آثار نوشتاری و اجرایی دیگر مناسبت هابزرگسالدیگر مناسبت هامتنیمخاطبیننوجواننوع محتوا

داستان رمضان نسیم رحمت

داستان رمضان نسیم رحمت ، داستانی بر اساس فراز های خطبه شعبانیه

ماه رمضان، ماه رحمت و مغفرت است، ماهی عظیم که خداوند در آن حسنات را می‌افزاید، گناهان را محو می‌کند و درجات را بالا می‌برد. سفارش شده که در این ماه با خویشاوندان خود صله رحم نمایید. داستان رمضان نسیم رحمت سعی در بیان این موضوع دارد که با انجام صله ارحام مشمول رحمت الهی شویم. مصداق رحمت خدا امام زمان علیه السلام هستند. که با یاد حضرت رحمت ماه رمضان را دوچندان کنیم.


مَنْ وَصَلَ فِیهِ رَحِمَهُ وَصَلَهُ اللَّهُ بِرَحْمَتِهِ یوْمَ یلْقَاهُ وَ مَنْ قَطَعَ فِیهِ رَحِمَهُ قَطَعَ اللَّهُ عَنْهُ رَحْمَتَهُ یوْمَ یلْقَاهُو
کسی که در این ماه با خویشاوند خود صله نماید، خدا او را در قیامت به رحمت خود وصل کند. و کسی که در این ماه قطع رحم کند، خدا در روز قیامت رحمت خود را از او قطع فرماید فرازی از خطبه شعبانیه

داستان رمضان نسیم رحمت

عزیزجون همیشه روزهای عید پیراهن مخمل آستین بلند شو میپوشید؛ همون لباس مخمل سبز مغز پسته ای که خودش سر آستین هاشو، با حوصله گلدوزی کرده بود ؛ وقتی اونو می پوشید، انگار دستاش از تو دو تا دشت غرق گل بیرون میومد عزیز جون هر وقت خیلی خوشحال بود این لباس رو می پوشید!

عید نوروز لباس سبزه! نیمه شعبان لباس سبز ه! سالگرد ازدواج لباس سبزه! عید غدیر لباس سبزه! نمیدونم چرا هیچوقتم برامون تکراری نمیشد اصلا برعکس! هر وقت عزیزجون لباس سبزه رو می پوشید، ما قند تو دلمون آب میشد و میفهمیدیم یک اتقاق شادی افتاده!

عزیز جون روزهای نیمه شعبان که تموم میشد، یک دلشوره ی عجیبی می گرفت، بدون این که لباس سبزه رو در بیاره میرفت از توی کتابخونه قدیمی کنج اتاق وسطی،پ سر رسیدی که برای سال ها قبل بود و جلد چرمی داشت رو بر میداشت. و یک صفحه سفید رو انتخاب می کرد وبعد شروع میکرد به نوشتن

  • اول صفحه بسم الله الرحمن الرحیم
  • یک گونی برنج طارم عطری
  • ۳ قوطی روغن بزرگ
  • نقل بیدمشکی اعلای کاشان
  • قند و شکر یزد ۳ کیلو
  • گردوی پوست کاغذی ۴ کیلو
  • تخم مرغ ۲ شانه
  • چای و هل
  • زولبیا بامیه ی شهروز
  • و.. کلی چیزهای دیگه

بعد، اون صفحه را با دقت از سر رسید میکند و تحویل آقاجون میداد، آقا جون هم بدون این که نگاه دقیقی بکنه، خاضعانه میگذاشت روی چشمش و میگفت به چشم خانم! به امید خدا!

برام عجیب بود، جفتشون حس خاصی به مجلس افطاری نیمه ی ماه رمضون داشتند و اصلا معتقد بودند که یکی از بهترین هدیه به امام زمان تو روز تولدشون، شاد کردن اهل فامیله، و دعوت اونا به مجلس افطاری!

از آن طرف همه ی اهل فامیل هم، قبل ماه رمضون، گوش به زنگ تلفنهاشون بودند تا عزیز جون بهشون زنگ بزنه و وقتی بهشون زنگ میزد، از شادی قند تو دلشون آب میشد و روز شماری می کردند برای مهمونی، بالا خره روز مهمونی فرا رسیده بود.

آقاجون از صبح با زبون روزه، مشغول آب و جارو کردن حیاط میشد! گل ها رو آب میداد و حوض گرد کوچک حیاطو می شست و گل های محمدی که دو طرف حیاط روییده بودو صاف و صوف میکرد یه جوری بهشون رسیدگی میکرد که انگار بچه هاشن! و گل های عروس که روی طاق نصرت ورودی در بالا رفته بود و تکون میداد و بعد جارو میکرد.

مهمانی در ماه ضیافت الله

از آن طرف توی خونه! عزیز جون بود و طراحی و نقشه کشی برای چیدمان سفره! دخترها و ما نوه ها که از صبح برای کمک اومده بودیم، گوش به فرمان عزیز جون و آقا جون بودیم! وای چه دلشوره ی شیرینی بود نزدیک شدن به ساعت افطار از سه ساعت مونده به اذان سفره ها باید پهن میشدن.

خود انداختن سفره ها هم داستانی داشت باید سه تا سفره ی بلند موازی تو مهمون خونه می انداختیم عزیز جونم که انگار مهندس نقشه کشی شده بود، خط کش دستش گرفته بود و رو صافی و موازی بودن سفره ها خیلی تاکید داشت.

عطر شیر برنج معروف عزیز جون خونه ی با صفاشو پر کرده بود و کاسه های کوچک آبی رنگ رو دونه به دونه پر از شیربرنج میکرد و با مربای گل محمدی که چند ماه پیش گلهاشو از خود تبریز براش آورده بودند و خودش پخته بود تزئین میکرد و صلوات میفرستاد.

حالا نقاشی با شکوه سفره ی افطار شروع شده بود! جشن رنگ ها روی سفره ی با صفای افطاری، از آن طرف سبزی خوردن ها که ترب ها و پیازچه هاش عین گل شده بودند و از طرف دیگه ظر ف های گلسرخی خرمای رطب و پنیر لیقوان و گردو های سفید که آقاجون و عزیز دوتایی باهم دیگه مغزش کرده بودند.

زمان چیدن سفره، یعنی دقیقا همون موقع که آقاجون برای خریدن نون تازه تو صف نانوایی بربری سر کوچه ایستاده بود تا برای افطار نون تازه و برشته و پر کنجد سفارش بده و بگیرد. سفره چیدن که تموم شده بود آقاجونم نون هاشو لای پارچه ی گلدار که عزیز بهش داده بود میپیچید و راهی خونه میشد و همه نون ها رو تکه تکه اش می کردند و سر سفره میگذاشتند!

رحمت خدا در سفره ی افطاری

بله سفره ی با صفا دیگه آماده ی آماده می شد! دیگه آسمان قرمز شده بود و قرمه سبزی توی دیگ مسی که از شب قبلش قل قل میخورد حسابی جا افتاده بود، وقت آمدن مهمون ها بود هر کسی که از در وارد میشد چهره ی خندون عزیزو میدید با اون چادر آبی سرش که گلهای درشت قرمز داشت، همون که شادی دیدنشو چند برابر میکرد.

هر کس از راه میرسید و سفره و زحمتهای عزیز و می دید میگفت وای افتادین تو زحمت (عزیزم که با خوشرویی بهشون خوش آمد میگفت با یه تاکید و غلظت خاصی میگفت رحمته مادر، رحمت!

و من هم تو کل مهمونی با صفای افطاری دنبال رحمتی میگشتم که عزیز جون از اون صحبت می کرد. وقتی لحظه ی ناب افطار همه زیر لب دعای فرج رو زمزمه میکردند با خودم گفتم این رحمتیه که عزیز از اون حرف میزنه!

وقتی دیدم دوتا از عمو هام بعد دو ماه قهر و دلگیری سر مسائل کوچک مالی به خاطر عزیز جون گذشت کردند و بعد روبوسی، با هم آشتی کردند با خودم گفتم این اون رحمتیه که عزیز ازش حرف میزد.

وقتی دیدم خانوم های فامیل پذ خواندن جز های قرآنشون و نحوه ی خوندشون و آدرس مجالس احیا رو با هم رد و بدل میکردند  خبری از غیبت نبود و همه از حال خوب دلهاشون در این روزها میگفتند و تو صحبتاشون چیزی جز محبت ومهربونی نبود!

با خودم گفتم شاید این اون رحمتیه که عزیز ازش حرف میزد! وقتی آقایون باهم تصمیم گرفتند تا پول روی هم بگذارند و سبد ارزاق درست کنند برای کمک به خانواده های مستضعف گفتم رحمت یعنی همین!

وقتی بچه ها با تمام شادی و شورشون تو حیاط میدویدند و از ته دل قهقهه میزدند و دسته جمعی بازی میکردند گفتم این اون رحمتیه که عزیز میگفت! هر ور را نگاه میکردم رحمت بود و رحمت!

یادآوری رحمت خدای عزوجل

عزیز هر سال به همه یک هدیه ی کوچیک میداد، که هر وقت نگاهشون به اون هدیه بیفته، یاد رحمت واسعه ی خدا بیفتند، مثلا پیارسال! به همه صندوق صدقه های کوچک طلایی داده بود تا با صدقه دادن برای سلامتی امام مهربونی ها حضرت مهدی روزهاشونو  طلایی کنند و زندگیشونو پر از برکت و سرشار از نگاه رحیمانش!

هدیه ی های عزیز جون رحمتی بود که هر خانواده آخر مهمونی با خودش به خونش میبرد. اما هدیه پارسال خیلی با صفا بود! عزیز کلی از شمعدونی های با غچه ی خودشونو تو گلدون های رنگارنگ قلمه زده بود و روش یک نوشته چسبونده بود که هر وقت به این گل آب دادید یک سلام هم به علت بهار و زندگی بدید!

یعنی به وارث همه ی رحمت های خدا، به اونی که سلام به اون دلتونو سبز میکنه! هدیه ی های عزیز همیشه خاص بود، آخر شب بعد تموم شدن مهمونی همه ی مهمون ها به آقاجون و عزیز میگفتن خیلی زحمت دادیم! اونا هم میگفتن شما رحمتین!

رفتم بغل عزیز و گفتم عزیز من فهمیدم منظورتون از رحمت چیه! و همه چیزهای قشنگی و که دیده بودم براش تعریف کردم. عزیز، کلی تشویقم کرد و دستی رو سرم کشید و گفت این رحمت هایی که دیدی فقط یک قطره از رحمت بزرگ خداست!

نسیم رحمت خدای متعال

عزیز به من گفت اون خدا یک رحمت  للعالمین برامون فرستاد که اون پیامبر مهربونمونه که در مورد دیدو بازدید تو این ماه فرمودند؛ کسی که در این ماه با عزیزان و فامیلها و خانوادش دید و بازدید کنه و اون ها دور هم جمع بکنه !مشمول رحمت خدا میشه!

عزیز دل اینایی که دیدی یک گوشه از رحمتهای خدا تو این دنیاست اصل رحمتش خیلی بزرگتر از این حرف هاست! حالا شب شده! یک عالمه ظرف های شسته شده رو پارچه های سفید چیده شده مثل ظرف های دل ما که با مهمونی با صفا پا پاک شده.

با خودم فکر میکنم چقدر وجود بعضیا شیرین و آرامش بخشه! آدم هایی که طعم خوش رحمت و مهربونی خدا را کنارشون میتونی تجربه کنی، اصلا وجودشون رحمته!

دیگه نزدیک سحره و آقاجون رادیوشو روشن کرده صدای قشنگ زیارت آل یس میاد! به این فراز که رسید: السلام علیک یا رحمت الله الواسعه چشمام برق زد و یاد یک نفر افتادم که رحمت وسیع خداوند در اونه!

بله اونه که همه ی رحمت خداوند رو همراه خودش داره! اگه کنارش باشی مزه ی شیرین رحمت خدا را آن به آن میچشی! این روزها با یاد و نام شیرینت روزهام و طلایی میکنم و هر روزم رحمت خدا را تجربه میکنم.


برای مطالعه و مشاهده مطالبی که در مورد ماه مبارک رمضان است. می توانید به  لینک فهرست رمضان مراجعه نمایید.
فهرست رمضان
برای مطالعه و مشاهده مطالب خدمتگزاران میتوانید به فهرست مطالب در زیر مراجعه نمایید.
فهرست مطالب نیمه‌شعبان فهرست مطالب غدیر فهرست مطالب فاطمیه فهرست مطالب محرم کتابخانه خدمتگزاران

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا