بزرگسالداستان های کوتاه محرممتنیمحرممخاطبیننوجواننوع محتواویژه محرم خدمتگزاران

داستان علی گندابی – داستان محرم

کشتی نجات شماره 2

داستان علی گندابی (توبه او در روضه سیدالشهدا حسین بن علی علیه السلام)

داستان علی گندابی نشان دهنده ی عشق و محبت به اهل بیت علیهم السلام است. امام جعفر صادق عليه السلام می فرمایند: هر کس که خدا خیر خواه او باشد، محبت امام حسین علیه السلام و شوق زیارتش را در دل او می اندازد، و هر کس که خدا بدخواه او باشد، کینه و بغض زیارت امام حسین علیه السلام را در دل او می نهد.

فایل صوتی داستان علی گندابی

 

 مرحوم آقای امینی هم داستان علی گندابی رو مفصل نقل فرمودند: گنداب 15 تا تقریبا قریه و روستا در ایران هست. و آنچه در دایرة المعارف دهخدا هست به نام گنداب، یکیش بین کرمانشاه و همدان. ایشون اهل اونجا بود. از اون به قول معروف باباشمل های همدان بوده همیشه گفت دائم الخمر بوده هیچ وقت حال طبیعی نداشته.

مرحوم میرزا حسن واعظ همدانی میگه: شب جمعه ای بود از قریه حصار همدان مراسم عزاداری دیر تموم شده بود اومدم وارد دروازه همدان که شدم دیدم علی گندابی با حال خماری، دشنه هم به کمرش بسته، کنار دروازه شهر وایستاده داره عربده میکشه. وحشت منو گرفت دل شب هم هست. تا به من برخورد کرد گفت میرزا از کجا داری میای؟ خب میشناختنشون میرزا حسن واعظ همدانی معروف بود.

گفتم: مجلس روضه خونی امام حسین بود در ده بالا دیر شد برگشتم. گفت: برام یکدونه روضه بخون ببینم. گفتم که: علی الان توی این دل شب نه مستمعی نه منبری من چجوری برات روضه بخونم؟ میگه: یکدفعه صداشو کلفت کرد گفت: بهت گفتم بخون. من وحشت کردم. رفت تکیه داد به  دیوار خم شد گفت اینم منبر بیا برو بالا خودمم مستمع بخون برای امام حسین..

دیدم اختیار از دست من سلب شد. شروع کردم تا گفتم السلام و علیک یا ابا عبدالله، دیدم علی داره اشک میریزه مثل ابر بهار.. آروم آروم ذکر و عرض سلامم که تموم شد و یک چند خط در مدح امام حسین علیه السلام دعب دیگه، دعب اهل ذاکرین همینه مدح اهل بیت رو میخونن مقامات اینا معلوم بشه بعد مصائبشون رو ذکر میکنن.

یک چند خطی در مدح امام حسین که خوندم نمیدونم چجوری شد! دلم متمایل شد به ذکر مصیبت علی اصغر سلام الله علیه. دیدم همینجور علی داره تکون میخوره حرکت میکنه داره فریاد میزنه هی میگه حسین جان برادراتو که کشتن فرزندانتو که کشتن خواهرتو که اسیر کردن چرا بچه 6 ماهتو کشتن؟!

روضه من تموم شد از پشت علی اومدم پایین و گفتم خب خدارو شکر جان سالم به در بردیم صبح احوال علی رو گرفتم. گفتن علی گند آبی رفت نجف اشرف. مرحوم آقای امینی می فرماید یک روز صبح رفتم مسجد کوفه، خادم مسجد کوفه من رو صدا زد.

مرحوم آقای امینی دیده بود ایشون رو به من گفت: آقای امینی دیشب اینجا یک اتفاقی افتاده دوست دارم براتون تعریف کنم. گفتم: چیه؟ گفت: تو دل شب بود شبستان مسجد کوفه خاموش بود. قصه مال آسمم قاسم یزدیه که مرحوم آقای امینی  هم اواخر مرحوم آسمان قاسم یزدیه  را درک کرده بود صاحب العروة الوثقى….


برای مطالعه و مشاهده مطالب خدمتگزاران میتوانید به فهرست مطالب در زیر مراجعه نمایید.
فهرست مطالب نیمه‌شعبان فهرست مطالب غدیر فهرست مطالب فاطمیه فهرست مطالب محرم کتابخانه خدمتگزاران

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا