سخنرانیکودکمحتوامحرم

حضرت ام‌البنین – داستان محرم

حضرت ام‌البنین سلام الله علیها – زنی که به خانواده پیامبر خیلی احترام می‌ گذاشت

حضرت ام‌البنین سلام الله علیها، همسر امیرالمؤمنین علیه السلام از بهترین زنان عالم است. ادب ایشان، و فرزندانشان زبانزد خاص و عام است. حضرت همیشه فرزندان حضرت زهرا سلام الله علیها را بر فرزندان خودشان مقدم میدانستند و احترام خاصی می گذاشتند. همین باعث شد تا ایشان برای تمام زن های عالم الگو شوند. (مناسب ۶ تا ۱۲ سال)
برای دانلود متن حضرت ام‌البنین سلام الله علیها به لینک پایین صفحه مراجعه نمایید.

زنی که به خانواده پیامبر خیلی احترام می‌ گذاشت

قصه‌ ی امروز ما از چند روز بعد از واقعه‌ ی کربلا شروع میشه. کاروان‌ هایی که از حوالی کربلا رد شده بودن، داشتن به شهر مدینه بر می‌ گشتن تا خبر ماجرا رو به شهر مدینه برسونن. یعنی شهری که امام حسین و حضرت عباس و برادرهاشون زندگی میکردن. خانم ام‌البنین هم اونجا بودن.

خانم ام‌البنین مادر چهار تا پسر بود که هر چهار تا در کربلا بودن. پسر بزرگشون رو همه‌ مون خوب می‌شناسیم، کی بود؟ حضرت عباس، یا همون حضرت اباالفضل (حتما گفته شود که اینها یک نفر هستند). وقتی خانم ام‌البنین شنیدن که یه کاروان داره میرسه و خبرهایی از کاروان امام حسین داره، فوری خودشو رسوند به اون کاروان. بدو بدو اومد و گفت من ام‌البنینم! بگو ببینم امام حسین چی شد؟ گفتن: شرمنده که این خبرو بهت می‌دیم اما پسر کوچیکه‌ ت شهید شد!

ام‌البنین گفت: بگو حسین چی شد؟

گفتن: آخه پسر سومی‌ ت هم شهید شد!

ام‌البنین گفت: بگو حسین چی شد؟

گفتن: ببخشیدا ولی پسر دومی‌ ت هم شهید شد!

ام‌البنین گفت: بگو حسین چی شد؟

گفتن: حتی پسر بزرگت عباس هم که اونقدر قوی و شجاع بود شهید شد.

باز ام‌البنین گفت: بگو حسین چی شد؟

گفتن: حسین هم شهید شد.

اون وقت بود که ام‌البنین نشست و گریه کرد و گریه کرد. امام حسین پسر خودش نبودها. پسر حضرت فاطمه بود. اما ام‌البنین برای پسر حضرت فاطمه، بیشتر از پسرهای خودش گریه کرد. فکر می‌کنین چرا؟ پسرهای خودشو دوست نداشت؟! مگه میشه یه مادری بچه‌ی خودشو دوست نداشته باشه؟! اون هم پسرهایی که یکی از یکی بهتر و پهلوون‌تر بودن؟! پس قضیه چی بود؟

میگم براتون…

حضرت علی با کی ازدواج کردن؟ حضرت فاطمه، دختر پیامبر. وقتی حضرت فاطمه از دنیا رفت، چهار تا بچه داشت. دو تا پسر، حسن و حسین. دو تا هم دختر، زینب و ام‌کلثوم. این بچه‌ها کوچیک بودن. باید یکی ازشون مراقبت می‌کرد. پس حضرت علی سپردن یک خانم خوبی رو براشون پیدا کنن تا همسرشون و خانم خونه‌شون بشه.

یه خانمی رو به حضرت علی معرفی کردن، گفتن این از یک خانواده‌ ایه که هم خیلی شجاعن، هم خیلی عالم و باسوادن، هم خیلی با ادبن. حضرت علی هم گفت، همین خوبه. این خانم اومد و همسر حضرت علی شد. اسمش چی بود؟ ام‌البنین.

اما اولش که اسمش این نبود. اسم خودش فاطمه بود. اما وقتی اومد توی خونه‌ی امام علی، گفت منو فاطمه صدا نکنین. چون این بچه‌های حضرت فاطمه، اسم منو بشنون، یاد مادر خودشون می‌افتن، دلتنگ میشن. بعدا که چهار تا پسر به دنیا آورد، بهش میگفتن ام‌البنین، که یعنی: مادر پسرها. حضرت عباس پسر بزرگش بود. سه تا هم برادر کوچیکتر هم داشت.

ادب حضرت ام‌البنین سلام الله علیها

خانم ام‌البنین احترام خیلی زیادی به بچه‌ های حضرت فاطمه میگذاشت. چرا؟ چون اونها نوه‌ های پیامبر بودن. به پسرهای خودش هم همیشه میگفت به حسن و حسین و خواهرهاشون احترام بذارن. مثلا وقتی سر سفره می‌نشستن، و ام‌البنین میخواست برای هر کس غذا بذاره، اول برای کی میذاشت؟ برای بچه‌های حضرت فاطمه! یا وقتی میخواست چیزی بخره، میگفت اول؟ بچه‌های حضرت فاطمه.

به خاطر همین بچه‌های خودش هم که با بچه‌های حضرت علی برادر بودن، به جای این که مثلا صداشون کنن داداشی، آبجی، اینا… خیلی با احترام اونها رو صدا میکردن. مثلا حضرت عباس به برادر بزرگش امام حسین میگفت: آقای من! با وجودی که خیلی عاشقش بود، ولی انقدر مودب بود و بهشون احترام میذاشت که به خودش اجازه نمیداد مثلا به اسمش صداش کنه. شماها به کی احترام میذارین؟ کی هست که از بس دوستش دارین بهش میگین آقا یا خانم؟

روز عاشورا، حوالی ظهر که شده بود، همه‌ی اهل خانواده‌ی امام حسین خیلی خیلی تشنه بودن و همه‌ی یارانشون هم شهید شده بودن. دیگه از مردهای رزمنده فقط امام حسین مونده بود و حضرت عباس. برادرهای حضرت عباس هم شهید شده بودن. حضرت عباس خیلی دلش میخواست بره با دشمنای امام حسین بجنگه و همه‌ شونو درب و داغون کنه. اما امام حسین یه ماموریت خیلی مهم‌تر بهش داد. گفت برو آب بیار.

سقای کربلا

فکر میکنین آب آوردن کار راحتی بود؟ چرا سخت بود؟ بله… باید از بین یه عالمه سرباز دشمن رد میشد تا بتونه آب بیاره برای چادرهای خانواده‌ی امام حسین. اما حضرت ابالفضل از این چیزها نمی‌ترسید که! وقتی امام حسین بهش بگه برو آب بیار، مگه میشه حضرت عباس بگه نه؟!! معلومه که نه. پس مشک آب رو برداشت و از بین سربازها رد شد و باهاشون جنگید تا به آب رسید.

به آب که رسید، نشست لب آب. وای… نمیدونین چقدر تشنه بود. سه روز بود آب نداشتن. همون یه ذره هم که بود، داده بودن به بچه‌ها و زنها. لبهای حضرت عباس از خشکی ترک خورده بود. تاحالا شده این قدر تشنه باشین؟ یادش بیفتین… بعد اگر یه لیوان آب خنک بگیرن جلوتون چی کار میکنین؟ حضرت عباس هم همین کارو کرد. دستشو زد زیر آب و مشت کرد و آورد بالا که بخوره… اما… چی شد؟ یاد حرف مامانش ام‌البنین افتاد. خانم ام‌البنین همیشه چی میگفت؟ میگفت اول بچه‌های حضرت فاطمه!

شجاعت و جوانمردی

حضرت عباس اینو خوب یاد گرفته بود. به خاطر همین آب توی دستش رو ریخت و ازش نخورد. یعنی بچه‌های حضرت فاطمه و نوه‌ هاش تشنه باشن، ولی حضرت ابالفضل آب بخوره؟ عمرا. مشک رو پر کرد و راه افتاد بره آب رو برسونه به خانواده‌ی پیامبر. اما توی راه دشمن بهش حمله کرد.

حضرت ابالفضل تا میتونست باهاشون جنگید. هرچی هم بهش ضربه زدن، نایستاد. تا وقتی که… یکی مشک آب رو زد. اون وقت بود که دیگه دید رسوندن آب فایده نداره. وقتی حضرت عباس از اسب افتاد، برای اولین بار امام حسین رو یه جور دیگه صدا زد. داد زد گفت: داداش! به داد برادرت برس.

به احترام و ادب خانواده امام حسین همه بگیم: یاحسین

برای مشاهده تصویر روی آن کلیک کنید:

داستان حضرت ام‌البنین  word
لینک داستان های محرم 


برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه + نوزده =

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن