مجموعه شعر غدیر تا مباهله -۲

مجموعه شعر غدیر تا مباهله -۲

✅شعر_غدیر_تا_مباهله شماره ۶

باید که تو را حضرت منان بنویسد

در حد قلم نیست که قرآن بنویسد

هر دست گدایی که به سوی تو دراز است

مفهوم قنوتی است که در بین نماز است

سمت حرم توست دلم باز روانه

« ای تیرِ غمت را دل عشاق نشانه »

ایوان دلم خاک، طلایی بده مولا

قدری به من خسته بهایی بده مولا

تکفیر نما عقربه ی قبله نمارا

چون اوست که سمت تو نشان داده خدا را

احمد (صلی الله علیه و آله) به خدا غیر علی (علیه السلام) یار نمی خواست

پیغمبر ما همسفر غار نمی خواست

رفتند به بیراهه و خوردند به بن بست

«تا بوده علی (علیه السلام) بوده و تا هست علی (علیه السلام) هست»⁣


✅شعر_غدیر_تا_مباهله  شماره ۷

صدای کیست چنین دلپذیر می ‌آید؟

کدام چشمه به این گرمسیر می ‌آید؟

صدای کیست که این گونه روشن و گیراست؟

که بود و کیست کز این مسیر می ‌آید؟

چه گفته است مگر جبرئیل با احمد؟

صدای کاتب و کِلکـِ دبیر می ‌آید

خبر به روشنی روز در فضا پیچید

خبر دهید کسی دستگیر می ‌آید

کسی بزرگ‌تر از آسمان و هر چه در اوست

به دست ‌گیری طفل صغیر می ‌آید

علی به جای محمد به انتخاب خدا

خبر دهید بشیری به نذیر می ‌آید

خبر دهید که دریا به چشمه خواهد ریخت

خبر دهید به یاران غدیر می ‌آید


✅شعر_غدیر_تا_مباهله شماره ۸

ای علی ای چشم و چراغ جهان

ای ثمر خلقت باغ جهان

ای پدر یازده اختر تمام

از تو بُوَد اصل و اساس امام

روز پسین ساقی کوثر تویی

روح نبی، جان پیمبر تویی

نام تو از نام علی عظیم

بر تو بشد هدیه ز خوان کریم

مهر ورودم به سرای سرور

مهر ولای تو جواز عبور

سنجش اعمال به محشر علی است

فاتح آن قلعه ی خیبر علی است

روشنی نور دو چشم رسول

هم که بتول آمد و شوی بتول


✅شعر_غدیر_تا_مباهله شماره ۹

توبه ی آدم که پذیرفته شد

ذکر علی گفت و برآشفته شد

نوح که در کشتی راحل نشست

نام علی برد و به ساحل نشست

از بن آن چاه که یوسف برست

خواند علی را و به دولت نشست

نار براهیم که شد بوستان

از دم نام علوی شد نهان

موسی عمران که چو دریا شکافت

نام علی گفت و ز دریا شتافت

مرده که جان از دم عیسی گرفت

در گهرش نام علی جا گرفت

بر سر دوش نبوی پا نهاد

بت شکنی کرد و چه غوغا نهاد..


✅شعر_غدیر_تا_مباهله  شماره ۱۱

هر چه بگویم ز صفات علی

هیچ نشد لایق ذات علی

یک ز هزاران نتوانم که گفت

دُرّ صفاتش که تواند که سفت؟

ظرف مرا گرچه سبو بیش نیست

بر لب دریا غم و تشویش نیست

خواجه کریم است و فراخ آستین

بنده به در گاه یم راستین

هرچه دهد مایه سحاب کرم

از کف جانانه به سر می نهم

شعر من و حسرت موج نگاه

شعشعه ی رحمت آن پادشاه

صدری از این ره که دری باز شد

توشه ی فردات پس انداز شد

 


رده سنی
  • نوجوان
  • جوان
  • بزرگسال

دیدگاهی دارید؟