روزشمار محرمبزرگسالفایل تصویریمتنیمحرممخاطبیننوجواننوع محتواویژه محرم خدمتگزاران

با کاروان حسینی – روز شمار وقایع محرم

با کاروان حسینی روز شمار محرم

با کاروان حسینی همراه شوید در وقایعی که در طول نه روز اتفاق افتاد. روزی که امام حسین علیه السلام از مدینه حرکت کردند تا رسیدند به مکه و از آنجا حج را نا تمام رها کردند و به سوی نینوا راهی شدن در این مقاله وقایعی که در دهه اول محرم اتفاق افتاده را توضیح داده است.


با کاروان حسینی روز شمار وقایع محرم  – روز اول قصر بنی مقاتل

روز اول محرم الحرام سال ۶١ ھجری قمری روزی است که امام حسین (علیه ‌السلام) قصر بنی مقاتل رسید.  قصر بنی مقاتل یکی از کاروانسراھای نزدیک کوفه است. زمانی که امام به این منزلگاه رسید خیمه‌ ھای بر افراشته دید، پرسید این  خیمه از کیست؟ گفتند: از عبیدالله بن جعفر ُجعفى. امام حسین (علیه ‌السلام) مردی از یارانش را که بنا به نقل اکثر روایات ”حجاج بن مسروق جعفی“ بود نزد او فرستاد تا او را خدمت آن حضرت آورد.

حجاج نزد عبیدالله رفت و گفت: خداوند کرامتی بر تو روزی کرده، اگر قابل باشی! اینکه حسین بن علی (علیه ‌السلام) به اینجا آمده و تو را به یاری خود می‌خواند. عبیدالله می‌گوید: والله من از کوفه بیرون نیامدم مگر از ترس اینکه حسین آنجا بیاید و من آنجا باشم زیرا بسیاری از مردم را می‌دیدم که برای جنگ با او آماده می‌شدند و چون مسلما می‌دانم که حسین در این جنگ کشته می‌شود و من قادر بر یاری او نیستم لذا می‌خواھم که نه او مرا ببیند و نه من او را ببینم.

حجاج برگشت این مطالب را خدمت امام عرض کرد، اینجا امام (علیه‌السلام) خود برخاست و نزد عبیدالله آمد و بعد از حمد خداوند چنین فرمود: ای پسر حر، مردم شھر شما (کوفه) به من نامه نوشتند که بر نصرت و یاری من متفقاند و پیمان بسته و از من خواستند که آنجا روم و اکنون آمدم ولی می‌بینم که حقیقت امر بر خلاف آنست.

من تو را به یاری خاندان پیغمبر می‌خوانم، اگر حق خویش باز یافتیم خدای را سپاسگزاریم و اگر حق ما را ندادند و بر ما ستم کردند، تو از یاران ما باشی. عبیدالله عذر خواست و گفت: تو را به خدا مرا معاف بدار چون از مرگ بسیار می‌ترسم ولی این اسبم «ملحقه» را بگیر که اسب خوبی است.

حسین (علیه ‌السلام) روی از او  بگرداند و فرمود: نھگه نیازی به تو دارم و نه به اسب تو؛ ولی اکنون که یاری ما نمی‌کنی از اینجا برو تا صدای استغاثه ما را نشونی، به خدا قسم ھر کس صدای ما را بشنود و اجابت نکند خداوند او را به روی، در آتش جھنم می‌افکند. در ھمین منزلگاه و در روز اول محرم الحرام بود که ”عمرو بن قیس مشرقی“ به ھمراه پسر عمویش به خدمت امام حسین (علیه‌ السلام) آمد و سؤالی از آن حضرت نمود.

بعد امام (علیه ‌السلام) پرسید: آیا برای یاری من آمده‌اید؟ گفت: خیر زیرا من مردی عیالوار ھستم و از طرفی مال التجاره زیادی از مردم نزد من است، نمیدانم سرنوشت این کار به کجا می‌رسد و صلاح نیست که مال و امانت مردم در دست من ضایع شود! پسر عموی او ھم شبیه ھمین حرف‌ھا را تکرار کرد! حضرت فرمود: بروید و اینجا نمانید و فریاد مرا نشنوید و سیاھی مرا ننگرید، زیرا ھر که فریاد مرا بشنود و سواد مرا بیند و یاری‌ام نکند، بر خدای عز و جل، حق است که او را در آتش سرنگون کند.

در مقتل الحسین بحرالعلوم آمده ا ست که انس بن حارث کاھلی که از کوفه آمده و دعوت امام از حر بن جعفی را شنیده بود به امام پیوست. او پیرمردی بزرگوار و از اصحاب پیامبر بود و از پیامبر روایاتی شنیده و در بدر و حنین او را یاری کرد بود. انس از پیامبر خدا صلی الله علیه‌ و‌ آله و سلم شنید که فرمود: «فرزندم اشاره به امام حسین علیه السلام در سرزمینی به نام کربلا کشته می‌شود، ھر کس تا آن ھنگام زنده بود و او را درک کرد باید یاری‌اش کند.» امام او را ستود و با خویش ھمراه کرد و او در کربلا جنگید و به شھادت رسید.

عقبه بن سمعان می گوید: ھنگامی که از قصر بنی مقاتل گذشتیم و ساعتی را پیمودیم، خواب کوتاھی حسین (علیه ‌السلام) را گرفت و پس از لحظه ای بیدار شد و دوباره این جمله را بر زبان جاری کرد، فرمود: «اناالا و انا الیه راجعون و الحمد الله رب العالمین.» دوبار، سه بار آن را تکرار کرد. فرزند آن حضرت، علی بن حسین که بر اسبی سوار بود پیش آمده به پدر گفت: پدر جان، قربانت گردم چه سبب شد که کلمه استرجاع بر زبان جاری کردی؟ و برای چه الحمد الله گفتی؟

حسین (علیه ‌السلام) فرمود: اسب سواری در پیش نمودار شد و گفت: این گروه ھمچنان پیش می‌روند و مرگ نیز به سویشان پیش می‌رود .من دانستم که آن پیک، جان ماست که خبر مرگ ما را می‌دھد.

علی بن حسین گفت: پد رجان! خدا ھرگز برای شما بدی پیش نیاورد، مگر ما بر حق نیستیم؟ فرمود: چرا! سوگند بدان خدایی که بندگان به سویش بازگشت کنند، حق با ماست. علی بن حسین گفت: پدر جان! در این صورت ما از مرگ باکی نداریم که بر حق بمیریم. حسین فرمود: خدایت پاداشی نیک دھد بھترین پاداشی که فرزندی از پدر خویش بیند.


با کاروان حسینی روز شمار وقایع محرم – روز دوم حضور در کربلا

در این روز امام علیه السلام به اھل کوفه نامه‌ای نوشت و گروھی از بزرگان کوفه  که مورد اعتماد حضرت بودند. را از حضور خود در کربلا آگاه کرد. حضرت نامه را به “قیس بن مسھر” دادند تا عازم کوفه شود. اما ستمگران پلید این سفیر جوانمرد امام علیه‌ السلام را دستگیر کرده و به شھادت رساندند.

زمانی که خبر شھادت قیس به امام علیه ‌السلام رسید، حضرت گریست و اشک بر گونه مبارکش جاری شد و فرمود: ”اللهم اجعل لنا و لشیعیتنا عندک منزلا کریما و جمع بیننا و بینهم فی مستقر من رحمتک انک علی کل شیء قدیر.

خداوندا! برای ما و شیعیان ما در نزد خود قرارگاه والایی قرار ده و ما را با آنان در جایگاھی از رحمت خود جمع کن، که تو بر انجام ھر کاری توانایی“.


با کاروان حسینی روز شمار وقایع محرم – روز سوم ورود عمر سعد به کربلا 

چون ابن زیاد از خبر ورود امام حسین (علیه السلام) به عراق مطلع شد، قاصدى نزد عمر سعد فرستاد که اول به جنگ حسین بن على (علیه السلام) برود و او را بکشد سپس براى حکومت به سمت شھر رى روانه شود. عمر سعد نزد ابن زیاد آمد و گفت: مرا عفو نما. وى گفت: عفو مى کنم لکن ملک رى را از تو مى گیرم. عمر سعد گفت: یک شب مھلت بده.

در نھایت ھواى ریاست رى بر او غلبه کرد و تصمیم به جنگ با امام (علیه السلام) گرفت و روز دیگر نزد ابن زیاد آمد و قتل امام حسین (علیه السلام)را عھده دار شد. ابن زیاد با لشکرى عظیم او را به کربلا روانه کرد، تا اینکه روز سوم محرم وارد کربلا شدند.

عمر بن سعد با لشکری چھار ھزار نفره از اھل کوفه به کربلا رسید. برخی نوشته اند: قبیله‌ ی عمر بن سعد (بنی زھره) نزد او آمده و او را سوگند دادند تا از این کار (داو طلب جنگ با امام حسین علیه ‌السلام شدن) بر حذر باشد تا باعث دشمنی میان آنھا و بنی ھاشم نگردد. از طرفی یکی از دو فرزندش به نام حفص او را به مقاتله با امام حسین (علیه ‌السلام) تشویق می نمود و دیگری او را بر حذر می داشت. لذا حفص ھمراه پدر برای جنگ با حسین( علیه ‌السلام) به کربلا آمد.

عمر سعد شخصی را نزد حضرت فرستاد تا از علت آمدنش به این سرزمین جویا شود. حضرت فرمود: «مردم شھر شما به من نامه نوشته و مرا دعوت کرده اند و اگر از آمدنم ناخوشنودید باز خواھم گشت!» عمر بن سعد تا از پیام امام (علیه ‌السلام) مطلع گشت، گفت: «امیدوارم خدا مرا از جنگ با حسین برھاند!

از دیگر وقایعی که در روز سوم ذکر شده است این است که امام علیه السلام قسمتی از زمین کربلا را که قبرش در آن واقع شده است، از اھل نینوا و غاضریه به شصت ھزار درھم خریداری کرد و با آنھا شرط کرد که مردم را برای زیارت قبرش راھنمایی نموده و زوار او را تا سه روز مھمانی نمایند.


با کاروان حسینی روز شمار وقایع محرم – روز چھارم فتوایى از شریح قاضى

در روز چھارم محرم، عبیدالله بن زیاد با استناد به فتوایى که از شریح قاضى گرفته بود مردم کوفه را در مسجد جمع کرد و سخنرانی نمود و ضمن آن مردم را برای شرکت در جنگ با امام حسین علیه ‌السلام تشویق و ترغیب نمود.

 به دنبال آن ١٣ ھزار نفر در قالب ۴ گروه که عبارت بودند از:

١. شمر بن ذی الجوشن با چھار ھزار نفر؛

٢. یزید بن رکاب کلبی با دو ھزار نفر؛

٣. حصین بن نمیر با چھار ھزار نفر؛

۴. مضایر بن رھینه مازنی با سه ھزار نفر؛

به سپاه عمر بن سعد پیوستند. به ھم پیوستن نیروھای فوق از این روز تا روز عاشورا بوده است. بى نتیجه بودن مذاکره حضرت سیدالشھدا (علیه ‌السلام) با عمر سعد مبنى بر ترک جنگ و پیوستن او و لشکریانش به سپاه اسلام نیز در این روز بوده است.


با کاروان حسینی روز شمار وقایع محرم – روز پنجم شبث بن ربعی به طرف کربلا راهی شد

در این روز عبیدالله بن زیاد، شخصی بنام “شبث بن ربعی” را به ھمراه یک ھزار نفر به طرف کربلا گسیل داد. ھمچنین دستور داد تا شخصی بنام ”زجر بن قیس“ بر سر راه کربلا بایستد و ھر کسی را که قصد یاری امام حسین علیه السلام داشته و بخواھد به سپاه امام علیه السلام ملحق شود، به قتل برساند. ھمراھان این مرد ۵٠٠ نفر بودند.

در این روز با توجه به تمام محدودیت ‌ھایی که برای نپیوستن کسی به سپاه امام حسین علیه السلام صورت گرفت، مردی به نام ”عامر بن ابی سلامه“ خود را به امام علیه السلام رساند و سرانجام در کربلا در روز عاشورا به شھادت رسید.


با کاروان حسینی روز شمار وقایع محرم – روز ششم تجھیز نیروی نظامی از طرف عبیدالله بن زیاد

در این روز عبیدالله بن زیاد نامه‌ ای برای عمر بن سعد فرستاد که: من از نظر نیروی نظامی اعم از سواره و پیاده تو را تجھیز کرده‌ ام. توجه داشته باش که ھر روز و ھر شب گزارش کار تو را برای من می‌فرستند.

در روز ششم ”حبیب بن مظاھر اسدی“ به امام حسین علیه السلام عرض کرد: یابن رسول الله! در این نزدیکی طائفه ‌ای از بنی اسد سکونت دارند که‌ اگر اجازه دھی من به نزد آنھا بروم و آنھا را به سوی شما دعوت نمایم.

امام علیه السلام اجازه دادند و حبیب بن مظاھر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنھا رفت و به آنان گفت: بھترین ارمغان را برایتان آورده‌ ام، شما را به یاری پسر رسول خدا دعوت می‌کنم، او یارانی دارد که ھر یک از آنھا بھتر از ھزار مرد جنگی است و ھرگز او را تنھا نخواھند گذاشت و به دشمن تسلیم نخواھند نمود. عمر بن سعد او را با لشکری انبوه محاصره کرده است، چون شما قوم و عشیره من ھستید، شما را به این راه خیر دعوت می‌نمایم. …

در این ھنگام مردی از بنی‌اسد که او را “عبدالله بن بشیر” می ‌نامیدند برخاست و گفت: من اولین کسی ھستم که این دعوت را اجابت می کنم و سپس رجزی حماسی خواند: قد علم القوم اذ توالکو و اجمم المرسان تثاقلوا انی شجاع بطل مقاتل کاننی لیث عرین باسل.

“حقیقتا این گروه آگاھند در ھنگامی که آماده پیکار شوند و ھنگامی که سواران از سنگینی و شدت امر بھراسند، که من [رزمنده ای] شجاع، دلاور و جنگاورم، گویا ھمانند شیر بیشه ‌ام”. سپس مردان قبیله که تعدادشان به ٩٠ نفر می رسید برخاستند و برای یاری امام حسین علیه السلام حرکت کردند.

در این میان مردی مخفیانه عمر بن سعد را آگاه کرد و او مردی بنام ” ْ ازرق” را با ۴٠٠ سوار به سویشان فرستاد. آنان در میان راه با یکدیگر درگیر شدند، در حالی که فاصله چندانی با امام حسین علیه السلام نداشتند.

ھنگامی که یاران بنی‌اسد دانستند تاب مقاومت ندارند، در تاریکی شب پراکنده شدند و به قبیله خود بازگشتند و شبانه از محل خود کوچ کردند که مبادا عمر بن سعد بر آنان عبیدالله وحبیب بن مظاھر به خدمت امام علیه السلام آمد و جریان را بازگو کرد. امام علیه السلام فرمودند:  َلاحْو ل و لاقوة الا بعلی العظیم.


با کاروان حسینی روز شمار وقایع محرم – روز ھفتم بستن آب به روی سپاه اما حسین علیه السلام

در روز ھفتم محرم عبیدالله بن زیاد ضمن نامه ‌های به عمر بن سعد از وی خواست تا با سپاھیان خود بین امام حسین و یاران، و آب فرات فاصله ایجاد کرده و اجازه نوشیدن آب به آنھا ندھد.

عمر بن سعد نیز بدون فاصله “عمرو بن حجاج” را با ۵٠٠ سوار در کنار شریعه فرات مستقر کرد و مانع دسترسی امام حسین علیه السلام و یارانش به آب شدند.

در این روز مردی به نام “عبدالله بن حصین ازدی” که از قبیله “بجیله” بود فریاد برآورد: ای حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانی نخواھی دید! به خدا سوگند که قطره‌ ای از آن را نخواھی آشامید، تا از عطش جان دھی!

امام علیه السلام فرمودند: خدایا! او را از تشنگی بکش و ھرگز او را مشمول رحمت خود قرار نده. حمید بن مسلم میگوید: به خدا سوگند که پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالی که بیمار بود، قسم به آن خدایی که جز او پروردگاری نیست، دیدم که عبدالله بن حصین آنقدر آب می‌ آشامید تا شکمش بالا می‌ آمد و آن را بالا می‌ آورد و باز فریاد میزد: العطش! باز آب می خورد، ولی سیراب نمی شد. چنین بود تا به ھلاکت رسید.


با کاروان حسینی روز شمار وقایع محرم – روز ھشتم طعم گندم

“خوارزمی” در مقتل الحسین و “خیابانی” در وقایع الایام نوشته اند که در روز ھشتم محرم امام حسین علیه السلام و اصحابش از تشنگی سخت آزرده خاطر شده بودند؛ بنابراین امام علیه السلام کلنگی برداشت و در پشت خیمه ھا به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را کند، آبی گوارا بیرون آمد و ھمه نوشیدند و مشک‌ ھا را پر کردند، سپس آن آب ناپدید شد و دیگر نشانی از آن دیده نشد.

ھنگامی که خبر این ماجرا به عبیدالله بن زیاد رسید، پیکی نزد عمر بن سعد فرستاد که: به من خبر رسیده است کخ حسین چاه می کند و آب بدست می آورد. به محض اینکه این نامه به تو رسید، بیش از پیش مراقبت کن که دست آنھا به آب نرسد و کار را بر حسین علیه السلام و یارانش سخت بگیر. عمر بن سعد دستور وی را عمل نمود.

در این روز “یزید بن حصین ھمدانی” از امام علیه السلام اجازه گرفت تا با عمر بن سعد گفتگو کند. حضرت اجازه داد و او بدون آنکه سلام کند بر عمر بن سعد وارد شد؛ عمر بن سعد گفت: ای مرد ھمدانی! چه چیز تو را از سلام کردن به من بازداشته ‌است؟

مگر من مسلمان نیستم؟ گفت: اگر تو خود را مسلمان می‌ پنداری پس چرا بر عترت پیامبر شوریده و تصمیم به کشتن آنھا گرفته ای و آب فرات را که حتی حیوانات این وادی از آن می‌نوشند از آنان مضایقه میکنی؟

عمر بن سعد سر به زیر انداخت و گفت: ای ھمدانی! من میدانم که آزار دادن به این خاندان حرام است، من در لحظات حساسی قرار گرفته ‌ام و نمی دانم باید چه کنم؛ آیا حکومت ری را رھا کنم، حکومتی که در اشتیاقش می‌سوزم؟ و یا دستانم به خون حسین آلوده گردد، در حالی که می‌دانم کیفر این کار، آتش است؟ ای مرد ھمدانی! حکومت ری به منزله نور چشمان من است و من در خود نمی ‌بینم که بتوانم از آن گذشت کنم.

یزید بن حصین ھمدانی بازگشت و ماجرا را به عرض امام علیه السلام رساند و گفت: عمر بن سعد حاضر شده است شما را در برابر حکومت ری به قتل برساند. امام علیه السلام مردی از یاران خود بنام “عمرو بن قرظه” را نزد ابن سعد فرستاد و از او خواست تا شب ھنگام در فاصله دو سپاه با ھم ملاقاتی داشته باشند.

شب ھنگام امام حسین علیه السلام با ٢٠ نفر و عمر بن سعد با ٢٠ نفر در محل موعود حاضر شدند. امام حسین علیه السلام به ھمراھان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود “عباس” و فرزندش “علی اکبر” را نزد خود نگاه داشت. عمر بن سعد نیز فرزندش “حفص” و غلامش را نگه داشت و بقیه را مرخص کرد.

در این ملاقات عمر بن سعد ھر بار در برابر سؤال امام علیه السلام که فرمود: آیا می ‌خواھی با من مقاتله کنی؟ عذری آورد. یک بار گفت: می‌ترسم خانه ‌ام را خراب کنند! امام علیه السلام فرمود: من خانه ‌ات را می‌ سازم. ابن سعد گفت: می ‌ترسم اموال و املاکم را بگیرند! فرمود: من بھتر از آن را به تو خواھم داد، از اموالی که در حجاز دارم. عمر بن سعد گفت: من در کوفه بر جان افراد خانواده‌ام از خشم ابن زیاد بیمناکم و می‌ترسم آنھا را از دم شمشیر بگذراند.

حضرت ھنگامی که مشاھده کرد عمر بن سعد از تصمیم خود باز نمی ‌گردد، از جای برخاست در حالی که میفرمود: تو را چه می شود؟ خداوند جانت را در بسترت بگیرد و تو را در قیامت نیامرزد. به خدا سوگند! من می دانم که از گندم عراق نخواھی خورد! ابن سعد با تمسخر گفت: جو ما را بس است.

پس از این ماجرا، عمر بن سعد نامه ‌ای به عبیدالله نوشت و ضمن آن پیشنھاد کرد که حسین علیه السلام را رھا کنند؛ چرا که خودش گفته است که یا به حجاز برمی گردم یا به مملکت دیگری می روم. عبیدالله در حضور یاران خود نامه ابن سعد را خواند، “شمر بن ذی الجوشن” سخت برآشفت و نگذاشت  عبیدالله با پیشنھاد عمر بن سعد موافقت کند.


با کاروان حسینی روز شمار وقایع محرم – روز نھم یا تسلیم یا جنگ

در روز نھم محرم (تاسوعای حسینی) شمر بن ذی الجوشن با نامه‌ای که ازعبیدالله داشت از “نخیله” که لشکرگاه و پادگان کوفه بود با شتاب بیرون آمد و پیش از ظھر وارد کربلا شد و نامه عبیدالله را برای عمر بن سعد قرائت کرد.

ابن سعد به شمر گفت: وای بر تو! خدا خانه ات را خراب کند، چه پیام زشت و ننگینی برای من آورده‌ای. به خدا قسم! تو  عبیدالله را از قبول آنچه من برای او نوشته بودم بازداشتی و کار را خراب کردی.

شمر که با قصد جنگ وارد کربلا شده بود از عبیدالله بن زیاد امان نامه‌ ای برای خواھرزادگان خود و از جمله حضرت عباس علیه السلام گرفته بود که در این روز امان نامه را بر آن حضرت عرضه کرد و ایشان نپذیرفت.

شمر نزدیک خیام امام حسین علیه السلام آمد و عباس، عبدالله، جعفر و عثمان (فرزندان امام علی علیه السلام که مادرشان ام‌البنین علیه السلام بود) را طلبید. آنھا بیرون آمدند، شمر گفت: از عبیدالله برایتان امان گرفته‌ ام. آنھا ھمگی گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت کند، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان نداشته باشد؟

در این روز اعلان جنگ شد که حضرت عباس علیه السلام امام علیه ‌السلام را باخبر کرد. امام حسین علیه السلام فرمود: ای عباس! جانم فدای تو باد، بر اسب خود سوار شو و از آنان بپرس که چه قصدی دارند؟ حضرت عباس علیه السلام رفت و خبر آورد که اینان می‌گویند: یا حکم امیر را بپذیرید یا آماده جنگ شوید.

امام حسین علیه السلام به عباس فرمودند: اگر می توانی آنھا را متقاعد کن که جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مھلت دھند تا ما با خدای خود راز و نیاز کنیم و به درگاھش نماز بگذاریم. خدای متعال می داند که من بخاطر او نماز و تلاوت قرآن را دوست دارم.

حضرت عباس علیه السلام نزد سپاھیان دشمن بازگشت و از آنان مھلت خواست. عمر بن سعد در موافقت با این درخواست تردید داشت، سرانجام از لشکریان خود پرسید که چه باید کرد؟ “عمرو بن حجاج” گفت: سبحان الله! اگر اھل کفار از تو چنین تقاضایی می‌کردند سزاوار بود که با آنھا موافقت کنی.

عاقبت فرستاده عمر بن سعد نزد عباس علیه السلام آمد و گفت: ما به شما تا فردا مھلت می‌ دھیم، اگر تسلیم شدید شما را به عبیدالله می‌سپاریم وگرنه دست از شما برنخواھیم داشت.


برای مشاهده تصویر در اندازه کامل روی آن کلیک کنید.

با کاروان حسينی


برای مطالعه و مشاهده بیشتر در مورد امام حسین علیه السلام، محرم می توانید به  فهرست مطالب محرم در لینک زیر مراجعه نمایید.

فهرست محرم

برای مطالعه و مشاهده مطالب خدمتگزاران میتوانید به فهرست مطالب در زیر مراجعه نمایید.
فهرست مطالب نیمه‌شعبان فهرست مطالب غدیر فهرست مطالب فاطمیه فهرست مطالب محرم کتابخانه خدمتگزاران

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا