نمایشنامه یک شعر ناتمام ، نمایشنامه یک انتظار خسته ، نمایشنامه پاساژ ، نمایشنامه آشنای غریب ، نمایشنامه ادب حضور ، نمایشنامه دادگاه ، نمایشنامه گمارده ، نمایشنامه میثاق با منتظر ، نمایشنامه معلم ، نمایشنامه ملاقات محبوب ، نمایشنامه گمگشته ، نمایشنامه قلعه محکم الهی ، نمایشنامه سایه ای در کمین ، نمایشنامه غیبت حضرت یونس ، نمایشنامه تحقیق دانشگاه ، نمايشنامه سرود دلها ،

نمایشنامه نیمه شعبان-نمایشنامه یک شعر ناتمام

نمایشنامه یک شعر ناتمام

نمایشنامه یک شعر ناتمام به موضوع فراموشی انسان ها ،در زمان های مختلف پرداخته است.که چگونه آنها قول یا حرفی میزدند و آن را فراموش میکردند.حتی ما هم به فراموشی سپردیم که امامی داریم حی و زنده که از احوالات ما باخبر است.

 مجری از گروه سرود دعوت میکند برای اجرای سرود تشریف بیاورند .


گروه سرود در حالیکه پرده بسته است ، جلویسن می ایستند و سرود را شروع میکنند . تکخوان قسمت اول سرود را بی مشکل می خواند . قسمت دوم را هم هیننطور اما قسمت سوم را با مکث ، قسمت چهارم را دیگران می رسانند و قسمت پنجم را با وجود رساندن یادش نمی آید . بعد از این جریان ، گروه با ناراحتی و اعتراض از هم جدا میشود . هر یک به گوشه ای رقته و تکخوان هم ناراحت و عصبانی می ایستد .

بازیگر:

  علی :
… خوب … دوباره … چرا ول کردین ؟ بیاین دیگه …

(تکخوان و دو نفر دیگر می آیند . اما بقیه نه)

بهزاد :
برو بابا دلت خوشه . چی چی رو بیاین ؟ ناسالمتی فردا اجرا داریما  …

علی:
خوب منم برا همین میگم دیگه .

بهزاد :
اینم که شورشو دراورده …

 علی:
حالا … به نظرت حاال باید چیکار کرد ؟

 بهزاد :
من نمی دونم . فقط اینو میدونم که حال ندارم . از کجا معلوم فردا دوباره آقا یادشون نره ؟

 رضا :
تو هم دیگه خیلی بزرگش میکنیا … حتما فکرش جایی دیگه بوده یا …

 بهزاد :
به من هیچ ربطی نداره..

ایمان (تکخوان ) :
… چه خبرته بابا ؟ … آسمون به زمین نیومد که … یادم رفت … همین…

 بهزاد :
همین ؟ … هه هه …آقا نمی دونه که فردا اولین جشنمونه . اگه فردا خوب برگزار نشه آبرومون رفته . اونمم جلو کیا ؟ جلو غریبه و پدر مادرا که دعوتشون کردیم

 بابک:
خوب راست می گه دیگه . یه جشنه و سرودش ، با این وضع ، من هم می ترسم خوب درنیاد

 علی:
بیاین یه بار دیگه تمرین کنیم .

بهزاد :
اگه دوباره…

رضا :
ای بابا … تو هم و کن دیگه . ببین اگه یادش رفت بعد بگو ( دوباره می ایستند که بخوانند . در همین موقع پسری با کلاسور و خودکار وارد میشود)

 حمید :
سالم بچه ها … چطورین ؟ (گروه در هتان وضعیت )

علی :
خوبیم . ولی به نظر می آد که تمرین ما رو همچین بفهمی نفهمی خراب کردی

حمید :
ای بابا … ببخشید … حواسم نبود … آخه آقای مدیر گفتن که از همه برنامه ها گزارش تهیه کنم و ببینم برنامه ها چطور پیش می ره . خوب … اینجا چطوره ؟ ( گروه باز میشود)

طاها :
بقیه گروه ها چیکارا کردن ؟

حمید :
(کلاسور را باز میکند و برگه ها را ورق می زند ) گروه نمایشگاه کمه کاراشون مشخصه . برای کتابا کد زدن ، خلاصه نوشتن ، قیمت گذاری کردن و خالصه همه چیزشون به راهه . گروه میز گرد هم همه آمادن و چند بار تمرین کردن . گروه مسابقه هم که برنامه شونو من دیدم . خیلی جالب بود . یه سوالایی درآوردن … خالصه … آهان … گروه پذیرایی هم سفارشاشونو دادن که فردا اول ساعت برن و بگیرن . فقط مونده کار شما …. که اول خیلی مهمه و در ثانی آقای مدیر هم خیلی سفارش کرد که خوب برگزار کنین . آخه مثل اینکه از مدارس دیگه هم چند نفر دعوت کرده . خوب … علی جان … کار چطوره ؟

علی:
خوبه . ما هم داریم آخرین…

بهزاد :
علی دست وردار … باور کن هنوز هم وقت داریم برنامه رو کنسل کنیم . مهمونای خودمون کم بودن ، چند نفر دیگه هم اضافه شدن

حمید :
چی؟ کنسل ؟ برای چی؟ علی… ؟

ایمان :
میدونی چیه حمید خان …. من تکخون سرودم و سرود یادم رفته . برا همین آقایون میخوان سرود رو کنسل کنن

حمید :
عجب … ما رو باش که جلو آقای مدیر چقدر پز دادیم .علی… چی کار کنیم ؟

علی:
اجرا

 بابک:
این علی همم یه چیزیش میشه ها . انگار نمیفهمی. این آخرین تمرینمونه . قراره فردا هم اجرا کنیم جلو شونصد نفر . اگه خراب بشه ، آبروی خودمون هیچی، آبروی آقا مدیر رو هم بردیم . من یکی که نیستم

 بهزاد :
گل گفتی. ما هم نیستیم . (قصد خروج . بهت بچه ها )…….

 


دیدگاه خود را بیان کنید

نه − هشت =