آثار نوشتاری و اجرایی نیمه شعبانبزرگسالمتن سخنرانی و مقاله نیمه شعبانمتنیمخاطبیننمایشگاه نیمه شعباننوع محتوانیمه شعبان

نمایشگاه پناه نیمه­ شعبان – غرفه نمایشنامه شیخ حسن

غرفه شماره سه : غرفه نمایشنامه شیخ حسن

نمایشگاه پناه نیمه­ شعبان شامل چهار غرفه است غرفه نمایشنامه شیخ حسن غرفه شماره سه است . جهت مشاهده دیگ غرفه ها به لینک انتهای صفحه مراجعه کنید .
غرفه نمایشنامه شیخ حسن مونولوگی در رابطه با دیدار وی با حضرت ولیعصر (عج ) است.لینک غرفه های نمایشگاه پناه نیمه شعبان :
جهت مشاهده دیگر غرفه ها از لینک های زیر استفاده کنید

  1. نمایشگاه پناه نیمه­ شعبان – غرفه یک : غرفه معرفت نیمه شعبان
  2. نمایشگاه پناه نیمه­ شعبان – غرفه دو : غرفه محبت نیمه شعبان
  3. نمایشگاه پناه نیمه­ شعبان – غرفه سه : غرفه نمایشنامه شیخ حسن
  4. نمایشگاه پناه نیمه­ شعبان – غرفه چهار : غرفه دکلمه نمایشگاه پناه

لینک دانلود فایل pdf غرفه نمایشنامه شیخ حسن

  • نمایشنامه شیخ حسن

 سال‌ها قبل اون موقع كه من جوون هيفده ـ هيجده ساله‌اي بودم و تو شهر دمشق زندگي مي‌كردم، كار و كاسبي داشتم. اون موقع جوون زيبا و خوش سيمايي بودم. روزاي جمعه كه مي‌شد، با جوونا و رفقا و همكارا، مي‌زديم از شهر بيرون. دنبال لهو و لعب و خوشگذروني؛ بازي و سرگرمي. خلاصه جووني مي‌كرديم. سرمست از غرور جووني.

تا اين كه يه روز، يه روز جمعه، همين طور كه مشغول عيش و نوش بوديم و مني كه از اين كه عياشي و خوشگذروني خسته شده بودم، با خودم گفتم، يعني يه چيزي به ذهنم رسيد: «حسن! حسن! يعني ما واقعاً واسه اين كار اومديم. آيا اومديم كار كنيم تا بخوريم؟ بخوريم تا بگرديم و روزگارمونو بگذرونيم؟ خوش بگذرونيم و اميال و شهواتمونو بگذرونيم؟! نه؛ اين كه خيلي كمه، خيلي كمه. «ما خُلِقْنا لِهذا». خيلي خوب اگه واسه اين نيومديم، خوب واسه چي اومديم؟ اومديم چي كار كنيم؟ به كجا برسيم؟ به كجا بايد برسيم؟» تو همين فكرا بودم كه يهو بلند شدم و گفتم: «آقا من رفتم». «اِ، داش حسن! كجا مي‌ري؟ تازه بازي داشت گرم مي‌شد وايستا» گفتم: «نه من ديگه نيستم» اينو گفتم و راه افتادم. خيلي زود ديگه صداشونو نميشنيدم. حال عجيبي داشتم. نمي‌دونستم بايد چي كار كنم. فقط اينو مي‌دونستم كه بايد برم. حالا كجا برم؟ پيش كي برم؟ از كي بپرسم؟ به كي پناه ببرم؟ بي‌هدف توي بيابون مي‌رفتم.

رفتم و رفتم تا رسيدم به شهر. توي كوچه‌هاي شهر، سرگردونِ سرگردون. از اين كوچه به اون كوچه، از اين محله به اون محله، مي‌گشتم و دنبال راه چاره‌اي بودم. كه يهو خودمو مقابل مسجد جامع ديدم. ازدحام جمعيتو مي‌ديدم كه براي خوندن نماز جمعه به مسجد مي‌رفتن. ناخودآگاه وارد مسجد شدم و در گوشه‌اي ايستادم به تماشا. خطيب مشغول صحبت بود. از مردي سخن مي‌گفت. از مردي به نام مهدي. برام جديد و جالب بود.

دقّت كردم، خطيب گفت: «مردم! پيامبر امّتش را به آمدن فرزندي از فرزندانش نويد داده كه در آخرالزمان مي‌آيد و ناجي مسلمين خواهد بود. او بسيار بخشنده است. بخشش هاي او گواراست. به عدد مي‌بخشد و مي‌بخشد و شماره نمي‌كند. تمام زمين را آباد مي‌كند، به دست او اخيار باقي مي‌مانند. با ظهور او اهل آسمان و زمين خوشحال مي‌شوند و او را دوست دارند، حتي مرغان هوا و ماهيان دريا. مردگان آرزوي ياري او را خواهند كرد. در زمان حكومتش نام مهدي بر سر زبان‌ها مي‌افتد و ديگر يادي از غير به ميان نمي‌آيد. در گفتار صادق است. حق با اوست. خُلق او خُلق پيامبر است. چهره‌ي او چهره‌ي رسول خداست. به سكينه و وقار شناخته مي‌شود. بزرگترين پناهگاه انسان‌هاست و نسبت به مستمندان مهربان و رئوف است. عالم ترين، صبورترين، شجاع‌ترين، سخي‌ترين وعابدترين مردم است. نَسَب او نزديك‌ترين نَسَب به پيامبر است. او به كار مردمان آگاه است و از مردمان دستگيري مي‌كند.»

سخنانش منِ گم‌كرده‌ي راه رو فقط به يك نقطه جلب مي‌كرد. نسبت به اون،‌ اون مرد، مهدي، كنجكاو شده بودم. يه جورايي به شخصيتش محبت پيدا كرده بودم. با خودم فكر كردم يعني ميشه، يعني ميشه منم اين مهدي رو ببينيم، يعني ميشه باهاش ارتباط داشت.

بعد با خودم گفتم «نه؛ اون پسر پيغمبره، اون ذخيره‌ي الهيه، اون رهبر مهربوناست، ‌اون كجا و من كجا؟!» خلاصه بگم هر كلمه‌ي خطيب، منو بيشتر شيفته مي‌كرد. غرق افكارم بودم كه از مسجد بيرون اومدم. اون روز گذشت. چند روز گذشت. هر روز كه مي‌گذشت محبت من نسبت به اون شديد و شديدتر مي‌شد. تا جايي كه اختيار از كف دادم، كنترل اعصابمو نداشتم. خورد و خوراك نمي‌فهميدم. هيچ چيز تسكينم نمي‌داد، خواب و بيداري، رفت و آمد، سكوت و سخنم ياد مهدي بود. همه جا دنبالش مي‌گشتم. مني كه مشهور بودم به اهل گردش و خوشگذروني، ديگه كم كم تمام اوقاتمو تو مسجد و محراب، به نماز و دعا و ذكر و گريه مي‌پرداختم.

كار و كاسبي رو هم رها كرده بودم، خلاصه تو محبتش مي‌سوختم و مي‌ساختم. از هر كسي سراغ او رو مي‌گرفتم، به هر دري مي‌زدم. مدتي گذشت. مدتي گذشت تا اين كه يه شب، يه شب بعد نماز مغرب، همين طور كه تو مسجد نشسته بودم و داشتم گريه مي‌كردم،‌ تو حال خودم بودم و اسمشو صدا مي‌كردم، يهو يه دست، از پشت، روي شونم نشست. به خودم اومدم. گفت: «حسن» گفتم: «بله» گفت: «كه را مي طلبي؟» گفتم: «مهدي را» گفت: «برخيز كه خدا دعايت را مستجاب كرده.». «خدايا! چه مي‌شنوم؟ دعاي من؟ حاجت من؟ يعني ميشه؟ يعني واقعا ميشه؟ يعني… يعني…» فرمود: «بله، بله من مهدي هستم.» هول شده بودم نمي‌دونستم چي بگم. محو جمالش شده بودم. گفت: «بيا با هم به منزل تو برويم.»

«خدايا! مهدي؟ خونه‌ي من؟ مهمون من؟» دلم مي‌خواست خودمو به دست و پاش بندازم. ولي نتونستم، نتونستم، اَدَبو تو امتثال امرش ديدم. راه افتاديم، راه افتاديم از مسجد اومديم بيرون. هر قدم كه بر مي‌داشتم تمام بدنم مي‌لرزيد. عرق سرد روي پيشونيم نشسته بود.

خدايا! من با كي هم قدم شدم‌؟ كجا دارم ميرم؟ به خونه كه رسيديم درو باز كردم. داخل شديم. ميان خانه نشست. شروع به سخن گفتن كرد. ميخكوب شده بودم. سخنش آتيش دلمو خاموش مي‌كرد. راه دلمو بهم نشون مي‌داد. اين قدر كلامش شيرين بود كه هنوز بعد مدت‌ها، بعد سال‌ها، صداي زيبايش توي گوشمه. محو جمالش شده بودم تا اين كه فرمود برخيز تا نماز بگذاريم. آماده‌ي نماز شدم جلو ايستاد. ايستادم. صداي دلنشين «الله اكبر»ش توي فضاي خونه پيچيد. «الله اكبر» چه لحظاتي بود؟ اون شب تا صبح پونصد ركعت نماز خونديم. بعد دعاهايي رو خوند و به من نيز تعليم داد. غرفه نمایشنامه شیخ حسن

فرداشب و شب‌هاي بعد به همين منوال گذشت. يادمه يه روز ازش پرسيدم «چند سال دارين؟» فرمود «ششصد و بيست و هفت سال» ولي به خدا قسم كه چهره‌اش زيبا و جوان بود. افسوس كه اين خوشي من ديري نپاييد.

هفته كه سر اومد، يه روز از جا بلند و شد و فرمود «حسن! من مي‌خوام برم» گفتم «كجا مي‌خواين برين؟ كجا مي‌خواين برين؟ دل منو آتيش زدين. مولاي من. كجا مي‌خواين بذارين و برين؟‌ تازه اول ساز و سوز منه. تازه اول ناز شما و نياز منه. آقاجون منو هم با خودتون ببريد.»

فرمود: «نه بنا نيست تو با من بيايي. ولي حسن! بدان اين معامله كه با تو كردم و چند شبانه روز خانه‌ي تو ماندم تا كنون با احدي نكرده‌ام. پسر!» به من فرمود «پسر!! بدان كه از اين پس به احدي نياز نخواهي داشت. اعمال و اذكار و اورادي كه به تو ياد دادم تا آخر عمر عمل كن.»

ناله كردم، گريه كردم، التماس كردم كه من را هم با خودتان ببريد. ولي گفت «نه مصلحت نيست، ‌حكمت اجازه نمي‌دهد.» آري او رفت و مرا در داغ فراقش تنها گذاشت.

لینک غرفه های نمایشگاه پناه نیمه شعبان :جهت مشاهده دیگر غرفه ها از لینک های زیر استفاده کنید

  1. نمایشگاه پناه نیمه­ شعبان – غرفه یک : غرفه معرفت نیمه شعبان
  2. نمایشگاه پناه نیمه­ شعبان – غرفه دو : غرفه محبت نیمه شعبان
  3. نمایشگاه پناه نیمه­ شعبان – غرفه سه : غرفه نمایشنامه شیخ حسن
  4. نمایشگاه پناه نیمه­ شعبان – غرفه چهار : غرفه دکلمه نمایشگاه پناه

لینک دانلود فایل های مربوط به نمایشگاه پناه به صورت زیپ ( zip )

برای مطالعه و مشاهده مطالب خدمتگزاران میتوانید به فهرست مطالب در زیر مراجعه نمایید.
فهرست مطالب نیمه‌شعبان فهرست مطالب غدیر فهرست مطالب فاطمیه فهرست مطالب محرم کتابخانه خدمتگزاران

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا