متن شعر ، سرود محرمآثار نوشتاری و اجرایی محرمبزرگسالمتنیمحرممخاطبیننوجواننوع محتوا

روضه ای به روایت شعر – متن مداحی محرم

روضه ای به روایت شعر  (مناسب مداحان)

به اطلاع می رساند که شعرهایی که باعنوان روضه ای به روایت شعر، با دقت نظر خاصی انتخاب شده اند که برای مداحان و ذاکرین اهل بیت علیهم السلام بسیار قابل استفاده است.

روضه ای به روایت شعر شماره 1 – سالار کاروان

سالار کاروان پر از یاسمن، حسین
جمع صفات و خاتمه ی پنج تن، حسین

دلدار مصطفی و علی و حسن، حسین
برگرد و سوی کوفه نیا جان من حسین

کم در میان کوفه عذابم نداده اند
با کام تشنه گشتم و آبم نداده اند

از بس که بین کوچه جوابم نداده اند
دل خوش شدم به یاری یک پیرزن حسین

با تیغ و نیزه بال و پرم را شکسته اند
دندان و کام شعله ورم را شکسته اند

از پشت بام فرق سرم را شکسته اند
نامردی است مسلک شان غالبا حسین

شام بلند غفلت شان سر نمی شود
چیزی برایشان زر و زیور نمی شود

این جا دلی برای تو مضطر نمی شود
برگرد و سر به وادی این ها نزن حسین

دیگر بریدم از دل تاریک کوفیان
از کوچه های خاکی و باریک کوفیان

جان رقیه ات نشو نزدیک کوفیان
چون می درند از بدنت پیرهن حسین

باید نظر به قامت آب آورت کنی
فکری برای تشنگی اصغرت کنی

قدری نظاره بر جگر خواهرت کنی
شاه غریب گشته و دور از وطن حسین

این جا نمک به زخم عزادار می زنند
زن را برای درهم و دینار می زنند

طفل اسیر را سر بازار می زنند
غیرت میان کوفه شده ریشه کن حسین

می ترسم این که بین بیابان رها شوی
بر خاک داغ بادیه عطشان رها شوی

غارت شوی و با تن عریان رها شوی
برگرد تا رها نشوی بی کفن حسین

ای وای اگر که اسب کسی سرنگون شود
یا از فراز نیزه سری واژگون شود

گودال قتلگاه اگر غرق خون شود
ضجه زند عقیله که خونین بدن حسین


روضه شماره 2 – ورود به کربلا

آخرش چشم تر تو خواهرت را می کشد
غربت نا باور تو خواهرت را می کشد

آن سیاهی مقابل ازدحام دشمن است
خلوت دور و بر تو خواهرت را می کشد

هم جوان هم نوجوان هم کودک و هم پیرمرد
سن و سال لشکر توخواهرت را می کشد

من خودم غمگینم ولبریزم از دلشوره ها
اضطراب دختر تو خواهرت را می کشد

بر تمام اسب هاشان آب دادی منتها
تشنگی اصغر تو خواهرت را می کشد

شد رکابم پای او هنگام پایین آمدن
غیرت آب آور تو خواهرت را می کشد

کرد اسفندی برایم دود و دستم راگرفت
عمه جان اکبر تو خواهرت را می کشد

باورش سخت است پایان قرار ما دوتاست
روزهای آخر تو خواهرت را می کشد

بی گمان این خاک تعبیرِهمان خواب من است
بر فراز نی سر تو خواهرت را می کشد

ازهمه شمشیرها سهمی به جسمت می رسد
پاره های پیکر تو خواهرت را می کشد

روزگاری بوسه اش می زد پیمبر آه آه
سرنوشت حنجر تو خواهرت را می کشد

واقعاًسخت است فکرش را نمی خواهم کنم
ناله های مادر تو خواهرت را می کشد


روضه ای به روایت شعر شماره 3 – بیا برگردیم

رنگ ها رنگ خزان است بیا برگردیم
این سفر بارگران است بیا برگردیم

صحبت از جایزه و مُلک رِی و گندم بود
خواهرت دل نگران است بیا برگردیم

چشم شوری به علی اکبرتان خیره شده
قصه ی مرگ جوان است بیا برگردیم

صحبت از دیده ی دریایی عباس شده
تیرها بین کمان است بیا برگردیم

ساربان خیره شده بر خم انگشتری ات
خنجرش نقره نشان است بیا برگردیم

خواب دیدم که سرت بر سر خاک افتاده
رنگ این خاک، همان است بیا برگردیم

یک طرف این همه زن در طرف دیگر جنگ
لشگری چشم چران است بیا برگردیم…


روضه شماره 4 –  غم و غصه پا گرفت

اینجا که آمدیم غم و غصه پا گرفت
دلشوره ای عجیب وجود مرا گرفت

حتی غم جدایی این دشت لاله خیز
بال و پرم جدا و دلم را جدا گرفت

فالی زدم به مصحف پیشانی ات حسین
آیات غربت تو دلم را فرا گرفت

در این حسینیه که همان عرش کبریاست
حق، امتحان ز قافله انبیاء گرفت

تنها دلیل بودن من، سایه ی سرم
زینب فقط به عشق برادر بقا گرفت

بین خیام خیمه ی عباس دیدنی ست
شکر خدا رکاب مرا آشنا گرفت

تا وقت هست حلقه ی انگشتری درآر
از ترس ساربان دل زینب عزا گرفت

وای از دل رباب که ببیند به جای آب
تیر سه پر به حنجر شش ماهه جا گرفت

اینجا درخت و نیزه تفاوت نمی کند
هریک به سهم خویش نشان تو را گرفت

تو ناله می زنی عوضش سنگ می زنند
وای از دمی که دور تو را نیزه ها گرفت

وای از شتاب دست پلیدی که عاقبت
زیور ز گوش دخترکان بی هوا گرفت

حتی مدینه این همه زجرم نداده بود
یک نیم روز جان مرا کربلا گرفت


روضه شماره 5 – تا شام رفتن 

پدر تا شام رفتن با تو حیران کردنش با من
پریشان کردنش با تو پشیمان کردنش با من

اگر این شهر تاریک است من از آلِ خورشیدم
اگر شب پُر شده اینجا چراغان کردنش با من

به نیزه آیه خواندن با تو و تفسیر با زینب
به محمل خطبه‌ها با عمه طوفان کردنش با من

همین‌ که پایِ من وا شد به کاخش با عمو گفتم
خیالت تخت از این کاخ ویران کردنش با من

به جانت کم نیاوردم به اَبرو خَم نیاوردم
اگر می‌خندد آن نامرد‌ گریان کردنش با من

من از این شهر و این ویران زیارتگاه می‌سازم
مزارم گنجِ شام است و نمایان کردنش با من

پدر در این سفر خیلی به عمه زحمتم اُفتاد
به جایِ من بگو با او که جبران کردنش با من

شنیدم که سراغت را رباب از عمه می‌گیرد
به گوشِ مادرم گفتم که مهمان کردنش با من

نمی‌آید به لب جانم سَرَم را تا نگیری تو
عزیزم دامنش با تو فقط جان کندنش با من


​​

روضه ای به روایت شعر شماره 6 – وقتی گلاب بر گُلِ پژمرده میزنی

یا دست رویِ سینه‌ ی آزرده میزنی
یا داد مثلِ پیرِ جوانمُرده میزنی

داری کنارِ مادرِ خود آه می‌ کِشی
وقتی گلاب بر گُلِ پژمرده میزنی

وقتی حسین میکِشی آقا به جان تو
آتش به اینهمه دلِ افسرده میزنی

ما بی حساب وقفِ حسینِ توایم و تو
امضا به زیرِ نامه‌ ی نشمرده میزنی

ما زنده می‌شویم در این روضه‌ها، سَری
بر مجلسی که بارِ غمت بُرده میزنی

ما را که میکُشی چقدر رویِ سینه‌ ات
با یادِ عمه‌ های کتک خورده میزنی


​​

روضه شماره 7 – جناب حُربن یزید ریاحی (علیه السلام)

محزون و سر به زیر پشیمان ز کار خویش
آرام سوی قبله ی دل رهسپار بود

اصلا گمان نداشت که بخشیده می شود
اما فقط به لطف تو امیدوار بود

در هر قدم به سمت حریم امام نور
آوای شرم و بانگ ندامت برآورد

حر آمده است تا غم بر دل نشانده را
با بذل خونش از دل زینب در آورد

او را ادب رسانده به این رتبه از کمال
تا اینکه در برابر نفسش قیام کرد

او عاقبت بخیر دعاهای فاطمه است
زیرا به نام مادرتان احترام کرد

از قعر نار وارد دریای نور شد
خورشید را شناخت دل از اهل شب گرفت

نامش اگر چه حر یزید ریاحی است
در بند عشق حر حسینی لقب گرفت


​​​

روضه ای به روایت شعر شماره 8 – خواهر تمام دار و ندارش برادر است

چیزی نمانده از بدن او حیا کنید
دست مرا به جای سر او جدا کنید

خواهر تمام دار و ندارش برادر است
تا جان نداده عمه، عمو را رها کنید

من مثل مجتبی و عمو مثل فاطمه
گودال هم مدینه شده، کوچه وا کنید

ارزش نداشت آن قَدَر این چند روز عمر
تا که به زور، نیزه در این جسم جا کنید

ای پیرمردهای کوفه، مبادا که بعد من
بی حرمتی به پیکر او با عصا کنید

باید که این جهاد علی اصغری شود
پس زود ِ زود حرمله را هم صدا کنید

تا عمه را غریب تر از این ندیده ام
جان مرا ازین قفس تن رها کنی

خیلی برای عمه دلم شور می زند
ای وای اگر که حمله به ناموس ما کنید…


​​​​

روضه شماره 9 – زیبایی تو را به تماشا گرفته اند

این سنگ ها که دور و برت را گرفته اند
چون تیغ تیز بر بدنت جا گرفته اند

دیدند بی زره چو تن نازک تو را
با شدت تمامتری پا گرفته اند

چشمت زدند بس که حَسن صورتی عمو!
زیبایی تو را به تماشا گرفته اند

آنان که تیر گوشه تابوت می زدند
حالا تو را شبیه به بابا گرفته اند

گفتند کوچه باز کنید از سپاهیان
یاد حسن به کوچه ی زهرا گرفته اند

کم دست و پا بزن نفسم بند آمده
خون تو را به صفحه صحرا گرفته اند

تشییع می کنند تنت را به اسب ها
جسم تو را مباح بر آن ها گرفته اند…


​​​

روضه ای به روایت شعر شماره 10 – می آمد و عمامه ی بابا به سرش بود

می آمد و عمامه ی بابا به سرش بود
آماده ی جنگیدنِ با صد نفرش بود

می آمد و رخساره برافروخته از عشق
یک خیمه دل غم زده در دور و برش بود

پروانه ای از شوق پریده است به میدان
آن چیز که می سوخت در او بال و پرش بود

می خواست بگوید به ابی انت و امی
لب بست در آنجا که عمویش پدرش بود

این شیر، علی اکبر او نه ولی انگار
باید بنویسیم که قاسم پسرش بود

سنجیدن شیرینی قاسم به عسل نیست
اصلا عسل از ساخته های شکرش بود

گیرم زره اندازه ی او نیست ، نباشد
حرزی که عمو داده به شال کمرش بود

بغض جمل از حد تصور زده بیرون
یک دشت پر از تیغ به دنبال سرش بود

در روضه ی بابای غریبش جگری سوخت
چیزی که از او ریخت به میدان جگرش بود

در زیر سم اسب چه می مانَد از این جسم
چیزی که به جا ماند ز قاسم اثرش بود

در خیمه نشستند پریشان که بیاید
چیزی که از او زودتر آمد خبرش بود.


​​​​

روضه شماره 11 – مکن از موی پریشان خود آشفته ترم

غم به من چیره شد و تیره جهان در نظرم
خیز و کن یاری ام ای چشم و چراغم پسرم

تا صدای تو شنیدم ز رخم رنگ پرید
خبرم داد صدایت که چه آمد به سرم

چشم خود وا کن اگر لب به سخن وا نکنی
مکن از موی پریشان خود آشفته ترم

بسکه غم هست به دل جای غمت دیگر نیست
می نهم داغ جگر سوز تو را بر جگرم

پیش دشمن مپسند این همه من گریه کنم
داغت آخر کشدم لیک بدان من پدرم

چشمه ی چشم مرا اشک فشان خیز و ببین
لب خشکیده مگر تر کنی از چشم ترم

منکه خود خضر رهم بر سر تو پیر شدم
چون نهادم لب خود بر لب تو ای پسرم

خصم لبخند زند من کف افسوس به هم
بین دل ریش و از این بیش مزن نیشترم

گه سرت، گاه رخت، گاه لبت می بوسم
دلم آرام نگیرد، چه کنم من پدرم


​​​​

روضه ای به روایت شعر شماره 12 – هیچ تنهایی مولا به سرت افتاده؟

لذتم هست که دستم به رهت افتاده
قطعه قطعه بدنم دور و برت افتاده

شمس قرآنی و من٬ ماه، ولیکن سایه
نیستم بهر کسوفت، قمرت افتاده

گرچه جان باخته ام، لیک شدم افسرده
سعی من سود نداد و علمت افتاده

پاره شد مشک، جگر سوخت که نومیدی در
بین اطفال و زنان حرمت افتاده

خوب شد پرده ی خون چشم مرا پوشانده
کاشف الکرب نبیند که غمت افتاده

نکند بار دگر بعد علی اکبر تو
سیّدی! “دال” به روی اَلِفَت افتاده

دیده ام خون شده، گوشم شنود هلهله را
دستت ای کوه! مگر بر کمرت افتاده؟

این چه عطری است رسیده به مشامم ز بهشت؟
آری آری بصرم پای جَدَت افتاده

این سرم بر سر دامان پیمبر مانده
بازویم باز به چشم پدرت افتاده

آمد آن یوسف مسموم، و در خاطره ام
چوبه ی تیر به نعش حسنت افتاده

“بارک الله” به من گفته و گویند بیا
حسرت و رشک شهیدان به پرت افتاده

ناله ی “انکسرَ” از تو شنیدم اما
چشم بر مادر ِ با قد خمت افتاده

او به من چیز دگر زمزمه دارد که : قمر!
هیچ تنهایی مولا به سرت افتاده؟

پسرم! زینب و کلثوم و حسینم بنگر
چشمشان منتظر حنجره ات افتاده

یک ” برادر” به زبان آر و دلش شاد نما
چشم او بر بدن بی رمقت افتاده

گر بیایی بزند ناله ی “هل من”، عباس!
آتش پر شررش بر جگرت افتاده؟

«یا اخا» گویم و «ادرک» که دگر طاقت نیست
فاطمه داد نشانم که تنت افتاده


​​​

روضه شماره 13 – چشمان خویش واکن و بنگر که مادرم

چشمان خویش واکن و بنگر که مادرم
اینجا کنار پیکر توست ای برادرم

تنهایم و مقابل این خیل دشمنان
عباس من به غیر تو کس نیست یاورم

با رفتنت امید رباب نا امید شد
با رفتن تو میرود از دست اصغرم

لرزه فتاده است به دستانم و چسان
این تیر را ز دیده تو در بیاورم

از ما جوان نمانده که او را صدا کنم
تنها تو را چگونه سوی خیمه ها برم

خیز و ببین تو حال مرا تا که پی بری
داغ تو با حسین چه کرد ای برادیم

بهر تنت نمانده عبایی به خیمه ها
ماندم چه سان تو را ببرم جانب حرم

جان حسین خیز و دفاع کن ز خیمه ها
ورنه اسیر می شود عباس خواهرم

با من بگو جواب سکینه چه می شود
از من اگر سراغ تو بگرفت دخترم


​​​​

روضه ای به روایت شعر شماره 14 – بمان که روشنی دیده ی ترم باشی

بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
شبیه آیینه ای در برابرم باشی

هوای خیمه ی من بی نگاه تو سرد است
بمان که مایه ی دل گرمی حرم باشی

چه شد که از ته گودال سر در آوردی
تو زینت سر دوش پیمبرم باشی

در این شلوغی گودال تنگ، قول بده
کمی مراقب پهلوی مادرم باشی

تو در بلندترین نیزه منزلت کردی
به این بهانه مگر سایه ی سرم باشی

جواب خنده ی دشمن به خواهرت با کیست
مگر تو قول ندادی برادرم باشی

تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده
بمان که روشنی دیده ی ترم باشی


​​​​​

روضه شماره 15 – دگر زمان جدایی شده، دعایم کن

نگاه کردن اشک تو خواهرم سخت است
صبور باش که این حرف آخرم سخت است

دگر زمان جدایی شده، دعایم کن
سفر بدون تو ای یار و یاورم سخت است

برو برای اسارت دگر مهیّا شو
که شام و کوفه برای تو خواهرم سخت است

نه قاسمی، نه علی اکبری، نه عباسی
غریب ماندن زنهای این حرم سخت است

تویی و جان رقیّه، که بعد من سیلی
برای دخترک ناز پرورم سخت است

بگو رباب حلالم کند که می دانم
به نیزه، دیدن لبخند اصغرم سخت است

به زیر حنجره ام بوسه می زنی، امّا
بدان، بریدن این سر ز پیکرم سخت است

خدا به داد دلت می رسد، که در بر شمر
به قتلگاه، تماشای مادرم سخت است


​​​​​​

روضه ای به روایت شعر شماره 16 – شب عاشورا شد

باز در عرش خدا ولوله ای بر پا شد
شب عاشورا شد

شب پایانی عمر پسر زهرا شد
یا اخا یا مظلوم

صحبت از داغ نکن، می روم از حال حسین
یا اخا یا مظلوم

وا مکن پای مرا تا دم گودال حسین
ای پریشان زینب

صبر کن هر چه بلا بر سر من می آید
ای پریشان زینب

دست و پا می زنم و مادر من می آید
یا عزیزالزهرا

یوسفم گر بروی، پیرهنت را چه کنم
یاعزیزالزهرا…

عصر فردا ته گودال، تنت را چه کنم


​​​​​​​

روضه شماره 17 – صبر كن، ای نور چشمان ترم

آن خدا باور كه زینب نام داشت
داغ ها از گردشِ ایّام داشت

آنكه بودش بر جگر داغِ رسول
بود از طفلی، عزادار بتول

او كه فرق باطل و حق، دیده بود
فرقِ بابِ خویش، منشق دیده بود

نقشِ داغِ مجتبی بر سینه داشت
جای صدها سنگ بر آیینه داشت

بسته بودی دل ز خلق عالمین
با اُمید و آرزوها بر حسین

بود شیرینتر وِرا از جانِ او
دولتِ همراهیِ جانانِ او

حالیا می دید، با چشم ترش
می رود جان از تن و یار از برش

می رود تا در خدا فانی شود
در منای عشق، قربانی شود

گشت جاری اشكِ دامن دامنش
شد بلند آوایِ (( مَهلاًمَهلاً )) اش

كای برادر، ای مرا نورِ بصر
یادگار از مادر و جدّ و پدر

ای بهار آرزوهایم، مرو
ای تمام دین و دنیایم، مرو

صبر كن، ای سرورم، تاجِ سرم
صبر كن، ای نور چشمان ترم

رازِ دل تا با تو گویم یك نفس
لحظه ای آهسته تر می ران، فرس

آمدم تا مخفی از چشم همه
با تو گویم راز، یابن الفاطمه

مادرم زهرا كه عهدش یاد باد
خاطرش در باغِ جنّت شاد باد

آن گلِ از خارها آزرده تن
گفت در فصلِ خزانِ خود به من

دخترم ، ای مادرت را نور عین
ای به هر جا یار و همراه حسین

روز عاشورا به دشت كربلا
نیستم من در برِ خون خدا

هر زمان آن تشنه ی جام وصال
خواست ، رو آرد به میدان قتال

راهِ او بربند ، با آه و فسوس
جای من زیر گلویش را ببوس

ای به میدان شهادت كرده رو
ای دَمَت قرآن و دین را آبرو

صبر كن یك دم كه جای مادرت
بوسد از زیر گلویت، خواهرت

شاه در آن حال ، بهر خواهرش
داد اذنِ بوسه ای از حنجرش

كرد دریا زینب از غم ، دیده را
بوسه زد آن حنجرِ خشكیده را


​​​​​​​

روضه ای به روایت شعر شماره 18 – همه رفتند فقط مادر تو مانده و من

ته گودال فقط پیکر تو مانده و من
همه رفتند فقط مادر تو مانده و من

سر و انگشتر و انگشت به غارت بردند
پاره های بدن بی سر تو مانده و من

بوسه باید به روی گونه نشیند اما
چاره ای نیست، رگ حنجر تو مانده و من

تو و عباس که رفتید… از آن روز به بعد
زخم های بدن دختر تو مانده و من

باورم نیست که تنها به سفر خواهم رفت
همه دلخوشی ام! باور تو مانده و من


​​​​​​​

روضه شماره 19 – مانند سایه از سرم ای تاج سر، مرو

مانند سایه از سرم ای تاج سر، مرو
ما با هم آمدیم و تو بی همسفر، مرو

تنها نه این که خواهر تو ، مادر توام
از رفتنت به خاطر من درگُذر، مرو

از کودکی برای تو بودم سپر، حسین
میدان جنگ می روی و بی سپر، مرو

حالا که می روی کمی آهسته تر برو
آتش به جان مزن تو از این بیشتر، مرو

طفلت به خواب رفته و بیدار اگر شود
بیچاره میکند همه را بی خبر، مرو

لبها دو چوب خشک شده میخورد به هم
این گونه از مقابل چشمان تر، مرو

از آب هم مضایقه کردند کوفیان
ای از تمام اهل حرم تشنه تر، مرو

باشد نگاه تو به من اما دلت کجاست؟
هستی به یاد مادر و دیوار و در، مرو


​​​​​​​

روضه ای به روایت شعر شماره 20 – شب دوم، ورود به کربلا

رویِ زانویِ برادر پا اگر بگذاشته
آفتاب انگار منّت بر قمر بگذاشته
دستها را رویِ دوشِ دو پسر بگذاشته
آنکه رویِ شانه‌ی عباس سر بگذاشته
دورِ او از عون و جعفر اکبر و قاسم پُر است
شُکر گِردش از جوانانِ بنی‌هاشم پُر است
جبرئیل اینجاست تا خانوم فرمایش کند
تا حسینَش هست او احساسِ آرامش کند
تاکه آرام است دنیا درکِ آسایش کند
تا بیاید عمه‌جان باید عمو خواهش کند
تاکه عباس است خانم خواب راحت می‌کند
او فقط در سایه‌ی او استراحت می‌کند
دست او که نیست دل غم رویِ غم می‌ریزَدَش
َنامِ اینجا را مَبَر  وقتی بهم می‌ریزَدَش
چشم‌ها خونِ جگر در هر قدم می‌ریزَدَش
بیشتر او را بِهَم طفلِ حرم می‌ریزَدَش
خیمه برپا می‌کنند و روضه برپا می‌کند
می‌نشیند گوشه‌ای هِی وای زهرا می‌کند
ناله زد تا زد قدم : دیدی چه آمد بر سرم
گفت در بینِ حرم : دیدی چه آمد بر سرم
چیست اینجا غیرِ غَم دیدی چه آمد بر سرم
مادرم ای مادرم دیدی چه آمد بر سرم
گفت با دلواپسی با آه : برگردان مرا
مُردم از دلشوره از این راه برگردان مرا
این حرم گهواره دارد جانِ زینب بازگرد
مادری بیچاره دارد جانِ زینب بازگرد
زینبی آواره دارد جانِ زینب بازگرد
درد وقتی چاره دارد جانِ زینب بازگرد
وای از این سرزمین شیرِ رُبابت خُشک شد
تیرهاشان را ببین شیرِ رُبابت خُشک شد
داد زد شامِ دهم ای وای میبینی چه شد
بچه‌ها را کرده گُم ای وای میبینی چه شد
نعلِ تازه زیرِ سُم ای وای میبینی چه شد
وَیلَنا مِن بَعدِ کُم ای وای میبینی چه شد
گفت با طفلانِ در آتش علیکم بالفرار
زود گیرَد مویِ سر آتش علیکم بالفرار
میزند رویِ سرش دیگر نمی‌دانم چه شد
بوسه زد بر حنجرش دیگر نمی‌دانم چه شد
خاک خورده معجرش دیگر نمی‌دانم چه شد
مانده او با مادرش دیگر نمی‌دانم چه شد
ناقه‌اش عریان ولی جمعِ بنی‌هاشم نبود
با حرامی بود اما اکبر و قاسم نبود

​​​​​​​

روضه شماره 21 – شب سوم، حضرت رقیه سلام الله علیها

امشب که با تو انس به ویران گرفته ام
ویرانه را به جای گلستان گرفته ام
امشب شب مبارک قدر است و من تو را
بر روی دست خویش چو قرآن گرفته ام
از میزبانی ام خجلم سفره ام تهی ست
نان نیست جان به مقدم مهمان گرفته ام
پاداش تشنه کامی و اجر گرسنگی
گل بوسه ای است کز لب عطشان گرفته ام
از بس که پابرهنه به صحرا دویده ام
یک باغ گل ز خار مغیلان گرفته ام
بر داغدیده شاخۀ گل هدیه می برند
من جای گل، سرِ تو به دامان گرفته ام
زهرا به چادرش ز علی می گرفت رو
من از تو رو به موی پریشان گرفته ام

​​​​​​​

روضه ای به روایت شعر شماره 22 – شب سوم، حضرت رقیه سلام الله علیها

انگار روح فاطمه در او دمیده بود
آیینه ای که دیده عالم ندیده بود

هنگام خواب در بغل عمه زینبش
دختر نگو بگو ملکی آرمیده بود

از هر طرف پدر به تماشاش می نشست
از بس که او به حضرت زهرا کشیده بود

یادش به خیر روز تولد برای او
زینب براش چادر مشکی بریده بود

چادر به سر که کرد دل خانواده رفت
گویا که مهر درشب تیره دمیده بود

بعد از پدر به سینه او غم سپرده شد
افسوس هر چه داشت به تاراج برده شد

حالا به روی خاک خرابه فتاده است
طفلی که بیش از همه زخمی جاده است

حالا نه گوشواره به گوش و نه سینه ریز
بر سینه داغ خاطره ها را نهاده است

دیده به گوش دختر شامی به چشم خود
آن گوشواره ها که پدر هدیه داده است

آن که به بوسه ی پدر از خواب می پرید
کارش به تازیانه و  سیلی فتاده است

ازبس گرفته سیلی از او نور دیده را
کم سو ترین ستاره این خانواده است

روزی غزال خانه ارباب بود و حال
زینب شده عصایش اگر ایستاده است

او که همیشه شانه عباس جاش بود
در زیر دست و پاچقدر اوفتاده است

این غصه اش نبود که دشمن مرا زده است
تنها غمش همین شده: بابا نیامده است

آنقدر گوشه‌ی ویرانه روضه خواند
آخر به بزم گریه خود شاه را کشاند

میخواست از ادب برود  پیشواز او
خود را کشان کشان طرف آن طَبَق رساند

تا که رسید دور پدر گشت و گشت  و گشت
بر روی خویش لطمه زد و نوحه خواند و خواند

فرشی نداشت پهن کند  پیش پای او
سر را به روی زلف پریشان خود نشاند

آهسته و بریده بریده سلام کرد
این لکنت از سیاهی شب یادگار ماند

هر زخم را که دید، نفس سخت تر کشید
هنگام دیدنِ لب بابا نفس نماند

«این لب هزار بار مرا بوسه داده است»
این گفت و لب به روی لب یار جان فشاند

او رفت و هیچ وقت جدا از محن نشد
مثل حسین کنج خرابه کفن نشد

روضه شماره 23 – جناب حر عليه السلام

خدایا قطره بودم متصل کردی به دریایم
بـرون آورد دست رحمتت از دام دنیایم

من آن آواره‌ای بودم که کوی یار را جستم
و یا گمگشته‌ای بودم که مولا کرد پیدایم

اگر دامـان مهـرش را نگیـرم، اوفتـد دستم
گر از کویش گذارم پای، بیرون، بشکند پایم

بـرای مـن شد از امـروز نـام حرّ برازنده
همانـا افتخارم بس کـه دیگر حرّ زهرایم

سراپا غـرق اشک خجلتم یـارب نمی‌دانم
که چشم خود چگونه بر روی عباس بگشایم

اگر عباس گوید دست و سر، سازم به قربانش
وگـر اکبــر پسنـدد، کشتـۀ آن قد و بالایم

به خود گفتم که شاید از کرم بخشد گناهم را
نـدانستم کـه در نـزد حبیبش می‌دهد جایم

ز چشمم اشک خجلت گشت جاری، بخت را نازم
که هم بخشید، هـم اذن شهادت داد مولایم…

چه بی‌رحمید اهل کوفه! من با چشم خود دیدم
ترک خورده است از هُرم عطش لب‌های آقایم

صـدای آب آب کودکان تشنه، آبـم کرد
لـب خشکیدۀ عبـاس، آتـش زد بـه اعضایم

بسوزانید و خاکستـر کنیـد از پـای تـا فرقم
من آن پروانه‌ای هستم کز آتش نیست پروایم

روضه شماره 24 – حضرت عبدالله ابن الحسن

در خیمه دیگر طاقت ماندن ندارم
فرصت برای حرز گرداندن ندارم
حتی دگر وقت رجز خواندن ندارم

دست مرا در دستهایش داشت عمه
هر قدر گفتم میروم نگذاشت عمه

بغض زیادی از مدینه جمع کردم
اندازه ده سال کینه جمع کردم
هر چه نفس میشد به سینه جمع کردم

سر میدهم امروز نام مادرم را
میگیرم امروز انتقام مادرم را

از دستهای عمه دستم را کشیدم
هرجور میشد از حرم بیرون دویدم
شکر خدا انگار به موقع رسیدم

چیزی نمانده بود جانت را بگیرد
ميخواست خیلی زود جانت را بگیرد

از این طرف عمه صدایم کرد برگرد
از آن طرف دشمن تو را از پا درآورد
گفتم عمویم را نزن با نیزه نامرد

من آخرین یار عمو در کربلایم
دورت بگردم ای عمو دارم می‌آیم

دشمن برای غارت خلخال رفته
هرکس رسیده داخل گودال رفته
آنقدر نیزه خورده که از حال رفته

گفتم حرام زاده عمویم را رها کن
دست از سرش بردار دستم را جدا کن

گودال گیر انداخت در خود شیرها را
با سینه میگیرم جلوی تیرها را
پس میزنم با دست این شمشیرها را

این جان ناقابل به جان دوست بند است
حالا دو تا دستم به یک مو پوست بند است

تنگ است این گودال جای دو بدن نیست
جا نیست اینجا جای دست و پا زدن نیست
من پیش تو هستم اگر اینجا حسن نیست

آرام سر بگذار روی دامن من
شمشیر و تیر و سنگ و نیزه گردن من

تیر سه شعبه قطع کرده گردنم را
بردند مثل تو عمو پیراهنم را
سم‌های مرکب‌ها لگد کرده تنم را

این نعل ها من را در آغوش تو جا کرد
شمر آمد و ما را ز یکدیگر جدا کرد

روضه ای به روایت شعر شماره 25 – حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام

کسی که آمده در خانه اش پشیمان نیست
کریم چون حسن مجتبی به قران نیست

به غیر سفره ی او پای سفره ای منشین
که هر طعام لذیذی به نفع مهمان نیست

کریم منت مسکین خویش را بکشد
هر انکه لطف کند حتما از کریمان نیست

در ان میانه که پای حسن وسط باشد
برای حاتم طایی مجال جولان نیست

همین که راه دهد نزد خود مرا کافی ست
همیشه سائل این در که حاجتش نان نیست

حساب امشب مان با کریم ال الله ست
ضرر کند بخدا هرکسی که گریان نیست

برای روضه سرم درد میکند امشب
چرا که درد مرا غیر گریه درمان نیست

کریم زاده کریم ست ، روح “کَرَّمنا”ست
کریم میشود ان کس که مادرش زهراست

به روی خوش به نگاه لطیف شهرت داشت
پسر چقدر به بابای خود شباهت داشت

ندیده بود مدینه شبیه او پسری
علاوه بر “جگر” مجتبی, “سخاوت” داشت

حسن سرشت حسن صورت و حسن سیرت
چقدر ماه شب چهارده لیاقت داشت

به ارث برد ز بابا که صبر پیشه کند
به دوست نه به بیگانه هم محبت داشت

جزامیان مدینه دعاش میکردند
به همنشینی با هرکدام عادت داشت

رسید کرببلا و نشان عالم داد
حسین با حسنش دائما شراکت داشت

ز بسکه از لبش احلی من العسل ها ریخت
همیشه شهد کلام ترش حلاوت داشت

عمو عمامه ی خود را بر او کفن کرده
مگر عزیز یتیمش چقدر حرمت داشت!

نه جوشن و نه زره نه حمایل و نه سپر
برای کرب و بلا شوق بی نهایت داشت

به پیش ناقه سواران چو یل به میدان رفت
شبیه حضرت شیر جمل به میدان رفت

همینکه با غضب از دوش خود عبا انداخت
تمام لشکر کفار را ز پا انداخت

گهی به میمنه بود و گهی به میسره بود
چقدر ولوله در این برو بیا انداخت

زمین ز هر قدم طفل مجتبی لرزید
چه رعشه ای به اراضی کربلا انداخت

به سبک و شیوه ی جنگ عمو ابوالفضلش
چقدر سر وسط دشت نینوا انداخت

علی علی به لبش بود و یک تنه تنها
چهار تک یل سردار شام را انداخت

شکار بعدی ان شیربیشه , ازرق بود
سر و تن و سپرش را جدا جدا انداخت

ولی پس از لحظاتی دگر ورق برگشت
نگاهی از حسد ان قوم بی حیا انداخت
به یک اشاره رسیدند و دوره اش کردند

یکی به سوی تنش نیزه بی هوا انداخت
نفس میان دو پهلوی او به تنگ امد

به چشم تر نظری سوی خیمه ها انداخت
چه شد در ان وسط معرکه نفهمیدند
که سم اسب ردی بر دهان چرا انداخت

گرفت تا که ز خون جگر وضو سر داد
و با دهان شکسته عمو عمو سر داد

میان دشت گل نجمه بود پرپر شد
ز بوی یاس تنش کربلا معطر شد

عبا نبود به داد دل عمو برسد
دوباره چشم حسین از مصیبتی تر شد

کسی که پاش به بند رکاب هم نرسید
بمیرم…آه…قدش با عمو برابر شد

نبود صحبتی از جسم پاره پاره ولی
گمان کنم ز درون یک علی اکبر شد

کبود شد همه ی پیکرش سپس سبب
گریز دیگر من سوی روضه ی “در” شد

چه سینه ها نشکستند در طی تاریخ
چه ظلم ها که به این خاندان مکرر شد

به نیزه رفت سرش در کنار عبدالله
دو سایه ی سر از اخر نصیب مادر شد

چه بر سر حسن بن الحسن مگر امد
صدای ناله ی زهرا بلند تر امد

روضه ای به روایت شعر شماره 26 – حضرت على اصغر عليه السلام

طفل همیشه عاشق، سرباز شیرخواره
مادر شود فدایت، یک خنده کن دوباره
می دانم از لب خشک، لبخند بر نیاید
لب هات بسته مادر با چشم کن اشاره
وقتی کشید بابا تیر از گلوت بیرون
شد حنجر تو مثل قرآنِ پاره پاره
تو شیر خواهی از من، من عذر خواهم از تو
کز سینه جای شیرم، آید برون شراره
در خیمه ماه رویان، سوزند همچو خورشید
کی دیده جان مادر، خون ریزد از ستاره
بگذار تا بسوزم، بگذار تا بگریم
بر زخم داغدیده جز گریه چیست چاره
هر قطره اشک، ما را، موج هزار دریا
هر لحظه در غم توست صد سال یادواره
اینجاست جای تکبیر، یارب که دیده با تیر؟
راه نفس ببندند بر طفل شیر خواره
مادر اگر بگرید بر زخم تو عجب نیست
بالله کم است اگر خون، جوشد زسنگ خاره
هم طفل بود معصوم، هم تیر بود مسموم
میثم از این مصیبت، خون گریه کن هماره

روضه ای به روایت شعر شماره 27 – حضرت على اكبر عليه السلام

دویده ام ز حرم تا که زنده ات نگرم
مبند دیده کمی دست و پا بزن پسرم
ز مصحف تنت این آیه های ریخته را
چگونه جمع کنم سوی خیمه ها ببرم
به فصل کودکی و در سنین پیری خویش
دوبار داغ پیمبر نشست بر جگرم
من آن شکسته درختم که با هزار تبر
جدا ز شاخه شد افتاد بر زمین ثمرم
اگر چه خود ز عطش پای تا سرم می سوخت
زبان خشک تو زد بیشتر به دل شررم
به پیش چشم ترم قطعه قطعه ات کردند
دلی به رحم نیامد ، نگفت من پدرم

برای مطالعه و مشاهده بیشتر در مورد امام حسین علیه السلام، محرم می توانید به  فهرست مطالب محرم در لینک زیر مراجعه نمایید.

فهرست محرم

برای مطالعه و مشاهده مطالب خدمتگزاران میتوانید به فهرست مطالب در زیر مراجعه نمایید.
فهرست مطالب نیمه‌شعبان فهرست مطالب غدیر فهرست مطالب فاطمیه فهرست مطالب محرم کتابخانه خدمتگزاران

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا