کارگاه آموزشی شماره ۳۸ _شبهات فاطمیه (جلسه اول)

 

 


بِسْمِ
 اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّد وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ وَ لعنۀ الله عَلی أعدائِهم أجمَعین
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَه وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بَنیها وَ سِرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحَاطَ بِهِ عِلْمُکَ
اَللّهُمَّ عَجِّل فَرَجه واجعَلنا مِن اَنصارِه ی و اَعوانِه

در کارگاهی که با موضوع بررسی شبهات شهادت حضرت صدیقه ی طاهره سلام الله علیها درخدمتتان هستیم ، به بررسی مهم ترین شبهات که از سوی وهابیت مطرح شده خواهیم پرداخت :

تقسیم بندی شبهات
شبهات را می توان به چهار دسته ی اصلی تقسیم کرد:

دسته ی اول شبهات هستند که مستقیما مربوط به موضوع شهادت حضرت صدیقه سلام الله علیها نیست ،ولی میخواهد یک رابطه ی مسالمت آمیزی بین حضرت صدیقه سلام الله علیها و اهل بیت علیهم السلام با مخالفین آن ها ترسیم کند و از خلال این رابطه ی مسالمت آمیز نتیجه گیری کند که شهادت حضرت صدیقه اتفاق نیفتاده است.

دسته ی دوم شبهات که‌ نظر به خود موضوع هجوم به بیت و احراق بیت و سقط جنین حضرت صدیقه و ووقایعی که در آن حین اتفاق افتاده دارند ودرواقع با نتیجه گیری از وقایعی که خودش ترسیم می کند ، می خواهد نتیجه بگیرد که شهادت حضرت صدیقه سلام الله علیها به وقوع نپیوسته است.

دسته ی سوم شبهات که به ویژگی های شخصیتی حضرت امیرالمومنین علیه السلام نظر دارد و از رهگذر شخصیتی که برای امیرالمومنین علیه السلام ترسیم می کند می خواهد به نتیجه ی مطلوب خودش دست پیدا کند و این که شهادت اتفاق نیفتاده است.

دسته ی چهارم شبهات که در واقع به یک سری حواشی و یک سری شواهد اجتماعی درباره ی آن موضوع میپردازد. مثل وجود اماکنی بااسم فاطمیه که در گذشته نبوده و امروزه هست، یا این که شهادت حضرت صدیقه که در تقویم ها ثبت نشده بود و درحال حاضر هست، میخواهند از این ها نتیجه بگیرند که موضوع شهادت یک پدیده ی ساختگی و تازه متولد شده است.

نکات مقدماتی

به لطف خدا در این کارگاه به بررسی تک تک این شبهات خواهیم پرداخت و پیش از این که وارد شویم، باید نکاتی رو عرض کنیم :

موضوع شهادت حضرت صدیقه ی طاهره موضوعی بسیار مهم است که ما باید در بزرگداشت آن تاکید ‌کنیم، چنانچه بزرگان و مراجع ـ که خدا سایه ی آن ها را برسر ما مستدام دارد ـ بر این نکته تاکید کرده و  ما را تشویق و ترغیب کرده اند.

چنان که می بینیم مجالس بزرگی تشکیل می شود. دسته های عزاداری توسط خود مراجع برگزار ‌می شود. مقام معظم رهبری نیز در حسینیه ی شان یک دهه برنامه ی عزاداری دارند و سردمدار و پیشرو و مشعل دار این حرکت هستند.

نکته ای که باید خیلی به آن توجه کرد این است که باتوجه به تاثیر فرهنگی و تبلیغی این قضیه بر افکار غیر شیعه، طبیعتا یک دفاع و یک تهاجمی علیه ما شروع شده است. از عقاید خودشون دفاع کنند و علیه ما تهاجم کنند، چرا؟ به دلیل این که بار تبلیغی فاطمیه بار بسیار قوی است، در واقع شما اگر شهادت حضرت صدیقه را اثبات کنید، مکتب خلفا را ابطال کرده اید و ابطال مکتب خلفا بر غیر شیعه گران است.

بدین منظور تهاجم علیه اصل شهادت حضرت زهرا در سال های اخیر بسیار گسترش‌پیدا کرده است. چنان که مبینید در شبکه های ماهواره ای و  سایت ها و کانال های تلگرامی و هرجایی که فرصتی داشته باشد وهابیت عنود به این قضیه می پردازد و آن را یک افسانه و یک دروغ ساخته و پرداخته ی شیعه می پندارد.

ما در مقابل باید چه کنیم؟

ما حداقل سه حرکت اصلی را باید انجام بدهیم :

اول) این که بسیار محکم و مستدل و منطقی و مودبانه بارعایت احترام و موازین منطق و ادب به گفتگو بپردازیم و از عقاید خودمان دفاع کنیم.

دوم) به گونه ای صحبت نکنیم که این مطالب بخواهد حساسیت برانگیز باشد و هیجانات غیر شیعه را برانگیخته کند، درست است که فاطمیه یکی از ارزش های اصلی ماست، اما نباید بهانه ای برای درگیری ‌و اختلاف‌ و برهم زدن امنیت و صلح و آرامشی که  بین شیعه و اهل سنت برقرار است، بسازد.

سوم) و در نهایت این که روش ورود به این مباحث و دفاع بسیار مهم است.

اولاً این که اگر مخالفین شیعه علیه ما تهاجم نمی کردند، ما هرگز به دنبال پاسخ به این شبهات نمی گشیتم. تا شبهه ای نباشد ماهم به دنبال پاسخگویی نیستیم، ما عقاید و حقایقی که از لابه لای کتب شیعه و سنی استخراج کردیم را مطرح می کنیم و برای خودمان هم مطرح‌می کنیم. حال عده ای نمی پسندند و پذیرفتن حقیقت بر آنان گران می آید، شبهه افکنی ‌می کنند و فضا را مسموم می کنند. ما وظیفه داریم پاسخگو باشیم. پس این یک حرکت اولی نیست و ما اولاً به دنبال پاسخ به شبهات و طرح مسائل نیستیم.

ثانیاً این که حال که باید وارد بشویم و سخن بگوییم و دفاع کنیم، باید بسیار دقیق عمل بکنیم. چون نقطه ای حساسیت زاست وروش برخورد و گفتگو بسیار مهم است،هیچ گاه در گفتگو با غیر شیعه از اینجا نباید شروع کرد.

ما می خواهیم دفاع کنیم، اما ‌اگر بخواهیم با کسی طرح موضوع کنیم ، از اینجا شروع ‌نمی کنیم. بر روی حساس ترین نقطه یعنی پرونده ی قتل دختر پیغمبر دست بگذاریم ، این بسیار گران است.

 و نکته ای که بسیار حائز اهمیت است، این است که آن ها به خوبی دریافته اند که قضیه قضیه ی سربازی است که فرمانده به او گفت: چرا تیراندازی نمیکنی؟ سرباز گفت: هزار و یک دلیل دارم

فرمانده گفت: چه دلیلی داری؟

سرباز گفت: یکی از این دلایلم این است که فشنگ ندارم.

 و فرمانده گفت نمیخواهد بقیه ی دلایلت را بگویی ، همین یکی کافی است.

ما برای این که ثابت کنیم‌ ، شیعه بر حق است و غیر شیعه در مسیر حق حرکت نمیکند ، لازم نیست هزارو یک دلیل بیاوریم، همین که بگوییم خلیفه ی وقت قاتل دختر پیامبر و پاره ی تن رسول خداست همین کافیست .

حال وارد اصل مطلب می شویم و به بررسی شبهاتی‌ که پیرامون موضوع شهادت حضرت زهرا سلام الله علیهاست،به همان ترتیبی که در چهار بخش خدمت شما عرض شد، می پردازیم:

بررسی شبهات دسته اول

اولین شواهدی که مخالفین قضیه ی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها مطرح‌ می کنند شواهدی است بر حسن رابطه ی میان اهل بیت علیهم السلام و خلفای وقت؛

شبهات اوّل
اولین مورد این است که: علی بن ابی طالب، کسی که شما شیعیان مدعی هستید همسر او توسط خلیفه ی اول و دوم به شهادت رسیده است، در اولین روز حکومت ابوبکر به مسجد رفته است و با خلیفه بیعت‌کرده است. چگونه ممکن است که خلیفه، قاتل همسر ‌این شخص باشد؟

پاسخ
پاسخ روشن است: دلیل محکم و مستندی که ادعای شما را اثبات کند وجود ندارد، برعکس دلایل بسیار زیادی وجود دارد که نشان می دهد امیرالمومنین علیه اسلام با ابوبکر بیعت نکردند.
صحیح بخاری که معتبر ترین کتاب اهل سنت است، درباره ی بیعت امیرالمومنین با ابوبکر نقل می کند:

انَّ فاطمه علیها السّلام بِنتَ نَبیّ- صَلَّى اللهُ عَلُیهِ و آله وسلم- عَاشَتْ بَعْدَ النَّبِىِّ سِتَّهَ أَشْهُرٍ، وَلَمْ یَکُنْ یُبَایِعُ علیُ تِلْکَ الأَشْهُرَ.
(صحیح البخاری، ج ۵، ص ۸۳ کتاب المغازی، باب غزوه خیبر،) – (صحیح مسلم ,کتاب الجهاد و السیر، ج ۵, صفحه ی ۱۵)

معنای عبارت این است که عایشه می گوید:
فاطمه سلام الله علیها دختر پیامبر بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم شش ماه زنده بود و امیرالمومنین علیه السلام در این شش ماه با ابوبکر بیعت نکردند”.
پس کسانی که ادعا می کنند که «امیرالمومنین با خلیفه بیعت کرده و این بیعت نشان دهنده ی حسن رابطه میان خلیفه و آن حضرت است و در نتیجه شهادت حضرت صدیقه صورت نگرفته است.» ادعایی واهی و غیرمستند را ارائه کرده اند.
ما در مدارک شیعه بسیار فراوان داریم که بیعت صورت نگرفته است؛ مدارکی که معتبر است. خود اهل سنت هم معتبر ترین نقل هایشان حاکی از عدم بیعت آن حضرت باخلیفه ی وقت است.
بنابراین اگر ادعا شود که بیعت صورت گرفته و این بیعت به معنای حسن رابطه است، هرگز پذیرفته نخواهد بود.
البته چند نقل غیر معتبر و ضعیف دارند که انساب الاشراف بلاذری و دیگران نقل کرده اند و  هرگز آن نقل ها یارای مقاومت و برابری در برابر نقل معتبر صحیح بخاری را ندارد.

بد نیست اینجا موضع را به دست بگیریم و ادعا کنیم و بپرسیم که: شما که معتقید:

(مَن ماتَ و لَم یَعرِف اِمامَ زمانه مات میتۀ جاهلیۀ)
یا
(مَن ماتَ بِغیر امام فمیتته میتۀ الجاهلیۀ)
یا
( من مات و لیس فی عنقه بیعۀ إمام فمیتته میتۀ الجاهلیۀ)

تعابیر مختلفی هست ،حدود ۱۷ ۱۸ تعبیر هست.
کسی که بمیرد و امامش را نشناسد،
کسی که بمیرد و امام زمانش را نشناسد،
کسی که بمیرد و بیعتی به گردن او نباشد،
به مرگ جاهلیت مرده است.

واین به این معناست که اگر کسی یک روز، یک لحظه بدون بیعت باشد، او در این لحظه و روز مستحب عقاب جاهلیت است.
این را صحیح بخاری و صحیح‌مسلم (در‌کتاب الاماره جلد ۳ صفحه ی ۲۲ ) و دیگران نقل کرده اند و این نقل ها بسیار معتبر است.

اگر شما این را می پذیرید که باید بپذیرید، چگونه معتقدید خلیفه ی چهارمتان، به نص صریح بخاری و مسلم  شش ماه بیعت نکرده است؟! آیا میتوان پذیرفت که آن حضرت در این شش ماه «مات میته جاهلیه»؟!

کسانی که ادعا میکنند امیرالمومنین علیه السلام در روز اول به مسجد رفته اند و بیعت کرده اند، یا تاریخ را نمیدانند یا دروغ میگویند و بخشی از تاریخ را کتمان می کنند و می دانیم که کتمان بخشی از تاریخ ، مساوی با این است که ما نتیجه ای برعکس و غیر مورد نظر تاریخ بگیریم .تاریخ می گوید: بله ، روز اول بیعت شد اما به چه شکل؟ انساب الاشراف بلاذری در جلد ۱ صفحه ی ۵۸۷ و العقد الفرید جلد ۳ صفحه ی ۶۳ تصریح‌ میکند که :

ابوبکر، عمر بن خطاب رو به سمت خانه ی علی ابن ابیطالب فرستاد در آن وقتی که او از بیعت با ابوبکر خودداری می کرد. تعبیر روایت این است که:

 (حِینَ قَعَدَ عَنْ بَیْعَتِهِ)، علی نشسته بود و بیعت نمی کرد.

(وَقَالَ: ائْتِنِی بِهِ بِأَعْنَفِ الْعُنْف) ابوبکر به عمر دستور داد او را به شدیدترین وجه ممکن به سوی من بیاور.

اگر امیرالمومنین علیه السلام بین خود و خلیفه رابطه ای حسنه می دیدند و اگر خلیفه عاشق و دلسوخته و پاکباز امیرالمومنین  بوده است، چرا چنین دستوری داده است؟
چرا امیرالمومنین از بیعت خودداری می کرده است؟ چرا کار به جایی رسیده است که به نقل اهل سنت و معتبر ترین نقل هایشان ،باید خلیفه دستورِ بیعت اجباری را صادر کند. این خود گواه آن است که رابطه ای بسیار تیره و تار در این بین وجود داشته و امیرالمؤمنین علیه السّلام خلیفه را به هیچ عنوان قبول نداشتند ، در غیر این صورت نیاز نبود دستور بدهد: (ائتنی به بأعنف العنف)

دستور در مرحله ای دیگر شدیدتر می شود،

«فإن أبوا فقاتلهم»
ای عمر اگر علی ابا کرد با او بجنگ.

آیا خلیفه با دوست و یاور صمیمی خودش دستور جنگ میدهد؟
اگر صمیمیت معنایش این است پس ما باید فرهنگ های لغت را عوض کنیم. و باز در اینجا ‌نیز خوب است از اهل سنت بپرسیم: چرا خلیفه برای این که مشروعیت کسب کند ، دستور به بیعت اجباری می دهد؟ در کجای دنیا بیعت اجباری مشروعیت ساز است؟ فرض کنید مردم یک کشوری موظف شوند بالاجبار به یک شخص خاص رای بدهند!آیا این دموکراسی است؟

کسانی که ادعا میکنند خلیفه با رأی عمومی و من جمله با رأی و موافقت علی ابن ابیطالب  به خلافت رسیده است ، پاسخ این دستورهای خشونت آمیز او به خلیفه ی دوم را چگونه می دهند؟

چگونه باید علی بن ابی طالب از آزادی و ابتدایی ترین حوقق شهروندی محروم باشد وبرای این که خلیفه ی ادعایی و غصبی به مشروعیت دست پیدا کند، باید با او اجباراً بیعت کند.

شبهات ۲: بیعت حضور در نماز جماعت
دومین شبهه ای که مطرح میکنند این است که امیرالمومنین علیه السلام در نماز جماعت خلفا حضور پیدا می کرده اند و این شرکت در نماز جماعت نشان دهنده ی حسن رابطه ی آن حضرت با خلیفه است و بنابراین شهادت حضرت صدیقه سلام الله علیها صحیح نیست.

درپاسخ باید دو مرحله را طی کنیم؛
در مرحله ی اول میگوییم: بنا بر مبنای فقهی همه ی اهل سنت در امام جماعت عدالت شرط نیست.‌ برخلاف شیعه که باید امامی را انتخاب کرد که عادل باشد، اهل سنت می گویند می توان پشت سر هر انسان فاجر فاسق بد کاری
نماز خواند و روایتی دروغین را از پیغمبر نقل میکنند و دستگاه خلافت این را به پیامبر نسبت می دهد که پیامبر فرمود:

(صَلّوا خَلف کُلِّ بِرّ و فاجِر)
پشت سر هر نیک و فاجری نماز بگذارید.

ما می گوییم اگر شما مبنای فقهی خودتان راقبول دارید ـ که باید قبول داشته باشید ـ چگونه مدعی می شوید نماز گذاشتن امیرالمومنین علیه السلام پشت ابوبکر نشان دهنده ی خوبی و نیکوکاری ابوبکر است و نشان دهنده ی این است که حضرت او را قبول داشته اند؟!

اگر مبنای شما درست است و روایتی که ازپیامبر نقل میکنید روایت صحیحی است امیرالمومنین میخواستند به همین مبنای شما ملتزم بشوند وشما طبق مبنای خودتان نمیتوانید ایرادی وارد کنید، حضرت امیر علیه السلام، ابوبکر را در عین این که فاجر و بدکار می دانستند ولی پشت سر او نماز خواندند، هیچ اشکالی هم ندارد، چرا که شما خود این کار را تجویز کردید و اجازه می دهید کسی پشت سردیگری نماز بخواند در عین این که ماموم امام را قبول نداشته باشد. پس چگونه طبق این مبنا می خواهید نتیجه بگیرید که امیرالمومنین علیه السلام ابوبکر را عادل و نیکوکار میدانستند؟

 ممکن است بگویید که طبق مبنای ما هیچ،طبق مبنای خود شیعه چطور؟
جواب بسیار روشن است. اگر بخواهیم طبق مبنای شیعه قضیه را پیگیری کنیم،باید همه چیز را درمبنای شیعه ببینید. شیعه میگوید در امام جماعت عدالت شرط است ولی روایاتی که در مورد نماز گذاشتن امیرالمومنین پشت سر ابوبکر نقل می کند همه ی آن روایات را با یک تتمّه و یک مقدمه نقل می کند که اگر بخواهیم آن مقدمه را پیگیری بکنیم کار بسیار وخیم می شود.

روایاتی که شیعه در مورد نماز گذاشتن امیرالمومنین نقل میکند این است که حضرت امیر علیه السلام پشت سر ابوبکر نماز نمیخواندند تا این که حضرت را مجبور کردند که در نماز آن ها شرکت کند.

به این دلیل که آن ها میخواستند این حرکت حضرت را به نوعی تفرقه افکنی و آشوب علیه امنیت جامعه تلقی کنند. لذا حضرت را مجبور کردند که در نماز شرکت کند.ازطرفی چون میدانستند که مخالفت های علی بن ابیطالب برای آن ها سنگین است، ابوبکر به خالد بن ولید دستور داد که درمیانه ی نماز پس از این که ابوبکر سلام نماز را گفت، بلافاصله علی ابن ابیطالب را به شهادت برساند و ـ این نقلی است که مرحوم طبرسی در الاحتجاج نقل کرده است ـ وقتی نماز به انتها نزدیک می شود، ابوبکر مضطرب می شود و میبیند که اجرای آن نقشه تبعات بدی دارد و از طرفی به خالد بن ولید دستور داده است که بعد از سلام نقشه را عملی کند، لذا متحیر می ماند که چه کند؟ بعد از این که تشهّدش تمام می شود، میگوید:

(یا خالد لاتَفعَل ما تُؤمَر)
خالد انجام نده چیزی را که به تو امر کردم.

(والسلام علیکم ورحمه الله و برکاته)

و نماز را این طوری ختم میکند. خالد دست از کار میکشد وامیرالمومنین علیه السلام رو به خالد نموده و میفرمایند مگر قرار بود چه کنی ، که ابوبکر گفت: «انجام ندهی کاری را که به آن امر شده بودی»؟!

خالدگفت که قصّه از این قرار بوده است و ابوبکر دستور قتل شما را داده است. حضرت با او برخورد میکنند. نقل ها بسیار جالب است. حضرت او را با دو انگشت بر زمین میکوبند که او از شدت ترس خود را خیس می کند.
میخواهیم این را عرض کنیم که اگرنقل شیعه را مبنی بر نماز خواندن امیرالمومنین علیه السلام پشت سر ابوبکر بپذیریم، هیچ حسن رابطه ای اثبات نمی شود و اگر نقل اهل سنت را بپذیریم با توجه به مبنایی که آن ها دارند، باز هم خوبی و نیکی ابوبکر و حسن رابطه اثبات نمی شود. بنابراین، این دلیل هرگز نمی تواند شاهدی برای انکار حضرت صدیقه سلام الله علیها باشد.

شبهات ۳: فرماندهی امیرالمؤمنین علیه السّلام
در شبهه ی سوم ادعا می شود که باتوجه با این که امیرالمومنین علیه السلام فرماندهی جنگ های خلفا را به عهده گرفته بودند،این خود بهترین نوع از همکاری با خلفاست و این همکاری ممکن نیست مگر این که آن حضرت خلفا را قبول داشته و بین آن حضرت و خلفا رابطه حسنه برقرار باشد. اگر این رابطه حسنه باشد ما باید بپذیریم که  قضیه ی شهادت حضرت صدیقه ساخته ی شیعه است.

در پاسخ عرض می کنیم:
اولاً نقل های تاریخی غیرازآنچه شما ادعاکرده اید را ثابت می کند.نقل های تاریخی نشان می دهد که خلفا چندان راغب نبودند با امیرالمومنین علیه السلام همکاری کنند و آن حضرت را به عنوان فرمانده ی جنگی انتخاب کنند.نقل های زیادی موجود است. ما به یکی از آن ها اشاره میکنیم:

کتاب الفتوح ابن اعثم در جلد اول صفحه ی ۵۷  ، کتاب الرّده ی واقدی در صفحه ی ۱۹۷ این ها نقل کرده اند که ؛

 ابوبکر کسی را به دنبال عمر می فرستد که با او مشورت کند که برای لشکر خودش فرمانده ای را انتخاب کند .بعد از این که عمر حاضر می شود، ابوبکر به او میگوید: میخواهم علی را برای جنگ با قبایل  کنده (که این ها قبایلی در یمن بودند) بفرستم. چون او را فرد عادلی میدانم و مردم به او رضایت می دهند. نظرت چیست؟ این کار را انجام دهم یا خیر؟ عمر میگوید: من فقط از یک چیزِ علی هراس دارم. همه چیزاین نقشه خوب است، اما یک جای آن اشکال دارد. می ترسم علی از جنگیدن با این قبایل خودداری کند و اگر علی نجنگد دیگر هیچ مسلمانی در جنگ با آن ها رغبت نخواهد داشت. پس بهتر است که ما علی را در مدینه بگذاریم و عکرمه ابن ابی جهل را به آنجا بفرستیم. اگر علی ابا کند دیگر هیج کس با آن ها نخواهد جنگید.

علی ابن ابیطالب علیه السلام طبق رضایت الهی عمل میکند،اما خلفا بسیاری از فتوحاتشان (اگر نگوییم همه که شاید درست این باشد که بگوییم همه ی فتوحاتشون) بر طبق امیال نفسانی و نقشه هایی که از پیش برای سیطره و گسترش قلمروی خود طراحی کرده بودند، بود و با این هدف میجنگیدند. امیرالمومنین نمیخواست ظلم گسترش پیداکند . میخواستند دین و توحید و اسلام حقیقی گسترش پیداکند .بنابراین در برابر حرکت های آن ها مخالفت میکردند . اسلام دین شمشیر نبود و پیغمبر قرار نبود با شمشیر دین را گسترش دهد و امیرالمومنین هم طبق سنت پیغمبر عمل میکردند ، لذا میبینیم وقتی که در شورا ی ۶ نفره قرار است بین عثمان و امیرالمومنین کسی انتخاب شود،امیرالمومنین می فرماید من به سنت شیخین عمل نخواهم کرد ، بلکه به سنت پیغمبر عمل‌میکنم. مگر سنت شیخین چه بود؟ سنت شیخین همین بود که با خون و خون‌ریزی و با شمشیر و استبداد میخواستند دین را گسترش دهند. عمر هم به خوبی این را یافته بود به همین خاطر به ابوبکر گوشزد میکرد که اگر او را بفرستی آن ها زیر بار نخواهند رفت و خود علی هم قبول نخواهد کرد.

نکته ی دوم این که ما نقل هایی داریم که نشان می دهد امیرالمومنین در برابر این حرکت ها خودشان مخالفت میکردند و ناراحت بودند.

یکی از آن ها قضیه ای هست که ابن ابی الحدید معتزلی نقل میکند و غیر از او طبری نیز در جلد۳ صفحه ی ۲۸۸ نقل کرده است: ابن عباس میگوید من در یکی از جنگ ها با عمر در مسیری که میخواست به سمت شام برود، همراه شدم. امیرالمومنین علی ابن ابیطالب علیه السلام با ما نبود. عمر رو به من کرد و گفت:

ای ابن عباس! (أشکو إلیکَ ابن عَمِّک)
من از پسرعمویت شکایت دارم.
ابن عباس گفت چه شده جناب خلیفه؟
او گفت: از او خواستم که با ما در این جنگ بیاید ولی نیامده است. بعد عمر به یک قاعده و رفتار کلی امیرالمومنین اشاره میکند و میگوید
(و لَم أزَل أراهُ واجِدا)

اصلا میبینم علی ابن ابیطالب همیشه بر ما غضبناک است.

«لم ازل» نشانه ی پیوستگی این رفتار امیرالمومنین است.چرا علی با ما این طور رفتار میکند و چرا با ما همکاری نمیکند و چرا بر ما غضب ناک است؟)
ابن عباس میگوید به او گفتم:

(انّک لَتَعلَم)
تو خود میدانی که چرا علی این گونه است؟

عمر می‌گوید؛ بله می دانم.
أظنه لا یزال کئیبا لفوت الخلافۀ

او از این که خلافت را ازدست داده است هنوز ناراحت است؛ یعنی دوران خلافت ابوبکر تمام شده است و دوران خلافت عمر رسیده و فتوحات عمر رونق گرفته است.حضرت ناراحت هستند و این ناراحتی به گونه ای است که اختلاف برانگیز شده و عمر خودش از این قضیه گله دارد و خودش هم میداند قصه از چه قرار است!

لذا باتوجه به اسناد مختلفی که وجود دارد بی معناست اگر بگوییم: حضرت بر طبق نظرات آن ها عمل میکرده و فرمانده جنگ های آن ها بوده است!

حضرت اصلا جنگ های آن ها را قبول نداشتند و مشروع نمیدانستند؛ چگونه میخواستند حضرت جنگ های آن ها را بپذیرند و اداره کنند؟! بنابر این آنچه که این افراد برای انکار شهادت حضرت صدیقه بدان متمسک شده اند مطلبی نادرست است.

شبهات ۴: همکاری امیرالمؤمنین علیه السّلام
چهارمین شبهه این است که: ما میبینیم خلفا با امیرالمومنین علیه السلام مشورت میکردند و این نشان دهنده ی حسن رابطه بین خلفا و حضرت است. اگر آن حضرت،خلفا را قبول نداشتند نباید به آن ها مشورت میدادند ، و اگر آن ها حضرت را قبول نداشتند از حضرت مشورت نمیگرفتند.

در پاسخ شبهات باید به چند نکته اشاره کنیم:
نکته ی اول این است که ما باید ببینیم چقدر مشورت مابین امیرالمومنین علیه السلام و خلفا رد و بدل شده است؟ آیا آن مشورت ها مخصوص به ابوبکر و عمر بوده است یا خیر؟
وقتی تاریخ را نگاه می کنیم، تواریخ شیعه و سنی گزارشهایی می دهند از این که حضرت امیر علیه السلام به معاویه هم مشورت میدادند . گاهی اوقات بعضی از سوالات علمی را در قالب نامه یا غیرنامه از حضرت می پرسیده است و آن حضرت جواب معاویه را می دادند.

آیا شما می پذیرید که آن حضرت با معاویه رابطه ای دوستانه داشته اند؟! آیا می توانید جنگ صفین را انکار کنید؟! مستند به این که مشاوره و همکاری بین امیرالمومنین علیه السلام و معاویه صورت گرفته است! یا می خواهید بگویید جنگ صفین نشانه ی رابطه ی دوستانه ی آن حضرت با معاویه است؟! هیچ کدام از این ها قابل قبول نیست. ما نمی توانیم بپذیریم که رابطه ی دوستانه ای بین معاویه و امیرالمومنین بوده است.

معاویه ای که به نقل صحیح مسلم دستور سبّ و دشنام آن حضرت را داده است و از سعد ابن ابی وقّاص گلایه مند و ناراحت است و میگوید: تو چرا علی را سبّ نمیکنی در حالی که میدانی ما دستور رسمی‌ به سبّ و ناسزای علی ابن ابیطالب داده ایم؟

کسانی که میخواهند با استناد به مشاوره ی امیرالمومنین علیه السلام به خلفا رابطه ای دوستانه را ترسیم کنند و آن وقت از این رهگذر بخواهند شهادت حضرت صدیقه را انکار کنند چه پاسخی به مشاوره های آن حضرت به معاویه می دهند؟!!

نکته ی دوم که باید پاسخ آن را بدهیم این است که اصلا چقدر مشاوره اینجا صورت گرفته است؟

تاریخ نقل میکند که مجموع مشاوره هایی که در مدت دو سال و نیم از حکومت ابوبکر صورت گرفته چهارده مورد بوده است که سیزده مورد آن مشاوره های علمی و شرعی و دینی بوده است، خلیفه از احکام و مسائل اعتقادی سوال میکرده و حضرت جواب میدادند و فقط یک‌مورد مشورت نظامی بوده است واگر حکومت عمر را بررسی کنیم ، در مدت ۱۰ سال حکومت او مجموعا ۸۵ سوال از حضرت پرسیده شده،یعنی در هر یک سال کمتر از ۹ سوال یعنی در هر ماه حداکثر یک سوال یا هر یک ماه و نیم یک سوال حدودا.

آیا می توان با توجه به این حجم از ارتباطات گفت: حضرت مشاور خصوصی خلفا بودند؟

هرگز، وقتی در هر یک ماه و نیم، یک سوال رد و بدل می شده آیا می توان سِمت مشاور بودن را به حضرت داد؟! چنانچه عده ای ادعا میکنند!

ممکن است بپرسید که در همین ۸۵ مورد که ۸۰ مورد سوال شرعی بوده و فقط ۵ مورد سوال نظامی یا سیاسی  بوده؟ چرا در همین جا ها حضرت پاسخ دادند؟

پاسخ این است که حضرت امیر علیه السلام بر خلاف دشمنانشان کسی هستند که اگر ببینند حقی پایمال می شود به دنبال احقاق آن حق میگردند و اگر ببینند باطلی در حال انتشار پیدا کردن است به دنبال دفع و رفع آن باطل هستند . و اگر ببینند حق مظلومی از بین میرود و یا جهلی در حال گسترش پیدا کردن است، بنا بر وظیفه ی الهی خود که هدایت گری و احقاق حق و کمک به مظلوم است،باید اقدام کنند و اقدام هم‌می کنند و بر خلاف دیگران که ممکن است بر اساس حب و بغض شخصی عمل‌کنند و بگویند برای این که فلان شخص در مسند حکومت است ، من ولو میتوانم کمکی به مظلومین بکنم این کار را انجام نمی دهم ، حضرت این گونه فکر نمی کنند. حضرت دقیقا طبق تعلیم قرآن عمل میکنند.

قرآن گزارشی از همکاری حضرت یوسف پیامبر خدا با پادشاه کافر و مشرک مصر (در سوره ی مبارکه یوسف آیه ی ۵۵) می دهد که می فرماید: حضرت یوسف به پادشاه فرمود:

(اجْعَلْنِی عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ)

(مرا بر خزانه های این سرزمین امین قرار بده که من‌نگهبانی حفیظ و علیم هستم.)

در اینجا از سمت خود حضرت یوسف تقاضا می شود که من را به عنوان مسئول بزرگ حکومتی قرار بده و خزائن زمین را به من بسپار.
آیا میتوانیم بگوییم که حضرت یوسف به کفر آن پادشاه راضی بودند؟ هرگز نمی توان گفت.

پس چرا حضرت یوسف اقدام کردند؟ چون میدانستند که با این اقدام و با این همکاری که حضرت با پادشاه دارند، شاید میلیون ها نفر از قحطی ای که مردم را در آینده تهدید می کند نجات پیدا خواهند کرد. اگر  برنامه ریزی دقیق حضرت یوسف نبود خشک سالی همه ی مردم را تباه می کرد.

امیرالمومنین علیه السلام وقتی می بینند خلیفه زن مجنونه ای را به جرم زنا میخواهد سنگسار کند،آیا سکوت می کنند؟خیر، اینجا حضرت حتما اقدام خواهند کرد. وقتی حضرت ببینند که حدود الهی تعطیل می شود و عثمان در منا نمازش را کامل میخواند در حالی که باید شکسته بخواند حضرت باید اقدام بفرمایند،آیا از این اقدامات امیرالمومنین می توان رابطه ی حسنه و مسالمت آمیزی را نتیجه گرفت؟هرگز این طور نیست.وقتی حضرت ببینند می توانند حق کسی را بستانند چرا نستانند؟
بااین مشورت هایی که حضرت در مورد اقدامات نظامی خلفا می دهند اسلام را حفظ میکنند.
حضرت در نامه ی ۶۲ فرمودند:

(فَأَمْسَکْتُ یَدِی حَتَّى رَأَیْتُ رَاجِعَهَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ یَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَیْنِ مُحَمَّدٍ )
من‌از هرگونه همکاری با خلفا دست نگه داشتم تا وقتی دیدم مردم درحال رویگردانی از اسلام هستند. اقدامات و توحش و ظلمی  که خلفا میکردند بسیار عجیب بود که در فرصت مناسب درباره ی فتوحات و جنایاتی که در این فتوحات انجام میشد ، باید صحبت شود.

حضرت فرمودند: من دیدم چنین اتفاقاتی رخ میدهد و این ها در حال از بین بردن دین پیغمبر هستند،

(فَخَشیتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِیهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَکُونُ الْمُصِیبَهُ بِهِ عَلَیَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَایَتِکُمُ)
من ترسیدم که اگر اسلام و اهلش را یاری نکنم مصیبتی بزرگتر و رخنه ای شدید تر اسلام را تهدید می کند که نتیجه ی آن مصیبتی بسیار بزرگتر از فوت حکومت شما خواهد بود.

توجه بفرمایید حضرت نمی فرمایند «نصرت خلفا» بلکه می فرمایند: «نصرت اسلام و مسلمانان» وتمام مشورت هایی که حضرت به آن ها می دهند‌ هدفشان تقویت خلفا و نصرت آن هانیست. هدفشان نصرت اسلام و مسلمین است.

(إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ)
من‌ میخواهم اسلام یاری شود.

این هاحرکت هایی میکردند ،چرا که مست قدرت بودند و میخواستند که با این قدرت و لشکرکشی توسعه ی قلمرو بدهند و حکومتشان را گسترش بدهند لذا به هر حرکتی دست میزدند. گاه تهاجم مقابل مثل روم و ایران به حدی بود که سپاه اسلام در معرض شکست قرار میگرفت و اگر سپاه اسلام شکست میخورد کار تمام بود. چرا؟

چون اگر شکست میخورد از اسلام هیچ چیز باقی نمی ماند. به مدینه حمله میکردند و مدینه را فتح میکردند و تمام مسلمان ها را قتل عام میکردند و از اسلام و مسلمین هیچ اثری باقی نمی ماند.

لشگرهایی که از روم و ایران ترسیم میکنند ،هزاران فیل که لشکر عرب با این ها بیگانه بود و این رزم آرایی و این نقشه های جنگی را ندیده بودند، وقتی حضرت امیر علیه السلام چنین خطری را می بینند به نصرت اسلام در قالب مشورت باخلیفه میروند.

آیاهدف ایشان تایید خلیفه است؟ خیر، هدف این است که اصل اسلام حفظ شود. این تهاجمی که خلفا کرده بودند ـ که البته اشتباه بوده و بارها آن ها را نهی کرده بودند ـ حالا باید به شکلی سرو سامان پیدا کند و منجر به انهدام اصل اسلام نشود
این نکته ی بسیار مهمی است و نکته ی دیگری که باید تذکر داد این است که همین ویژگی خاص امیرالمومنین رابعضی از اهل سنت که که باانصاف به حضرت نگریسته اند،گفته اند.مثلا شخصی به نام ابوجعفر اسکافی که از سنی های معتزلی است و در قرن ۴ و ۵‌ می زیسته است .کتابی دارد با عنوان «المعیار والموازنه» او در کتاب خودش می نویسد:

کظم غیظ و خشم خود را فروخفتن در علی ابن ابیطالب  تا به جایی بود که بر ستم های دو خلیفه اول صبر میکرد و حاضر میشد به هنگام مراجعه ی آن ها با آن ها مشارکت کند و فکر و نظر خودش را با آن ها در میان بگذارد.

مراجعه ی آن ها به علی ابن ابیطالب در وقتی بود که در تنگنا قرار میگرفتند و از حل مشکلات عاجز میشدند. کمک های او در حالی بود که آن دو با او در مورد خلافت هیچ مشورتی نمیکردند.
توجه کنید که هیچ گاه مشورت نکردند که مثلاً آیا مغیره را که میخواهم حاکم کوفه بکنم،این کاررا انجام دهم یانه؟ خیر، هیچ وقت این سوالات را نمی پرسیدند و در مورد خلافت و منصبهای حکومتی با امیرالمومنین مشورت نمیکردند.

و ادامه میدهد که؛
از فرمانروایی و حکومت به او هیچ چیز نمیدادند”.
فرمانروایی هیچ سرزمینی را به علی ابن ابیطالب واگذار نکردند.

چگونه است که ابوموسی اشعری در حکومت خلیفه ی اول و دوم،مغیره بن شعبه ـ که پرونده ی بسیار تیره دارد ـ و خالد بن ولید و … منصب های حکومتی دارند و علی ابن ابیطالب منصبی ندارد و فرمانروایی هیچ سرزمینی را به او واگذار نکردند.

(وانَّما اَذکُرکُم بِهذِه الحَقایق لِتَعلَموا أنَّ علی ابن ابیطالب لَم‌ یَکُن غَضَبَه و لارَضاه إلا لِلّه تعالی)

این حقایق را برای شما گفتم تا بدانید علی ابن ابیطالب غضب و رضایتش فقط برای خداست.

(یَغضب اذا عَصی ربّه )

وقتی خدا معصیت بشود غضبناک می شود

(و یَرضی اِذا اَطیع الله)

 و وقتی خدا اطاعت شود علی ابن ابیطالب راضی است.
هرجا که علی ابن ابیطالب بتواند غضب خدا را از بین ببرد اقدام میکند.هرجابتواند رضایت الهی را محقق سازد اقدام میکند حتی اگر این اقدام همکاری با دشمنش باشد.این در المعیار والموازنه در صفحه ی ۲۲۹ گفته شده است.

و از همه مهم تر و صریح تر جمله ای است که خود معاویه به نقل از اهل سنت گفته است؛
انساب الاشراف بلاذری در جلد ۲ صفحه ی ۳۹۶ از معاویه بن ابی سفیان می نویسد که او نامه ای  به محمد ابن ابی بکرنوشته است (محمد بن ابی بکر، پسر ابوبکر است ولی از شیعیان امیرالمومنین است) او می گوید: چه شده که با ما همکاری نمیکنی و با ما دشمن شدی؟ رفتی به علی ابن ابیطالب چسبیدی!

(فَکانَ ابوک و هو صِدّیقُه و عُمر و هو فاروقُه لا یُشرِکانه فی اَمرِهِما و لا یُطَّلِعانه ی سِرِّهِما)

علی ابن ابیطالب‌ کسی هست که پدرت ابوبکر و رفیق پدر تو عمر هیچ کدامشان علی را در هیچ کاری دخالت ندادند.

(و لا یطّلعانه ی سرّهما)

در مسائل سرّی خودشان او را باخبر نساختند.
حتی مضیا
تا وقتی از دنیا رفتند و امر خلافتشان تمام شد.
معاویه خودش تصریح ‌میکند که ابوبکر و عمر هیچ مسئله ی اساسی و مهم و سرّی را با علی ابن ابیطالب در میان نگذاشتند و او را در امورشان شریک‌نکردند، لذا این که ادّعا کنیم حضرت مشاوره میدادند و مشاور رسمی بودند، همه سرتاسر مطلبی غیر صحیح و نارواست.

این مقاله برای شما مفید بود؟

مطالب مشابه