آيه ولايت

آیه ولایت – داستان کودک غدیر

آیه ولایت – داستان کودک غدیر

آیه ولایت ، عنوان ماجرایی است که وقتی فقیری وارد مسجد میشود و از مردم تقاضای کمک میکند و کسی به او اعتنایی نمی کند با ناامیدی راه خود را پیش میگیرد اما اتفاقی رخ میدهد بزرگ مردی در حال رکوع به او چنان عطایی میکند که تا عمر دارد یادش نمیرود.آری این بزرگ مرد امیرالمؤمنین علیه السلام است.

آیه ولایت

ماجرا به شرح زیر می باشد:

  • ۱.بازحمت از پله های مسجد بالا می رود.دم در می ایستد و به نمازگزاران نگاه میکند.
  • ۲.پیرمرد جلو می رود: آی مسلمانان به من فقیر و درمانده کمک کنید!
  • ۳.او همینطور نزد این و آن می ایستد و تقاضایش را تکرار میکند: در این گرما و با حال خراب نزد شما آمده ام آیا کسی به من کمک نمیکند؟
  • ۴.چند نفری توی مسجد مشغول دعا و نماز هستند.
  • ۵.اما همه در حال خواندن نماز و دعا هستند و کسی به او اعتنایی نمیکند.
  • ۶.پیرمرد هرچه میگوید فایده ای ندارد.با نا امیدی به طرف در مسجد حرکت میکند.آه خدایا چه میبیند!
  • ۷.کنار یکی از ستون های مسجد دستی دراز شده است.پیرمرد با خوش حالی جلو می رود.
  • ۸.کسی که یک دستش را به سوی او دراز کرده به رکوع می رود.یک انگشتر زیبا در دست اوست.
  • ۹.پیرمرد انگشتر را از دست او بیرون می آورد و با خوشحالی از مسجد بیرون می رود.
  • ۱۰.آنگاه رو به مردم می کند و میگوید: جبرئیل از خدا برای من این آیه را آورد.خداوند فرمود: سرپرست شما فقط خدا و پیامبراست و کسانی که ایمان آورده اند، همان کسانی که نماز را برپا می دارند و در هنگام رکوع زکات می دهند و می بخشند.
  • ۱۱.کسانی که در مسجد نشسته اند می فهمند که منظور این آیه حضرت علی علیه السلام است چون او بود که در هنگام رکوع انگشتر خود را به پیرمرد فقیر داد.آن ها هم حضرت علی علیه السلام را می بوسند و به او تبریک می گویند.
  • ۱۲.چند دقیقه بعد پیامبر صلی الله علیه و آله به مسجد می آیند و به سوی امیرالمؤمنین علیه السلام می روند و ایشان را در آغوش میگیرند  می بوسند.

برای مشاهده هر تصویر روی آن کلیک کنید:

 


دیدگاه خود را بیان کنید

1 + 11 =