آثار نوشتاری و اجرایی فاطمیهبزرگسالفاطمیهمتن سخنرانی و مقاله فاطمیهمتنیمخاطبیننوجواننوع محتوا

رفتار امت با فاطمه (سلام الله علیها) – مجموعه مقالات فاطمیه

شگفتی آسمان از رفتار امت با فاطمه (سلام الله علیها)

  کسانی که خدا آسمان و زمین و ماه و خورشید و کل خلقت را به خاطر وجود آنها آفرید. اگر پنج تن نبودند خداوند چیزی را نمی آفرید. آفرینش همه چیز به طفیلی پنج تن است که محور آن حضرت زهرا سلام الله علیها ست. ولی با این همه فضیلت و شگفتی رفتار امت با فاطمه (سلام الله علیها) اینگونه بود که او را ساحر و مجنون خواندند، با او دشمنى ورزیدند، با ا و جنگیدند، بر سر او خاکستر کینه ریختند. و قدر او را نشناختند.

 یكی گفت: نشد، اینطور نمى شود، نبش قبر خواهیم كرد، همه قبرها را خواهیم شكافت، جنازه دختر پیامبر را پیدا خواهیم كرد و دوباره… خبر به على رسید. همان على كه تو گاهى از حلم و سكوت و صبورى اش در شگفت و گاهى گلایه مند مى شدی، از جا برخاست، همان قباى زرد رزمش را بر تن كرد، همان پیشانى‌بند جهاد را بر پیشانى بست، شمشیرى را كه به مصلحت در غلاف فشرده بود، بیرون كشید و به سمت بقیع راه افتاد.

ابتداى خلقتم چشم انتظار آمدنت بودم. خدا مرا كه مى آفرید و زمین و خورشید و ماه و بر و بحر را، اعلام كرد كه آفرینش شما، آفرینش همه چیز به طفیلى آفرینش پنج تن است كه محور آن پنج تن، زهراست.

یا مَلائِكَتى وَ سُكّانَ سَماواتى اعْلَمُوا اَنّى ما خَلَقْتَ سَماءً مَبْنیّه وَ لا اَرْضاً مَدْحیّه وَ لا قَمَراً مُنیراً وَ لا شَمْساً مُضیئه وَ لا فلكاً یَدُور وَ لا بَحْراً یَجْرى وَ لا فَلَكاً یَسْرى اَلّا فى مَحَبّة هوُلاءِ الْخَمْسه.

اگر به خاطر اینها نبود، من دست به كار خلقت نمى شدم، آفرینش را رقم نمى زدم، بر اندام عدم لباس هستى نمى پوشاندم.

اگر به خاطر این پنج تن نبود، آفرینش به تكوینش نمى ارزید.

این پنج تن عبارتند از فاطمه و پدر او، فاطمه و شوى او و فاطمه و پسران او.

نه تنها من آسمان، كه خورشید و ماه نیز، كه ستارگان و افلاك نیز، كه بر و بحر نیز چشم انتظار آمدنت بودند.

همه غرق این سؤال و مات این كنجكاوى بودیم كه این فاطمه كیست كه اینقدر عزیز خداوند است و حتى حساب و كتاب خدواند بسته به شاهین محبت و رضایت اوست. و قتى آدم از بهشت قرب رانده شد و به زمین فراق هبوط كرد، شما تنها وسیله نجات او شدید و نامهاى شما، اسماء حسناى سوگندنامه او. و ما بیش از پیش قدر منزلت شما را در پیش خداوند دریافتیم و به همان میزان متحیرتر و مبهوت تر شدیم در شكوه و عظمت وجود شما. و قتى نوح در پس آن و انفساى طوفان و سیل، با استعانت از نام شما بر خشكى فرود آمد همه یكصدا گفتیم رازى است به سنگینى خلقت و رمزى به پیچیدگى آفرینش در این نامهاى مبارك، اما چه راز و رمزى؟!

این انتظار، قرن به قرن، سال به سال، ماه به ماه، روز به روز و لحظه به لحظه گسترش یافت و در بستر آن، سوالى غریب شروع به رشد و نمو كرد تا آنجا كه این سئوال و انتظار پا به پاى هم، دست به كار سوزاندن جان و مچاله كردن دل شدند.

سؤال این بود كه:

رفتار امت با فاطمه (س) با این شخصیت، با این عظمت، با این جلال و جبروت، با این قرب و منزلت وقتى پا به عرصه زمین بگذارد، چه خواهد شد؟ چه طوفانى به وقوع خواهد پیوست، چه معجزه اى رخ خواهد شد؟ چه طوفانى به وقوع خواهد پیوست، چه معجزه اى رخ خواهد داد و خلایق او چگونه برخورد خواهند كرد؟!

رفتار امت با فاطمه

مساله، مساله كوچكى نبود، خلایق همیشه بر روى زمین به دنبال خدایى ملموس و محسوس مى گشتند، بت را نه به این دلیل مى ساختند و مى پرستیدند كه او را خدا مى دانستند، بت را مى خواستند به عنوان جلوه اى محسوس از خدا بر روى زمین، بت ها را به عنوان شفعائى در نزد خدا تصور مى كردند. آنها را واسطه میان خود و خدا مى پنداشتند.

به بت مى گفتند آنچه را كه از خدا مى خواستند، طلب باران، طلب بخشش، طلب وسعت، طلب… مى خواستند مجرایى باشد كه همه خواسته ها و طلب ها، از آن طریق مطمئن، به سوى خدا صعود كند.

بت ها تجسم كاذب این نیاز بودند و خدا مى خواست كسانى را به زمین هدیه كند كه تجسم صادق این درخواست باشند. محبوبى ملموس و محسوس باشند، دستگیر مردم باشند براى رفتن به سوى او و خلاصه، چیزى باشند میان مردم و خدا، برتر از مردم، پایین تر از خدا. و تو اى فاطمه و پدر و شوى و فرزندان تو چنین بودید.

و َ لَها جَلالٌ لَیْسَ فَوْقَ جَلالُها اِلّا جَلالُ اللَّه جَلَّ جَلالُه وَ لَها نَوالٌ لَیْسَ فَوْقَ نَوالِها اِلّا نَوالُ اللَّهَ عَمَّ نَواله.

فاطمه را جلال و جبروت و عظمتى است كه برتر از او هیچ جلالى نیست مگر جلال خداوند جل جلاله و هم او را بخشش و عطا و كرمى است كه بتر از او هیچ نوال و كرامتى نیست مگر نوال خداوند، عم نواله. رفتار امت با فاطمه (س)نباید اینقدر تحقیر آمیز و دور از شان و مقام و منزلت این بانوی بزرگوار می بود .

پس ما حق داشتیم چشم انتظار آمدن شما و كنجكاو كیفیت برخورد مردم با شما باشیم. و قتى پدرت زمین را به تولد خود مزین كرد، من از میان تمام خلایق، نگاه و چشم توجهم فقط به او شد.

هرگاه آفتاب، جسم لطیفش را مى آزرد، ابرى را سایبان او مى ساختم. هر گاه سرما آزارش مى داد، شعله خورشید را زیاد مى كردم ، اگر شبانه راه مى پیمود، دامن مهتاب را پیش رویش مى گستردم و فانوس ستاره را نزدیكتر مى بردم كه مبادا سنگى پاى رسالتش را بیازارد.

اما… اما من یكى كه در خود شكستم وقتى دیدم با او به قدر او رفتار نمى شود، و نه به منزلت او كه حتى به شان یك انسان عادى و معمولى هم با او برخورد نمى شود. انسان معمولى تمسخر نمى گردد، متهم به جنون نمى شود، با او كینه و عداوت و دشمنى نمى ورزند، اما با او كردند.

رفتار امت با فاطمه (س) اینگونه بود که او را ساحر و مجنون خواندند، با او دشمنى ورزیدند، با ا و جنگیدند، بر سر او خاكستر كینه ریختند. پیشانى اش را آزردند. داندانش را شكستند، محصور شعب ابى طالبش كردند و… و من… من آسمان، من بى جان، من سایه بان، من دیده بان، خون دل مى خوردم و در خود مچاله مى شدم، وقتى كه مى دیدم با مقصود خلقت، با مخاطب «لَوْلاكَ لَما خَلَقْتُ الْاَفْلاك»، با رمز «انّى اَعْلَمُ مالا تَعْلَمُون»، با آدم تمام، با انسان كامل، با عقل كل، اینچنین جاهلانه و كافرانه بر خورد مى شود. و … بعد از او با تو، دردانه خداوند.

من تصور مى كردم وقتى شما بیائید، خلایق شما را بر سر دست خواهند گرفت، بر روى چشم خواهند گذاشت، دلهایشان را منزل محبت شما خواهند كرد، بر سایه تان سجود خواهند برد، از بوى حضور شما مست خواهند شد، خاك پایتان را توتیاى چشم خواهند كرد، كمر خواهند بست به خدمت شما، چشم خواهند دوخت به لب هاى شما تا فرمان را نیامده بر چشم بگذارند و خواسته را نگفته اجابت كنند.همه مقیم كوى شما خواهند شد و دنبال وسیله براى تقرب خواهند گشت.

من كه دیده بودم یك نفر با خاك پاى مادیان جبرئیل، دست در كار خلقت برد، خیال مى كردم خلایق از گرد پاى شما بال خواهند ساخت، از من خواهند گذشت و به معراج خواهند رفت.

چه سفیه بودند این خلایق، چه نادان بودند این مردم! چه مى خواستند كه در محضر شما نمى یافتند؟! چه مى جستند كه در شما پیدا نمى كردند؟! دنیا مى خواستند شما بودید، آخرت مى خواستند شما بودید، معرفت مى خواستند شما بودید. علم مى خواستند شما بودید، معرفت مى خواستند شما بودید، بهشت مى خواستند شما بودید، حتى اگر مال و منال و شهرت و قدرت مى خواستند، باز مخزن و گنجینه اش در دست شما بود.

چرا جفا كردند؟! چرا سر برتافتند؟! چرا عصیان كردند؟ به كجا مى خواستند بروند؟! چه مى شد اگر ابوجهل و ابولهب و… هم، راه ابوذر را مى رفتند؟! من و كل كائنات، موظف شدیم ، سلمان را به خاطر ارادتش به شما خدمت كنیم. گرامى بداریم، عزیز بشمریم، چه مى شد اگر بقیه هم پا جاى پاى سلمان مى گذاشتند. پا جاى پاى سلمان نگذاشتند، ولى چرا دشمنى كردند؟ چرا كینه ورزیدند، چرا رذالت كردند؟ من كه از ابتداى خلقت، عشقم به این بود كه آسمان مدینه بشوم، گاهى از شدت خشم به خود مى لرزیدم، صداى سایش دندانهایم را اگر گوش هوشى بود، به یقین مى شنید، گاهى تاسف مى خوردم، گاهى حسرت مى كشیدم، گاهى گریه مى كردم، گاهى كبود مى شدم، گاهى اشك مى ریختم، گاهى ضجه مى زدم، گاهى خون مى خوردم و گاهى خود را ملامت مى كردم، من از كجا مى دانستم كه باید شاهد این همه مصیبت باشم؟!

من سوختم وقتى در خانه خدا، در خانه قرآن، در خانه نجات، در خانه تو به آتش كشیده شد.

من در خود شكستم وقتى در بر پهلوى تو شكسته شد. وقتى تو فضه را صدا زدى، انسانیت از جنین هستى سقوط كرد. خون جلوى چشمان مرا گرفت وقتى گل میخ هاى در، از سینه تو خونین و شرم آگین درآمد.

من از خشم كبود شدم وقتى تازیانه بر بازوى تو فرود آمد. من معطل و بى فلسفه ماندم وقتى زمین ملك تو غصب شد. اشك در چشمان من حلقه زد وقتى سیلى با صورت تو آشنا شد.

من به بن بست رسیدم وقتى اهانت و توهین به خانه تو راه یافت. و … بند دلم و رشته امیدم پاره شد وقتى آوند حیات تو قطع شد. دیشب كه على تو را غسل مى داد، وقتى اشك هاى جانسوز او را دیدم، وقتى ضجه هاى حسن و حسین را شنیدم، وقتى مو پریشان كردن و صورت خراشیدن زینب و ام كلثوم را دیدم، دیگر تاب نیاوردم، نه من، كه كائنات بى تاب شد و چیزى نمانده بود كه من فرو بریزم و زمین از هم بپاشد و كائنات سقوط كند.

تنها یك چیز، آفرینش را بر جا نگاه داشت، و آن تكیه على بود بر عمود خیمه، ستون خانه تو. على سرش را گذاشته بود بر دیوار خانه تو و زار زار مى گریست. این اگر چه اوج بى تابى على بود اما به آفرینش، آرامش بخشید و كائنات را استقرار داد. چه شبى بود دیشب! سنگینى بار مصیبت دیشب تا آخرین لحظه حیات، بر پشت من سنگینى مى كند. همچنانكه این قهر بزرگوارانه تو كمر تاریخ را مى شكند.

از على خواستى- مظلومانه و متواضعانه – كه ترا شبانه دفن كند و مقبره ات را از چشم همگان مخفى بدارد. مى خواستى به دشمنانت بگویى دود این آتش ظلمى كه شما برافروخته اید، نه فقط به چشم شما كه به چشم تاریخ مى رود و انسانیت، تا روز حشر از مزار دردانه خدا، محروم مى ماند. چه سند مظلومیت جاودانه اى! و چه انتقام كریمانه اى!

دل من به راستى خنك شد وقتى كه صبح، دشمنان تو با چهل قبر مشابه در بقیع مواجه شدند و نتوانستند بفهمند كه مدفن دختر پیامبر كجاست. من شاهد بودم كه در زمان حیاتت آمدند براى دغلكارى و نیرنگ بازى، اما تو مجال ندادى و آنها باقى مكر و سیاست را گذاشته بودند براى بعد از وفات و تو آن نقشه را هم نقش بر آب كردى.

اما همیشه خشك و تر با هم مى سوزند، مومنان و مریدان آینده ات نیز اشك حسرت خواهند ریخت، گم كرده خواهند داشت و در فراق مزار تو خواهند گداخت. چهل قبر مشابه! چهل قبر همسان! و انسانها بعضى واله و سرگشته، برخى متعجب و حیران، عده اى مغبون و شكست خورده، گروهى از خشم و غضب، كف به لب آورده و معدودى از خواب پریده و هشیار شده.

یكی گفت:
– نشد، اینطور نمى شود، نبش قبر خواهیم كرد، همه قبرها را خواهیم شكافت، جنازه دختر پیامبر را پیدا خواهیم كرد، بر او نماز خواهیم خواند و دوباره… خبر به على رسید. همان على كه تو گاهى از حلم و سكوت و صبورى اش در شگفت و گاهى گلایه مند مى شدى ، از جا برخاست، همان قباى زرد رزمش را بر تن كرد، همان پیشانى بند جهاد را بر پیشانى بست، شمشیرى را كه به مصلحت در غلاف فشرده بود، بیرون كشید و به سمت بقیع راه افتاد.

تو به یقین دیدى و بر خود بالیدى اما كاش بر روى زمین بودى و مى دیدى كه چگونه زمین از صلابت گامهاى على مى لرزد. و قتى به بقیع رسید، بر بالاى بلندى ایستاد- صورتش از خشم، گداخته و رگهاى گردنش متورم شده بود- فریاد كشید:

– واى اگر دست كسى به این قبرها بخورد، همه تان را از لب تیغ خواهم گذارند.

او گفت:

– اى ابوالحسین بخدا نبش قبر خواهیم كرد و بر جنازه فاطمه نماز خواهیم خواند. على از بلندى حلم فرود آمد، دست در كمربند او برد، او را از جا كند و بر زمین افكند، پا بر سینه اش نهاد و گفت:

– یا بن السوداء! اگر دیدى از حقم صرف نظر كردم، از مثل تو نترسیدم، ترسیدم كه مردم از اصل دین برگردند، مامور به سكوت بودم ، اما در مورد قبر و وصیت فاطمه نه، سكوت نمى كنم، قسم بخدایى كه جان على در دست اوست، اگر دستى به سوى قبرها دراز شود، آن دست به بدن باز نخواهد گشت، زمین را از خونتان رنگین مى كنم.

او به التماس افتاد و دیگری گفت:

اى ابوالحسن ترا به حق خدا و پیامبرش از او دست بردار، ما كارى كه تو نپسندى نمى كنیم.

على، شوى باصلابت تو رهایشان كرد و آنها سر افكنده به لانه هایشان برگشتند و كودكانى كه در آنجا بودند چیزهایى را فهمیدند كه پیش از آن نمى دانستند… راستى این صدا، صداى پاى على است. آرام و متین اما خسته و غمگین. از این پس على فقط در محمل شب با تو راز و نیاز مى كند.
رفتار امت با فاطمه (س) بسیار زشت و ناپسند این بانوی بزرگوار و مطهر بود .
من لب ببندم از سخن گفتن تا على بال بگشاید بر روى مزار تو.
این تو و این على و این نگاه همیشه مشتاق من…
سید مهدی شجاعی

امیدوارم مقاله رفتار امت با فاطمه (سلام الله علیها) برای شما کاربر گرامی مفید بوده باشد ، برای مطالعه مقاله های مرتبط به لینک های زیر مراجعه کنید.

مجموعه مقالات فاطمیه   فهرست مقالات فاطمیه

برای مطالعه و مشاهده مطالب خدمتگزاران میتوانید به فهرست مطالب در زیر مراجعه نمایید.
فهرست مطالب نیمه‌شعبان فهرست مطالب غدیر فهرست مطالب فاطمیه فهرست مطالب محرم کتابخانه خدمتگزاران

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا