یاقوت نیمه شعبانبزرگسالمتنیمخاطبیننوجواننوع محتوانیمه شعبانویژه نیمه شعبان خدمتگزاران

یاقوت65

تذكر دهنده ی خدمتگزاران به امام عصر (علیه السلام)

یاقوت65

یاقوت65

رفته بودم زیارت…حرم ثامن الحجج علیه السلام… یک شب نسبتاً شلوغ… هوا خوب بود…مردم تو صحن های حرم نشسته بودند… کفشامو دادم کفشداری… چشام هوس ضریح داشت…دلم تمنای یک درددل جانانه… سرتا پا مشتاق و بیقرار… کلا حال عجیبی بود … ?به سمت رواق های منتهی به روضه منوره راه افتادم… با خودم مقدمه چینی می کردم… برای حرفایی که می خوام بزنم… و حرفایی که سنگینی کرده رو دلم..

حاجتایی که باید بگم…چیزایی که می خوام…نیازهایی که باید مطرحشون کنم… ?با همین افکار قدم به قدم…نزدیک می شدم به مقصود… گویا خودم بودم و خودم…انگار !!! من تنها بودم… ?گریه پسربچه چهار ساله ای…رشته افکارم رو پاره کرد… نگاهمو انداختم سمت اون…گوله گوله اشکاش میدوید رو صورتش… مستأصل بود…حیرون…درمانده!!! ?رفتم سمتش…

چی شده عزیزم!؟ چرا گریه میکنی!؟ خجالت کشید… ولی آنقدر غصه داشت که نمی تونست حرف بزنه… هق هق امونشو بریده بود… نشستم مقابلش… با انگشتم اشکاشو فراری دادم… نگاهش کردم…با پس زمینه ای از تبسم… چی شده!؟ باباتو گم کردی!؟ ?کودک، منتظر همین حرف بود… چشماش درشت شد… یکی دیگر هم غم اونو فهمید…درکش کرد… اما چشاش پُر تر بارید… ?شکلات های خادمای حرم… نوازشهای من… دلجویی مردم… هیچکدوم فایده نداشت… اصلا منم یادم رفت که چقد حرف با امام رضا داشتم…?ظاهراً عبای من…

ی جورایی باعث شد که … به من اطمینان کنه… چون عبامو گرفت… اطمینان کرد… ?باز کودک را مقابلم دیدم… این بار مانوس تر بودیم دست من را گرفته…محکم و با یقین… قرار است این صاحب عبا پدرم را پیدا کند… هر دو استوار بودیم او از اطمینان به من… من به پیدا کردن پدرش… ?راه افتادیم به سمت صحن… پرسیدم از او… آخرین بار کجا پدرت را دیدی!؟ آخرین بار کجا باهم بودین..؟

اشاره کرد به سمت دارالولایه… _ اونجا بودم با بابام! با تعجب گفتم پس این جا چکار می کنی!؟ هیچی نگفت… نخواستم خجالت رو غم گم شدنش اضافه شه… ?دستشو گرفتم و رفتیم سمت دارالولایه… گفتم خوب نگاه کن… پدرتو دیدی به من بگو… و خودم فرو رفتم در افکارم… ?چه داستان قریبی دارد این طفل… چقدر آشنای این زمانه هست… اگر در دارالولایه… دست پدرت را رها کنی… و غافل شوی… نه تنها پدرت را گم می کنی… حتی از دارالولایه هم خارج می شوی!!! و سرگردان و متحیر… باز خدا بیامرزد رفتگان این طفل را… لااقل به دنبال پدر گمشده اش هست…

?دستم را کشید… به خودم آمدم… مردی به سمت ما می دوید… مشتاق تر از طفل… پریشان تر از گمشده… انگار خودش گمشده… دوید و نزدیک…نزدیک و نزدیکتر… هیچکس را نمیدید… جز طفل گمشده… دستم رو رها کرد… هر دو به وصال هم رسیدن… و من نفهمیدم کدام یک مشتاق تر بودند… گمشده یا فراموش شده!!! ?پدر برخاست… صورتم را بوسید… خدا خیرتون بده، داشتم دق می کردم… خدا هرچی میخواین بهتون بده…

نمیدونم چرا لال شدم… آره… لال لال ?سمت ضریح رفتم… تمام حاجتا و درد دلا رو فراموش… اشک امونم نمیداد… می گفتم آقا جان… خودتون گفتید…امام پدری مهربان است… تمام عمرم… بلکه به اندازه تمام عمر پدرم…۱۱۸۲ سال… پدرمان را گم کرده ایم… در همان دارالولایه ای که… دستش را رها کردیم!!! و غافل ماندیم…

از دارالولایه خارج شدیم… نفهمیدیم… به اندازه طفلی هم اشک نریختیم… نفهمیدیم گم شدیم… و وای از دل پدرمان… او که مشتاق تر است به ما…
اوکه میگوید … هرگز فراموشتان نمیکنم… غیر مهملین لمراعاتکم… او در چه حال است!!! ?خودم را مقابل ضریح دیدم… کی رسیدم…. چگونه رسیدم…نفهمیدم… همه حرفهایم را فراموش کردم… حرف مهم تری داشتم… گونه ام مرطوب… چشمانم مرطوب اما لبانم خشک… ?فقط یک حاجت… یک درد دل… یک خواسته… آقا جان… به عبایت قسم… ما را به پدرمان برسان..

اللهم عجّل لولیک الفرج


نکته

  مقالات یاقوت پیرامون روایت های کوتاه در رابطه با یاران و دلدادگان اهل بیت علیهم السلام است که نتیجه ی هر بخش به امام عصر علیه السلام مربوط می شود.
منتظر شماره های بعدی باشید…


برای مطالعه و مشاهده مطالب خدمتگزاران میتوانید به فهرست مطالب در زیر مراجعه نمایید.
فهرست مطالب نیمه‌شعبان فهرست مطالب غدیر فهرست مطالب فاطمیه فهرست مطالب محرم کتابخانه خدمتگزاران

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا