان و خانم های محترم، در سومین جلسه از جلسات بررسی شبهات مهدویت در خدمتتون هستیم.

  • شناخت اعتقاد صحیح به مهدویّت
    در این جلسه، در سوال اول به این موضوع می پردازیم که چگونه می توان اعتقاد صحیح مهدویت را از میان مذاهب اسلامی شناسایی کرد؟

 در جلسات گذشته گفته شد که تمام مذاهب اسلامی معتقد به وجود مهدی موعود هستند. امّا پرسش اساسی این است که کدامین عقیده، صحیح ترین عقیده است؟ و باید به اون ملتزم شد؟ به عبارت دیگر آیا ما برای شناسایی سره از ناسره در اعتقاد به مهدویت در میان مذاهب اسلامی ابزاری داریم؟ چرا که قطعا،ً یکی از این عقاید صحیح است، دیگرعقاید دچار انحرافات، کاستی ها و اشکالاتی هستند. ابزاری که بتوان با آن اعتقاد صحیح را شناسایی کرد چیست؟
گرچه در جلسه  ای که به این سوال پاسخ دادیم که «آیا غیبت مهدی موعود، ضرری به اعتقاد به مهدویت می زند» از ادعای شیعه نسبت به مهدی موعود دفاع کردیم، ولی امشب می خواهیم با یک رویکرد دقیق تری موضوع را بررسی کینم.

در آن جلسه ما با دفاع از اعتقاد به غیبت مهدی موعود در واقع به طور ضمنی اثبات کردیم که مهدویت صحیح،  همان مهدویتی است که شیعه از آن دم میزند؛
ولی در این جلسه می خواهیم بصورت صریح دلایلی را مطرح کنیم که نه ضمنی بلکه صراحتاً صحیح را از ناصحیح جدا بکند. ان شاء الله به دو سه دلیل اشاره خواهیم کرد.

  1. حدیث دوزاده خلیفه

یکی از بهترین ادلّه در اثبات مهدویت صحیح،  حدیثی است که در میان شیعه و سنی، فراوان نقل شده است. من قبل از اینکه وارد ذکر حدیث و استدلال به آن بشم، نکته ای را از جناب آقای دکتر «عصام العماد» ـ همان وهابی مستبصری که در عربستان شاگرد بن باز بوده و امام جمعه وهابی ها بوده است ـ عرض کنم.
او گرچه اصالتاً یمنی است ولی درس خوانده دانشگاه مدینه یا مکه است ؛ و در جریانی با حقانیت شیعه آشنا شده و به تشیع گرویده و سالهاست که به تبلیغ تشیع و نقد وهابیت می پردازد. ایشون در صدا و سیما نیز حضور داشته است. در جلسه ای در خدمتشون بودیم نکته ای را بیان می کردند؛ می گفتند که اگر میخواهید با غیر شیعه بحث بکنید از ریاضیات استفاده کنید. بعد ایشون چند تا مثال زدند، یکی از مثال ها این بود،  میگفت: ما در روایاتمون، چه روایات شیعه و چه سنی ـ روایاتی که  از حد تواتر بیشتره ـ آمده است که امامان بعد از پیامبر دوازده نفرند. شما اگر با این روایت با هرکسی بحث بکنید و این را دست مایه  استدلالتون قرار بدهید پیروز خواهید شد. چرا؟ چون «دوازده» یه عدد است و کم و زیادش نمیشه کرد. نمیشه سرش بازی در آورد، نمیشه به یه شکلی از کنار این عدد بگذریم. پیامبر فرموده است بعد از من دوازده خلیفه، وصی و امام خواهد بود. ما از تمام فرق اسلامی سوال داریم که: «آیا  می توانید دوازده خلیفه بعد از پیغمبر ارائه کنند؟»

اگر بتوانند ارائه کنند ما از این استدلالمون دست می کشیم و اگر بتوانیم سخن از چیز دیگری بگوییم وارد آن می شویم و الا ادعایی نخواهیم داشت. ولی اگر نتوانستند دوازده خلیفه به عنوان مصداق این روایت ارائه کنند باید لزوماً ادعای شیعه را بپذیرند. من به چند نمونه از این روایات اشاره کنم.

  • متن حدیث
    یک روایتی است که بخاری نقل کرده است، به سند صحیح خودش از جابر بن سمرۀ؛ میگه من شنیدم از پیغمبر که می فرمودند :
    «یکونُ اِثْنی عَشَرَ اَمیراً کلُّهُم مِنْ قُرَیشٍ»
    بعد از من دوازده امیر خواهند بود که همه اینان از قریش اند. این را بخاری در جلد ۸ صفحه ۱۲۷ نقل کرده است.

باز مسلم در کتاب خودش نقل می کند که پیامبر فرمودند: «لَا یَزَالُ أَمْرُ النَّاسِ مَاضِیًا مَا وَلِیَهُمُ اثْنَا عَشَرَ رَجُلًا» پیوسته امر مردم به خوبی خواهد گذشت، تا وقتی که بر آنها دوازده مرد ولایت و حکومت کند. بعد راوی قصه جابر بن سمره میگه سر و صدا شد و من نفهمیدم چی شد و پیامبر چه فرموند؛ از پدرم پرسیدم: پیغمبر چه گفتند؟ چه فرمودند؟ سرو صدا نگذاشت من از پیغمبر چیزی بشنوم. پدرم گفت:
پیامبر فرمود «کلُّهُم مِنْ قُرَیش» پیغمبر فرمودند: همه این دوازده رجل از قریش اند.
ترمذی صاحب سومین کتاب از صحاح سته روایت دیگری را به همین مضمون نقل می کند که:
«یکونُ  من بعدی اِثْنا عَشَرَ اَمیراً  کلُّهُم مِنْ قُرَیشٍ
روایت دیگری را ابو داوود نقل میکنه، میگه از پیغمبر شنیدم که فرمود:
 «لَا یزَالُ هَذَا الدِّینُ قَائِمًا حَتَّی یکونَ عَلَیکمُ اثْنَا عَشَرَ خَلِیفَهً کلُّهُمْ تَجْتَمِعُ عَلَیهِ الأُمَّهُ کلُّهُمْ مِنْ قُرَیشٍ.»
 این دین پیوسته ایستاده و سرپا خواهد بود، تا وقتی که دوازده خلیفه بر آنها خلافت کند، و امت گرد آنها باشند. بعد می فرماید که: همه این دوازده خلیفه از قریش هستند.

روایت دیگری را به همین مضمون ابویعلی در مسند خودش، طبرانی در المعمجم الکبیر خودش و عده فراوان دیگری نقل کرده اند.

سوال ما از تمام فرق اسلامی این است که: آیا می توانید دوزاده خلیفه ای را که پیامبر در روایات فراوانی از آنها سخن گفته و پیش بینی کرده اند به ما نشان بدهید؟ درست این است که بگوییم هیچ یک از فِرَق مسلمانان نتواسته اند پاسخی درست به این پرسش ارائه کنند.

  • نکات حدیث

 اولاً ببینیم در این روایت به چند نکته اشاره شده است؟
یک
اینکه عدد کاملاً مشخصه بدون هیچ ابهامی: دوازده.
دوم اینکه این دوازده خلیفه باید از قریش باشند، پس نَسَب آنها هم به روشنی مشخص شده است.
سوم اینکه باید در میان آنها پیوستگی باشد. در تمام روایات تصریح شده است: «لَایزَالُ» پیوسته اینها باید باشند؛ پشت سر هم
و چهارم این که فرموده است: عزت دین، راحتی مردم، این که امور مردم به خوبی بگذرد، اینها همه وابستگی دارد به اینکه این دوزاده خلیفه امور را به دست بگیرند.

ثانیاً؛ این افراد کسانی هستند که ما می بینیم در قرآن هم سخن از وصایت چنین شماره ای در میان امت های قبل شده است. یعنی چی؟ خداوند متعال در سوره مبارکه مائده آیه ۱۲ می فرماید
«وَلَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَبَعَثْنَا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیبًا»
درباره قوم بنی اسرائیل می فرماید: ما بعد از پیامبرشون، موسی، دوزاده نقیب، دوازده وصی قرار دادیم. وقتی کنار این آیه مبارکه، این فرمایش رسول خدا قرار میگیرد،  نشان گر یک سنت استمراری و مداوم در میان همه امت هاست. نکته ای که در این آیه اشاره شده است این است که: «بَعَثْنَا» منِ خدا مبعوث کردم، فرستادم. بنابراین این دوزاده خلیفه باید الهی باشند.

اینکه دوزازده نفرند نه کمتر نه بیشتر. همه از قریش اند، پیوسته اند، عزت دین و راحتی مردم در گرو امامت و امارت آنهاست. خوب اگر این طور است،  تمام فرق اسلامی بیایند و برای ما مصداق نشون بدهند. آیا می توانند دوزاده خلیفه از قریش، به صورت پیوسته  بیاورند که عزت دین، راحتی مردم، با آنها تامین شده باشد؟ هرگز این کارو نمی توانند بکنند.

  • درماندگی اهل سنّت در تبیین حدیث
    این روایت ، روایتی است که در صحیح بخاری آمده است. می دانید صحیح بخاری از کتب بسیار بسیار معتبر است نزد اهل سنت و افراد زیادی بر این کتاب شرح نوشته اند. خوب یکی از مهمترین شرح ها، شرح ابن حجر عسقلانی است به نام فتح الباری و دیگران افراد زیادی بر این کتاب شرح نوشته اند. ابن حجر در کتاب خودش فتح الباری، جلد۱۳ صفحه۱۸۲ نقل میکند از مهلب که میگه:
    «لَمْ أَلْقَ أَحَدًا یَقْطَعُ فِی هَذَا الْحَدِیثِ یَعْنِی بِشَیْءٍ مُعَیَّنٍ»
    میگه: من نتوانسته ام یک نفر را پیدا بکنم که بتواند راجع به این حدیث سخن درست و حسابی گفته باشد و به تعبیر من این روایت را بتونه از آب در بیاره و یه شیء معینی، یه مصداق قطعی و روشنی برای این روایت بیان بکنه.

جالبه، ابن جوزی که خود بسیار معروف است و مقبول، باز به نقل از همین آقای ابن حجر عسقلانی در فتح الباری در جلد ۱۳ صفحه ۱۸۲ و ۱۸۳ میگه: «قَد أطَلتُ البَحثَ عن مَعنَی هَذَا الحَدِیث»  ما خیلی راجع به معنای این حدیث صحبت کردیم، مطالب زیادی آوردیم . «وَ تَتَطَّلبتُ مَظانّهُ» خواستیم مضمون صحیحی از این روایت راائه دهیم «و سَألتُ عَنه» راجع به این حدیث سوال کردیم از اساتیدمون، از علما. ولی آخر سر اقرار به عجز خودش میکنه و میگه: «فَلَم اَقَع عَلَی المَقصُودِ به» من نتواسنتم به مقصود این حدیث پی ببرم. به همین خاطر است که کسانی چون ابن العربی المالکی که شخصیتی درواقع ضد شیعی دارد ـ او غیر از ابن عربیِ عارف مسلکه ـ در کتاب خودش عارضۀ الاحوذی در جلد ۵ صفحه ۶۷ میگه: «لَم اَعلَم لِلحَدِیثِ مَعناً» اصلاً به نظر من این حدیث معنایی ندارد. ماکه نتوانستیم به معنای این حدیث پی ببریم.

جالب اینه، آقای سیوطی خواسته است بیاید مشکل این حدیث را حل بکند، اما آنقدر دچار مطالب عجیبی شده است که اگر یک شخص عادی ای، اگر یک کاسب بازاری، این سخن را میگفت، عجیب بود چه برسد به آقای سیوطی که از علمای بزرگ اهل سنته. او شروع میکنه به برشمردن تعدادی از خلفا و امرا تا بتواند مصداقی برای این حدیث آماده بکنه. جالبه. میگه اون ۱ تا ۴ که مشخصه، خلیفه اول، خلیفه دوم، خلیفه سوم، و امیرالمومنین. این چهارتای اول. بعد از این چهار، «اَلحَسَن وَ مُعَاوِیَه وَ ابنَ الزُبِیر وَ عُمَرَ بن عَبدُ اَلعَزیز» امام حسن، معاویه، عبدالله بن زبیر و عمر بن عبد العزیز اینها هم شدند چهارتا،
میشه هشت تا. بسیار خوب. بعد میگه که، چهارتا دیگ باقی مونده دیگ، میگه:
«وَیَحتَمِل أن یَضُمَّ إلَیهِم اَلمَهدی مِن اَلعَبَّاسِیین»
مهدی عباسی رو هم اضافه کنیم میشه ۹ تا.
بعد میگه: خوب هنوز مونده. سه تا دیگه مونده. به جای اینکه الان بیاد سه تا رو آماده بکنه،  سه تا رو ارائه بکنه، فراموش میکنه اصلا چرتکه رو از دست میده. میگه دو تا دیگه باقی مونده. نه تا مصداق ارائه کرد تا ۱۲ تا سه تا باقی مونده؛ میگه «و بَقِیَ الاِثنان»
اوّلاً که سه تا باید باقی می موند، نه دو تا. ایشون میگه «بَقِیَّ الاِثنان»
ثانیاً؛ خوب اون دوتا رو ارائه کن. میگه «اَلمُنتَظَرَان» این دو نفر، ما خودمون منتظرشون هستیم. «أحَدُهُمَا اَلمَهدی» یکی از اینها همون مهدیه که در روایات وعده داده اند که او خواهد آمد. دستتون درد نکنه. دوّمی چی؟ دیگه هیچ حرفی نمی زنه. لذا شخصی به نام محمود ابوریّه ـ که خود سنّی مذهبه ـ در کتاب خودش «أضواء علی السنه المحمدیه» صفحه ۲۳۵ سیوطی رو مسخره میکنه، میگه  «وَلَم یُبیِّن اَلمُنتَظَرَ الثَّانِی» آقای سیوطی منتظر دوم رو اصلاً ذکر  و بیان نکرد. بعد میگه «وَ رَحِمَ الله مَن قَال فِی اَلسُّیُوطِی: اَنَّهُ حَاطِبُ اللَیلۀ»  خدا رحمت کنه اون کسی رو که راجع به سیوطی گفت: «او جمع کننده هیزم است در شب.»  جمع کننده هیزم در شب یعنی کسی که کار بیهوده انجام میده و صحیح و سقیم رو در کنار هم گرد میاره. حرف های بی حساب میزنه. کنایه از اینه. ببینید شخصی مثل سیوطی هم که تلاش کرده است برای این دوازده خلیفه مصداق ارائه بکند اوّلا دچار یک اشتباه شده است و آن اینکه در بین خلفا فاصله انداخته است.

بین خلیفه هفتم که عبدالله ابن زبیر باشد و خلیفه هشتم که عمر ابن عبد العزیز باشد سالها فاصله است. یکی این رو رعایت نکرده.  بین  عمر ابن عبد العزیز که خلیفه هشتمه و مهدی عباسی سالها فاصله است. پس پیوستگی رو رعایت نکرده. از همه مهم تر اینکه، این آقا فقط ده تا مصداق ارائه کرد. دوتا مصداق دیگه رو یکیش رو که اصلا فراموش کرد، یکی دیگه رو هم گفت: منتظر دوم. منتظر دوم کیه؟ منتظر دوم رو نتونست ارائه بده.

می بینید که تمام کسانی که خواسته اند در این بحث وارد بشوند، عجیب و غریب به زمین خورده اند و رسوا شده اند. خب این نشان دهنده چیست؟ نشان دهنده این است که مسیر رو اشتباه حرکت کرده اند. اگر بخواهند تمام خلفای بنی العباس و بنی امیه رو مصداق این حدیث بدانند که سر از صد ها خلیفه در میاره و اصلاً کار خراب میشه. اگر بخواهند کسانی مثل یزید رو بیارند که کار خیلی خراب میشه. آیا اینها کسانی بودند که عزت دین رو رعایت کردند؟ آیا اینها واقعاً خلیفه پیغمبر بودند؟ اینهم باز خراب میشه. ناچارند از بین خلفا گزیده کنند. وقتی گزیده میکنند باز در عددش دچار حیرت می شوند.

  • امام زمان علیه السّلام مصداق دوازدهمین خلیفه
    عرض ما این است که تنها مذهبی که توانسته است برای این دوازده خلیفه دوازده مصداق ارائه بکند، شیعه بوده است و بس. و این یکی از بهترین ادله است برای اینکه نشان دهیم شیعه صحیح اندیشیده و در مورد مهدی علیه السّلام صحیح سخن گفته است. مهدی شیعه چرا صحیح است؟ چون کسی است که مصداق دوازدهمِ این دوازده خلیفه است. اگر ما به دنبال این هستیم که برای پیامبر، طبق فرمایش خود آن حضرت، دوزاده خلیفه جستجو بکنیم به ناچار باید قائل به وجود مهدی شویم و او اگر در زمره اعتقاد ما وارد شد توانسته ایم برای این حدیث معنایی صحیح، ارائه کنیم و الا همچون دیگر مذاهب اسلامی در حیرت و نادانی نسبت به این حدیث خواهیم ماند.
  1. حدیث ثقلین
    دلیل دوم حدیث ثقلین است. حدیث ثقلین رو هم صدها نفر از شیعه و سنی نقل کرده اند. از سنی ها من به چند نمونه اشاره می کنم:
  • متن حدیث
    یک آقای مسلم ابن حجاج نیشابوری صاحب کتاب صحیح مسلم در جلد ۷ صفحه ۱۲۳ روایت رو نقل میکند که:
    «انی تارِکٌ فیکُم ثِقْلَیْنَ اوّلَهُما کِتابُ اللهِ فیهِ الْهُدی وَ النُّورُ فَخُذوْا بِکِتابَ اللهِ وَ اسْتَمْسِکُوا بِه»
    و بعد میگه «وَ اهْلُ بیتی» مشابه این روایت رو دیگر صحاح هم آورده اند. حدیث ثقلین حدیثی است فوق تواتر.
    خوب، براساس این حدیث پیامبر دو شیء گرانبها در میان امت گذاشته اند.  در ادامه می فرمایند: «لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی‌ یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوضَ» این دو شیء گرانبهایی که من در میان شما گذاشتم، یکی «کتاب الله» و دیگری «عترتی، اهل بیتی» این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد. عبارت «اهل بیتی» رو صحیح مسلم آورده، عبارت «عترتی» رو ترمذی آورده است در جلد ۵ صفحه ۳۲۸ . تعابیر مختلف است: «خلیفتین» «حبلین» اینها تعابیر مختلفی است از حدیث ثقلین.
  • امام زمان علیه السّلام مصداق ثقل دوم
    این دو یادگار ارزشمند پیامبر که یکی کتاب خداست و دیگری اهل بیت پیامبر، به تصریح این حدیث نباید از هم جدا شوند تا وقتی که در کنار حوض کوثر بر پیامبر وارد شوند.
    اگر این چنین است، تنها کسی که می تواند ادعا بکند مصداق صحیحی برای حدیث ثقلین ارائه کرده است و حدیث ثقلین را «معنادار» نگاه داشته است شیعه است. سوال شیعه از دیگر مذاهب اسلامی این است: آیا می توانید امروز مصداقی برای اهل بیت معرفی بکنید که او از قرآن جدا نشود؟! اگر نتوانید مصداقی ارائه بکنید، جدایی حاصل می شه. چون امروز در میان امت اسلامی کتاب خدا هست. یک یادگار پیغمبر، هست. اما ـ به عقیده شما ـ یادگار دوم پیامبر، یعنی اهل بیت، نیست. مذاهب دیگر اسلامی غیر از شیعه نمی توانند ثقل دوم، خلیفه دوم ، حبل دوم، که در این حدیث شریف بارها و بارها مورد تأکید پیامبر قرار گرفته رو ارائه بکنند. آنها نمی توانند عِدل قرآن، همراه قرآن رو امروز به جامعه اسلامی معرفی بکنند. تنها شیعه است که می تواند کنار قرآن شخصی از اهل بیت رو نشان بدهد که وجود او معناداری حدیث ثقلین را موجب می شود. بنابراین، حدیث ثقلین از دیگر ادله ای است که به خوبی صحت عقیده شیعه در موضوع مهدویت را اثبات می کند. افراد مختلف و مذاهب فراوان معتقد به مهدویت و مهدی موعود هستند؛ اما آن اعتقادی صحیح است که شیعه دارد. شیعه می گوید: مهدی موعود زنده است و امروز حیات دارد. دیگران سخن از مهدی موعود زده اند اما همه به بیراهه رفته اند. یکی گفت است: «مهدی موعود از دنیا رفته»  دیگری گفته است: «هنوز متولد نشده» و ده ها قول دیگر. صحیح ترین، یا بگوییم: تنها قول صحیح، قول شیعه است. تنها سخن منطبق با روایات پیامبر سخن شیعه است چرا؟ چون شیعه قبول دارد که او زنده است. حضور، ظهور و حیات او موجب شده است که حدیث ثقلین معنا دار باقی بماند.

حدیث ثقلین و حدیث اثنی عشر خلیفه دو حدیثی است که معنای مهدویت شیعی را به خوبی به اثبات می رساند

  • نقی توهّم از اعتقاد به منجی
    دومین شبهه ای که مطرح است و از سوی غیر مسلمانان طرح می شود این است که می گویند: «عقیده به منجی توهمی است که مسلمانان داشته اند.
    « این شبهه را می توانیم از زبان افرادی که به دین و آیینی در دنیا معتقد نیستند بیشتر بشنویم. ما در جلسات گذشته یک سیر رو تعقیب کردیم. اگر دقت فرموده باشید، در جلسه اول عقیده مهدویت شیعی رو مطرح کردیم و اعتراضات و اشکالاتی رو که سنیان، یعنی مسلمانان غیر شیعی، مطرح میکردند مطرح کردیم و جواب دادیم.
    در جلسه بعد، عقیده سنیان و شیعیان یعنی مسلمانان رو مطرح کردیم و اعتراضات و اشکالاتی رو که غیر مسلمان ها مثل یهودیان و زتشتیان و مسیحیان داشتند طرح کردیم و پاسخ دادیم.

در این جلسه می خواهیم، عقیده صاحبان ادیان یعنی اسلام، مسیحیت و زرتشتیت را مطرح کنیم و آنگاه اشکالاتی رو که غیر صاحبان ادیان ـ مثل افراد لائیک یا آتئیست ها و ضد خداها ـ مطرح می کنند پاسخ دهیم. اشکال عمده این است و گاهی اوقات به مسلمان ها مستقیماً ایراد می کنند. در واقع سر شلیک به سمت اسلام است. گاهی هم به کل صاحبان ادیان که معتقد به منجی و موعودی هستند اشکال میکنند. این رو عموماً از زبان نهلیست ها، آنارشیست ها، اگزیستانسیالیست ها و آتئیست ها میتوانید بشنوید. اینها به دلیل بدبینی ای که نسبت به دین دارند، عموماً به خاطر سرخوردگی هایی که  در مباحث مذهبی پیرامون خودشون داشته اند، یا نوعی احساس شکست در پیروزی های ملت های اطراف خودشان حس کرده اند، هرگونه امید و انتظاری را منکر اند و آمدن روزگار بهتر را یک خرافه و امری موهوم و افسانه می دانند.

اگربخواهیم به چند مورد از این افراد که راجع به این مسئله سخن گفته اند اشاره کنیم، یکی از این افراد  شخصی است به نام «فان فلوتون» که کتابی دارد به نام «تاریخ شیعه و علل سقوط بنی امیه» او در کتاب خودش صفحه ۱۶۳ میگه: «آن نمونه عالی عدالت و مساوات تا به ابد تصوری از تصورات به شمار می رود به گونه ای که شرقی های امروز بیش از شرقی های عهد بنی امیه نیازمند به یک مهدی هستند تا زمین را پر از عدل و داد کند.» میگه: «ظلم و ستم حکومت بنی عباس از همان ابتدای قیام ایشان کمتر ازنظام بنی امیه  نبود از این رو مردم به عقیده ظهور مهدی متمسک می شدند و برای نجات از ستمگری بنی عباس مشتاق ظهور او می گشتند.» یا شخص دیگری به نام دوایت دونالدسون در کتاب خودش «عقیده شیعه» صفحه ۲۳۱ میگه: «به راستی می توان احتمال جدی داد که ناتوانی آشکار روزگار امویان در تثبیت عدالت و برقراری برابری در سرتاسر میهن اسلامی یکی از عوامل پیدایش اندیشه مهدویت باشد.» اگر شما بخواهید در میان «به ظاهر مسلمانان» هم این بحث را پیگیری کنید، شخصی مثل احمد کسروی در کتاب خودش «شیعی گری» صفحه ۳۰ میگه: «مهدی گری افسانه است. میگویند در ادیان دیگر هم منتظر منجی هستند، من میگویم آنها نیز افسانه است.» خلاصه این حرف این است که: «با توجه به اینکه مهدی موعود، درمیان اقوامی سخن از او آمده است که در فشار و ظلم قرار گرفته اند، بنابراین یک خیال و یک خرافه است که برای نجات از آن ظلم وستم، از آن خیال و خلافه یا از آن افسانه سخن زیاد گفته شده است و کم کم تبدیل به یک عقیده شده است.» می بینید که کسروی تصریح می کند که «افسانه است» و این افسانه رو به همه اقوام و ملل هم تسرّی میده. میگه اگر در ادیان هم هستش اوناهم افسانه است.
در پاسخ، ما به سه نکته باید اشاره بکنیم:

  1. ادّعای بی دلیل
    یک اینکه کسانی که عقیده به مهدویت رو خرافه و افسانه پنداشته اند، برای این سخن خودشون هیچ دلیلی ارائه نکرده اند و تنها با استناد به یک سری شواهد، خواسته اند اعتقاد به مهدویت رو ابطال کنند. میگویند چون در دوران بنی عباس و بنی امیه فشار و ظلم و ستم زیاد بوده است، بنابراین مردم به سمت منجی گرایش پیدا کرده اند و با توهم و خیال خودشون یک منجی رو  برای خودشون ساخته اند. ما ازشون می پرسیم: به چه دلیل؟ به چه دلیل شما می گویید: عقیده به منجی و کسی که بخواهد بشر را از ظلم وستم نجات بدهد زاییده این شرایط خاص اجتماعی است؟

تفاوت شاهد و دلیل
مثال بزنم. در میانه شب می بینیم در کوچه کسی قدم می زنه. من میگم: «این آقا دزده.» شما از من می پرسید: «به چه دلیل این آقا دزده؟» میگم: «چون داره نیمه شب داخل کوچه خلوت قدم میزنه.» اگر من دلیلی ارائه نکنم، آیا این سخن من چیزی جز یک اتهام است؟! تنها شاهدی که من دارم ارائه میکنم چیه؟ اینه که فلانی داره قدم میزنه، نیمه شب هم هست. خوب! قدم زدن در یک کوچه چگونه می تواند اثبات کند که این آقا دزد است؟! بله برخی از دزد ها در نیمه شب در یک کوچه ای پاس می دهند، میرن و برمیگردن تا فرصتی رو پیدا کنند و سرقت کنند. اما آیا هرکسی که این چنین بود دزد است؟! آیا این دلیله؟! یا صرفاً ارائه یک شاهد و قرینه است و هرگز باهاش چیزی رو نمیشه اثبات یا رد کرد.

کسانی که خواسته اند اعتقاد به مهدویت رو زیر سؤال ببرند، اعتقاد به منجی  رو در ادیان دیگه اسطوره و افسانه معرفی بکنند، یا اصلاً به هیچ دلیلی اشاره نکرده اند و صرفاَ یک ادعا مطرح کرده اند؛ بنابراین هیچ ارزشی ندارد. یا اگر خواسته اند به خیال خودشان دلیلی ارائه کنند چه گفته اند؟ گفته اند: چون در دوران بنی امیه و بنی العباس  ظلم و ستم بوده است  و مردم می خواستند از این ظلم و ستم نجات پیدا کنند، به اسطوره ای به نام منجی یا رهایی بخش یا مهدی موعود پناه برده اند.
به چه دلیل؟ شما از کجا می‌دانید که قطعاً دلیلش این بوده است؟ صرفاً یک احتمال است. احتمال چیزی رو اثبات نمی‌کنه. احتمال چیزی رو رد نمیکنه.
پس اولین اشکال ما این است که کسانی که با این بهانه مهدویت و منجی گری رو خرافه دانسته اند، نتوانسته اند از پس این ادعای خودشون با دلیل و برهان بر بیایند. بنابراین بهتر است بگوییم شما خودتان دچار وهم و خیال شده اید. به جای اینکه معتقدان به این اندیشه را متهم کنید باید در خودتان اندیشه کنید و اتهام خودتان را یک بار دیگه بازنگری کنید تا به پوچی اون پی ببرید شما هرگز نمی توانید با احتمال چیزی رو اثبات یا رد کنید.

  1. فطری بودن اعتقاد به منجی
    نکته دوم اینکه ادعای ما این است: میگوییم: جستجوی یک رهبر عادل که بشریت رو به اوج کمال برساند  امری است  فطری. یعنی بشر  در نهاد خودش، در درون مایه وجود خودش، در خمیره و سرشت خودش، کشش دارد، گرایش دارد، به سمت رهبری که اولاً عدالت گستر باشد. و دوم اینکه بتواند بشریت را دست گیری کند و به سمت کمال برساند. این امری است  فطری و وقتی می بینیم در میان ادیان مختلف این عقیده ـ یعنی وجود منجی و آمدن یک رهایی بخش ـ به صورت گسترده و با شیوع فراوان وجود دارد، این امر فطری، بهتر خودش رو اثبات می کنه.
    ابتدا نکته ای را عرض کنم تا به اثبات این ادعا بپردازم.

ویژگی های امور فطری

  • لزوماً قابل استدلال نیست.
    نکته  اول اینکه امور فطری، لزوماً قابل استدلال نیست. لزوماً نمی‌توان برای هر امر فطری دلیل آورد. امور فطری رو باید مراجعه کرد به فطرت. ببینیم آیا در فطرت خودمون می یابیم یا نه؟ وجدان میکنیم یا نه؟ اگر وجدان کردیم ، اثبات میشود. اگر وجدان نکردیم، اثبات نمی شود. اگر می‌بینیم ما دوست داریم کسی ما را به سمت کمال برساند، از ما دستگیری بکند، جامعه ما را مدیریت بکند، به نحوی که عدالت در سرتاسر اون حاکم بشود؛ معلوم می شود این مسأله فطری است. اگر وجدان نمی کنیم، پس فطری نیست. آیا این ها را دوست داریم؟ به سمت یک چنین باوری کشش داریم؟ اون رو می پسندیم یا نه؟ اگر می پسندیم اثبات می شود. معلوم می شود امری است فطری و نمی شود گفت: خرافه، موهوم و افسانه است. امور فطری با مراجعه به فطرت به خوبی از خودش گزارش می دهد.
  • فراگیر است.
    ولی اون چیزی که می خواهم عرض کنم این است که غیر از اینکه با مراجعه به فطرت می‌توان اثبات کرد ، می ‌توانیم نشانه هایی را ارائه کنیم تا با این نشانه ها، افراد متذکر به این امر فطری خودشون بشوند. ادعای ما چی بود؟ ادعای ما این بود که گرایش و کشش به سمت یک رهبر عادلی که بشریت رو به اوج کمال برسونه این فطریه.  نشانه هاش چیه؟  نشانه هاش اینه که میبینیم: چنین گرایشی در نژادهای مختلف وجود داره و داشته، در مکان های مختلف وجود داشته و داره، در زمانهای مختلف به صورت پیوسته وجود داشته و امروزه هم وجود داره، در قومیت های مختلف وجود داشته، در مذاهب مختلف وجود داشته، در فرهنگ های مختلف وجود داشته. اعتقاد به منجی،  گرایش به سمت منجی، چیزی نبوده است که مخصوص مثلاً  زرد پوست ها باشد، سیاه پوست ها او را نخواهند. سفید پوست ها بخواهند سرخپوستها نخواهند.  گرایش به سمت منجی و رهایی بخش چیزی نبوده است که امروزه آن را بخواهند دیروز نخواهند یا دیروز بخواهند امروز نه. در آسیا بخواهند، در آفریقا نخواهند، در آمریکا بخواهند، در استرالیا نخواهند. مذهب شیعه بخواهد، سنی نخواهد. دین اسلام بخواهد دین مسیحیت نخواهد. جامعه تحت تربیت فرهنگ سکولار بخواهد، فرهنگ لیبرال نخواهد . خیر اینطور نبوده. در میان تمام گرایش های قومی، قبیله ای، مذهبی، نژادی، در تمام زمان ها و مکان ها، چنین گرایشی وجود داشته. به چه دلیل؟ چند نمونه در جلسه گذشته عرض شد. در کتاب «فرجام شناسی حیات انسان» جلد اول به این موضوع به خوبی پرداخته شده است؛ و اسناد فراوانی از افراد مختلف، از میان دانشمندان و غیردانشمندان، از میان دانشمندان دین دار و غیر دین دار، ارائه شده است. بنابراین یک گستردگی و فرا گیری خاصی در چنین عقیده ای وجود دارد. اگر چنین شد، دیگر نمی توانیم این عقیده، یعنی منجی گری رو مولود شرایط خاص اجتماعی یا شرایط خاص سیاسی یا مولود فشارهای خاص یک دوران بدانیم. می بینیم همه جا این داره خودش رو نشون میده.
  • در آثار گوناگون بشر قابل مشاهده است.
    بد نیست  قبل از اینکه به نکته سوم اشاره کنم ببینیم در آثار دانشمندان، در آثار عارفان، در آثار فیلسوفان، در آثار شعرا، گرایش به سمت این که روزگار ما در آینده بهتر خواهد شد فراوان دیده می شود. این رو به خوبی می توانیم ببینیم. اینکه :

 بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر                                  بار دگر روزگار چون شکر آید

چیزی است که گزارش از فطرت آدمی می دهد. همه منتظر آمدن یک کسی هستند، یا آمدن شرایطی هستند که بهتر از امروز باشد. ممکن است نگوید: «کسی می آید» ولی بگوید: «ان شاءالله بهتر میشه» حتی اون کسی که به خدا اعتقاد نداره، دوست داره که شرایطش بهتر بشه و به خودش نوید بهتر شدن رو میده. این همان فطرت منجی گری است، این همون فطرت رهایی بخش است که کشش داره به سمت اینکه بهتر بشیم.  اینکه:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور                کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

سخن  از یک مطلب مذهبی، یک موضوع دینی نیست. سخن از فطرت انسانه. همه بشریت غم خورده و مصیبت دیده رو تسلی می دهند به اینکه آینده تو بهتر خواهد شد. و اون کسی که این مطلب را می شنود، این سخن با فطرت او ارتباط برقرار می کند. وقتی بهش می گیم:

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن                       این سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت                        دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

وقتی اینها رو می گیم،  داریم با فطرت او سخن میگیم. او نمیگه داره وعده های پوچ به من میده. نه، جداً غم خورده و غم دیده با این نوید ها و بشارت ها احساس آرامش درونی خواهد کرد؛ که ان شاءالله بهتر میشه. و یا اگر خدا را هم قبول نداشته باشه میگه: بله، بهتر می‌شه. روزی خواهد رسید که  وضع بهتر بشه، از این مشکل بیرون بیایم. گرایش به این سمت داره که حداقل چنین اتفاقی پیش بیاید. هیچکس دوست ندارد که اوضاعش بدتر بشود و امید دارد که بهتر شود. یعنی این فطری است.

  • گرایش به منجی نتیجه گرایش های فطری بشر
    گرایش های فطری بشر

نشانه دیگری که می توانیم ارائه بکنیم این است که بشریت در نهاد خودش به چهار نکته پی برده است.
 ۱- کمال گرایی
 ۲- وحدت گرایی
 ۳-عدالت خواهی
۴
– امنیت خواهی

گرایش به کمال
بشریت در نهاد خودش کمال گرایی رو می یابد وقتی به خودش مراجعه می‌کنه می‌بیند که کمال گراست. دوست دارد که به شرایطی بهتر و نیکوتر برسه. ما همه مون تکامل طلبیم ، هممون شرایط بهتر و فزون تر رو دوست داریم. دوست داریم آیندمون، آینده ای باشد که سعادت بهتر، سلامت فراوانتر در آن موج بزند. ببینید شخصی به نام «ویل دورانت» که فیلسوف و تمدن شناس مشهوری است. همه اون رو می شناسیم، آثار او را کم و بیش دیده ایم . در کتاب خودش «لذات فلسفه» صفحه ۳۵۹ می نویسه: «کشش به سوی مدینه فاضله و کمال مطلوب در خون ماست و ما را راحت نمی گذارد مگر آنکه از رشد و حرکت بازمانیم.» سخن، سخن درستی است. اگر به خودمون مراجعه کنیم، می بینیم که دوست داریم هر روز بهتر از دیروز باشیم. پس کمال گرایی در نهاد ما هست و هر کس در فطرت خودش جستجو بکنه اون رومی یابد.

گرایش به همبستگی
نکته دوم اینکه همه ما گرایش به وحدت داریم. دوست داریم اتحاد و یک رنگی رو و در این یکرنگی و اتحاد صفا و لذت و صمیمیت، احساس می کنیم. جالب است حتی دانشمندانی که در علوم تجربی کار کرده اند، می گویند، دلیل اینکه علوم تجربی گسترش پیدا کرده است، این است که بشر ذاتاً وحدت طلب بوده است. پدیده های متفاوت و مختلف را می دیده است ولی از میان همه این پدیده های مختلف، یک اتحاد و یک نقطه مشترک استخراج می کرده و سعی می‌کرده است که این پدیده های مختلف را با یک فرمول، با یک قاعده واحد تحلیل و تبیین کند. به عنوان مثال آلبرت انیشتین در کتاب خودش «حاصل عمر» صفحه ۲۵  و در صفحه ۹۵ می نویسه: «همین گرایش طبیعی به یگانگی و وحدت و پیوستگی اشیاء عالم ، سبب شده است تا بشر در هر یک از این پدیده های جزئی که برای خودشان هویتی منفرد و مستقل داشته‌اند به جستجوی خصایص مشترک بپردازد، تا بتوانند بر پایه آنها صنف ها و دسته ها را تعریف کند و در نتیجه از این تعدد و تکثر  در حد امکان بکاهد. و لااقل برای هر گروه در ذهن خویش، هویت واحدی بشناسد.» اگر ما به دنبال این نبودیم که پدیده های مختلف را یکسان تفسیر کنیم، نمی توانستیم به قواعد یکسانی در میان پدیده های مختلف برسیم و جالب این است که کسانی که در علوم آکادمیک امروز ، در علوم میان رشته ای کار کرده اند اونها باز تلاش می کنند که در میان ضوابط و قواعد و فرمولهای به عنوان مثال الکترونیک و مکانیک ارتباط برقرار بکنند. یا در میان قواعد زیست‌شناسی با قواعد جامعه شناسی ارتباط برقرار بکنند و از میان آنها فرمول های مشترک را استخراج بکنند. یا حتی بتوانند بر تمام علوم یکسری قوانین واحد رو حاکم بکنند. در واقع چون بشر به دنبال وحدت و گرایش بوده و به سوی همبستگی میرفته است به دنبال کشف این نکات  بوده و الا هرگز به این فکر نمی افتاد و به این سمت حرکت نمی کرد و این جستجو را آغاز نمی‌کرد. خودِ این جستجو، نشان از گرایش به وحدت دارد، گرایش به همبستگی دارد.

نکته جالبی که نباید در اینجا از نقل اون بگذاریم، جمله ای است که گاندی در کتاب خود «همه مردم برادرند» صفحه ۳۳۶ می گوید. او می گه: «اگر این جهان نتواند روزی به صورت جهانی واحد درآید هیچ میل ندارم، در آن زندگی کنم.»  خوب گاندی یک شخصیتی است که تحول بزرگی در دوران خودش در شبه قاره هند ایجاد کرده است و افراد مختلف کارهای او را ستوده اند. چنین شخصی می‌بینیم که گزارش از یک امری فطری می‌دهد که:  عالمی دوست داشتنی است که همه یک رنگ و همزبان و همفکر باشند و نزاع و اختلاف و تفرقه و دوگانگی نباشد. خوب این هم یک امری است فطری.

گرایش به عدالت
امر فطری دیگر که در همه بشر سروکله اش پیداست و ما می‌توانیم اون را جستجو کنیم، عدالت خواهی است. عدالت خواهی غیر از اینکه به حکم عقل ثابت است. هر عاقلی میگوید «العدل حسنٌ» عدل چیز خوبی است. در فطرت خودمون هم می‌توانیم عدالت رو و خوبی عدالت رو جستجو کنیم. جالب است یکی از بهترین نشانه ها برای این که  همه ما عدالت را دوست داریم این است که حتی اون سفّاک ترین و جنایت کارترین افراد، وقتی دستگیر می‌شوند و در محاکمه قرار می‌گیرند، طلب عدالت می کنند. جالبه شما به عنوان مثال دفاعیات سران آلمان نازی رو ببینید. با این همه جنایاتی که انجام دادند در جنگ جهانی دوم وقتی در دادگاه بین المللی نورمبرگ  قرار می گیرند، از رئیس دادگاه طلب عدالت می کردند. این نشان دهنده چیست؟  تو که خودت  این همه به بشریت ظلم و ستم کردی، تو که این قدر خون ریختی، این همه جنایت کردی، هزاران، میلیون ها نفر رو آواره کردی، یتیم کردی، نسل‌هایی را از بین بردی ، با اینکه تو خودت این قدر ظلم کردی، چگونه است که در این شرایط باز عدالت رو دوست داری و دوست نداری قاضی دادگاه بر ضد تو حکمی ناعادلانه داشته باشد. دلیلش چیه؟ دلیلش اینه که عدالت رو همه ما درون فطرت خودمون می یابیم و خمیر مایه وجود ما با عدالت سرشته شده است. لذا ما عدالت رو دوست داریم و از ظلم و ستم و جنایت بدمون میاد، هرچند خودمون در گذشته آلوده به ظلم بوده باشیم.

اگر می بینید از دانشمندان غیر مسلمان نقل می کنیم می‌خواهیم بگوییم که این امور فطری است. هر کسی چه مسلمان باشد چه غیر مسلمان، اگر مراجعه بکند این را می‌یابد. شخصی به نام جوزف برودسکی ـ که در سال ۱۹۸۷ برنده جایزه نوبل هم بوده ـ در مقاله‌ای به نام «از دیدگاه چرخ فلک» می گوید: «تفکر انسان گرایشی آشکار، به سوی جهان نامعین، یا به اصطلاح رایج تر آن، جهان آرمان شهری نشان می دهد» بعد می گه: «به نظر نمی رسد که طی دهه آینده، جامعه به چیزی بیش از آنچه هست مبدل شود.» میگه در این دهه آینده اوضاع جامعه بهتره نمیشه . «ولی بهترین چیزی که می توان به آن امیدوار بود، این است که کمتر از امروز ناعادلانه باشد.» می‌بینید شخصی مثل آقای جوزف برودسکی که اصالتاً هم متولد روسیه است او هم میگوید که امیدواریم در آینده کمتر شاهد بی عدالتی باشیم.

گرایش به امنیت
و چهارمین امر فطری که در نهاد همه بشر هست، و همه آن را دوست دارند امنیت است. همه ما امنیت خواه هستیم. لذا  می‌بینیم تلاش می‌کنیم برای این که خودمون از خطرات در امان باشیم ، خانواده مون امنیت داشته باشد، جامعه ای داشته باشیم که امنیت در اون حاکم باشد. نگران این هستیم که نکند خدایی نکرده امنیت از جامعه مون سلب بشود.

جالب است حتی به فکر امنیت اجساد و مردگان مان هستیم. نکته جالبی است. مثلاً وقتی بدنی از دنیا می رود رهایش نمی کنیم یک گوشه. نه؛ مدفونش می کنیم. یا در دیگر مذاهب به نوعی اون رو مخفی می‌کنند. یا حتی می‌بینید مثلاً فراعنه مصر، که امروز  آرامگاه هاشون موجود هستش، با اون معماری های عجیب، با اون اهرام سر به فلک کشیده، می خواستند یک برج و باروی محکم و مستحکمی برای اجساد پادشاهان خودشون فراهم کنند.

امروزه اینکه شرکت های بیمه این همه گسترش دارند و به دنبال ارائه خدمات هستند و مردم به دنبال استفاده از خدمات بیمه هستند به خاطر چیست؟ می خواهند در یک حاشیه امنی شرایط زندگی شان سپری بشود. هیچ کس از ناامنی، خوشش نمی آید. همه امنیت رو دوست دارند. شخصی مثل الکسیس کارل که زیست شناس بزرگی است. در کتاب خودش «راه و رسم زندگی» میگه: «نیاز به امان و آرام برای حیات بهینه و پردوام یکی از حاجات فطری بلکه حقوق طبیعی هر موجود زنده به ویژه انسان می به شمار می‌آید.»

منجی گرایی نتیجه گرایش های فطری
بسیار خوب ، این نکات رو عرض کردیم تا ازش یه نتیجه مهم بگیریم و اون این است که اگر افرادی مثل فان فلوتن ـ که ذکر کردیم ـ افرادی مثل دوالت دونالتسون ـ که ازشون مطلب رو خوندیم ـ افرادی مثل احمد کسروی ـ که در کتاب «شیعی گری» ازش مطالبی رو گفتیم ـ بپذیرند که کمال گرایی، وحدت گرایی، عدالت خواهی و امنیت خواهی اموری است فطری که در نهاد بشر است. همه بشریت کمال را دوست دارند و از نقصان بدشون میاد . همه بشر وحدت و یک پارچگی و همبستگی را دوست دارند و از تفرقه و آشوب و نزاع متنفّرند. همه مردم عدالت رو می پسندند و از ظلم دوری می کنند. همه بشر امنیت را می‌خواهند و از ناامنی نگرانند. اگر این ها را بپذیریم، پس منجی خواهی می‌شود  اعتقادی فطری، یعنی کسی که آینده ای برای بشریت تامین کند که کمال را به بشریت هدیه بدهد، عدالت را گسترده نماید، دنیا را از ظلم و جور پاک بکند، و امنیت را حاکم نماید و یکپارچگی و همبستگی را فراهم بکند، اعتقاد به چنین کسی از فطرت بشر سرچشمه گرفته است. آقای کسروی! اعتقاد به مهدی موعود اعتقاد به منجی ادیان افسانه نیست. خیر؛ امری است فطری. اگر تو قبول نداری که کمال گرایی امری است فطری، ما با تو حرفی نداریم. اگر تو قبول نداری که همبستگی در فطرت بشر نهاده شده است و میل به وحدت و  یکپارچگی رو در نهاد بشر می توان یافت، با تو حرفی نداریم. اگر تو عدالت خواهی رو در سرشت بشر نمی یابی، با تو حرفی نداریم. اگر امنیت خواهی و گریز و نفرت از ناامنی رو در درون بشر نمی یابی، با تو حرفی نداریم. اگر تو این ها را در درون خودت نمی یابی اصلا از انسانیت بی‌بهره ای.  اما اگر می‌بینی در درون تو چنین چیزی هست، اون وقت گرایش به منجی، گرایش به سمت کسی که آینده ای بهتر آینده ای سرشار از کمال و یکپارچگی و عدالت و امنیت را به ارمغان بیاورد، اعتقاد به اینکه ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن، این ها دیگه می‌شود فطری و شما نمی‌توانید این ها رو افسانه، اسطوره و خرافه بخوانید. یا باید از این نکاتی که گفتیم دست بکشید و فطری بودن آنها را انکار کنید یا اینکه اگر می‌پذیرید، دیگر حق ندارید رهایی بخش و منجی طلبی بشریت را خرافه بدانید.

  1. ضرورت پاسخ به نیاز فطری
    به عنوان سومین پاسخ به کسانی که اعتقاد به منجی یا رهایی بخش را به استهزاء گرفته بودند و اون رو موهوم و خرافی می پنداشتند، باید عرض کنیم پاسخ سوم ما پاسخی است عقلی. بر اساس عقل و خرد هرگاه امری در بشر وجود داشته باشه ، وقتی بشر فطرتاً نیازمند به چیزی باشد، هر آن کس که دنیا و خلقت را حکیمانه می‌داند، ـ چه به خدا معتقد باشد چه نباشد ـ اگر دنیای پیرامون خودش را حکیمانه می داند و اون رو دارای یک نظام منسجم و به هم پیوسته می بیند، به ناچار باید بپذیرد که این نیازی که در درون فطرت بشر وجود دارد، باید برآورده شود. نمی شود عالم خلقت را حکیمانه، مستحکم، منسجم و طبق قاعده ای حساب شده بدانیم ، ولی نیازهای بشر را بی پاسخ بیابیم. به عنوان مثال،  اگر بشر تشنه می شود، باید حتماً برای او آب فراهم باشه تا تشنگی او رو زایل بکنه و از بین ببره. اگر آب وجود نداشته باشد، حکمت این خلقت، دچار تزلزل و اشکال خواهد شد. اگر بشر نیازمند غذا می‌شود، باید چیزی باشد به نام غذا تا گرسنگی او را از بین ببرد و او را به سیری برساند. این نیاز غریزی و طبیعی او  را پاسخ دهد . اگر نباشد با حکمت این خلقت ناسازگار است. حکیم کاری را ابتر و ناتمام نمی گذارد. نمی گذارد دم بریده باشد، عبث باشد.  اگر هم به حکیم قائل نیستیم، ولی نظام خلقت رو دارای حکمت می بینیم و منسجم می یابیم، باید هر عضوی در مقابل خودش چیزی را بیابد که تکمیلش بکند. نیازش را برآورده بکنه. بسیار خوب!

اگر چنین است؛ نشان دادیم که نیاز به عدالت، نیاز به کمال، نیاز به وحدت و یکپارچگی، نیاز به امنیت، اموری است که بشریت به خوبی در درون خودش آنها را می یابد. اگر این نیازها برآورده نشود پس عالم خلقت از حکمت خودش خارج شده است. ـ اگر عالم را حکیمانه نمی دانید، باهاتون باید جداگانه بحث کنیم ـ اگر عالم رو حکیمانه می دانید اون وقت، چگونه می توانید این نیازها را درون بشر ببینید، اما کسی یا چیزی که این نیازها را برآورده کند، ولو در آینده زمان، وجود نداشته باشد؟! چگونه میشود ملتزم نشد به کسی که نیاز بشر را به کمال و وحدت و عدالت و امنیت پاسخ دهد؟! خیر این چنین نیست به حکم عقل باید عالم پر حکمت و منسجم و منظم ما، برای آینده خود شرایطی را ببیند و به چشم خود آینده ای را لمس کند که در آن، این نیازهای بشر به صورت گسترده و فراگیر حاکم شده باشد

دیدگاه ها درباره آینده جهان
در تکمیل همین دلیل کلامی در واقع، می‌توانیم به نکته دیگری اشاره کنیم و اون این که وقتی می‌بینیم ادیان و مذاهب یا متفکران مختلف رو، میبینیم در برابر آینده جهان، سه موضع گرفته اند.

دیدگاه اوّل
گروهی که اغلباً نهلیست ها هستند، اینها کسانی هستند که به شدت دچار سیاه نمایی شده اند و هم دوران کنونی بشر و هم آینده بشر رو بسیار تیره و تار و یأس آفرین ترسیم کرده اند. به عنوان مثال «آرتور شوپنهاور» که  از دانشمندان آلمانی است یا شخصی مثل «سورن کی یر کگارد» که فیلسوفی است دانمارکی، این ها گفته اند که آینده بشر بسیار بدفرجام و پر از تباهی خواهد بود و هرگز بشریت روزگار خوش را نخواهد دید.

دیدگاه دوم
دسته دوم، کسانی بوده اند که بسیار خوش بینانه با شرایط کنونی بشر کنار آمده اند و همه چیز را خوب دانسته اند. به اصطلاح خودمان، صلح کل. همه این مشکلات و سختی ها همه خوب است و هیچ ناگواری و نابهنجاری و نا بسامانی نیست؛ نه الان نه در آینده نابسامانی نخواهد بود. خوب این تفکر را در میان مسلمانان هم می توان دید. صوفیه به این عقیده بسیار دامن زده و همه چیز را خوب پنداشته اند. درآثارشان فراوان می شود دید. در میان غربیان هم کسانی بوده اند مثل «لایب نیتز» که  همه چیز را بسیار عالی و خوب و بدون هیچ مشکل می دیده، چه اکنون چه آینده.

دیدگاه سوم
ولی در کنار این دو گروه ، دسته دیگر که اکثریت را تشکیل می دهند، چه دانشمندان چه مردمان، امروز رو روزگار خوبی نمی دانند. می‌بینیم که در گوشه و کنار، ظلم ها، سختی ها و ناگواری های فراوانی هست اینها رو انکار نمی کنند و نمی کنیم. ولی آینده بشر رو روشن می بینند و با ناامیدی از آینده سخن نمی گویند.

خوب آینده روشن به چه خاطر است؟ به خاطر این است که آنانی که دانشمند اند ـ در واقع دانشمندان علوم تجربی جدید هستند ـ حرکت جهان رو بر اساس قواعد علمی خودشان به سمت خوبی ها می بینند و دانشمندان ادیان و مذاهب، آنها هم بر اساس آموزه های ادیان خودشون آینده رو روشن ترسیم می‌کنند.

کنجکاوی نسبت به آینده بشر
اصولا سخن از آینده چیزی بوده است که در میان همه رایج بوده است. شما ببینید آثار مسلمان و غیرمسلمان ، فیلسوف و غیر فیلسوف، عارف وصوفی، در میان مسلمان ها فیلسوف ها و عارفان مسلمان، در میان غیر مسلمان ها فیلسوف ها و عارفانشون راجع به آینده زیاد سخن گفته اند. و هر کسی خواسته است آینده را ترسیم بکنه. اون نکته ای که برای من جالبه ، جمله  ایست از «نیل پستمن» مطمئنم شما هم از شنیدن آن لذت خواهید برد. نیل پستمن دانشمند بسیار بزرگی است در صده کنونی می زیسته است در آمریکا. استاد دانشگاه هاروارد آمریکا بوده است. چندتا اثر داره که همه آنها ترجمه شده است. و نشر اطلاعات اون ها رو چاپ کرده است.  کتابی دارد به نام  «تکنو پولی» در این کتاب صفحه ۲۱۱ خودش میگه: «علم زدگی چهره تخیلی اعتقاد رویایی به خوبی آینده جهان است.» میگه «علم قادر است کانون ستیز ناپذیر معنویت و سرچشمه حاکمیت اخلاق به حساب آید و پایه  و زیربنای اصلی و فوق بشری پاسخ هایی گردد برای سوالاتی نظیر: زندگی چیست؟ آغاز آن کی و کجاست؟ مقاصد خوب و بد کدامند؟ انسان باید چگونه بیاندیشد؟ چگونه احساس کند و چگونه رفتار کند؟ بعد میگه « پاسخ چنین سوال هایی را از علم طلب کردن و چنین پاسخ هایی را بدون بررسی و مطالعه پذیرفتن، مفهوم واژه امروز علم زدگی است.» می خواهد بگوید: ما باید به دنبال به دست آوردن این پاسخ‌ها باشیم، اما فقط علم بتوانند این ها را برای ما روشن بکند، خیر نمی‌شود. اگر بگوییم فقط  علم می تواند پاسخ اینکه آینده جهان چگونه خواهد شد؟ امروزِ من چگونه است؟ از کجا آماده ام به کجا خواهم رفت؟ و خلاصه آینده بشر چگونه پیش بینی می شود؟ اگر بخواهیم فقط به علم بسپاریم، این، علم زدگی است.

البته راه حل را پیشنهاد نمی کند. شخص دیگری به نام الکسیس کارل ـ که پروفسور بزرگی است از زیست شناسان قرن معاصره ـ او در کتاب خودش «راه و رسم زندگی  صفحه ۱۲۶» میگه: «ما در این مورد نمی توانیم  به کمک علم امیدوار باشیم.» او میگه اصلا علم نمیتونه پاسخ این سوال که آینده بشر چگونه خواهد شد رو جواب بدهد. میگه «علم برای پاسخ به پرسش هایی که بشریت متفکر از آغاز و انجام خود میکند هنوز خیلی جوان است  و کاملا خاموش می ماند.» میگه علم خاموشه نمیتونه پاسخ بده. بعد میگه به پرسش های فوق فلسفه نیز جز پاسخ های کوچکی نداده است. جالبش اینه. میگه: «فقط مذهب راه حل کاملی برای مسائل بشری پیشنهاد میکند.» خوب اگر اینطوره باید رفت سراغ مذاهب. مذاهب آینده بشر رو روشن توصیف کرده اند.

حکم عقل به «قبح نقض غرض»
غیر از این که آینده بشریت در ترسیمی که مذاهب کرده اند روشن است، حکم عقل چیست؟ ما مدعی هستیم که عقل ما هم آینده بشر رو روشن می داند. چرا؟ یه استدلال عقلی ساده است. میگیم اگر عالم کنونی ما که پیچیده است، بسیار منظم است، هدفدار است، مجموعه ای است با شگفتی های فراوان، با پتانسیل های زیاد که می تواند کمال های زیادی رو در درون خودش محقق بکنه. یه چنین عالمی اگر به کمال خودش نرسد عبث می مونه. یه مثال عرض کنم خدمتتون. شما یک هواپیمای بسیار پیشرفته خریداری میکنید. فرض کنید دولت ایران یه هواپیمای بسیار پیشرفته خریداری کرده. بعد میبینیم این هواپیما رو گذاشتند وسط میدون شهر. روش هم یه تابلو زده اند: «رستورانِ هواپیمای بوئینگ» مثلاً. میگیم: آقا این هواپیما وسط میدون شهر چیکار میکنه؟ شما پاسخ میدین این رستوران شده. إ … رستوران چرا؟ میگید: مردم دوست دارند برن تو هواپیما رو ببینن  و بشینن. یه غذایی هم سرو میکنن. میگیم: میلیارد ها هزینه شده یه چنین هواپیمای پیشرفته و به­روزی رو تهیه کریدین خریداری کردین که بذارید وسط میدون شهر مردم توش ناهار و شامشون رو بخورند؟! این کار رو هیچ کس صحیح نمی شماره. همه محکوم می کنند. این کار از هیچ حکیم و عاقلی سزاوار نیست. وقتی ما به خلقت این دنیا نگاه میکنیم حکمت و شگفتی در زوایای مختلف این خلقت داره موج میزنه. اگر قرار نباشد که روزی روزگاری این خلقت به کمال خودش برسه و قابلیت هایی که در اون هست شکوفا بشه، این عبث شده، بیهوده شده و هیچ حکیمی  چنین کاری نخواهد کرد. به تعبیر کلامی خودمون، در علم کلام می گویند: «این نقض غرض خواهد بود.» سیستمی چنین پیشرفته طراحی بشود و از اون استفاده مطلوب نشود. این نقض غرضه. اگر عالم هدف دار است. اگر عالم حکیمانه خلق شده است  باید به اون هدف خودش دست پیدا بکنه. ما در این عالم شگفتی های فراوان و قابلیت های گسترده ای می بینیم. کمال های بالقوه ای می بینیم که اینها هیچکدام بالفعل نشده. همه بشر می توانند به امنیت گسترده و کامل برسند. همه بشر می تواند از نعمت های فراوانی که در درون این کره خاکی است و از نعمت هایی که بر سرمون در آسمان ها هست استفاده کنند ولی استفاده نشده است. همه بشر می توانند از عقلشون بهره ببرند و از ظلم و ستم دست بکشند، برادری و صفا حاکم بشود ولی نشده است. اگر هیچگاه به کمال مطلوب نرسیم، خلقت عبث خواهد شد. لذا قرآن تعبیرش رو ببینید می فرماید:
«وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لَاعِبِینَ»
در سوره مبارکه انبیاء آیه ۱۶: ما آسمان ها و زمین را بازیچه نیافریده ایم. بی جهت نیست، بدون حکمت نیست، قرار است به یک سرمنزل مقصودی برسد. «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثًا » فکر میکنید بیهوده است؟ هدفی نیست؟ سرمنزل مقصودی نیست؟ خیر اینطور نیست. قطعاً هدف دارد. بنابراین آینده بشر باید روشن باشد.

در پاسخ به افرادی مثل احمد کسروی مثل فان فلوتن مثل دوایت دونالتسون ـ که عباراتشون رو خوندیم ـ عرض میکنیم: اگر شما اعتقاد به رهایی بخش رو افسانه می خوانید باید در نظر خودتون به جدیت تجدید نظر کنید و تعارض هایی رو که این سخن شما با حکم عقل و با حکم فطرت دارد حل بکنید. هرگز از پس این تناقض ها بر نخواهید آمد. بنابراین اعتقا به منجی و رهایی بخش چیزی است که نه ساخته افسانه ها و خیالات و خرافات باشد بلکه سرچشمه از منطق محکم عقلی و امر محکم فطری می گیرد که در ادیان مختلف و مذاهب فراوانی از اون سخن به میان آمده است، هرچند دچار تغییراتی شده است ولی اصل آن باقی مانده است. لذا هرگز قابل خدشه و انکار و تردید نخواهد بود.

این مقاله برای شما مفید بود؟

مطالب مشابه

دیدگاهی دارید؟