آثار نوشتاری و اجرایی نیمه شعبانبزرگسالمتن نمایشنامه نیمه شعبانمتنیمخاطبیننوجواننوع محتوانیمه شعبان

نمایشنامه قلعه محکم الهی – نمایشنامه نیمه شعبان

نمایشنامه قلعه محکم الهی

نمایشنامه قلعه محکم الهی سعی در بیان این دارد کسی که یاور مظلومان و ستمدیده هاست پهلوان،پهلوان هاست اگر من بخواهم و از ته دل حضرت رو صدا بزنم ایشان حتما تشریف می اورند و کمک یار من هستن.ایشان همیشه به یاد ما ومراقب و همراه ما هستند.

بازیگران :

  1.  عصمت
  2. کوکب
  3.  اقدس
  4.  اشرف کولی
  5.  رقیه دختر عصمت
  6.  صفورا دختر کوکب
  7.  پیر زن

صحنه : یک کوچه است که از دو طرف باز است، یک در خانه هم وسط کوچه قرار دارد، محله روستایی

پرده اول

کوکب :
( وارد می شود، خیلی با احتیاط، مدام این طرف وان طرف را نگاه می کند، یک روسری دور گردنش بسته و یک چادر رنگی دور کمرش، یک زنبیل قرمز راهم در دست دارد، با احتیاط وارد صحنه می شود و با شدت در می زند و تند و بلند می گوید) عصمت خانم، عصمت خانم، در رو باز کن، زود باش

عصمت :
( در را با عجله باز می کند، یک روسری پوشیده، بلوز استین بلند ، دامن و زیر شلواری و دمپایی به پا دارد ) سلام کوکب خانم، چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟

کوکب :
ها، مگه خبر نداری ؟

عصمت :
نه بیا تو ببینم چی شده ؟

کوکب :
نه همینجا خوبه، اقدس خانم رو هم گفتم قراره بیاد

عصمت :
( درون خانه را نگاه می کند ) رقیه همون چادرم را بردار بیار

کوکب :
چادر نمی خواد، توی این ده که مرد پیدا نمی شه همه رفتن سر زمین

عصمت :
نگفتی بالاخره چی شده ؟

کوکب :
ها داشتم می گفتم، هیچی بابا، باز این اشرف کولی سر و کله اش پیدا شده

عصمت :
ا … راست می گی ؟

رقیه :
( برای مادر چادر می آورد ) سلام کوکب خانم، صفورا چطوره ؟ ( مادر چادرش را می پوشد )

کوکب :
علیک السلام، خوبه بحمد ا…، رقیه جان مواظب باشی، باز سرو کله این اشرف کولی پیدا شد

رقیه :
چشم کوکب خانم، من برم به کارهام برسم، به صفورا سلام برسانید

کوکب :
به سلامت ( رو به عصمت ) ها خواهر، داشتم می گفتم، هر سال همینموقع که روز ده خالی می شه و مردها می روند سر زمین سر و کله این اشرف کولی هم پیدا می شه و کلی مزاحمت برای مردم درست می کند، من از دیروز صبح که ازخانه بیرون نیامدم از عالم و ادم بی خبرم، می خواستم برم خونه خواهرم یک سری بهش بزنم گاوش مریض شده بود ببینم مرده ی زنده ی، خوب شیر می ده یا نه جرات نکردم، دختر نصرت خانم مکه بوده نمی دونم آمده یا نه، همین روزها قرار بوده بیاد، می خواستم برم خبر بگیرم جرئت نکردم، زن مش اسمال از کیش آمده می خواستم برم ببینم چی آورده، جرات نکردم، اعظم خانم ده بالای ی وقت زاییدنش بوده می خواستم برم ببینیم زاییده یا نه ؟ اصلا چی زاییده ؟ سزارین بوده یا طبیعی ؟ چشم روشنی چی گرفته ؟ جرئت نکردم برم دیگه.

عصمت :
اعظم خانم کیه دیگه ؟

کوکب :
دختر پسر دایی خواهر شوهرِ خواهرِ جاریم

عصمت :
( مات و مبهوت ) نمی شناسم

کوکب :
حاج ماشاا… را می شناسی ؟

عصمت :
ها می شناسم

کوکب :
بارکلا، حاج ماشال… می شه شوهر عمه بابای اعظم خانم

عصمت :
راستش را بخوای بازهم نفهمیدم

کوکب :
اصلا ولش کن، مهم اینکه ما از کار و زندگیمان افتادیم ( اقدس خانم با چادر رنگه و دمپای ی و با عجله وارد می شود )

عصمت :
ایناهاش، این هم اقدس خانم، سلام اقدس خانم جان حال شما خوبه ؟

اقدس :
علیکم السلام، من همین الان از خونه کدخدا میایم، به حاج خانم کدخدا گ فتم بابا همه ی اهل ده به عذابند، این که نشد کار، یه کولی هر سال همین موقع بیاد تو ده، برای خودش جولان بده و هیچکی هم جلویش را نگیرد، بالاخره باید یه فکری کرد

کوکب :
مهمون های شهری شان هنوز بودند یا رفتند ؟ چقدر این شهری ها بی ملاحظه اند، عین وقت کار پاشدند امدند ده

عصمت :
ای بابا کوکب خانم تو که ماشاا… دست از این فضولیهات بر نمی داری، اقدس، خانم کدخدا چی گفت ؟ چی فکری کردند ؟

اقدس :
هیچی دیگه ازآخر قرار شد که خبر کنند پهلوان حیدر بیاد اینجا روز ها توی ده بمونه و به این کولی اجازه قلدری نده

عصمت :
حالا کی میاد ؟

اقدس :
گفتند امروز رفته شهر داروهای مادرش را بگیرد فردا می آید

کوکب :
یعنی امروز هم نمی تونم از خانه در بیام ؟ از عالم و ادم که بی خبر می مانم

اقدس :
( با فریاد ) اشرف کولی امد فرار کنید

کوکب :
یا حضرت عباس

عصمت :
بیاید تو

اقدس و کوکب :
اگر بیایم تو که دیگه نمی تونیم خونمون بریم خداحافظ ( در حال گفتن این جمله همگی فرار می کنند و عصمت هم داخل خانه می رود و در را میبندد.)

اشرف کولی با لباس کولی ها، گالش به پایش، بقچه به بغل و چوبدستی به دست وارد می شود، دو طرف کوچه را نگاه می کند، عقب و جلو می رود و رو به جمعیت:

اشرف کولی :
به مو می گن اشرف کولی / یکه تازم تو قلدری / فال می گیریم پول می گیرم / نخواستمم همینجوری / پولم بدند ها مفتکی / میوه باغم می برم / سبزی دشت هم می خورم / کلوچه داغ / نون تنور / طغار ماست / پنیر و دوغ / لباس حریر / ک فش نبوک / چارقد گلدار می برم / خلاصه بگم / قدم زنون / تو کوچه ها / دنبال کار و کاسبی / اموال مردم می گیرم / از هر راهی از هر جایی ( دور برش را دوباره نگاه می کند و می گوید) اینجا که هیچکس نیست، همه ترسیدند و فرار کردند، باید برم کمین کنم ( یک گوشه ای قایم می شود )

صفورا :
( وارد می شود، آرام نگاه می کند، کسی را نمی بیند، بعد با سرعت رد می شود که کولی جلویش را می گیرد، صفورا می ترسد و داد می زند ) وای ( لباس صفورا چادر مشکی و یک کیف خوب که بیرون چادر گرفته )

اشرف کولی :
واستا ببینم، کجا با این عجله ؟ دختر سلامت کو ؟ ( دور صفورا می گردد )

صفورا :
س … س … سلام

اشرف کولی :
علیک سلام دختر گل گلابی، شانس آوردی امروز من سرِحالم می خوام فالت را بگیرم ( دست صفورا را می گیرد )

صفورا :
خ … خ … خیلی ممنون، راضی به زحمت شما نی .. نی … نیستم ( دستش را عقب می کشد )

اشرف کولی :
(با عصبانیت دست صفورا را می کشد ) گفتم بده فالت بگیرم (نگاهی به دست صفورا می کند ) ببینم چی داره ؟ ها … نوشته که تو یکدانه دختری، برای مادرت هم خیلی عزیزی

صفورا :
همه برای مادراشون عزیزند

اشرف کولی :
تو چیزی گ فتی ؟

صفورا :
نه با خودم بودم

اشرف کولی :
دیگه با خودت بلند حرف نزن، حواسم پرت می شه

صفورا :
چشم

کولی :
امسال می ری دانشگاه

صفورا :
همه خبر دارن، مادرم از ذوقش به همه گ فته وکلی پُز داده

اشرف کولی :
تو باز چیزی گفتی ؟

صفورا :
نه چیزی نگفتم

اشرف کولی :
اوه اوه … چه اقبال بلندی هم داری، به زودی با یک جوان خوش تیپ ازدواج می کنی

صفورا :
حالا کی خواست ازدواج کنه

اشرف کولی :
چرا اینقدر حرف می زنی ؟ اصلا حالا که اینجور شد دیگه نمی گم، می شه ده هزار تومن رد کن بیاد، منو بگو که می خواستم پولی که ازت می گیرم
حلال باشه

صفورا :
پول چی رو بدم ؟

اشرف کولی :
پول فالی رو که برات گرفتم رو بده

صفورا :
اینا که فال نبود

اشرف کولی :
اصلا دلم می خواهد همه پول هات رو بگیرم، یالا بده (کیف را ازدستش می گیرد و می گردد)

صفورا :
داری چیکار می کنی ؟ کیفم رو بده

اشرف کولی :
( با چوب تهدیدش می کند ) زیادی حرف بزنی با این چوب می زنمت (داخل کیف را نگاه می کند) خوب بد هم نیست، اصلا کیفش هم قشنگه یادگاری برای خودم نگه می دارم دیگه با تو کاری ندارم می تونی بری.

صفورا :
ا … ا … ا این کیف رو مامانم تازه برام خریده، زن مش اسمال از کیش ورده، این پول ها هم امانته باید به کسی بدم.

اشرف کولی :
( چوب را بلند می کند ) می ری یا وای می ایستی تا حسابی حالت رو جا بیارم ؟ (صفورا فرار می کند و می رود ) برای شروع خوب بود، حالا برم قایم بشم ببینم این دفعه چی کاسبی می کنم.

از یک طرف صحنه پیرزن وارد می شود، چادر رنگی دور کمرش بسته، یک دست به کمرش، دولا دولا راه می رود، با یک زنبیل که درونش سیب است، آرام آرام می آید.

اشرف کولی :
سلام ننه، معلومه که از باغ سیب می آیی.

پیرزن :
علیک سلام جوون، فهمیدنش کار سختی نیست.

اشرف کولی :
بزارین کمک تون کنم.

پیرزن :
ممنون مادر، شکر خدا تا حالا تمام کارهایم را خودم انجام دادم.

اشرف کولی :
( زنبیل را بزور از دست پیرزن می کشد ) ننه بده دیگه می خوام بارت رو سبک کنم ( بقچه اش را باز می کند و سیب ها را درون بقچه می ریزد )

پیرزن :
داری چکار می کنی ؟ یکی هم برای خودم بگذار، پام درد می کنه نمی برویم تونم برگردم باغ دوباره سیب بیارم، مهمان داریم آبرویم می رود . اصلا بیا آدرس باغ رو می دم هر چی خواستی بردار.

اشرف کولی :
ننه اینقدر سخت نگیر، ساکت که سبک باشه راحت تر می ری.

پیرزن :
خدا هدایتت کنه که مردم از دست تو راحت بشوند (اشرف کولی کنار می رود، می نشیند و یکی از سیب ها را گاز می زند ، پیرزن مکث کوتاهی می کند) خب چاره ای نیست، جلوی عروس تازه که نمیشه میوه نگذارم، حالا اینهمه راه رو دوباره باید برم و برگردم، لااقل دوباره که برگشتم سیبهایم را نگیری.

اشرف کولی :
نه دیگه ننه، برای امروز بسه (پیرزن آرام بر می گردد ،در حال خوردن سیب) این سیب که پیش غذایه، گشنمه ( بو می کند ) ها از این خانه بوهای خوب می اید، بویِ بویِ اشکنه قروته، اخ جان، من می میرم برای اشکنه با دست تند تند در می زند.

رقیه :
( از پشت در ) خیلی خوب بابا، امدم دیگه، چیه اشرف کولی دنبالت کرده ؟

اشرف کولی :
(در که باز می شود، پایش را درون خانه می گذارد و می گوید) نخیر، خود اشرف کولی امده. نمایشنامه قلعه محکم الهی

رقیه :
(داد می زند ) مامان بیا اشرف کولی آمده، برو بیرون، چی از جون ما میخوای ؟

اشرف کولی :
خوبه، خوبه، لازم نکرده اینقدر داد بزنی، نهار می خوام برو برام غذا بیار. نمایشنامه قلعه محکم الهی

عصمت :
ا … اشرف اینجا چه کار می کنی ؟ چی می خوای ؟

اشرف کولی :
هیچی بابا گشنم شده ناهار می خوام. نمایشنامه قلعه محکم الهی

عصمت :
خیلی خوب بابا قال نکن الان برات می ارم.

اشرف کولی :
(رقیه هم می خواهد برود که اشرف کولی دستش را می گیرد ) تو کجا ؟ هر وقت ننه ات با غذا برگشت بعد می تونی بری

رقیه :
( به دست اشرف کولی نگاه می کند ) این کیف چقدر به نظرم اشناست.

اشرف کولی :
قشنگه نه ؟

رقیه :
حالا یادم اومد، مال صفوراست

اشرف کولی :
(دستش را بالا می برد ) همچین بزنم که نتونی از جات بلند شی ؟ این کیف فقط یک صاحب داره اونم اشرفه … فهمیدی ؟

رقیه :
خیلی خوب بابا مال تو

عصمت :
(با یک سینی که کاسه و نان دارد وارد می شود) بیا این هم ناهار، حالا دخترم رو ول کن.

اشرف کولی :
بیا بابا، این هم دخترت (سینی را می گذارد جلوی خودش و می نشیند، تاریکی)

پرده دوم

صحنه همان کوچه است، کوکب و اقدس و عصمت دور هم نشستند و سبزی پاک می کنند .

کوکب :
آخیش، امروز صبح با خیال راحت بلند شدم رفتم ده بالا از اعظم خانم دختر پسر دایی خواهر شوهر خواهر جاریم خبر گرفتم، رفته شهر سزاریان شده، خواهر دیگه حالایی ها درد نمی کش، به یک ربع راحت یک چاقو می زنند و بچه را در می آورند ،بچه اش پسر هم هست، نمی دونی چی برو بیایی، چشم روشنی چی طلایی هم جمع کرده (اشرف کولی وارد می شود ولی هیچکس به او اعتنای ی نمی کند )

اقدس :
من هم امروز صبح رفتم خانه کدخدا، مهمون شهری هاشون رفته بودند (کولی یکی دو سرفه بلند می کند ولی بقیه بازهم اهمیت نمی دهند)

اقدس :
ازاون کُلُفت مُلُفت ها بودن، یکی آبگرمکن خورشیدی کادو آورده بودند. نمایشنامه قلعه محکم الهی

کوکب :
وا … بِهشِان نمی امد.

عصمت :
چرا بابا، شنیدم کدخدا هم کلی کره و گردو از اینجور چیزها بهشون داده بوده.

اشرف کولی :
(با فریاد ) به مو می گن اشرف کولی.

عصمت :
اخ ترسیدیم،اخ لرزیدیم. نمایشنامه قلعه محکم الهی

اشرف کولی :
( با عصبانیت بیشتر عصایش را به زمین می زند ) یکه تازم تو قلدری. نمایشنامه قلعه محکم الهی

کوکب :
غش کردم و ضعف کردم / جیبایمِ خالی کردم.

اشرف کولی :
که اینطور، دیگه از من نمی ترسید، حالا یک حسابی ازتون برسم که حالیتان بشه با کی طرف هستید ؟

اقدس :
(دستش را بالا می اورد ) اوهو بی خودی دور برندار (با دستش به اخر کوچه اشاره می کند) اونجا رو می بینی ؟ پهلوان حیدرِ، منتظره که ما فقط صداش کنیم، اون وقت می بینی که چطور حقت را می گذارد کف دستت، سلام پهلوان (کمی مکث) فعلا لازم نیست بیاید ممنون، حالا دیدی ؟

اشرف کولی :
(در حالیکه جا خورده است) چی شد ؟ چی شد ؟ یعنی اینقدر ازمن می ترسیدکه رفتید بزرگ تون را اورده اید ؟ (با پوزخند) مثل بچه ها که وقتی توی دعوا کم می اورند می روند بزرگ ترشون را می اورند. نمایشنامه قلعه محکم الهی

کوکب :
ها بله، از تو ترسیدم، زورمان هم به تو نمی رسید، فکرمان کار کرد رفتیم بزرگ تر اوردیم شر تو را از سرمان کم کند که شکر خدا کم هم کرد، حالا چی می گی ؟ تازه هر چی هم که از ما گرفتی باید برگردونی، مخصوصا همون کیف دخترم.

اشرف کولی :
(با حالت تمسخر) واقعا خنده داره، یک ده از یک زن ترسیدند، رفتند پهلوان اوردند. نمایشنامه قلعه محکم الهی

عصمت :
(بلند می شود روی شانه اشرف کولی دست می گذارد) لازم نکرده اینقدر ما را مسخره کنی، اگه خودِ تو هم به موقع ترسیده بودی و پهلوان واقعی را صدا کرده بودی الان به این حال روز نمی افتادی . نمایشنامه قلعه محکم الهی

اشرف کولی :
مگه من چِمِه، چکارم شده ؟

عصمت :
هیچی یک چند سالی هست که شیطان نشسته رو کولت و هی سواری می گیره (کولی شانه هایش را تکان می دهد و بقیه می خندند، عصمت می نشیند )

اقدس :
دیگه از سواری گذشته، خودش دنبال شیطون بدو بدو می کنه.

کوکب :
می دونی مثل چی شده ؟ مثل این تلوزیونهای کنترل شده، کنترلش رفته دست شیطون، از هم دور هم که اشاره نمی کنه ها …

اشرف کولی :
(چوبش را بالا می برد و با فریاد) ساکت، حرف دهنتان را بفهمید . نمایشنامه قلعه محکم الهی

اقدس :
(با شاره به اخر کوچه) پهلوان آهای پهلوان

اشرف کولی :
(با دستپاچگی) دیگه چرا پهلوان را صدا می زنی ؟ بابا من که به تو کاری ندارم.

کوکب :
پس چرا چوبت رو بلند کردی ؟

اشرف کولی :
(چوبش را پشت سرش می گیرد ) منظورم این بود که کی گفته من به شیطون سواری می دم ؟

عصمت :
لازم نیست کسی بگه، از کارهات معلومه، از زور گوی ی هات، از مال مردم خوری هات.

شرف کولی :
اینا به شیطون ربطی نداره، من خودم این راه را انتخاب کردم…

اقدس :
به شیطون هم که ربطی نداشته باشه، خوشحالش کردی که…

عصمت :
ولی من که می گم ربط داره، تو که از اول قلدر نبودی، هی بیخ گوشِت خواند و خواند تا تو را وادار به این کارها کرد، ببین تو الان چه هیکل قوی داری ؟ چه بازوهای پهنی داری، جون می ده برای کار تو مزرعه که ازش نون حلال در بیاری . نمایشنامه قلعه محکم الهی

کوکب :
ولی الان چکار می کنی ؟ شدی دزدِ سر گردنه، همه هم از هیکل و زورت می ترسند، بیچاره دخترم چقدر ترسید، داغ همو کیف خوشگله را به دلمان گذاشتی، باید بَرش گردونی.

اشرف کولی :
ولی من قبول ندارم، شیطون فقط حرف می زنه، فقط وسوسه می کنه ، ولی قدرت و شدت این وسوسه ها خیلی زیاده…

کوکب :
اصلا قسم خورده که تمام افراد بشر را منحرف کنه و نگذاره کسی وارد بهشت بشه، از بس که حسودی اش می شه، چون خودش رو از بهشت بیرون کردند.

اقدس :
اقا رو منبر می گفت، قسم شیطون اینقدر غلیظ بوده که از اون قسم بالاتر توی قران پیدا نمی شه.

عصمت :
راهش را هم بلده، هر کسی را از یک راه و روشی گول می زنه، رگ خواب همه را دارد، همین ادم و حوا را مگر چطوری از بهشت بیرون کرد ؟ هی نشست زیر پای این دوتا گفت : ببینید اینجا چقدر خوبه ! اگه می خواهید همیشه اینجا بمونید باید از این درخت ممنوعه بخورید، بعد هم اینقدر قسم خورد که بخدا من خیر خواه شما هستم و خوبتان را می خواهم که اون دوتا طفلکی ها هم باورشان شده بود، اون بدبختها که ندیده بودند کسی قسم دروغ بخورد، باور کردند و خوردن.

اقدس :
خوب دیگه پاشم برم که دیر شده، دست همگی درد نکنه (یک مقدار سبزی را داخل نایلون می کند و می رود) خداحافظ، سلام برسانید.

کوکب :
دست شما هم درد نکنه، به سلامت شما هم سلام برسانید ( یک مقدار سبزی را داخل زنبیل می ریزد و می برد، رو به عصمت ) خواهر خداحافظ

عصمت :
خوش امدید، خیر پیش (بساط سبزی ها را بر می دارد و می رود داخل خانه)

اشرف کولی :
(ارام برمی گردد، می بیند همه رفتند، او هم بلند می شود و ارام می رود و وقتی از صحنه خارج می شود فریاد می زند) اهای … ننه رقیه هو …نگفتی اسم این پهلوان چی بود، چی صداش بزنیم ؟

عصمت :
(در خانه را باز می کند، سرش را بیرون می اورد و داد می زند) غریبه نیست، خودیه، همی امام زمان خودمونه، صداش بزن یا مهدی ادرکنی (در را می بندد، مکث، افکت پخش می شود )

برای مطالعه و مشاهده مطالب خدمتگزاران میتوانید به فهرست مطالب در زیر مراجعه نمایید.
فهرست مطالب نیمه‌شعبان فهرست مطالب غدیر فهرست مطالب فاطمیه فهرست مطالب محرم کتابخانه خدمتگزاران

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا