آثار نوشتاری و اجرایی دیگر مناسبت هابزرگسالدیگر مناسبت هامتنیمخاطبیننوجواننوع محتوا

داستان ادب از که آموختی ؟ – داستان ماه رمضان

داستان ادب از که آموختی ؟ (داستانی بر اساس فراز های خطبه شعبانیه)

داستان ادب از که آموختی ؟ در رابطه با دختری کوشا و پر تلاش است که بین دوستانش به مودب بودن شناخته شده بود، دخترک روزی دربرابر وسوسه های شیطان تسلیم او شده و از خودش غافل می شود. با تلنگری در ماه بندگی خدا متوجه اعمال ناپسندش می شود و توبه می کند. هر انسانی، در هر جایگاهی، فرصت طلب بخشش از خدای متعال را دارد و این همان توبه است که پیامبر صلی الله علیه و آله در خطبه شعبانیه به آن اشاره کرده اند.

ادب در اسلام از جایگاه ویژه ای برخوردار است به گونه ای که در اسلام و در روایات به آن تاکید بسیار شده و در تمام موضوعات ادب در صدر آن قرار گرفته است. در فرمایشات معصومین علیهم السلام به این گونه آمده: ادب نیکوترین اخلاق است.


«هَا النَّاسُ إِنَّ أَنْفُسَکمْ مَرْهُونَةٌ بِأَعْمَالِکمْ فَفُكّوهَا بِاسْتِغْفَارِکمْ»
‌ «ای مردم! به درستی که جانهای شما در گرو اعمال شماست؛ پس با استغفار آزادش کنید» فرازی از خطبه شعبانیه

متن داستان ادب از که آموختی ؟

به نام خدا و با یاد پدری که سال‌هاست در همین نزدیکی است.

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون، زیر این چرخ کبود، هیچ کس نبود دخترکی بود، شاداب و سرزنده، پر از شور و شوق، پر از انرژی، پر از هیاهو… دخترک قصه ما، همیشه پر از سوال‌ هم بود! و از رسیدن به جواب سوال هاش خیلی خوشش می اومد… کلی کلاس‌ های مختلف می‌ رفت تا به جواب سوال‌ هاش برسه و بیشتر خوشحال بشه…

بیشتر سوال هاش هم، در مورد بهترین آدم روی زمین بود. یه روز از روزها، با یکی از دوستای خیلی مهم و خاص‌ اش، رفت توی کلاس درس جدید، پیش معلمی جدید! در وسط حرف‌ ها، معلم دخترک، از دوستش پرسید: این دوست تون، چه چیزیش خاصه؟ چه صفت خوبی داره؟

دوست قدیمیش که خودش، یه آدم خاص و با تجربه‌ ای بود،  بدون صبر کردن، خیلی سریع گفت: این دختر خانم خیلی با ادبه! واقعا با ادبه. زنگ صدای دوستش، هنوز که هنوزه در گوش دخترک می‌ پیچه و حس خیلی خوبه احترام و ادب، وجودش رو گرم می کنه، همیشه اون لحظه را هنوز به خاطر داره…

مدت های طولانی گذشت و دخترک بزرگ شد و شاگرد معلم جدید موند و موند… اونقدر، که برای معلم جدید، شاگردی قدیمی شد. شیطون، این دشمن قسم خورده‌ ی همه‌ ی انسان‌ ها، از اغوا کردن دخترک قصه‌ ی ما نیز، دست بردار نبود! این شیطون گاهی انگار دست به روی همون رفتارهایی می‌ گذاره که، ما آدما به اونا می‌ بالیم! و شیطون نامهربون، این بار، دست روی ادب دخترک گذاشت!

بی ادبی، پرخاشگری، بی توجهی، و خیلی چیزای بد دیگه افتاد به جون دخترک، انقدر که حتی یادش رفت که شاگرد است و ادب و احترام صفت بارزش بوده  … شیطون بد جنس، آنقدر ادامه داد به این کارهاش، که انگار دیگه، جان دخترک در زندان بی ادبی و گناهانش اسیر شد!

انگار وجود با ادبش، زیر بی ادبی‌اش مرد ، خاک شد و نفس های آخرش داشت تموم می شد! و دخترک ما حواس ش نبود! تا اینکه نزدیک ماه رمضون، سر کلاس درس، معلم براش از پیامبر خوبی ها و مهربانی ها، یه چیز جالبی رو گفت:

پیامبر اخلاق ما مسلمونا گفتن: یا ایهَا النَّاسُ إِنَّ أَنْفُسَکمْ مَرْهُونَةٌ بِأَعْمَالِکمْ فَفُكّوهَا بِاسْتِغْفَارِکمْ.
ای مردم! بدونید که جون هاتون زندگی تون اسیر اعمالتونه؛ پس با استغفار و توبه اون ها رو آزادش کنین

دخترک ما تازه متوجه خودش شد! یکهویی یه نوری از ته دلش روشن شد، اشکهاش جلوی چشم ش رو گرفت و معلم ش همینطور می گفت و می گفت: خدا اینطوری گفته؛ توبه کردن، برگشتن، مثل یه سنده، که جون آدم رو از زندون گناهانش آزاد می‌کنه، همه گناهاش رو پاک می‌کنه، پاک پاک.

یه جوری که حتی جاش هم نمونه و معلوم نباشه قبلا اینجا چیز اشتباهی بوده! و دوباره به جون آدما قوت و نیرویی جدید میده برای زندگی کردن پاک، پاک پاک…

دخترک پیش خدا خجالت زده می‌شه،  شرمنده می‌شه، شروع می کنه به گفتن:

استغفرالله ربی و اتوب الیه
استغفرالله ربی و اتوب الیه
استغفرالله ربی و اتوب الیه

دخترک اونقدر تکرار می کنه، تا کمی آرام تر می شه! اما هنوز نگرانه، ته دلش هنوز شور می زنه! با خودش فکر می کنه نکنه دوباره اینجوری بشه، اگر دوباره اشتباه شد چی؟ اگر جونش دوباره زندانی شد چی؟!

باز یاد سوال های ذهنش می‌افته! یاد سوال هایی که، جواب‌هاش، مربوط به همون بهترین انسان روی زمین بود! یاد این که اون آدم، پدرش هست!  پدر واقعیش، بله! امام مهدی عجل الله تعالی فرجه

آخه خیلی وقت بود که برای دخترک پدری کرده بود و مثل کوه پشتش ایستاده بود. این بار هم از پدر ش خواست تا مثل همیشه مراقبش باشه، مراقب باشه تا دیگه هیچ وقت اینجوری نشه،  بی ادب نشه و همیشه مهربون باشه، با ادب باشه

دخترک ما، با آقای پدر ساعت ها حرف زد و حرف زد و تو دلش پرید بغل پدر مهربون و از پدر هم خواست تا براش استغفار کنه، چرا؟ چونکه پدر مهرباون، منتظره، تا بچه هاش از او کمک بخوان و او که یک پدر واقعی است، کمکشون کنه.

دخترک زیر لب زمزمه کرد: پدر جان شما برام از خدا عذر خواهی کنین … و جانش، و وجودش،  تماما آرام گرفت…

 

برای مطالعه و مشاهده مطالبی که در مورد ماه مبارک رمضان است. می توانید به  لینک فهرست رمضان مراجعه نمایید.

فهرست رمضان
image_pdfدانلود PDF این صفحه
برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن